Desire Knows No Bounds




Sunday, May 31, 2015

حوالی برداشتن هر قدم بزرگی، هر قدم جدید و بزرگی، شروع می‌کنم به ترسیدن. ترسیدن که نه، شروع می‌کنم به عقب انداختن. دوباره می‌شوم ملکه‌ی کارهای نیمه تمام. تعلیق که زمانی شکنجه‌ی من بود، حالا شده سیستم دفاعی‌م. حالا؟ ملکه‌ی کارهای معوق‌ام این روزها:|
..
  




نامه‌ی وارده

وارد اتاق تجربه ی خانم رضوی پور که شدم، همان دم در ایستادم. انگار که ورود به آن، اذن دخول بخاهد. ذکری که بخانم و وارد مهلکه شوم. درست مثل لیبل "طبیعت بی جان" که روی بعض چیزها میزنی، اینجا من شیئ و جسم نمی دیدم. هر چه دیدم زنده بود. زنده و جان دار، آنقدر که حجم و هجوم اینهمه خاطره و بار همان ابتدا توی صورتم خورد. دم در ایستادم به تماشا. و خب مثل هر چیز درست و حسابی دیگر آنقدر مقدمه و پیش زمینه‌ی اتاق خوب چیده شده بود که لازم نبود برگردم رو به گالری، ببینم که چطور دچار این خفگی و ایستائی و سکوت شدم یکباره. 

درست مثل پرده‌های سینمای شهر و مثل صحنه‌های تئاترش که روز به روز بیشتر می‌شود و البته بی‌بخارتر، هر هفته نمایشگاه پشت نمایشگاه در گالری‌های مختلف برگزار می‌شود بی که زهری داشته باشد، اثری بگذارد. خیلی تنبلم و یا مدام فکر می‌کنم خب که چی؟ اما به بهانه‌ی جهان نگریسته‌ی ِ تحت مدیریت خودت خاستم چیزی بنویسم که چه خوب هنوز جاهایی هستند مجبوری مکث کنی، پا شل کنی و بایستی به تماشا. از بس که عکس‌ها، نوشته‌های کنارشان و استیتمنت کلی سخت‌گیرانه و دقیق انتخاب شدند برای ارائه‌ی آنچه در نظر داشتید. ولی از گذر ِ نمایش و اجرای تو رسیدم به ندا رضوی پور.

خودت اندازه ی مدیون بودنم را می‌دانی‌، خودت بلدی کجاها در چه کسانی ردی بجا گذاشتی ( و البته به گمان من و فارغ از همه‌ی هیاهو و حاشیه‌ها، هنوزم مشغول ثبت همین امضای شخصی در آدم‌هایی: با ایگرگ، با معاشرت، با اینستا، با فیس بوک و الخ). القصه می‌خاستم بگویمت که آنقدر ناسپاس نیستم که از معرفی کسی مثل "رضوی پور" بگذرم. که چطور لابلای خطوط تو خاندمش قبلن‌ها و بعدن توی گالری خودت (در یک فرصت کوتاه) سعی کردم چیزهایی که نوشته بودی را درش ببینم و بعدتر که درگیر آثارش شدم و ماندم. همه‌ی این‌ها به لطف تو بود.

شامورتی‌بازی‌ها و ملق‌زدن‌ها و تاجری جماعت تجسمی را می‌بینم و می‌گذرم که به چنین گوهر نابی برسم. که اساسن هنر را در متن زندگی می‌داند و می‌خاهد. که هیچ‌گاه قاطع نمی‌گوید کار ِ من تمام شده. هر بار بخشی از کار را به مخاطب وا می‌گذارد. که متریال و مواد خام آثارش از زندگی ست. اصل زندگی. از دیروز با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد توی همان اتاق تجربه‌ی خانم رضوی پور مقیم شوم. بنشینم به تماشا و فکر. راستش دلم می‌خاست تو آن‌جا روی آن نیمکت سفید می‌نشستی، من هم روی زمین روبرویت، و البته خانم رضوی پور هم بود. بعد کمی و فقط کمی از این لبه‌های آشوبی که همین چند سال در آن زیستی، تعریف کنی.

تا شاید که به قوام و دوام ِ تو‌، یاد بگیرم که "می ارزد".    
..
  



Saturday, May 30, 2015

اینستا که آمد، زندگی نماند.

اینستاگرام، درست از بدو تولد، برای من شد رقیب وبلاگم. همون وسوسه‌ و بیماری ثبت لحظه، بی‌که مجبور شی خودتو برسونی به کی‌بورد و ادیتور بلاگر و شرح و توصیف صحنه و الخ. با یه کلیک لحظه‌ی مورد نظر ثبت و آپلود می‌شه، بی ‌اون‌همه کلمه‌بافی. 

برای من اما، همیشه‌ی این مدت اینستاگرام کردن یه جور خیانت محسوب می‌شد در حق وبلاگ. تا چند روز پیشا که به این نتیجه رسیدم می‌شه پست‌های اینستا رو هم فوروارد کنم این‌تو. انگار دفتر خاطراته شروع کنه به مصور شدن. نمی‌دونم چه قدر حوصله‌م قد بده، اما باحال می‌شه اگه حوصله‌م قد بده.

Labels:

..
  




Departuringgg, because the only certain freedom is in departure.

مدت‌هاست كه اين ترولى كوچك سبز/قهوه‌اى شده پاى ثابت سفرهاى كوتاه گاه به گاه. روزى كه اين ترولى را هديه گرفتم، آخرين تصورم از خودم آيداى امروز بود، آيدايى اين‌همه آرام و اين‌همه سبك و اين‌همه خوش‌حال. يادم مى‌ماند كه حال خوش امروزم را چه همه مديون همين ترولى سبز/قهوه‌اى كوچكم، و مديون تمام قصه‌هاى پشت سرش.
پ.ن. :***

Labels:

..
  



Saturday, May 23, 2015

وقتی بیست سالم بود یک مورد ازدواج سیاه و قانونی داشتم. و خیال می‌کردم چون همه چیز قانونی انجام شده بقیه‌ی امور نیز باید طبق قانون پیش برود. مثلن وقتی همسرم را دیدم که در میدان کاج به کون یک خانم خیره شده به طور قانونی تمام ظرف‌های آرکوپال را شکاندم. دو ماه بعد که با دوستش مشغول مشاعره‌ی قانونی بودیم با زبان بی زبانی دوستش را بیرون کرد و بطور قانونی تمام مجسمه‌هایم را خرد کرد. همه چیز قانونی بود. تا وقتی‌که چشم باز کردیم و دیدیم همه چیز خانه‌مان بطور قانونی شکسته و چهارتا دیوار دورمان را فرا گرفته و فهمیدیم باید بطور قانونی همه چیز را تمام کرده و طلاق قانونی اتخاذ کنیم. چهار سال بعد در خارج از ایران مثل فیلم‌های هندی دوباره به هم رسیدیم و تصمیم به ازدواج سفید و غیرقانونی گرفتیم. در ماه اول وقتی یک دختر ایتالیایی بیکینی‌اش را درآورد و سینه‌های گردش ساحل را درنوردید، مورد سفید من چشم‌هایش تا به تا شد و ظرف‌های سفالی ازدواج سفیدمان شکست. در شش ماه دوم وقتی یک دم باریک فرانسوی پیشنهاد عکاسی کردن به من داد، مورد سفید من دو تا صندلی را خرد کرد. رسمن در معرض خطر جانی بودیم. وقتی هم را می‌بوسیدیم مثل هیولاها هم را از فاصله‌ی دو سانتی می‌نگریستیم و تقریبن از هم می‌ترسیدیم. و چون آدم‌های عاقلی بودیم بالاخره به این نتیجه رسیدیم تا کارمان به بمب گذاری در شورت هم نرسیده از هم جدا شویم. عزیزان من ازدواج، سیاه و سفید ندارد. وقتی دو تا روانی هستید حتا در یک دوستی کبود هم دخل هم را می‌آورید. این روشنفکربازی‌های ازدواج سفید را بگذارید در کوزه‌های قشنگتان و اگر روانی و ناسازگار هستید حداقل آدم‌تان را از بین خنگ‌ها، احمق‌ها، ساده‌ها، مهربان‌ها با روح و روان سالم انتخاب کنید. دنیا دو روز است. یک رابطه‌ی گلبهی هم جواب می‌دهد گاهی. سلامت باشید.

نوشین زرگری --- از خلال فیس‌بوک

Labels:

..
  




تمام روز را در تخت گذرانده‌ام. روزهای قبل را هم. هیچ تمایلی ندارم از جایم برخیزم. به گمانم افسردگی دوباره به سراغم آمده است. شب را تا صبح و صبح را تا شب خیره به سقف می‌مانم و هیچ کاری از پیش نمی‌برم. نادین سینی غذا را روزی سه بار روی میز کنار تخت می‌گذارد و هربار نیم‌خورده به آشپزخانه برمی‌گرداند. دیروز توی راهرو داشت با نگرانی حالم را به سرآشپز جدید گزارش می‌داد. حوصله نداشتم برای فضولی‌های بی‌مورد سرزنش‌اش کنم. از حرف زدن با او طفره می‌روم. دختر کم‌انرژی و کودنی‌ست که جز وظایفی حداقل، از عهده‌ی هیچ کاری برنمی‌آید. برای آدم‌های کودن نمی‌توانم احترامی قائل شوم. تمام روز در تخت می‌مانم و به سقف خیره می‌شوم. دیروز مرد بعد از ظهر و غروب را در ویلا سپری کرد و تا پاسی از شب ماند. حضورش به طرز فرساینده‌ای توأمان هیجان‌زده و خسته‌ام می‌کند. بعد از رفتنش زیرسیگاری سفالی را پرت کردم طرف شومینه. خورد به قاب روی سربخاری و هر دو با صدایی مهیب خرد شدند. نادین با لباس خواب سرآسیمه آمد توی سرسرا. دهانش را باز کرد تا سیل سوالات بی‌سروتهش را شروع کند. با چشم‌غره مانع حرف‌زدن‌اش شدم و فرستادمش توی اتاق. گفتم جمع کردن خرده‌شیشه‌ها بماند برای فردا. از بی‌کاری و انفعال‌ام حالم به هم می‌خورد و برای رهایی از این وضعیت هیچ کاری نمی‌کنم. دارم زیر بار «پوچی» پوست می‌اندازم. مدام فکر می‌کنم «از فردا بلند می‌شوم» بی‌که قادر باشم از جایم برخیزم. تمام امروز را پی دلیلی برای این همه انفعال گشتم. به یک پاسخ بیهوده رسیدم: مدام برای توانایی‌هایی که عمیقا از آنِ من نیست ستایش شده‌ام و این، تمام اعتماد به نفس مرا از بین برده است.

سیمای زنی در فرودست --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Friday, May 22, 2015

«رقت‌انگیز». واژه‌ی درست‌اش رقت‌انگیز است. تصویر زنی که منم، توی آینه، به غایت رقت‌انگیز است. هفته‌ها به دنبال واژه‌ای می‌گشتم که جانِ کلام را برساند، رقت‌انگیز را اما پیدا نمی‌کردم. از تصویر خودم گریزان‌ام. مایه‌ی اشمئزازم می‌شود. به تهوع وا می‌دارَدَم. آینه را تا می‌کنم می‌گذارم توی کیف و سعی می‌کنم تصویری را که دیده‌ام فراموش کنم. سعی می‌کنم تصویری را که از خودم دارم، جایگزین زن توی آینه کنم. تصویر جایگزین زن، بیست و هفت سال دارد، پوست صورت‌اش شفاف است و انگشت‌های دست‌اش باریک و بلند و کشیده‌اند. کمر باریکی دارد و اندامی متناسب. چشم‌هایش غرق شادی‌ست و رو به دوربین می‌خندد. چشمان زنی که منم، غمگین است. پوست صورت‌اش تیره است و دور چشمان‌اش گود افتاده است و جوش‌هایی عمیق، جا به جا گونه‌هایش را پر کرده است. پوست دست‌هاش دیگر کشیده نیست. چاق شده است و از دوربین رو برمی‌گرداند. زنی که منم، از تصویر خود توی آینه، توی عکس، توی هر ویزور دیگری بیزار است. تصویر رقت‌انگیز زنی که واقعیت بودنِ خودش را نمی‌پذیرد و با تصاویر خیالی دنیای خیالی‌اش زنده می‌ماند.

من در آینه چه می‌بینم؟ سیمای تکیده‌ی زنی که دیگر جوان نیست، دیگر زیبا نیست، هیچ‌وقت زیبا نبوده است و از فرم پستان‌هایش، رنگ پوست صورتش و جوش‌های گاه به گاه بدن‌اش بیزار است. زنی که از بدن برهنه‌ی خود، از تصویر بی‌روتوش بی‌آرایش خود گریزان است. زنی که نگاه بیننده را روی خودش برنمی‌تابد. عاشق شب‌های کم‌نور و عینک‌های آفتابی بزرگ و ماسک صورت مدامی‌ست که غم چشمان‌اش را بپوشاند. تصویر رقت‌انگیز توی آینه، به زنی که منم خیره می‌شود. نگاهم را می‌دزدم و از مقابل دوربین کنار می‌روم.

سیمای زنی در فرودست --- ویرجینیا گلف

Labels:

..
  



Monday, May 18, 2015

از خلال فیس‌بوک:

ای‌کاش، بعضی کلمات به این خاک برگردند محسن عمادی، نویسنده و مترجم


احمد شاملو می‌نویسد: «ترجمه‌ی شعر ترجمه‌ناپذير، در واقع طبخ حليم روغن باگوشت كرگدن است. عرض خود بردن و زحمت شعر داشتن.» 
زبانی که احمد شاملو با آن آشنایی داشت فرانسه بود. فرانسه را در حدی می‌دانست که می‌توانست ایرادهایی از این دست به مترجمِ فرانسه‌اش بگیرد. این اندازه از دقت و بی‌رحمی را با نمونه‌های امروزی‌اش مقایسه کنید: 
۱. در سطر دوم از بند سوم قيد "در شب" از كجا پيدا مى‌شود؟ اين قيد، در اصل "بى‌گاه" "نا به هنگام" "قبل از تاريخ" است. قبل از آن‌كه انسان تاريخ را كشف كند. يعنى انسان اول در فضائى خوابگونه عشق را درك كرد بعد به ريخت مقدرش درآمد. تو، عزيزم، از يك شعر فلسفى يك شعر تخمى فاقد معنى اختراع كرده‌اى.( مراببخش، انگار امروز از دنده چپ بلند شده‌ام.) و به عرضت برسانم كه متأسفانه ويران‌گرى درسطر آخر به اوج رسيده!ـ ببين عزيزم: شعر نمى‌گويد "من در تو بيدارشدم"، مى‌گويد "با تو" "همراه يكديگر" "به اتفاق" بيدار شديم... در واقع چون او سوژه را در خواب ديده، بناچارخودش هم خواب بوده. آن دو انسان، به اعجاز عشق، با هم به انسان شدن مى‌رسند نه در هم..."در هم" تو پدر شعر بى‌نوا را درآورده.( پوزش مجدد از بابت دنده چپ.)
فرض را براین گرفته‌اند که شاملو، هیچ انگلیسی نمی‌دانست. البته، فروتنیِ احمد شاملو بیشتر از آن است که آقایان تصور می‌کنند. نمونه می‌آورم، به مترجم همکارش در ترجمه‌ی هیوز می‌نویسد: 
۲. عزيزم. نامه‌هايت مى‌رسد ولى متن انگليسى اشعار هيوز كه در نامه‌ات خبر ارسالش را نوشته‌اى تاكنون نرسيده. دريافت آن‌ها بسيار لازم است. نه فقط شعرهاى هيوز بل‌كه اشعار همه شاعرانى كه ترجمه می‌كنى. 
چشم بسته كاركردن روى آن‌ها نشانه بى‌مسؤوليتى محض است و كاملا دور از شأن آن‌ها و خودمان. در نتيجه تا هنگامى كه متن آن‌ها به من نرسيده نمى‌توانم از ماحصل كارمان مطمئن باشم.
۳. شعرهاى مستقيما از انگليسى برگشته هم به عللى مرا نگران كرده‌‌است. نمونه مى‌دهم: من گزينه اشعارى از هيوز دارم كه متن پاره‌ئى از ترجمه‌هاى تو توش هست. نگاهى بينداز به شعر"درخت سبزكوچولو". اين شعر ريتميك است با قافيه‌هاى كاملا خوش آهنگ. تو نه فقط اين موضوع را به من تذكر نداده‌‌اى، بندهاى دوم وسومش را هم بى‌‌فاصله دنبال هم انداخته‌‌اى.
شعرها را كه مرور مى‌كردم به يك بهانه ديگر براى غرغر كردن برخوردم كه حيفم آمد بى‌نصيبت بگذارم.ـ ببين اخوى: تو همان شعر "به هنگام باران..." به يك چنين سطرى برمى‌خوريم كه محشر است:
Green Grasses grow
و تو ترجمه‌اش كرده‌اى: "علف هاى سرسبز مى رويند"! 
من نه فقط حق دارم به‌ات غربزنم، بلكه در مورد اين جمله سه كلمه‌ئى حتا حق دارم يك مختصرى به قتلت برسانم. نخست از بابت فارسى حضرتت: به كار بردن صيغه جمع براى چيزهاى غير ذى روح، يا درست ترگفته باشم: جمع آوردن چيزهاى "فاقد اختيار در عمل" به كلى غلط است. مگر مى‌توانيم بگوئيم :"انتخابات شروع شدند؟"ـ مگر مى‌توانيم بنويسيم كه: "اسناد حريف فاقد ارزش‌اند؟"ـ نه. چون شروع شدن يا نشدن انتخابات در اختيار انتخابات نيست. همان‌طوركه تعيين ارزش اسناد. مى‌گوئيم انتخابات "شروع شد" و اسناد "فاقد ارزش است"ـ خب، مگر رستن علف به اختيار خودش است كه تو جمع‌شان بسته‌اى؟ـ مى‌بايست گفته باشى:"علف هاى سرسبز مى رويد."
اين از فارسيش.ـ حالا برويم سر ترجمه‌اش:
سه تا G ى به آن گندگى مثل كلگى گرز، سر سه تا كلمه به اين كوچكى نشسته و مطلقا توجه تو را جلب نكرده. عزيزم، گاف هاى اين سه كلمه انعكاس موسيقائى يكديگر است. گراس گرين است و فعلشto grow .ـ براى ما هم اگر در انتخاب كلمه دقت كنيم و دم دست ترين معادل را بر نداريم، سبزه( و نه علف ) سبزـ و ازآن بهترـ سرسبزاست و فعلش هم سرزدن ( وموزيكالتر از آن: سربرزدن ).ـ چرا نبايد ارزشها را بسنجيم وبهترينها را مصرف كنيم؟ـ اگردرشعر هيوزگاف ها انعكاس سبز و سبزه است و زبانش اجازه گسترش بيشترى به او نداده مى‌بينيم خوشبختانه زبان فارسى به ما اجازه مى‌دهد كه تمام فضاى اين شعر را سرشارازانعكاس رنگ سبزه كنيم: سبزه، سرسبز، سربرزدن، سربرداشتن، سرتاسر، صحرا، و گستردن... ـچند تا شد؟ـ نه تا. سه برابر شعر هيوز! ياد هفت سينى افتادم كه درشعرى چيده بودم. نمى‌دانم خوانده‌ايش يا نه: سين هفتم / سيب سرخى‌ست، / حسرتا كه مرا/ از اين سفره سنت / سرورى نيست / و الخ...
اين‌ها را مى‌نويسم كه سرنخ‌هـا به دستت بيايد. شعر هرتعريفى كه ازش داشته باشيم، در هرصورت هنركلامى‌است و متكى به شگردهاى كلام. ترجمه كردن شعر هم به سختى آفريدن شعر است جز اين كه اينجا شرافتمندانه بايد حقوق شاعر را هم رعايت كنيم.


..