Desire Knows No Bounds




Thursday, August 31, 2017

به سوی گوجه فرنگی بروید

صلات ظهر بود، رادیو گفت: «به سوی گوجه‌فرنگی بروید». همان‌وقت  می‌خواستم بیایم اینجا و از طالبی در روزهایی که تابستان دارد به آخر می‌رسد به خاطر حضور صاف وساده‌اش  بر سفره ما تشکر کنم. - من فصل ها را از تغییر نور می شناسم- به تحولات آسمان حساسم، گاوهای چمن‌زار روبروی آن خانه را که ترک کردم به یاد دارم که به وقت رگبار و آسمان غرنبه کنار هم گرد می‌آمدند و ایستاده، گاوها دانشی انباشته نداشتند، از تجربه خبری نبود، یا دانش به چیزی در آنها تبدیل نمی‌شد که یادشان بماند بار دیگر که رگبار زد و آسمان غرید، نترسند، ترس را من تفسیر می‌کنم، شاید آنچه من ترس می‌نامم در آنها چیزی دیگر است یا چیزی نیست، خود گاوها باید بگویند و انها هم نمی‌گویند، در هر حال این دانش فاصله می‌اندازد میان ما و طبیعت، دانشی که با آن پناه‌گاه و خانه می‌سازیم و سقف و دیوار و هر آنچه با آن خودمان را از طبیعت جدا می‌کنیم. روز آخر روزی‌ست که ما به تمامی از طبیعت جدا می‌شویم.  می‌گویند شعور یا وجدان  ما را از حیوان جدا می‌سازد یا داشتن پروژه. اما پروژه‌های آدم همه شیطانی است.

برخلاف آن شخصیت دانشگاهی مصیبت‌بار سقراط را به دلیل بچه‌بازی محکوم به خوردن جام زهر نکردند. سقراط را محکوم کردند چون گفته بود، خط و الفبا و دانش نوشتن و خواندن، کتابت هم دارو و هم درد است. یونانیان بر این بودند که هر تکنیکی هم درد است و هم درمان. فارماکون. رؤیاها به کابوس تبدیل می‌شوند. چه کنیم که رؤیاها به کابوس تبدیل نشوند. داوینچی رؤیایش را رسم می‌کند از تکنیک رسم‌کردن استفاده می‌کند و با مداد یا نوک قلم یا چیزی شبیه آن خطوطی بر کاغذ می‌کشد که تجسم رؤیای اوست. رؤیای پرواز. او پرنده را زیر نظر گرفته و راز پرواز را دانسته. من هیچ گاوی ندیدم که رؤیای پرواز داشته باشد. بعدها، یکی، مرد جوانی  اولین ماشین پرنده را از روی رؤیای به طرح آمده داوینچی، ساخته. رؤیا به زمین نمی‌ماند. یکی از زمین برمی‌داردش و به انجامش می‌رساند. بعدها مردم بر بال‌های پرنده‌هایی عظیم‌الجثه سوار می شوند و از این سوی این کره خاکی به آن سو می روند- بعد از خریدن بلیط و اجاره صندلی برای مدت پرواز و ریختن پول به جیب کمپانی.  و هیچ نمی‌دانند که بر بال‌های رؤیای مردی نقاش نشسته‌اند. مردم بر همه چیز سوار می‌شوند. سقراط می‌خواست که رؤیاها به کابوس تبدیل نشود.

باران می بارد و باران صدای چرخش اتومبیل را بر آسفالت خیابان تغییر می‌دهد. صداها هم آدم را خبر می‌کنند. تنها نورها نیستند.

دو روز پیش فکر می‌کردم که خانه‌ها بی‌معنی شده‌اند و از خانه و آپارتمان به معنیِ معنی رسیدم. دیدم که معنی، وصل چیزی به چیز دیگر است. می‌گوییم معنی ندارد وقتی چیزی به چیزی وصل نمی‌شود. در خانه‌های قدیم اتاق‌ها یا حجره‌ها به هم وصل میشد از اتاقی به اتاقی راه بود. میانشان دری بود که هم استقلال را قفل می‌کرد و هم ارتباط را می‌گشود. هم خلوت بود هم هیاهو. مردمان قدیم، معماران قدیم معنی معنی را می‌دانستند. آدم را بهتر می‌شناختند. فضایی  می‌ساختند  مناسب‌تر برای جان بی‌قرار آدم.
حالا هر چقدر رادیو هر روز بیاید و بگوید: فقر عقب نشسته است، من فریب نمی‌خورم.  

Labels:

..
  



Wednesday, August 30, 2017

کاش تکنولوژی پیشرفت کنه، یه جوری که دیدی یه موزیکی رو پخش می‌کنی صداشو تا ته زیاد می‌کنی دیگه هیچی نمی‌شنوی جز همون موزیکه؟ تمام مغزت رو و تمام فضای دور و برت رو اشغال می‌کنه؟ کاش تکنولوژی پیشرفت کنه که بشه همین‌جوری سکوت پخش کرد. بشه سکوت پخش کرد صداشو اون‌قدر زیاد کرد که دیگه هیچی نشنوی جز سکوت.
..
  




اون کامنتا رو دلم می‌خواست مامانم گذاشته باشه برام، بچه‌هام، خونواده‌م یا کسایی که خیلی بهم نزدیکن. اما اونا همه‌شون منو بایکوت کرده‌ن. غریبه‌ها اما، غریبه‌هایی که اسم‌شون غریبه‌ست صرفا، از خونواده‌م باهوش‌ترن. بیشتر منو می‌شناسن. و این‌جور جاها این‌جور وقتا ساپورتیوترن.
..
  




یه جوری که انگار همین‌جوری که دارم تو پیاده‌رو راه می‌رم، همین‌جوری که هدفون قرمزه‌م تو گوشمه و حواسم به هیشکی نیست، بعضی از عابرا اما، می‌دونن داره تو سرم، داره تو دلم چی می‌گذره. من نمی‌شناسم‌شون اونا اما منو می‌شناسن. یه یادداشت کوچیکی، هینت کوچیکی، هدیه‌ای اشاره‌ای چیزی بهم می‌رسونن که یعنی ما حواسمون هست. ما می‌شناسیمت. می‌دونیم داری از چی حرف می‌زنی. ما ۱۵ ساله داریم می‌خونیمت.
..
  




یکی دیگه هم برام نوشت «Illegitimi non carborundum».
..
  




پریشب که عکس «دارم از دل‌تنگی می‌میرم» را گذاشتم اینستا، غریبه‌ای که نمی‌شناختمش برام یه کامنت گذاشت. برام نوشت:

In the last episodes of Gilmore Girls, when Rory is scheduled to leave in a couple of days for an unexpected job offer, she asks Lorelai how she can be so fine with the situation. And she says sth like "it's too soon. It's too soon for me to think about you leaving. I'll be falling apart, and that's why it's too soon"... I cried, for Lorelai, and for mom who kept me from seeing her falling apart, and now I cried for you. I hope you get to squeeze your babies soon, and frequently, and for long

با دیدن کامنت‌ش، بعد از دو هفته بالاخره بغضم ترکید. تمام شب رو گریه کردم.
..
  





1 به گمانم بیش از هر زمان دیگر بین سه چرخ‌دنده مهلک گیر افتاده‌ایم که ازمان گوشت چرخ‌کرده می‌سازد.
از یک طرف همه ( از والت دیزنی گرفته تا شهرداری تهران) تبلیغ می‌کنند که خودت مسول سرنوشت خودت هستی و با پشتکار و اراده هر کاری ممکن است. از سوی دیگر بیش از هر زمان دیگر ( به لطف شبکه‌های اجتماعی و امروز اینستاگرام) در معرض خوشی‌ها و موفقیت‌ها و شوآف دیگرانیم. و در نهایت موضوع حسادت چنان تابو شده که حتا حاضر نیستیم درباره‌اش صحبت کنیم.
نتیجه این است: آدمیزادانی هستیم که بخاطر شکست‌هایمان خودمان را سرزنش می‌کنیم و اگر به موفقیت دیگران غبطه بخوریم یک سرزنش دیگر هم به نامه اعمالمان می‌افزاییم.
ما در این مسیر بیچاره می‌شویم. گوشت چرخ‌کرده می‌شویم. این سه چرخدنده که بین‌شان گیر کرده‌ایم تسمه یکسانی دارند. بیا ماجرا را از اول مرور کنیم:

2 ایده انسان رام‌کننده سرنوشت برمی‌گردد به عصر رنسانس. وقتی نظام کلیسا هر بدبختی را می‌اندازد گردن مشیت، یک عده هم قد علم می‌کنند و می‌گویند خودمان سرنوشت‌مان را تعیین می‌کنیم. به هر حال به لطف آن عده جهان این شکلی شده که الان هست. آدمیزاد اعتماد به نفس پیدا کرده و دارد دنبال درمان نهایی مرگ می‌افتد. این ور خوب ماجراست. چیزی که اجداد رنسانسی ما از قلم انداختند مقوله شانس و تصادف محض بود. آنها با این ایده که «همه چیز یک دلیل غایی دارد، پس جایی برای اراده آزاد نیست» جانانه مبارزه کردند و پیروز شدند. اما نگفتند بلکه جهان برمدار شانس و تصادف می‌گردد و اراده آزاد هم محدودیت‌های خودش را دارد. ما وارد اعصار اراده آزاد شدیم بدون این که شانی برای شانس قایل شویم. نتیجه این بود که هر بلایی سرمان بیاید، هر بدشانسی و بداقبالی یک جورهایی تقصیر خودمان است. همان ایده نارسیستی نوزاد که فکر می‌کند جهان برمدار او می‌چرخد و اگر مادر خوشحال یا ناراحت است حتما تقصیر اوست. بعد خودمان شدیم پلیس خودمان. یک موجودی خلق شد که بیا اسمش را بگذاریم سد اسمال. سید نیست و بویی از سیادت نبرده اما یک جور احترام سنتی براش قایل‌ند برای همین بهش می‌گویند سد اسمال. سد اسمال یک پیرمرد رند سرزنش‌گر است که کنار شانه هر کس نشسته و اعمالش را قضاوت می‌کند. اگر باران بیاید سد اسمال نگاهی به ما می‌کند و می‌گوید : همینه..حالا هیچ روزی لباس سفید نمی‌پوشی..عدل امروز؟ آب و هوا رو هم نمیتونستی چک کنی لابد؟ سد اسمال کلاه پشمی دارد. بالای هفتاد سال سن دارد. با تجربه است و خیلی پیش‌گویی‌هایش به شکل لج در آری درست در می‌آید. شاید به این دلیل که اینقدر غرمی‌زند و سرزنش‌مان می‌کند تا به لطف پیش‌گویی خود محقق‌کن حرفش درست در بیاید. اسمال قرن‌هاست اینجاست. او ما را بخاطر آب و هوا ، بخاطر دیگران، بخاطر بدشانسی‌های روزمره سرزنش می‌کند.

3 گفتم ما در معرض زندگی دیگرانیم. تا همین چند سال پیش ما اینقدر در معرض زندگی آدم‌هایی از طبقه‌های اجتماعی متفاوت نبودیم. پدر و مادر من چند تا دوست و آشنا و فامیل داشتند. همه در کاست اجتماعی خودشان. سقف چشم و هم‌چشمی‌شان مدل یخچال بود. با آدم‌هایی از فامیل که خیلی از ما پول‌دارتر بودند هم معاشرت نمی‌کردیم. این اتفاق طبیعی‌ست که در خانواده‌ها رخ می‌دهد. معاشرت با آدم‌ از طبقه اجتماعی خیلی بالاتر خرج دارد. بنابراین دوری و دوستی. ما نمی‌دانستیم آنها چی می‌خورند چی می‌پوشند یا کجا سفر می‌روند. اصلا آنها را با خودمان مقایسه نمی‌کردیم. آنها یک موجودات فضایی بودند که زندگی خودشان را داشتند و در بهترین حالت وقتی مردهای خانواده سردماغ بودند از چیزهایی که درباره زندگی آنها شنیده‌اند لاف می‌زدند. اما شبکه‌های اجتماعی مرز این دوری و دوستی را برداشت. پایمان به خانه کاشانه هم باز شد. به سفرهای هم به تفریحات هم به همه اجزای زندگی هم. ما مدام در معرض بهترین لحظات از بهترین ورژن‌های زندگی هم قرار گرفتیم. حالا همه چیز قابل محاسبه است. اگر کسی خیلی فعالیت مجازی کند خرج ماه‌ش راحت در می‌آید. یا دست کم این طور به نظر می‌رسد که می‌شود چنین چیزی را محاسبه کرد. و حقیقت بدتر..خیلی بدتر این است که آنها دیگر آنها نیستند. موجود فضایی نیستند. همان یک سر و دو گوشی هستند که ما هستیم. در اغلب موارد همان تلاش و اراده و هوشی را دارند که ما داریم. فقط خیلی موفق‌تر از مایند. سداسمال کنار گوشمان زمزمه می‌کند: خاک بر سرت!

4 حالا وقت پرداختن به یکی از قدیمی‌ترین احساسات بشری‌ست. آنقدر قدیمی و عمیق که اولین برادرکشی تاریخ بخاطرش رخ داد: حسادت.
حسودی کار زشته..این را در کودکستان به آدم می‌گویند. کمابیش درست هم می‌گویند. اما بجای این که بگویند چطور باید با این احساس زشت کنار آمد یا مدیریت‌ش کرد، همه‌اش را انبار می‌کنند داخل یک اتاقی مثل اتاق کثافت مونیکا. سرریز می‌شود به سایه. جوری که دیگر حتا حق نداریم با خودمان درباره‌اش حرف بزنیم. مثل یک جور آبولاست که اگر حتا اگر به قصد مدیریت‌ش نزدیک‌ش شویم ممکن است ریق رحمت را سر بکشیم. و از تاریخ روانشناسی این را یاد گرفتیم که خطرناک‌ترین احساسات همان‌هایی هستند که انکار می‌شوند. ما به کل منکر شدیم چنین موجودی وجود دارد. که انگیزه اولین قتل باستانی بوده. کافی‌ست ایده حسادت به ذهن‌مان بخورد تا سد اسمال از جا بلند شود و کمربند چرمش‌ را در بیاورد و در را قفل کند. باقی اتفاقات بسته به تخیل شما می‌تواند از دردناک تا خیلی دردناک رخ بدهد.

5 من آدم حسودی نیستم. این اصلی‌ترین ویژگی من نیست. اما یک وقتهایی احساس حسادت می‌کنم. بهش افتخار نمی‌کنم. ولی سعی می‌کنم بابتش اجازه ندهم سداسمال ترکه بردارد. حس می‌کنم یک چیزی‌ست که هست. مثل ابر می‌ماند. باید بگذارم خودش برود. یک بخش‌هایی‌ش جنبه انگیزشی دارد. آن بخش‌ها را جدا می‌کنم می‌گذارم که بعدا استفاده کنم. اما یک بخش‌هایی‌ش بیهوده است. کاربرد خاصی ندارد. دل‌چرکینی و غم و یاس است. سعی می‌کنم بگذارم آن بخش‌ها بگذرند. شاید یک زمانی وجودشان ارزش تکاملی داشته. الان مسلما ندارد. شاید روزگاری کسانی که حسادت می‌کردند همانها بودند که می‌توانستند بهتر از قلمرو یا جانشان محافظت کنند. نسبت به تهدید‌ها و فرصت‌ها گوش به زنگ‌تر بودند. بابت همین است که زنده مانده‌اند و این احساسات را برای ما به ارث گذاشته‌اند. اما الان قلمرو و جان هیچ‌کداممان نه در معرض تهدید است نه با حسادت ازش رفع شر می‌شود. وقتی احساس حسادت می‌کنم، تا سد اسمال می‌خواهد حمله کنم می‌گویم بشین سد اسمال برات چایی بیارم. الان میره..الان میره

به نظرم اعتراف به این که گاهی احساس حسادت می‌کنیم خودش می‌تواند درمان باشد. وقتی آنقدر از این موجود شرور نترسیم که در اتاقی زندانی‌اش کنیم او هم راه خودش را می‌گیرد و می‌رود. لازم نیست آدم‌های حسودی شویم. کافی‌ست آدم‌هایی باشیم که گاهی احساس حسادت می‌کنند. بهش معترفند و می‌گذارند خودش رفع و رجوع شود. حتا چرا تبدیل‌ش نکنیم به یک بازی در شبکه‌های اجتماعی؟ هر کدام بگوییم به چه دلیل به کدامیک از اطرافیان حسادت می‌کنیم. دعوتش کنیم که بیاید از شانس‌هایی که آورده بگوید و او هم بگوید به کی حسادت کرده و همین طور..

6 حالا دایره کامل می‌شود: خانم گلستان هم مثل همه آدمیان میل دارد که موفقیت‌هایش را فقط حاصل تلاشش بداند. همه حرفش درست است جز تکه «فقط». آدم‌های موفق در اغلب موارد باهوش و اهل تلاش‌ند. اما جز زور بازو، قایق‌شان را موج‌های شانس هم می‌راند. همان چیزی که نسیم طالب بهش می‌گوید قوی سیاه. موقعیت‌های غیرعادی و تصادفی که سرنوشت آدم‌ها را تغییر می‌دهد. خوب است که گوش به زنگ قوی سیاه باشیم. اما برای گرفتن قوی سیاه نمیشود مراسم شکار ترتیب داد. نمی‌شود شال و کلاه کنید و از خانه بزنید بیرون و بگید تلاش می‌کنم تا پدرم ابراهیم گلستان باشد و در خانه‌مان چند کار سهراب سپهری داشته باشیم. این نامردی‌ست اگر به کسی بگویید با تلاش بسیار می‌توانید قوی سیاه را به دست بیاورید. این آموزه همه چیز با تلاش ور تلخی دارد. این که سداسمال را به اندازه هالک گنده می‌کند. او آماده است بابت ( نه حتا بدشانسی) عدم رخ‌دادن شانس خوب شما را در هم بکوبد. شاهین بخت روی شانه‌هایتان ننشسته؟ سد اسمال مشت می‌کوبد. در اینستاگرام می‌چرخید. یکی رفته سفری که دوست داشتید بروید. سید اسمال مشت می‌کوبد. آها کمی هم احساس حسادت گوشه‌ای پیدا کرده. مشت بعدی را محکم‌تر می‌کوبد. شما کوبیده به خواب می‌روید. شما گوشت چرخ‌کرده این سه چرخ‌دنده‌اید.

7 به نظرم خوب است آدم‌های موفق یک وقتهایی بیایند از شانس‌هایشان هم بگویند. از جاهایی که با قوی سیاه مواجه شدند. بودن در زمان و مکان مناسب که باعث شد زندگی‌شان از این رو به آن رو شود. این انسانی‌‌تر و همدلانه‌تر است اگر در مقابل بخش‌های الابختکی زندگی فروتن باشیم.
و خودمان : یک جایی بگذاریم برای بدشانسی.یک جایی برای رخ ندادن شانس خوب. یک جایی برای حسودی که بیاید و بگذرد. برای سد اسمال چایی پررنگ بریزید هورت بکشد ساکت شود.

Labels:

..
  




«مهياي پرواز است اين دو بال/
 و من سر آن دارم که به عقب برگردم»
گرهارد شولم، سلام فرشته

در نگاه اول، پرنده‌ي من اثر فريبا وفي نمونه‌اي ديگر از رمان‌هاي نويسندگان زني به نظر مي‌رسد که قهرمان اول آنها زني خانه‌دار است و در آن قرار است صداي زن خانه‌دار و دغدغه‌هاي روزمره‌ي فضاي اندروني ثبت شود، يعني اثري که در دل سنتي جاي مي‌گيرد که زويا پيرزاد و گلي ترقي غالباً از نمونه‌هاي شاخص آن تلقي مي‌شوند. اما از قرار معلوم اين رمان تفاوتهايي اساسي با برداشت رايج از اين سنت دارد. هدف رمان پرنده‌ي من نه صرفاً صدا دادن به زن و ثبت زندگي روزمره‌ي زنان خانه‌دار، بلکه  ثبت حضور تناقضات کلي جامعه در دل زندگي روزمره‌ي زنانه و فضاي اندروني خانه است. خانه در اين اثر همچون مونادي بي‌پنجره است که نه پناهگاهي براي گريز از آنتاگونيسم‌هاي اجتماعي، بلکه عرصه‌ي ظهور آنهاست: «ناامني مثل گربه‌ي کثيفي به خانه آمده و مي‌دانم اگر چشمانم را روي هم بگذارم صداي خرخر شومش را در خواب هم خواهم شنيد»(ص 131). براي مثال هنگامي که راوي پس از سالها مستاجر بودن سرانجام خانه‌دار شده است از «حس هاي کوچک و ناچيزي» سخن مي‌گويد که به او «احساس آزادي» ناشي از مالکيت مي‌دهند، اما دقيقاً در همين «حس‌هاي کوچک و ناچيز» است که شاهد رسوب تضادهاي طبقاتي و آنتاگونيسم اجتماعي هستيم:
حالا آزاديم اثاث‌مان را بدون ترس از در و ديوار خوردن، جابجا کنيم. بچه‌ها آزادند با صداي بلند حرف بزنند. بازي کنند. جيغ بزنند و حتي بدوند. من مي‌توانم عادت هيس‌هيس کردن را مثل يک عادت فقيرانه براي هميشه کنار بگذارم(ص 10).
شايد بهترين راه براي ورود به تناقضات اين رمان سطر آغازين آن است. نقطه‌ي شروع رمان اغلب تنش‌زاترين نقطه‌ي بحراني آن است و اين امر از الزامي ساختاري ناشي مي‌شود. شايد به همين دليل است که هوراس سطر اول شعر را هديه‌ي خدايان مي‌دانست، آستانه‌اي که صحنه را مي‌چيند و قاب اصلي اثر را مي‌سازد. عجيب نيست که به يادماندني‌ترين بخش بسياري از رمان‌هاي بزرگ سطور آغازين آنهاست؛ آغاز مشهور بوف کور شاهدي بر اين مدعاست: «در زندگي زخم‌هايي هست که..». اين اشاره به «زخم» در آغاز اين رمان نقشي ساختاري دارد. زخمي که کل رمان پنداري از درون آن زاده مي‌شود و  کليت فرمال اثر هدفي جز جسم بخشيدن به اين زخم ندارد.
آغاز رمان پرنده‌ي من غافلگيرکننده است: «اينجا چين کمونيست است». در کل بخش اول، وارياسيون‌هاي ديگري از اين جمله مي‌بينيم: «اينجا بيشتر هندوستان است»؛ «اينجا، چه چين چه هندوستان، پر از آدم است»(ص 9). اما آنچه در جمله‌ي نخست توجه آدمي را جلب مي‌کند اضافي بودن کلمه‌ي «کمونيست» است. در ادامه متوجه مي‌شويم اشاره به کشور چين براي تأکيد بر شلوغي و «پر از آدم» بودن محله‌ي زندگي راوي است؛ بنابراين راوي مي‌توانست فقط از کلمه‌ي «چين» استفاده کند، بي‌آنکه آسيبي به معناي مورد نظرش وارد شود. اما با در نظر گرفتن کل رمان متوجه مي‌شويم اين کلمه نقشي نظير آنچه لکان نقطه‌ي آجيدن مي‌نامد دارد، «شئ کوچکي که "بدان تعلق ندارد" و چونان وصله‌ا‌ي ناجور و بي‌ربط جلوه مي‌کند»، دالي که «باعث رويشِ يک معناي استعاري و مکملي براي همه‌ي عناصر ديگر مي‌شود»(کژ نگريستن، ترجمه‌ي صالح نجفي، مازيار اسلامي، ص 169)، چنانچه تمامي جزئيات زندگي روزمره و گفتگوهاي عادي دچار نوعي دوگانگي معنايي مي‌شوند، نوعي اتصال کوتاه ميان پيش‌پاافتاده‌ترين جزئيات زندگي روزمره و تناقضات کلي جامعه؛ اين دوپارگي در استفاده‌ي مکرر از کلماتي بروز مي‌کند که علاوه بر معناي روزمره‌شان به اقتصاد سرمايه‌داري، مالکيت خصوصي و بانکداري اشاره مي‌کنند. از اين رو تشبيه اين جامعه به جامعه‌اي کمونيستي حالتي آيرونيک دارد:
 «همه در پارکينگ جمع شده‌اند. مردي که بعدها مدير ساختمان مي‌شود از همه مي‌خواهد براي آشنا شدن با هم بگويند مالک هستند يا مستأجر؟ نوبت به من مي‌رسد ميگويم مالک. و تعجب مي‌کنم از طعم شيرين آن. مي‌آيم بالا و کلمه را مثل شکلاتي که يک دفعه کاکائويش دهان را پرکند مزمزه مي‌کنم. مالک. خدايا من مالکم. مالک.
 اين کلمه گنده‌ام کرده است. ديگر مفلوک نيستيم. ديگر دربدر نيستيم. اين ديوارها مال ما هستند. اين پله‌ها مال ما هستند. اين حمام و دستشويي مال ماست. تا مدت‌ها افسون اين تک‌کلمه با من است. باورم نمي‌شود يک کلمه بتواند چنين کاري با آدم بکند. هيچ نمي‌دانستم مالک‌ها مي‌توانند اين قدر کيف بکنند»(ص 13).
 جامعه‌اي از بيخ و بن سرمايه‌دارانه که در آن شوهر کارگر راوي يک «برده است، برده‌اي که نيروي کار بيست سال بعدش هم فروش رفته است. امير تا بيست سال ديگر به بانک بدهکار است. بانک نيروي کارش را از او خريده است»(48). اين آيروني وقتي مضاعف مي‌شود که به اين نکته واقف باشيم که «چين کمونيست» نيز از لحاظ اقتصادي خود کاملاً سرمايه‌دارانه است. آيروني مذکور فضايي را مي‌گشايد که رمان در بطن آن زاده مي‌شود. بنابراين تعجبي ندارد که مکرراً به کلماتي برمي‌خوريم که علاوه بر معناي روزمره‌شان تلويحاً يادآور اصطلاحات اقتصاد سرمايه‌داري‌اند. در رمان به نمونه‌هايي از اين دست بسيار برمي‌خوريم:
«سي و پنج سال مستاجر اين ملک بودم و حالا ديگر احساس مالکيت مي‌کنم»؛ «... هنوز هم آدم کم حرفي به حساب مي‌آيم ...»، «...دو کلمه حرف حساب ...»،  «...سکوت من اولين دارايي من به حساب مي‌آمد ...»، «نيروي کار»، «امير پول مي‌آورد و ما خرج مي‌کنيم. ما مصرف‌کنندهايم»، «بچه‌ها.. بدون هيچ شرط و شروطي مال من‌ا‌ند»، «...تمبر مال آن يکي است»، «مال يک نفر»؛ «خوشحالي داشتن چيزي که هر زني را ثروتمند مي‌کند، اعتماد به نفس»؛ «ممکن است روزي باشد که فقط پول جلوي اتفاقي را بگيرد. نمي‌دانم، خلاصه بايد روزي باشد که من بتوانم از پس‌اندازم بگذرم»؛ «صاحبخانه»؛ «آن طرف سايه‌ها و مالک همه‌شان هستم»؛ «نکند مال خودم باشد»...
اين دوگانگي متناقض که در آغاز رمان ثبت شده به شکل درون‌ماندگار در سراسر متن حاضر است، آن هم در مقام «امر واقعي نماديني» که بازنمايي نمي‌شود ولي بر کل اين جامعه‌ي «جهنمي» سايه افکنده و مناسبات تمام شخصيت‌ها با يکديگر را تعيين مي‌کند. از ديد ژيژک، مارکس به دنبال آن نبود که نشان دهد «چگونه رقص متافيزيکي ديوانه‌وار کالاها از دل تعارضات زندگي واقعي زاده مي‌شود. بلکه حرفش اين بود که نمي‌توان بدون رقص جنون‌آميز سرمايه، واقعيت اجتماعي توليد مادي و تعامل اجتماعي را به شايستگي درک کرد: رقص متافيزيکي خودکار سرمايه صحنه گردان نمايش است و کليد تحولات و مصيبت‌هاي زندگي واقعي را به دست مي‌دهد»(خشونت، پنج نگاه زير چشمي، ترجمه‌ي عليرضا پاکنهاد، ص 23). در اين رمان گردش سرمايه به طور مستقيم و ملموس مورد اشاره قرار نمي‌گيرد اما ردپاها و تأثيراتش در همه‌ي جاي رمان ثبت شده است و در هيئت دوپارگي معناييِ کلمات روزمره‌اي متجلي مي‌شود که به شکل وسواس‌آميزي واجد دلالت‌هاي اقتصادي‌اند. اصلاً مي‌توان گفت شخصيت‌هاي مختلف رمان بر اساس تفاوت واکنش‌شان به اين تناقض مرکزي ساخته شده‌اند. در اين ميان واکنش اساساً متفاوت راوي او را از ساير شخصيت‌ها متمايز مي‌کند. براي فهم اين واکنش متفاوت بايد به عنوان اثر رجوع کرد. در متن مي‌خوانيم:
«پرنده‌ي او [يعني پرنده‌ي شوهر راوي] رفته است. خودش هم ديگر نمي‌تواند بماند. بايد دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود».
مامان مي‌گويد که هر کسي پرنده‌اي دارد. اگر پرواز کند و جايي بنشيند صاحبش را هم به دنبال خودش مي‌کشد(86).
يا در جاي ديگر: «پرنده‌ي امير قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص 87). چنان‌که از اين جملات بر مي‌آيد، پرنده را مي‌توان مصداق «ابژه‌ي فانتزي» در گفتار روانکاوي لکاني دانست. هر کدام از شخصيت‌ها پرنده يا ابژه‌ي فانتزي خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضاي جهنمي اين جامعه است. واژه‌ي مورد علاقه‌ي راوي براي توصيف وضعيتي که در آن گرفتارند کلمه‌ي «جهنم» است؛ مثلاً راوي پارکي را که بچه هايش در آن بازي مي‌کنند «گوشه‌اي از جهنم» مي‌نامد و در جاي ديگر به «چيزهاي باقي مانده از جهنم» اشاره مي‌کند. تشبيه جامعه‌ي مدرن تحت سلطه‌ي سرمايه‌داري به جهنم تشبيهي آشناست. به عنوان مثال بنيامين دوران مدرن را «زمانه‌ي جهنم» مي‌داند:
نکته اين است که چهره‌ي جهان، آن سر غول‌آسا، هيچ گاه تغيير نمي‌کند، به‌خصوص نوترين وجوه آن، يعني «نوترين» امور در همه‌ي ابعادشان يکسان و همان مي‌مانند. اين مسأله هم مقوم جاودانگي جهنم و هم مقوم ميل ساديستي به نوآوري است. تعريف کردن تماميت ويژگي‌هايي که امر مدرن خود را به ميانجي آنها بيان مي‌کند به معناي بازنمايي جهنم است(پروژه‌ي پاساژها).
در رمان آرزوهاي بربادرفته‌ي بالزاک نيز پاريس به عنوان «پايتخت مدرنيته» به جهنم تشبيه مي‌شود، تشبيهي که در بودلر نيز با ارجاع به حلقه‌هاي جهنم دانته مطرح مي‌شود. از اين رو جهنم به عنوان تمثيلي براي جامعه‌ي سرمايه‌داري پيشينه‌اي ديرينه در تاريخ ادبيات دارد. تضاد بين واکنش راوي و شوهرش(امير) به جهنمِ سرمايه‌داري است که به محور اصلي رمان و مجموعه‌اي از تقابل‌ها شکل مي‌دهد که برسازنده‌ي رمان‌اند، از جمله گذشته/آينده، حرکت/سکون، حرکت به جلو/حرکت به عقب، جهنم/بهشت... . امير کارگري است برده‌ي بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گريختن به کانادا مي‌داند. راوي درباره‌ي امير مي‌گويد: «امير عاشق کاناداست..گاهي وقت‌ها جوري از کانادا حرف مي‌زند که انگار سال‌ها آنجا زندگي کرده است... [امير] آه مي‌کشد و مي‌گويد: مي‌روم کانادا و خلاص»(20)؛ «رفتن تنها فعلي است که امير هميشه در حال صرف کردن آن است»، برخلاف راوي که از چشيدن «مزه‌ي يک جا ماندن» حرف مي‌زند: «امير به طرف آينده مي‌رود. عاشق آينده است. گذشته را دوست ندارد، آن هم گذشته‌ي زنانه... امير حاضر نيست حتي يک قدم با من به عقب برگردد»(15). چنان‌که خود راوي مي‌گويد، واکنش امير به اين وضعيت که خود آن را «روزگار سياه» مي‌نامد شبيه خواهر راوي، مهين، است که جهان غرب را «دنيايي يکدست، بدون تناقض و بدون رنج و حسرت» مي‌داند، جهاني خيالي که در رمان به «هاليوود» تشبيه مي‌شود. اما راوي نسبت به اين دو واکنش، ديدگاهي انتقادي دارد و ايمانِ امير به «فرنگ، به خصوص کانادا» را «تنها خرافات زندگي او» مي‌داند: «مي‌ترسم به بهشت تو بيايم و چشمم به چيزهاي باقي مانده از جهنم بيفتد که به تنم چسبيده است»(71). امير به راوي مي‌گويد «اين قدر سرت توي لاک خودت است که فراموش کرده‌اي زندگي ديگري هم وجود دارد و اين زندگي نيست که تو مي‌کني»(37). اين گفته‌ي امير درباره‌ي امکان يک زندگي ديگر ما را به ياد شعار مشهور معترضان به جهاني شدن مي‌اندازد: «جهان ديگري امکان‌پذير است». اين نشان مي‌دهد نگاه امير در مقام يک کارگر به جهان اطرافش به‌درستي با ايده‌ي اتوپيايي امکان جهاني ديگر جز «روزگار سياه» موجود پيوند مي‌خورد، اما تلقي او از اين جهانِ ديگر نشان‌دهنده‌ي محدوديت ايدئولوژيک اين نگاه است. اين تصور وجود «زندگي ديگر» نمونه‌ي ديگري از ارجاع آيرونيک به کمونيسم در ابتداي رمان است. اين جهنم، فانتزيِ «جهاني ديگر» را در شخصيت‌ها ايجاد مي‌کند. امير کارگري است که مي‌داند در جهنم، در «همين محيط گند و آشغال» زندگي مي‌کند؛ از ديد او «آينده تاريک است؛ بسيار تاريک»، چنان تاريک که او راه نجاتي جز رفتن ندارد: «راه ديگري نيست. بايد بروم»(87) اما برخلاف امير، راوي اين «جهان ديگر» را حلقه‌ي ديگري از اين همين جهنم مي‌داند، پنداري جهنم بيروني ندارد: «امير در جستجوي عدالت است و آن را هيچ‌جا پيدا نمي‌کند...مي‌گويد: "تنها راه نجاتم رفتن است". مي‌گويم: "آنجا هم بروي برده‌اي"»(ص 48). اين تقابل ديالوگ مشهور نمايشنامه‌ي دست آخر بکت را به ذهن تداعي مي‌کند: «-تو به جهان ديگه اعتقاد داري؟ - مال من هميشه همين بوده». بدين ترتيب، نگرش امير و مهين به امکان جهان ديگر نمونه‌ي اعلاي منطق همان تبليغ معروف است که اسلاوي ژيژک آن را چنين توصيف مي‌کند: «اين ما را به ياد مليّن‌هاي رايج در ايالات متحده مي‌اندازد. اين مليّن‌ها را با عبارتي تناقض‌آميز تبليغ مي‌کنند: "اگر دچار خشکي مزاجيد از اين شکلات بيشتر بخوريد!" به عبارت ديگر، براي درمان خشکي مزاج همان چيزي را بخوريد که باعث خشکي مزاج مي‌شود»(خشونت، ص 32). جهنم، جهنم را به عنوان بديل خود عرضه مي‌کند. اشاره‌ي طعنه‌آميز به چين کمونيست حد اعلاي اين منطق تاريخي را نشان مي‌دهد چرا که ادغام «چين کمونيست» در سرمايه‌داري خود نشانه‌ي مطلق و کلي شدن سرمايه‌داري جهاني در روزگار ماست.
اما بايد توجه داشت که در اين تقابل بين گذشته وآينده يا رفتن و ماندن، علاقه‌ي راوي به «ماندن» و «گذشته» حاصل نگاهي نوستالژيک و ارتجاعي به گذشته نيست: «من هم گذشته را دوست ندارم. تأسف‌آور است چون گذشته مرا دوست دارد. بعضي وقت‌ها مثل جانوري روي کولم سوار مي‌شود و خيال پايين آمدن ندارد»(15). از ديد بنيامين، گذشته مثل باري بر دوش ماست که بايد آن را در دستان خود بگيريم. راوي به گذشته پناه نمي‌برد بلکه با تناقضاتي از گذشته روبرو مي‌شود  که مي‌داند دست از سر او بر نمي‌دارند. اين نگاه در برابر نگاه امير قرار مي‌گيرد که «ماندن» و «پوسيدن» را يکي مي‌گيرد(«مي‌ماني اينجا و مي‌پوسي. هيچ‌کدام آينده نداريد. نه تو و نه بچه‌ها، مي‌فهمي؟») و مشتاق «حرکت رو به جلو» و «پيشرفت» است، يعني همان ايدئولوژي پيش‌برنده‌ي سرمايه‌داري. بنابراين موضع راوي در اين‌جا چيزي شبيه ژست فرشته‌ي تاريخ بنيامين است که:
 چهره‌اش رو به سوي گذشته دارد. آنجا که ما زنجيره‌اي از رويدادها را رؤيت مي‌کنيم، او فقط به فاجعه‌اي واحد مي نگرد که بي‌وقفه مخروبه بر مخروبه تلنبار مي‌کند و آن را پيش پاي او مي‌افکند. فرشته سر آن دارد که بماند، مردگان را بيدار کند، و آنچه را که خرد و خراب گشته است، مرمت کند و يکپارچه سازد؛ اما طوفاني از جانب بهشت در حال وزيدن است و با چنان خشمي بر بال‌هاي وي مي‌کوبد که فرشته را ديگر ياراي بستن آن نيست. اين طوفان او را با نيرويي مقاومت‌ناپذير به درون آينده‌اي مي‌راند که پشت بدان دارد، در حالي که تلنبار ويرانه‌ها پيش روي او سر به فلک مي‌کشد. آنچه ما پيشرفت مي‌ناميم همين طوفان است (عروسک و کوتوله، تزهايي درباب مفهوم تاريخ، ص 157، ترجمه‌ي مراد فرهادپور، اميد مهرگان).
بنيامين در آغاز اين قطعه از «تزهايي درباب مفهوم تاريخ» قطعه‌اي از گرهارد شولم نقل مي‌کند که مضامين عمده‌ي اين رمان يعني پرنده و گذشته و ماندن را به نحوي فشرده گرد هم مي‌آورد: «مهياي پرواز است اين دو بال/ و من سر آن دارم که به عقب برگردم/ و چه اندک مي‌بود نصيبم از اقبال/ حتي اگر جاودانه بر جاي مي‌ماندم».
واپسين پاراگراف رمان حاوي پرسش محوري رمان است، راوي از خود مي‌پرسد: «آيا من هم پرنده‌اي دارم؟ پرنده‌ي خودم. ولي مگر ممکن است کسي پرنده نداشته باشد»(ص 141). تفاوت راوي با مهين در رابطه‌ي آنها با فانتزي است:
مهين مي‌گويد من زني هستم که هيچ رويايي ندارد و از اين بابت برايم متأسف است.
ولي من ول‌کن نيستم: «پس کدام يک؟»
و به صورت تک‌تک مردهاي پارک نگاه مي‌کنم. ولي عشق مهين شباهتي به هيچ‌کدام از اين آدم‌ها ندارد. عشق او نه آروغ مي‌زند، نه خودش را مي‌خاراند، نه زل‌زل نگاه مي‌کند و نه فحش مي‌دهد...»
مهين مي‌گويد: «[عشقم] حالا به رويم لبخند مي‌زند و مي‌پرسد عزيزم خسته شدي؟»
«ولي به نظر من لبخند مي‌زند و مي‌گويد "عزيزم شام چه داريم" و اين صدايي که مي‌شنوي صداي قلب عاشقش نيست. کمي پايين‌تر، با اجازه‌ات، صداي روده‌هاي خالي‌اش است»(112).
راوي پياپي حباب فانتزي‌هاي مهين را مي‌ترکاند. در رابطه با امير نيز اوضاع از اين قرار است؛ در جايي از رمان   امير براي ترغيب راوي به مهاجرت، دستش را به دور کمر او مي‌اندازد، «به آهنگي که شنيده نمي‌شود مي‌رقصد» و راوي را نيز «با خودش به اين طرف و آن طرف مي‌کشد»:
      چشمانش را مي‌بندد. من نمي‌توانم اين کار را بکنم. چشمان يکي بايد باز باشد تا به مبل و کاردستي شاهين که زير پاست و فرصت نکرده‌ام بردارم، نخوريم. به او حسودي‌ام مي‌شود که مي‌تواند با بستن چشم‌هايش سرنوشتش را عوض کند و خودش را در جاي بهتري فرض کند.
مي‌گويم «واي ببخش»
پايش را لگد کرده‌ام»(ص 39).
اين نوع ترکاندن حباب‌هاي فانتزي در مورد فانتزي‌هاي خود راوي نيز رخ مي‌دهد. او نيز چون ديگران براي گريز از جهنم، فانتزي‌هاي خودش را خلق مي‌کند، براي مثال علاقه‌ي او به ديد زدن از چشمي و پنجره که در ادبيات از عناصر ثابت ارجاع به فانتزي محسوب مي‌شود اشاره‌اي به همين موضوع است. اما رابطه‌ي او با فانتزي‌هاي شخصي‌اش تداعي‌گر فرايند درنورديدن فانتزي در روانکاوي است:
«فکر مي‌کنم روياي من معيوب است. مثل آن بلور ترک برداشته است که حيفم آمد توي سطل آشغال بريزم ولي مي‌دانم که ديگر به درد نمي‌خورد.»(ص 107)
وجه تمايز راوي با باقي شخصيت‌ها در همين آگاهي او از  معيوب بودن روياهاي اوست. چنان‌که در آغاز مقاله اشاره شد، در اين رمان تناقضات اقتصادي جامعه در فضاي اندروني و «چهارديواري» مونادگونه نفوذ مي‌کند و مواجهه‌ي راوي با اين تناقضات درون چارچوب «مقدس» خانه باعث «ترک برداشتنِ» فانتزي‌هايي مي‌شود که حول مضمون «زن خانه‌دار» شکل گرفته است و فضاي اندروني را همچون پناهگايي براي رهايي از تناقضات اجتماعي جلوه مي‌دهد:
«ديگر هيچ جا نمي‌رويم. توي همين چهارديواري مي‌مانيم. سه نفري. انگار براي اولين بار است که با واقعيت زندگي‌ام روبرو مي‌شوم. انگار تنها امشب قادر هستم مزخرفاتي مانند زندگي مشترک و کانون گرم خانه و کوفت و زهرمار را دور بريزم»(ص 115).
بنابراين عجيب نيست که در اواخر رمان به ميانجي استعاره‌ي «چراغ» تفاوت خود را با امير چنين بيان مي‌کند:
امير هم چراغ‌هايش زياد است. وقتي مال خانه خاموش است، مي‌تواند بيروني‌ها را روشن کند... من فقط.. يک چراغ دارم. وقتي خاموش مي‌شود درونم ظلمت مطلق است(136).
بدين ترتيب، راوي فقط يک چراغ دارد و آن هم چراغ خانه است که تداعي‌گر عباراتي نظير «چراغ خانه را روشن نگه داشتن» يا «چشم و چراغ خانه بودن» در فرهنگ سنتي ماست. در انتهاي رمان با دور ريختن « مزخرفاتي مانند زندگي مشترک و کانون گرم خانه و کوفت و زهرمار »، اين تنها چراغ باقي‌مانده خاموش مي‌شود و براي راوي چيزي نمي‌ماند جز «ظلمت مطلق».
اما دقيقاً اين خاموش شدن چراغ‌هاي فانتزي و مواجهه با «ظلمت مطلق» است که به او امکان رويارويي با حقيقت ميل خود را مي‌دهد و اساس رابطه‌ي متفاوت او با «آينده» را مي‌سازد. گذشته براي راوي نه يک «بهشتِ» «بدون تناقض» براي گريز از آنتاگونيسم و تعارضات اکنون، بلکه حاويريشه هاي دردناک اين تعارضات است، اين تصور از گذشته در رمان عموماً با مضمون «زيرزمين» پيوند خورده است: «هميشه زيرزميني را با خود حمل مي‌کنم»(138)؛ اين همان زيرزميني است که پدر در آن مي‌ميرد، مرگي که خاطره‌ي دردناکش وجدان او را معذب مي‌کند چرا که در آن نيمه‌شب به هنگام شنيدن ضجه‌هاي احتضار پدر از زيرزمين خود را به خواب زده است. بدين ترتيب زيرزمين معرف حفره‌اي تروماتيک در دل گذشته است: «از هر جا که به گذشته سفر مي‌کنم به اين زيرزمين مي‌رسم»، زيرزميني «با دالان‌هاي تو در تو»(ص 51) و انباشته از سايه‌هايي که راوي از آنها هراس دارد: «من مي‌ترسيدم، از تاريکي، از زيرزمين، از سايه‌ها» (ص 46). فرايندي که راوي در طي رمان از سر مي‌گذراند يعني همان درنورديدن فانتزي در نهايت به او شهامت و توان رويارويي با هسته‌ي تروماتيک گذشته‌ي خود، يعني زيرزمين، را مي‌دهد:
از وقتي کشف کرده‌ام آنجا مکان اول من است زياد به آنجا سر مي‌زنم. اين دفعه شهامتش را پيدا کرده‌ام که در آن راه بروم و با دقت به ديوارهايش نگاه کنم. حتي به صرافتش افتادم چراغي به سقف کوتاهش بزنم. زيرزمين ديگر مرا نمي‌ترساند. مي‌خواهم به آنجا بروم. اين دفعه  با چشمان باز و بدون ترس(ص 138).
بنابراين، گذشته‌ايکه راوي آن را به «جانوري» تشبيه مي‌کرد که روي کولش سوار بود و خيال پايين آمدن نداشت، ديگر نه بر دوش او، که در دست‌هايش جاي گرفته است: «مي‌خواهم از کنج‌ها و دالان‌هايش باخبر شوم. مي‌خواهم پله‌هايش را خوب ببينم. راه‌هاي دررويش را بشناسم و از نزديک به آدم‌هايش نگاه کنم. هميشه از توي تاريکي نگاه کرده‌ام و فقط سايه‌ها و اشباحي در آن ديده‌ام. چطور مي‌توانستم چيز ديگري ببينم وقتي که ترس چشمانم را کور مي‌کرد و بيزاري راه نفسم را مي‌بريد». از اين رو، او در انتهاي رمان خود را به «مسافري» تشبيه مي‌کند که «به زادگاهش برمي‌گردد»(139).
چنين است که سطور شولم که پيش‌تر نقل شد، «مهياي پرواز است اين دو بال/ و من سر آن دارم که به عقب برگردم»، گويي به نحوي فشرده و موجز پاسخي براي پرسش نهايي راوي فراهم مي‌کند: «آيا من هم پرنده‌اي دارم؟»؛ «آينده‌اي» که پرنده‌ي راوي به سويش پر مي‌کشد جايي است  مدفون در دالان‌هاي تودرتوي گذشته. پرنده‌ي او نه به سوي «دنيايي يکدست، بدون تناقض و بدون رنج و حسرت» در آينده، بلکه به سوي دنياي «روياهاي معيوب»، به سوي نقاط کوري در گذشته پرواز مي‌کند که مواجهه با آنها تنها راه حقيقي حرکت به سوي آينده است.

Labels:

..
  



Tuesday, August 29, 2017

شب، همان‌جور که دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم تا خوابم ببرد، دیدم دارم تبدیل به کرگدن می‌شوم. این ماجرای کرگدن شدن هیچ ربطی، متافوریکلی یا غیرمتافوریکلی، به گرگور سامسا و مباحث فلسفی و انسانی ندارد. دیدم لیترالی دارم تبدیل به کرگدن می‌شوم. این‌جوری که چند وقت پیش، پشت بازوی دست چپم، به اندازه‌ی یک پشت ناخن، بافتی ایجاد شده بود شبیه رویه‌ی زخم، خشک و سفت، بی‌که رنگ رویه‌ی زخم داشته باشد یا شکننده باشد. بافتی شبیه به رویه‌ی خشک‌شده‌ی زخم، بی‌رنگ، هم‌رنگ پوست درواقع، که به چشم نمی‌آمد، اما اگر رویش دست می‌کشیدی فکر می‌کردی یک زخم بوده که حالا رویش بسته. امشب خیلی تصادفی، وقتی داشتم سیم شارژر لپ‌تاپ را از زیرم درمی‌آوردم، دستم کشیده شد روی کشاله‌ی ران، و دیدم اِ، از همان بافت، یک تکه‌اش هم این‌جاست. کنجکاو شدم و باقی بدنم را هم مورد مداقه قرار دادم. سه تکه‌ی جدید دیگر کشف کردم. مجمع‌الجزایر پراکنده‌ی شبهِ رویه‌ی زخمِ خشک‌شده، بی‌که زخمی. کمی گوگل که کردم و کمی از رفقای پزشک دور و بر که پرسیدم، فهمیدم دارم تبدیل به کرگدن می‌شوم، لیترالی. یک جوری بیماری نادر که از کل جمعیت دنیا پنج نفر به آن مبتلا شده‌اند. سیستمیک رینودرموتوز. این بیماری از نواحی کمتر  آفتاب‌خورده ی بدن شروع می‌شود و کم‌کم تمام سطح بدن را بافتی سخت، خشک، فرسوده، و کرگدن‌طورفرا می‌گیرد. یک‌جور بیماری نادرِ پست-کافکایی. 
..
  




اگه یه کارگردانی تصمیم بگیره از رو زندگی من فیلم بساره، لازم نیست واسه فیلم‌نامه زحمت خاصی بکشه. تمام تعلیق‌ها و فراز و فرودها و عجیب‌ترین اتفاقات ممکن الردی خودش در متن گنجونده شده.
..
  




​سه تا پاکت تو کیفمه که دلم نمی‌خواد بازشون کنم. دلم نمی‌خواد بهشون فکر کنم. یه بار تو بیمارستان یه نگاهی بهشون انداختم. باورم نمی‌شد. سپس باقیِ امروزو در ایگنورکردن سپری کردم.​
..
  





یک هم‌خوابگاهی داشتم، سال هفتاد و خورده‌ای. یک بچه مذهبی کرمانی و رقیق‌القلب. شباهت بی‌اندازه‌ای داشت به طلبه‌های ترم اولی حوزه. از همین‌هایی که ریش‌شان تُنُک است و وقتی با آن‌ها حرف می‌زنی، همیشه گردن‌شان کمی کج است و پائین را نگاه می‌کنند. یک جور‌هایی شرم و خجالت میون دو تا چشمون قشنگش لونه کرده بود و همیشه فکر می‌کردم شیشه‌ی مربا را شکانده و آمده تا با شرمساری، عذرخواهی کند. اسمش خاطرم نمانده. مثلا علی‌اصغر.

اتاق‌مان شش نفره بود. شش نفر از هر شش گوشه‌ی این مرز و بوم پرگهر. هر از گاهی هم بابت اختلاف فرهنگی و اخلاقی، اصطکاک نرمی بین‌مان رخ می‌داد. یک شب قبل از خواب، علی‌اصغر پیشنهاد داد که چراغ‌ها را خاموش کنیم و دراز بکشیم توی رختخواب و صاف و صادق همدیگر را نقد کنیم و ایرادات همدیگر را بگوییم. شاید این‌طوری اصطکاک‌های‌مان کمتر دود کند. همین کار را کردیم. شده بود مثل شب‌های عملیات. تا نصفه‌ی شب از پشت خاکریزِ بالش و لحاف به همدیگر شلیک کردیم و خیلی صادقانه ریدیم به همدیگر و ایرادات دیگران را ریسه کردیم. نقد صادقانه و خانمان‌برانداز.

از فردا صبح اوضاع هزار برابر بدتر شد. اخلاق همه گه‌مرغی بود و تا دو هفته سرها در گریبان بود و به اکراه می‌آوردیم دست از بغل بیرون. همه دلخور و عبوس و بیشتر فحش‌ها را هم علی‌اصغر خورد. بابت برداشتن پرده‌ی ابریشمی و زیبای کتمان از روی مجسمه‌ی کریه حقیقت. این وسط فقط یک چیز یاد گرفتیم. گاهی وقت‌ها کتمان و دروغ، قلوب را سفت می‌چسباند به هم. حقیقت گاهی وقت‌ها درست مثل یک آدم صد و بیست ساله‌ است با گوشت‌های آویزان. بهتر است تا یک کت و شلوار قشنگ کتمان تنش کنیم تا آن را نبینیم. این حقیقت تلخ.
————————————————————
من و بوکوفسکی هم خیلی نظرمون به هم نزدیکه. به این شکل که:
«ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺩﺭﻭﻍ ﻋﺎﻣﻞ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎﺳت. ﺍﻣﺎ ﻧﻪ٬ ﺍﯾﻦ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻫﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ. ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ»
ﭼﺎﺭﻟﺰ ﺑﻮﮐﻮﻓﺴﮑﯽ ‏

Labels:

..
  



Monday, August 28, 2017

..
  




​یه ساعت با زرافه حرف زدم. داشتم از دل‌تنگی می‌مردم. دارم از دل‌تنگی می‌میرم. فکر کردم چه پسر عاقل و باشعوری شده. فکر کردم چه‌قدر درون‌گراست. فکر کردم چه سخت خواهد گذشت بهش. از دل‌تنگی مُردم.

می‌دونی بیشتر از همه چیو میس می‌کنم؟ اون وقتایی که سر ظهر، یا آخر شب، جفت‌شون میومدن تو اتاق‌خواب، سه‌تایی دراز می‌کشیدیم کنار هم رو تخت من، و نان‌استاپ حرف می‌زدیم. وقتایی که جفت‌شون میومدن تو اتاق، میومدن مث گربه تو بغلم. وقتایی که پای کتاب‌خونه وایستاده بودم و یکی‌شون از پشت بی‌هوا بغلم می‌کرد ماچ‌م می‌کرد. برای تمام ماساژ گرفتنام ازشون. برای وقت و بی‌وقت خنده‌های طولانی‌مون. دارم از دل‌تنگی می‌میرم.​ دارم از دل‌تنگی می‌میرم دارم از دل‌تنگی می‌میرم دارم از دل‌تنگی می‌میرم.
..
  



Wednesday, August 23, 2017

احساس می‌کنم تو خودِ تهران تبعید شده‌م.
..
  



Tuesday, August 22, 2017

بیدار که شدم، دیدم سید برایم ماهیچه خریده، با پوره‌ی سیب‌زمینی. ساعت از دوازده شب گذشته بود. نگاهش کردم. گفت نیازی به جویدن ندارن اینا. به زور هم که شده چند قاشق بخور. سه روزی می‌شد که لب به غذا نزده بودم. فقط یکی دو لیوان آب هندوانه یا طالبی، آن‌هم به زور. حجم تغییرات این مدت فراتر از تحمل من بود و بدنم هم این را فهمیده بود. بدنم هم مرا پس می‌زد. نشست بالای سرم تا دو سه قاشق غذا بخورم. ماهیچه‌ها را نجویده قورت دادم فقط. و دو سه قاشق آب گوشت. و خرده‌ای پوره. همین. چشم‌هایم را بستم دوباره. سید پهلویم دراز کشید و گفت داری خودتو زیادی اذیت می‌کنی. تو بهتر از همه‌مون بلدی که این روزا به سرعت می‌گذرن که، نه؟ بهتر از همه‌مان بلد بودم که این روزها هم می‌گذرند. اما تراپیست‌م یادم داده بود فرصت سوگواری و مرخصی رفتن را از خودم نگیرم. یادم داده وقتی باید بشینم گوشه‌ای و به عواقب کارهایم فکر کنم، بشینم گوشه‌ای و به عواقب کارهایم فکر کنم. تا دلم می‌خواهد احساس نگرانی کنم. احساس دل‌تنگی. و احساس عذاب وجدان. نیم ساعت اما فقط. بعد حرف‌های تراپیست‌م را یادم بیاید و شروع کنم با همان ورِ دون‌کیشوت‌وارم از تمام این تهدیدها یک فرصت جدید اختراع کردن و شروع کنم میزری‌هایم را کانسپتیفای کردن و در نهایت به این نتیجه رسیدن که اصلا چه خوب شد که این‌جوری شد. آن شب اما، همان‌جور که سید پهلویم دراز کشیده بود و آرام حرف می‌زد، چشم‌هایم را بستم و با خودم فکر کردم هنوز نیم ساعتم تمام نشده. هنوز وقت دارم بشینم برای خودم غصه بخورم. حتا به خودم اجازه دادم حین چت کردن با دخترک و زرافه و ایموجی‌های سرحال و جملات بامزه‌ی احمقانه، پشت مانیتور اشک‌هام بیایند پایین و من ادای مامان‌های قوی و ساپورتیو را دربیاورم. از آن اداها که مامان هیچ‌وقت از پشت هیچ مانیتور و گوشی تلفنی برای من درنیاورده هیچ‌وقت.
..
  



Saturday, August 19, 2017

وقتی داشتم کتاب «بیماری به مثابه استعاره» را تمام می‌کردم، ناگهان احساس کردم در این کتاب هم دارم به ایده‌ی «علیه تفسیر» برمی‌گردم، چون به نوعی همان چیزی است که می‌گوید: بیماری را تفسیر نکن. از یک چیز، چیز دیگری نساز. هرگز منظورم این نبوده که نباید سعی کنیم چیزی را توضیح بدهیم یا بفهمیم، ولی نباید بگوییم معنای حقیقی ایکس فقط ایگرگ است و بس. ایده‌ی شیء فی‌نفسه را رها نکنیم چون شیء فی‌نفسه حقیقتاً وجود دارد. بیماری همان بیماری است.

سوزان سونتاگ
متن کامل گفت‌وگوی مجله‌ی رولینگ استون
جاناتان کات

Labels:

..
  




امروز بالاخره دست از ترس و نگرانی برداشتم و نشستم تو دفتر سیاهه نوشتم‌ش. با تمام دیتیلی که الردی وجود داره و تمام دیتیلی که تو ذهنم متصورم براش. خیلی کار کردیم تا حالا براش و خیلی کار مونده هنوز. هزار سفر رفتم به خاطرش و هنوز هزار تا سفر دیگه باید برم. هزار تا فکر تو سرمه و همه‌ش متر دستمه و همه‌ش دارم کار می‌بینم و مطلب می‌خونم و متریال و بافت و تکستچر انتخاب می‌کنم و ای‌میل رد و بدل می‌کنم. عاشق این پروژه‌م‌‌ اما و همین به تمام دردسراش می‌ارزه. پریشب که تصادفی سرخپوست رو دیدم رو هم آوردم توش. سرخپوست قرار شد از  سفر که برگشت بیاد پیشم. لذا تو چشم‌انداز پروژه سرخپوست و اوژن رو هم لحاظ کردم به لحاظ چوب و آهن و سفال. پارچه و چوب و آهن و سفال و نور طبیعی و پالت رنگیِ بی‌رنگ. بوی کاج و اون دو تا بوی عجیب ژاپنی و موسیقی هم شیلر و آرکایو و نیکلاس جار. دقیقا در امتداد شو-رومِ بالای گالری. فاز سه‌ی پروژه رو هم نوشتم حتا. فاز سه رو تصمیم گرفتم تو هتل برگزار کنم و آدماشو هم انتخاب کردم تو مغزم. یکی از جذاب‌ترین و یونیک‌ترین شوهای تهران خواهد بود.

آرزوی جدید.
..
  



Friday, August 18, 2017

دارم تلاش می‌کنم تو وضعیت جدید، کنترل‌فریک نباشم. اکچولی این دقیقا همون وضعیتیه که «مواظب نبودم چی آرزو می‌کنم چون ممکنه برآورده شه»ست. یه هو آرزوم برآورده شده، اما طبعا با همون ظنز وودی آلنیِ آقای یونیورس، نه اطز طریق مسالمت‌آمیزی که من انتظار داشتم. حالام دارم سعی می‌کنم کنترل‌فریک نباشم و تو این یه قلم وضعیت که الردی تمام مسئولیت‌ها از روی دوشم برداشته شده و باید یه مدت «بی‌خیال» باشم و تنها و رها و نو استرینگز اتچد، ببینم آیا قادرم اصلن؟ و آیاتر این همون چیزی بوده که همیشه می‌خواسته‌م؟ و آیا حاضرم یه مدت سختی بدم به خودم و هیچ سوپرهیرویی نباشم؟ بشم یه زن معمولی که فعلا نمی‌دونه قراره چی‌کار کنه با شرایط جدید و همین‌که به کار و پروژه‌ش بپردازه قاعدتا باید بهش مدال افتخار داد. مایلم ببینم آیا قادرم روضه‌خونی راه نندازم و بپذیرم این شرایط، قدم خیلی مهمیه برای سه‌تایی‌مون، من و دخترک و زرافه، مخصوصا زرافه، و ببینم آیا می‌تونم دندون رو جیگر بذارم، صبر کنم صبر  کنم صبر کنم و برای اندک‌زمانی هم که شده «لت ایت بی» باشم؟ آیا قادرم بشینم تماشا کنم که پسرکم، که جنتلمن کوچک تمام این سال‌ها، داره جدی جدی می‌ره از ویشم؟ داره می‌ره یه کشور دیگه یه دنیای دیگه؟ آیا طاقت میارم ماهی دو بار نرم انگلیس پیشش؟ و آیا دخترک رو بلدم ول کنم به امان خدا برای یه مدت، که وارد محیط کار جدیدش بشه و این‌قدر روی نظرات من راهکارهای من سلیقه‌ی من رانت‌های من حساب نکنه و گلیم خودشو بتونه از آب بیرون بکشه. آیا می‌تونم یه مدت صبر کنم تا مستقل شدن واقعی‌شو ببینم و با هر وعده غذایی که می‌پزم بی‌که جوجه‌ها دور و برم باشن اشک جمع نشه تو چشام و غذا از گلوم بره پایین؟

«در زمان حال» و «در لحظه زندگی کردن» رو به اندازه‌ی کافی تمرین کرده‌م و بلدم، بی‌مسئولیت‌بودن و مدام نگران رتق و فتق امور نبودن و همه‌چیز و همه کس رو کنترل نکردن و در مورد همه‌چیز نظر ندادن رو بلد نیستم هنوز اما. اگه بتونم روی پروژه‌های گالری و روی پروژه‌ی جدیدمون تمرکز کنم و به باقی اتفاقا فرصت بدم که شامل مرور زمان بشن، یه قدم فیلی بزرگ برداشته‌م در زندگی. یه قدم فیلی جدید.

هنوز «تو که نیستی پیشم» که پخش می‌شه، یه چیزی ته دلم مچاله می‌شه. دارم رو لبه‌ی بند راه می‌رم، لبه‌ی یه بند جدید و هیچ ایده‌ای ندارم سه ماه دیگه کجای دنیام. دلم می‌خواد سه ماه دیگه، ماهی دوبار سفر داشته باشم برای پروژه‌ی جدید و قراردادهای جدید. دلم می‌خواد سه ماه دیگه برنامه‌ی یه ساله‌ی گالری نهایی شده باشه و پروژه‌ی جدید تلفیق بشه باهاش. کلی برنامه دارم برای شو-رومِ بالا. همون‌جوری که تمام این ماه‌ها بهش فکر کردیم و براش برنامه‌ریزی کردیم. دارم به دوباره کار کردن با سرخپوست فکر می‌کنم و به اون شوی جدید و مهمونای وی آی پی‌ای که می‌خوام دعوت کنم. دارم به آرکایو فکر می‌کنم و نیکلاس جار و اسید پائولی که پخش می‌شه تو اون فضا و بوی کاج و بوی اون اسانس ژاپنی و تمام فابریک‌هایی که از جنس من‌ان، شبیه من‌ان. دارم به انتخاب‌هام فکر می‌کنم از تمام سفرهایی که به اروپای شرقی داشته‌م و پاریس و رم و آتن. و خیال می‌کنم دوباره یه رؤیای جدید رو زندگی خواهم کرد.

مواظبم هم چی آرزو می‌کنم، چون ممکنه برآورده شه.
..
  




اگر تجربه‌ی سختی را از سر گذرانده باشی، به‌نوعی با آدم‌هایی که همان تجربه را داشته‌اند احساس همبستگی می‌کنی... الان می‌توانم درک کنم چه جوری می‌شود درمانده بود و از پس آن برنیامد و درد کشید.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




اگر در حال تجربه‌ی عظیمی هستی، از نظر من آسان‌تر است نوشته‌هایت را به آن‌چه واقعا دارد بر سرت می‌آید ربط دهی به جای آن‌که خودت را درگیر مسائل دیگر کنی تا فرار کنی، با این فرار تنها داری خودت را دوپاره می‌کنی.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




زمانی که ذهن به سراغ دانستن برود، فضا برای میل گشوده می‌شود.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




نوستالژی 

داشتم روی میز غولم روغن می‌مالیدم. یادم مانده بود آن سال‌ها سرخپوست گفته بود روغن برای میز به مثابه کرم دست است برای خانم‌ها. باید مرتب روغن بزنی به‌ش، آرام و با دقت. بعدها اما زندگی آن‌قدر چرخیده بود که دیگر روغن میز و کرم دست و تمام این چیزها فراموشم شده بود. گاهی یادم می‌آمد، دیر به دیر اما. این روزها که همه‌چیز آرام‌تر است و خلوت‌تر، گاهی که هوای حوصله نیمه‌آفتابی‌ست، می‌روم روی تراس، آب باغچه‌ی حیاط را باز می‌کنم، روغن و تکه پارچه‌ای کهنه برمی‌دارم و میز را روغن می‌مالم، آرام و با حوصله، مثل امروز. وسط‌های روغن بودم و منتظر چای زنجفیل که سرد شود و تارت لیمو که تازه از «هانس» خریده بودم، که تلفن زنگ خورد. نیمه‌چرب رفتم سراغ تلفن. هاه. هنوز هم خرده‌معجزه‌هایی جا مانده انگار. سرخپوست بود آن ور خط. مانده بودم جواب بدهم یا چی. نمی‌توانستم جواب ندهم. به بعضی آدم‌ها نمی‌شود گفت نه. هر قدر هم که بگذرد، اسم‌شان که بیفتد روی صفحه‌ی موبایل، روی صفحه‌ی مونیتور، روی هر چی، زمان متوقف می‌شود و همه چیز برمی‌گردد به همان جا که بود. جوری که انگار هیچ نشده و هیچ نگذشته و انگار من همان آدم سابق‌ام و سرخپوست همان. خیال کردم تلفن را جواب می‌دهم؛ مکالمه‌ای کوتاه و لابد سؤالی چیزی. تلفن را جواب دادم. سه ربعی گذشته بود و مرد آن طرف خط حرف می‌زد و پارچه‌ی کهنه را انداخته بودم روی میز و چای سرد شده بود و من مانند کَره‌ای که از یخچال مانده باشد بیرون، نرم شده بودم، عجیب نرم.

Labels:

..
  




دیشب تو شهر کتاب آرین داشتم کتابا رو نگاه می‌کردم که یه صدای بم و قدیمی و آشنا گفت سلام آیدا. سرمو آوردم بالا، دیدم سرخپوسته.

Labels:

..
  



Thursday, August 17, 2017

ما از استیصال می‌میریم. توی کتاب‌ها بعدتر درباره‌ی ما این‌طور می‌نویسند؛ گونه‌ای از حیات، که استیصالی کشنده منقرض‌ش کرد‌. بس که مستاصل، امید را پایید. #فرزنداحمد

Labels:

..
  



Tuesday, August 15, 2017

از یه طرف می‌گم بالاخره که دیر یا زود باید این‌کارو می‌کردم لذا اصن خوب شد که این اتفاق افتاد. ازون‌طرف آرامش(ِساختگی؟)م به هم خورده و می‌گم کاش این اتفاق نمیفتاد.
..
  




از تغییرات عجیب غریبی که یه‌هو تو زندگی‌م افتاده دچار انرژیِ کاذب شده‌م گمونم و به جای غم و اندوه، مدا شرایط جدید رو به سخره می‌گیرم و از قضا بدی هم نمی‌گذره. غم مادربودن اگر بگذاره.
..
  




به جز تیکه‌هایی که همایون شجریان می‌خوند، مدت‌ها بود متنی به این مهملی نشنیده و ندیده بودم که پریشبا تو اجرای #سی دیدم. وقتی خوندم نغمه ثمینی متنو نوشته «سیریسلی؟؟؟»تر شدم حتا.
..
  




یه جایی توی شیم‌لس، دِبی با کلی تلاش و انرژی برای مشق مدرسه‌ش یه ماکت ساخته بود و در عین حال لحظه‌شماری می‌کرد که فرانک، پدر دائم‌الخمر همیشه‌دردسر‌سازش برگرده خونه. فرانک مست و کثیف برگشت خونه، رفت بالا تو اتاق دِبی، و خودشو انداخت رو تخت. ماکتی که دِبی اون‌همه زحمت کشیده بود خرد و خاکشیر شد.

دقیقا همون‌جا.
..
  



Sunday, August 13, 2017


حالا آن‌قدر تاریک نیست که چند هفته پیش بود. سه شوکِ روانی در دو ماه من را به عمق تاریکی فرستاده بود که از خودم سراغ نداشتم. زندگی در سطحی نزدیک به صفر؛ کاملن بی‌حس، کرخت، ساکن. خلافِ همیشه ناامن و شکننده هم نبودم. انگار دیگر کل امنیت موضوعیتش را از دست داده بود. نه تنها امنیت، که هر چیز انسانی دیگری.
حالا چند لایه بالاتر آمده‌ام، این‌جایی که الآن هستم زندگی بیشتر جریان دارد، اما هنوز انگار دارم توی یک توپِ بزرگِ پلاستیکی وسط شهربازی می‌دوم. مدام به جداره‌ها می‌رسم، دستم را روی سطح شفافِ توپ می‌گذارم، می‌بینم که بیرونی هست که تویش آدم‌ها دارند زندگی می‌کنند، به سویش می‌دوم، توپ زیر پایم می‌چرخد، و هم‌چنان لایه‌ی کلفتی این وسط هست که همه‌ی صداها را خفه می‌کند ــ خنده‌ها می‌شوند حرکتِ اغراق‌شده‌ی لب‌ها و دهان، آدم‌ها تصویری دو بعدی و تار که از پشت لایه‌ای نیمه‌شفاف دیده می‌شوند ـ و صدای من هم انگار به بیرون نمی‌رسد، و این تو گرم و خشک است و نفسِ آدم روی جداره می‌نشیند و دید را تار می‌کند. این‌جا هوا کم و زندگی قابل رؤیت اما کماکان دور از دسترس است. انگار شوکِ روانی دیگری هم درونِ خودم رخ داده: دیدن چاه‌های عمیقی که از آن‌ها پایین خزیده‌ام. و دیگر نمی‌توان کتمانشان کرد.

Labels:

..
  



Friday, August 11, 2017


در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک ميکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را مي خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند....

از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بيخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای ديدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم ميخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگويم تو اصلا می دانی تا زمان باليدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالينش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنين ساده می پنداري چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی...

Labels:

..
  




بحران‌های زندگی من شده مث دوران خاتمی. پنج بحران در هفته!
..
  




مامانم پشت تلفن فرو رفته بود در نقش قربانی که حالم بده از دست کارای تو و هیشکی با هیچ معیاری تأییدت نمی‌کنه و مردم چی می‌گن و اینا. خیلی هپی و خوش‌لحن بهش گفتم مامان‌جان به نظرم یه کاری کن، یا منو همین‌جور که هستم بپذیر و بیخودی از دستم حرص نخور، یا برو تو تیم مردم و وای مردم چی می‌گن و اینا، از اساس داشتنِ دختری به اسم منو انکار کن و این‌قدر خودتو بابت من پاسخگو ندون.

مامان در سکوت خبری فرو رفت و رفت و رفت.
..
  




با اتفاق دیروز، یه دوره از زندگی‌م بسته شد. حالا همه‌چی تغییر می‌کنه. همه‌چی دو پرده سخت‌تر دو پرده واقعی‌تر می‌شه حتا.
..
  




به تحقیق اکواردترین اتفاق زندگی‌مو تجربه کردم دیروز. عجیب‌ترین  صحنه‌ای که فکر می‌کردم فقط مال تو فیلماست برام اتفاق افتاد و تا امروز باورم نمی‌شد که چنین اتفاقی افتاده حتا. الان دارم ساعات بعد از توفان رو سپری می‌کنم با تمام  ساوندترک‌های فیلم بابِل در پس‌زمینه. کنتور زندگی من بارها به واسطه‌ی اتفاقایی که توش افتاده صفر شده و این بار، دیروز، بازم این اتفاق افتاد.

بدترین قسمت اتفاق دیروز، واکنش خونواده‌م بود. واکنش مامان‌بابام. واکنش مامانم. هنوزم مامانم بزرگ‌ترین ایششوی زندگی‌مه و هنوزم برای یه بارم که شده آرزوم اینه که نو متر وات که منو تایید می‌کنه یا نه، نو متر وات که تفاوت‌های منو به رسمیت می‌شناسه یا نه، یه بار تمام‌قد وایسته ازم دفاع کنه و بگی هر چی شد هر کاری کردی مهم نیست، من پشتتم. مامان بابام اما هیچ‌وقت پشتم وای نستادن. همیشه در مواجهه با مسائل زندگی‌م، بخش بزرگی از انرژی‌م صرف دفاع از خودم در مقابل اونا و قانع کردن‌شون بود که منو با همین تفاوت‌هام به رسمیت بشناسن. بعد از یه مدت طولانی قطع رابطه، کوتاه اومدم و سعی کردم تا جایی که می‌شه به‌شون احترام بذارم و باهاشون دوباره معاشرت کنم. اما یه اتفاقی مث اتفاق دیروز، یه تلفنی مث مکالمه‌ی امروز با مامانم یادم آورد دلیل اون خشمی که تمام این سال‌ها ازشون ته دلم قایم کرده بودم چی بود. یادم اومد چرا هیچ‌وقت به‌شون احساس تعلق نکرده‌م و چرا هیچ‌وقت حتا در بدترین شرایط زندگی، هیچ‌وقت جزو آپشنایی نبوده‌ن که بخوام رو کمک‌شون حساب کنم.

این نوشته پر از «ترین» و «هیچ‌وقت» و «همیشه» و قیدهای مطلق‌ه. لابد دو روز دیگه که حالم بهتر شده باشه می‌تونم این یادداشتو بازنویسی کنم. الان اما خالی‌ام. خالی و سرخورده. سرخورده‌ای که از قضا این ماجرا دیگه براش جدید نیست و قابل پیش‌بینی بوده حتا. دلم می‌خواست یکی بی‌هیچ توقعی و پیش‌شرطی، تمام‌قد پشتم وایسته. اما تو همه‌ی جنگا مجبور بودم با خودی‌ها هم هم‌زمان بجنگم. این روزا هم خواهد گذشت. فردا یه راهی پیدا می‌کنم لابد. پشن زندگی و پشن جنگیدن و مچ‌انداختن هنوز سرپا نگه‌م می‌داره. پشن دهن‌کجی کردن به تمام کسایی که هی خواستن تحقیر و تخطئه‌م کنن، هر کدوم به شیوه‌ی خودشون. امروز اما، الان اما فقط خسته‌م.
..
  



Monday, August 7, 2017

یه جوری از سفر برگشته‌م که بدنم اشتباهی به وقت آمریکا تنظیم شده و فکر کنم هرگز دیگه نمی‌تونم در طول روز بیدار بمونم:|
..
  



Saturday, August 5, 2017


از متن:

هر تعاملی یک استراحتی می‌خواهد. فوتبال. بسکتبال. کار.  حتی رابطه‌ی عاشقانه‌ی دو آتشه هم استراحت می‌خواهد. هر از چندگاهی آدم‌ها باید به همدیگر فرصت نفس کشیدن بدهند. جدایی را تجربه کنند. بیست و چهار ساعته فیس‌تو فیس  و چیک تو چیک بودن، کل تعامل را لوث می‌کند و مثل راحت‌الحلقوم، شیرینی‌اش دل آدم را می‌زند. نهنگ‌ها خیلی خوب این را می‌فهمند. تا ته سیاهی اقیانوس می‌روند. اما هر از چند‌گاهی می‌آیند روی آب. شش‌هایشان را خالی می‌کنند. آسمان را می‌بینند و دوباره برمی‌گردند پایین. 

Labels:

..