Desire Knows No Bounds




Monday, June 30, 2008

من هيچ‌وقت خواب اصلاح کردن دنيا رو نمی‌بينم. با اين دنيايی که ما داريم نمی‌شه دنيايی غير از همين که هست ساخت.

خداحافظ گاری کوپر -- رومن گاری
..
  




زندگانی نه تنها يک بشقاب ماکارونی گنده‌ست، بلکه حتا بشقاب ماکارونی‌ش تو تاريکی هم کار می‌کنه!

در راستای مينی-جشنواره‌ی فيلم کوتاه، امروز همين‌جور که واسه خودم نشسته بودم تو سالن مشغول تماشای فيلم، چند نفر اومدن نشستن کنار من. آقای تازه از راه رسيده‌ی کناری هی پشت سر هم چند تا سؤال داشت و مجبور ‌شد از من بپرسه. بعد نه که آقای خوش‌بويی بود، منم با روی خوش جواب دادم و کم‌کم سؤالاش تبديل شد به مکالمه. من درحالی‌که چشمم به پرده بود و هم‌چين يه نمه حوصله‌م هم سر رفته بود و هی تو اين چند روزه هم کسی نبود باهاش معاشرت فيلمانه کنم، به مکالمه ادامه دادم و تو دلم گفتم ای‌ول، چه‌همه حاليش هم هست. تا آخر سانس که چراغا روشن شد، برگشتم ببينم صاحب اين بو و سواد چه ريختيه که ديدم هاها، آقای ايگرگ‌ه که!! نيشمان رسمن باز شد خلاصه.

اين آقای ايگرگ ازون موجودات جذابيه که من تا حالا فقط از دور ديده بودمش در حد سلام خدافظی؛ و هميشه فک می‌کردم اينم بر اساس تئوری «آدما يا جذابن، يا باسواد» نبايد آدم قابل معاشرتی باشه. اما انصافن سوادش در حد دقيقه‌ای شيش‌صد هفت‌صد تومن -سلام دکتر منتظری- بود با يه سيخ گوجه‌ی اضافه. اون‌قدر که بشه معاشرت باهاش رو با گفتگوی کارگردان تاخت بزنه آدم. هرچند ته دلم کلی بر سر دوراهی مونده بودم و دلم می‌خواست حرفای ابراهيم مختاری رو گوش بدم بس‌که مستندهاش تر و تميز بودن با کادربندی‌های حساب‌شده. «اجاره نشينی» و «زعفران» از شسته‌رفته‌ترين کارايی بود که تو اين چند روزه ديدم. اما خوب، مثل هميشه پنينی اسفناج چپ‌دست برنده‌تر از فرهنگ و هنر ظاهر شد و کمی از بار غم شکست بالاک نازنين و يواخيم لوی خوش‌تيپ رو کم کرد.
..
  



Saturday, June 28, 2008

سلام آقا
يادم بياريد
يک‌وقتی که هنوز خيلی دير نشده باشد
بِهِتان بگويم
دوستتان دارم

Labels:

..
  



Friday, June 27, 2008

هنوز از راه نرسيده، از زير شال رنگ‌دار و روپوش ملايم سُر می‌خورم بيرون.. باد خنک کولر را می‌چشانم به تنم که دهانش خشکِ نمِ درياست و دلش گيرِ شاخ‌تُردِ درختِ آبی.. کسی آن‌طرف‌تر سرمه صدايم می‌کند..
..
  




آدم است ديگر
گاهی وقت‌ها کش درون‌اش در می‌رود
اين‌جوری‌ست که ديگر به هيچ‌چيز و هيچ‌کس کشش‌اش نمی‌گيرد‌
..
  



Thursday, June 26, 2008

کلن در فوتبال‌ديدن و کُری‌خوندن و جيغ‌کشيدن ِ دسته‌جمعی لذتی هست،
که در دسته‌فردی نيست.
ممنون آقای خدا که به زور خودتون رو بيدار نگه داشتين آلمان‌مون با اون پيرهن خوش‌دوخت مربی‌ش برد.
حالا ايشالا بعد قهرمانی شما هم شام مهمون من لابد.
..
  



Wednesday, June 25, 2008

ایرما استادِ چپیدنِ بینِ آدم‌هاست. بلد است چه‌طور ناگهان برود خودش را جا کند مابین دو آدم. جوری که خودشان هم نفهمند ایرما از کِی نشسته بوده آن‌جا، بین‌شان. خودش می‌گوید دوست دارم همیشه گوشه‌ی سومِ مثلث باشم. می‌گویم معلوم است. نفرسوم‌بودن مسوولیتی ندارد که. فقط کافی است عاشق باشی. عاشقِ آنی که خسته‌تر است، آنی که زودتر ول می‌دهد. می‌گوید این و آن ندارد که. راه دارد. باید آن چیزی را که ندارد، دودستی تقدیمش کنی. عاشقِ تروتازه‌اش شوی اگر زن است و به او ایمان داشته باشی اگر مرد است. این رمز اصلی است ورنوش. می‌گویم لابد کمی هم آزادی و رهایی و بی‌خیالی، چاشنیِ رابطه‌ات کنی تا طرف گمان ببرد که با تو که باشد، دنیا به تخمش، ها؟ می‌گوید ولم کن ورنوش. از جانِ من چه می‌خواهی؟ سهمِ من چه‌قدر است از بودن که این‌طوری خودم را لایِ چرخ‌های زنده‌گیم گیر بیندازم؟ من که کاری نمی‌کنم. فقط خیالاتم را کمی پرواز می‌دهم، بعد پروارشان می‌کنم، بعد لابد یک گوشه‌هایی از خیالاتم، می‌گیرد به یک گوشه‌هایی از واقعیت. همین.
سرم را پایین می‌اندازم. گاهی وقت‌ها باید فقط سرت را پایین بیندازی. بلدی؟

موسیو ورنوش

[+]
..
  




سه‌شنبه‌ها شب که برمی‌گردم خونه، دلم می‌خواد هيچ‌کاری نکنم، با هيشکی حرف نزنم، همين‌جوری بشينم بشينم اون‌قد که مزه‌ی کلاس ته‌نشين شه توم.

بعد يه وقتايی، يعنی يه کم‌وقتايی آقای استاد وسط طرح‌خونی‌هامون يه‌هو تکيه می‌ده عقب، همين‌جور که داره خاکستر سيگارش هی واسه خودش قد می‌کشه شروع می‌کنه به خود-گويی. از تعريف سفرش با گوگوش و مسعود کيميايی گرفته تا ملاقات سهراب و دوست‌دخترش و سر صحنه‌ی پرويز کيمياوی و الخ. بعد يواش يواش می‌رسه به ويکتور شيستروم و فلينی و دسيکا. يه‌خورده اون وسطا از روی لينچ رد می‌شه و بعد می‌خوره به برگمان و باب ديلان. همين حوالی باب ديلان‌ه که می‌پرسيم: استاد، نظرتون در مورد نامجو چيه؟ استاد خاکستری می‌تکونه و لبخند کش‌دار و مکث هميشگی بعدش و شروع می‌کنه به نامجو-گويی.
بعد اين‌جور وقتا، صدای هيشکی درنمياد از ترس اين‌که مبادا استاد چشمش بيفته به ساعتش و برگرده سر درس و مشق.

خلاصه که سه‌شنبه‌هام شده‌ن انی گيون تيوزدی.
..
  



Tuesday, June 24, 2008

آدم است ديگر
کلن
..
  




من می‌رم
خدا رو به تو می‌سپرم
..
  




اين‌جا تو اوج اکسيژن کمه
يکی منو بکشه پايين‌تر
..
  




کتابی برای خل‌خلی‌ها:

راهنمای مسافران مجانی کهکشان

در دوردست، در نقطه‌ای پرت و ناشناخته در منتهی‌الیه قدیمی شاخه‌ی مارپیچ کهکشان، خورشید زرد و کوچکی قرار دارد که کسی به آن اعتنا نمی‌کند.
...
در فاصله‌ی حدود نود و هشت میلیون مایلی این خورشید سیاره‌ی سبز و آبی کوچک و کم اهمیتی در مدارش می‌گردد که ساکنان‌اش از نسل میمون‌اند و چنان بدوی هستند که هنوز فکر می‌کنند ساعت دیجیتال عجب ایده‌ی جالبی است.
...
راهنمای مسافران مجانی کهکشان درباره‌ی موضوع حوله چند نکته را گوشزد می‌کند.
...
از همه مهم‌تر حوله ارزش روان شناختی زیادی دارد. بنابه دلایلی اگر یک مُثاپِر (مثاپر: مسافر غیر مجانی) بفهمد که یک مسافر مجانی حوله‌ای همراه دارد، به شکلی خودکار فرض می‌کند که او همچنین یک عدد مسواک، لیف، صابون، یک جعبه بیسکوییت، فلاسک، قطب‌نما، نقشه، یک توپ نخ، اسپری حشره‌کش، بارانی، لباس فضایی و غیره و غیره به همراه دارد. به علاوه مثاپر حاضر است با کمال میل هر کدام از این اقلام یا بسیاری اقلام دیگر را که ممکن است مسافر مجانی تصادفی گم کرده باشد به او قرض بدهد.
...
مثاپر بر این عقیده خواهد بود که هر کس بتواند به صورت مجانی طول و عرض کهکشان را طی کند، سختی‌ها و مشکلات آن را تحمل کند؛ با احتمالات دشوار آن مقابله کند و پیروز شود و باز بداند حوله‌اش کجاست، حتماً فردی است که باید او را به حساب آورد.

راهنمای مسافران مجانی کهکشان---داگلاس آدامز(فرزاد فربد-کتاب پنجره)
[+]

***

اناجيل اربعه
[+]
..
  



Monday, June 23, 2008

در راستای آن سفر کرده که صد قافله دل دنبالش

اوی آقای يونيورس
مث‌که اونی‌که هی پراگ‌پراگ می‌کرد من بودما
لطفن ازين به بعد دقت‌تر کنيد
..
  




خانم!
شما را کجا دیده‌ام؟
چقدر شبیه نقطه‌ای هستید
که گیر کرده
آخر این جمله
یا سه نقطه‌ی یک شعر ناتمام

شيما تيمار
..
  




هم‌چين بفهمی نفهمی خوش‌حال شديم از باخت آقای ايتاليا، به شدت!
اميدوارم آقای خدا سر بازی آلمان هم بيدار بمونه خوابش نبره.
..
  




آرام گرفت آخر. همه ی اینها شاید تنها زمانی کمرنگ شدند که من قید خودم را و تو را و همه ی چیزهایی را که دوستشان می داشتیم را زدم ... قید حس شگرف بودنِ بیواسطه را ... که لیلای جوان طالبش بود. جوانِ احمقِ احساساتی بی کله.هه! نگاهشان کن ... به واسطه ها زنده اند جان دلم. اینست آنچه که من می توانم به تو بدهم.

***

به تو می گویم که بعد از رفتنت معنای همه چیز گم شد. تلخی گم شد. حال گم شد و محال گم شد. حالا شاید فقط درد ماند. که ّانهم سالها بعد بالاخره آرام گرفت.

***

دوست داشتنت ... بی دوست داشته شدن ... دیدنت ... بدون تمایلت به دیده شدن ... و شنیدن دیر به دیر طنین صدایت که از هر گفتگویی فراری است ... تلخی ها رفته اند و یادها رفته اند و طعم های بوسه ها و هماغوش های و اشک ها رفته اند و تنها این حس شگرف از آن باقی مانده. حس دوست داشتن بیواسطه. نه دوست داشتن ... که یاد دوست داشتن. مثل چشیدن و چشیدن و دوباره چشیدن لرزش اسرار آمیزی که از دیدن یک گل زیبا و تلان و بینظیر در دلت مانده باشد و سالها بعد نه گل باشد و نه اصلا مهم باشد که باشد و تو باشی و ارتعاشهای تارهای یک دلدلدگی.

***

خبر را چکونه باید داد؟
هیچ فکر کرده ای چطور باید گفت: «گمانم دارد می آید!»؟
اگر بیاید.

[+]
..
  



Sunday, June 22, 2008

اين «کافه پيانو» ازون کتاباست که همين‌جور آلبالو-خوران واسه خودت می‌خونی‌ش می‌خونی‌ش تا ته. يعنی يه جورایِ زيادی وبلاگيه. انگار که اصن يکی از همين برو بچ خودمون نوشته باشدش. بعد آدم همين‌جور که می‌خونتش هی هوس کتاب‌نويسی‌ش می‌گيره.
تازه خيلی کيف داره آدم يه اسمی بذاره رو دخترش که فقط يه دونه ازون اسما تو دنيا وجود داشته باشه.

اما اين‌که آدم بخواد تنها تنها کتاب بنويسه کار خميازه‌آوری به نظر مياد. اگه می‌شد همين‌جوری مثه مشقای معماری‌مون دور هم بشينيم بگيم بخنديم تی‌آی بپراکنيم بنويسيم لابد کلی خوش می‌گذشت.

***

[+]
..
  




ديگر سالاد يورو2008 هويج ندارد):
دو چيز دست آدم را رسمن بی‌حس می‌کند: فيلم‌نامه‌نويسی و ايمان.
..
  



Thursday, June 19, 2008

لباس بالاک را تنم کرده‌ام. دلمه‌ها را چيده‌ام توی بشقاب سفالی نارنجی، خوش آب و رنگ شده تضادشان. ظرف سالاد و «کافه پيانو» را هم گذاشته‌ام کنار دستم نشسته‌ام پای بازی آلمان-اتريش. اين که لباس آلمان را تنم کرده‌ام نه که مثل اين خوره‌ها به هوای تماشای بازی باشدها، نه؛ صبح که از زير دوش بيرون آمدم، مانده بودم چه بپوشم که چشمم افتاد به پرچم خوش آب و رنگ آلمان -برای خودش بلوز شلوارکی هم محسوب می‌شد به هرحال- اين شد که رفت تنم تا حالا که شب شده و موقع بازی.
داشتم می‌گفتم. صدای بازی را کم کرده‌ام به هوای خواندن کتاب، صفحه‌ی بيست و هشتم. بعد يک‌هو حواسم جمع ِ اين می‌شود که چه‌طور دارم دنبال يک آدمی می‌گردم لای جمله‌های کتاب، عوض اين‌که حواسم به کتاب باشد يا بازی. بعد حتا جمع‌تر به اين‌که يک‌وقتی هم -يک‌وقتی قبل‌تر از حالاها- يک هم‌چين شب‌هايی حواسم/مان کجاها بود و حال و هوام/مان چه‌‌جورها و الخ. يا يک شب که نصفی از همين لباس امشب تنم مانده بود و تکه‌ی ديگرش تن تو بود نصفه‌نيمه -بس‌که توی لباس‌های من جات نمی‌شد- پتو را پيچيده بودم دورم حتا بسته‌چيپس‌مان را هم برده بودم آن زير که مجبور نباشم دستم را بيرون کنم از زير پتو. بعد تو گيلاس به دست -آن‌وقت‌ها هنوز اول‌های مريضی‌ت بود- آمده بودی که: بيا اين‌ور -رو اين مبل گنده‌هه- و من که: ntch، قنديلمه. و تو که خنديده بودی: هه، طرف‌دارای آلمانو باش. و لابد من را و پتو را و نصفه‌لباس بالاک را و بسته‌ی نيم‌خورده‌ی چيپس‌مان را برداشته بودی بگذاری روی آن مبل گنده‌هه. و من چشمم را از روی صفحه‌ی تلويزيون برنداشته بودم و سرم را نچرخانده بودم و هيچ کار ديگر هم نکرده بودم.
می‌خواستم بگويم آن شب هم حواسم از بازی پرت بود. اصلن حواسم از همه‌چی پرت بود. يک جور پرتِ خوب از آن‌ها که انگار پرتاب شده باشی ته دنيا. بعد حالا يک هم‌چين شبی که هر دو تکه‌ی لباس بالاک تنم هست و هيچ خبری از تو و کُری‌هامان نيست دارم فکر می‌کنم حتمن حالا که نشسته‌ای روی آن مبل گنده‌هه حواست -يک گوشه‌ی کوچکش لااقل- به من هست که لابد الان نشسته‌ام پای بازی و يک گوشه‌ای -يک گوشه‌ی کوچکی لااقل- از حواسم به تو هست.
-سلام ايرما-
بعد همين‌جورها می‌شود که يک‌وقت‌هايی ناغافل آدم لابه‌لای خط‌های يک کتاب گم می‌شود بعد پيدا می‌شود هيچ‌کس هم نمی‌فهمد کجا بوده با کی بوده يا چه.
..
  



Wednesday, June 18, 2008

اصلن هر زنی بايد عطر خودش را داشته باشد
تا وقت‌هايی -يک‌وقت‌هايی- که يادمان رفت‌اش
عطرش را بخريم بوش کنيم دوباره يادمان بيايدش
تا دل‌تنگی‌مان -يک تکه‌هايی‌ش حالا- مثل استون بپّرد

تا يک‌وقت ديگر که دوباره دل‌مان تنگ‌اش شود
..
  




تو هم گاهی دلت اين‌همه بی‌تابی می‌کند؟
..
  



Tuesday, June 17, 2008

آقای استاد از اول ترم داشت تلاش می‌کرد که از قيد معنی کلمات کلی و انتزاعی بيايم بيرون و تعريف خودمون رو داشته باشيم از واژه‌ها. بعد همون اولا يه مثال هم زد که يه وقتايی باختن ارزش منفی نداره، به معنی باختن نيست؛ يه وقتايی آدم لازمه يه جايی ببازه تا بعدش بتونه موفقيت بزرگ‌تری رو به دست بياره، پس باختن‌ه ديگه منفی نيست، مثبته.

حالا امروز از راه نرسيده در حالی‌که چشاش برق می‌زد گفت بچه‌ها به نظرتون امشب هلند می‌بره يا می‌بازه؟ بيشتريا دل‌شون می‌خواست ببره. استاده اما چشم-برق‌زنان ادامه داد: نه ديگه، اين‌جا همون جاييه که اگه هلند ببازه، برده. اگه ببازه يعنی که فرانسه و ايتاليا به کل حذف می‌شن، يعنی که دور بعدی ديگه ايتاليايی وجود نداره که يه قدرت محسوب بشه. اين‌جا همون جاييه که آدما يه وقتايی به نفع هدف نهايی‌شون بايد ببازن.

-سلام فربد جان، خوبی؟ خوشی؟ بازم تکراری بود؟ شرمنده‌م به‌خدا-
..
  




فکر کن پهن شده باشی روی تخت برای خودت دودها را کج و کوله ها کنی تو هوا.. يک دستی هم با انگشتانش رد ستون فقراتت را بگيرد از حوالی گردن همين‌جور تفريح‌کنان بيايد پايين.. بعد همان‌طور که حواست به دودهاست و در يک رخوت دل‌چسبی پراکنده‌ای، يک‌هو حواست جمع شود فشار دستی که داشت پشتت را رصد می‌کرد فرق کرده.. انگار که دارد جنس پارچه‌ای را برانداز می‌کند..
اوی، کره‌بز، اينا جای ناخونای کيه رو تنت؟
خوب اين‌جور وقت‌ها گاو نر می‌خواهد و مرد کهن، که بتواند حضورذهن و دست و پاش را از لابه‌لای ملافه‌ها جمع و جور کند يک جواب درست حسابی بدهد.. که لااقل فرصت داشته باشد سيگار کذايی را تا ته بکشد، حالا تا دو سومش حتا..
جمعه که رفته بودم باغ، هی پشتم می‌خاريد، بعد هی دستم نمی‌رسيد پشتمو بخارونم، بعد تنه‌ی درخت زياد بود، منم مجبور شدم ازشون استفاده کنم.
بعد با خودت فکر کنی تنه‌ی درخت بديهی‌تر و عقلانی‌تر است از اين‌که آدم لای در تاکسی گير کرده باشد يا چه‌می‌دانم، پشتش گير کرده باشد به پايه‌ی ميز يا مثلن کاتر از روی مقوا سر خورده باشد و الخ.


نتيجه‌ی اخلاقی 1. قبل از س.ک.س ناخن‌های پارتنرتان را چک کنيد.
نتيجه‌ی اخلاقی 2. بعد از س.ک.س به هر زحمتی شده پشت‌تان را در آينه چک کنيد.
نتيجه‌ی اخلاقی 3. اوقات فراغت خود را با جواب‌دادن به سوال‌های غيرمنتظره پر کنيد.
نتيجه‌ی اخلاقی 4. در هنگام س.ک.س هرگز از روشنايی کافی برخوردار نباشيد.
نتيجه‌ی اخلاقی 5. در هنگام باغ، خود را با درخت نخارانيد.
..
  



Monday, June 16, 2008

اين‌جا، درست روی اين‌همه سفيدیِ جادار و بی‌خط، يه‌‌عالمه چيز هست که دلشون می‌خواد نوشته بشن، اما نمی‌شن که. شايد واسه اين باشه که اين‌تو جا نمی‌گيرن، يا شايدم واسه اين‌که نبايد اين‌تو جا بگيرن. اه اه اه، بدم مياد از وبلاگی که «نبايد»ها بهش زور بگن. الان اما نبايدها دارن به اين وبلاگه زور می‌گن. لابد واسه همينه که رفته پی کارش ديگه خود-نويسی يا زياد-نويسی‌ش نمياد اصن.
داشتم می‌گفتم، الانا يه‌عالم حرف هست که دلشون می‌خواد اين‌جا نوشته شن، بس‌که مال اين روزان، بس‌که ممکنه بعدنا ديگه نباشن؛ اما نمی‌شن که.
چه می‌دونم.. شايد يه روزی شد همين‌جور که زانوهامو بغل کرده‌م تو بغلت جا افتاده‌م وز وز وز زير گوشِت گفتم‌شون.. می‌بينی؟ اين حتا ليبل بادآورده‌ها هم نداره.. يه «بايد»ه اصن..
..
  




دارم می‌شمرمت ببينم چند تا جاده طول می‌کشی.
..
  




اميدوارم يه روزی تکنولوژی به جايی برسه که آدما به ازای هر يه بار قهر، سه بار آشتی کنن لااقل!
..
  



Sunday, June 15, 2008

being
kitkatfulness of being
..
  



Saturday, June 14, 2008

اصن به خاطر رنگ به اين گرمی لباساشون و به خاطر نوستالوژی رود گوليت و فون باستن‌شون آدم هی ناخوداگاه هلندش می‌گيره-شرمنده آلمان‌جان-.
..
  




being
unimportance of being
..
  



Thursday, June 12, 2008

کولی من با من بگوی
شب تا ابد شب است
يا فال من؟

نصرت رحمانی
..
  



Wednesday, June 11, 2008

به نظرم برين اين نمايش‌گاهه رو. نه تنها اکسسوريز، که کلی شال‌های زيادرنگی با نقوش چاپی نستعليق و غير نستعليق داشت با يه روپوشای خوبی و حتا دامن بژ بلند هم.
اصن خيلی رنگ توش بود.
برين. پول هم زياد ببرين. بعد اما سعی کنيد با خلق خوش رفته باشيد و قبلش دعوا معوا هم نکرده باشيد وگرنه که ممکنه دعواتون ادامه‌دارتر هم بشه، از ما گفتن. تازه هيچی شال قرمز يا سورمه‌ای هم نمی‌خرين حتا دل‌تون می‌سوزه فقط.
..
  




دشنام

سنجاب را از جنگل بزرگ راندند، چرا که او دشنام داده بود. تشنه و آفتاب‌زده، با انگشتان کوچکش حساب کرد: «يک‌بار نخستين قطره‌های کم‌رنگ نور به درون لانه‌ام ريخت و بار ديگر از لابه‌لای برگ‌های گرد گرفته‌ی سيب وحشی ميان چشمم نشست.» با اين حساب دو روز بيشتر نمی‌گذشت که شير، شايد به آن جهت که حوصله‌اش سخت سر رفته بود، برادر بزرگ او را چاشت کرده بود. و برادر کوچک از لابه‌لای شاخه‌های بسيار باريک سيب وحشی فرياد زده بود: «ای شير جوانمرد! به نظر تو کمی تلخ نبود؟»
و شير، خسته و اندوهگين پرسيده بود: «چه می‌گويد؟» و بان‌گردان جنگل گفته بود: «دشنام می‌دهد.»
پس، سنجاب را از جنگل بزرگ رانده بودند، چرا که او دشنام داده بود.
...

نادر ابراهيمی

اين قصه رو امروز آقای تقوايی‌مون به عنوان يادبود نادر ابراهيمی سر کلاس خوند.
..
  



Tuesday, June 10, 2008


نشانی دقیق‌تر: چهار راه پاسداران، میدان حسین آباد، خیابان وفامنش، نرسیده به میدان هروی، کوچه‌ی مظفریان، برج صدف، سالن اجتماعات
[+]
..
  




من واقعن ممنونم از آقای امشب که ثابت کرد هنوز هستند آدم‌هايی در زندگانی، که حتا از ما هم ضايع‌ترند. و خوب اين باعث بسی تسلای خاطر و قوت قلبه کلن.
-سلام مارال :دی-
..
  




تصميم‌هايی هم هستند در زندگانی
برای نگرفتن
..
  



Monday, June 9, 2008

هيجان‌زده‌م. سوار قطاريم، من و کوله‌م و کتابم و آی‌پادم و لپ‌تاپم و موبايلم؛ يعنی همه چيزايی که بايد باشن تا آدم يادش بره تنهاست. قراره سه روز تو اوساکا باشم. اوساکا يعنی که می‌شه بالاخره کارای آندو رو از نزديک ببينم. حس واقعنی‌شون رو تجربه کنم. روی اون ديوارای بتونی دست بکشم. بشينم تو کليسای نور ببينم چه‌قدر خدا داره توش. مماس با سطح آب بشينم کف زمين ببينم تجربه‌ی يه فضا چه‌قدر به مديوم‌ها وابسته‌ست. فضايی که از طريق عکس و کلمه‌ها تجربه می‌شه، با فضايی که می‌شه روی در و ديوارش دست کشيد و توی سايه‌روشن‌هاش قدم زد.

دوست خارجی‌مون قول داده يه سورپرايز غافل‌گيرکننده برام داشته باشه. منم هی اميدوارم سورپرايزش اين باشه که با آندو شام سوشی بخوريم، آندوهم لطفن با «واتانابه کِن» بياد اون‌جا!!
ارادت‌منديم هم آقای يونيورس!

Labels:

..
  



Sunday, June 8, 2008

تازگی‌ها بيشتر وقتم را با آقای قهرمان قصه‌ام می‌گذرانم. دوست دارم اين معاشرت‌های نصفه‌نيمه‌مان را. با آن‌که معمولن حرف به دردبخوری نمی‌زنيم، اما گاهی لابه‌لای همان گپ‌زدن‌های بی‌سر و ته، تکه‌های جالبی از او به تورم می‌خورد که لابد وسط هيچ گفتمان درست‌حسابی‌ای نمی‌شود پيداشان کرد. اصلن من قهرمان قصه‌ام را از وسط همين انباری‌های خاک‌گرفته‌ی ته ذهن‌هامان‌‌ پيدا کردم راستش. حالا بايد يک روزی حوصله کنم آن چرک‌نويس‌های روزهای اول را پيدا کنم ببينم اصلن چی شد که باب صحبت‌هامان باز شد، چه برسد به دوستی و عاشقی و الخ.
حالا از «چی شد که اين‌طوری شد»هاش که بگذريم، آمده بودم بگويم حس بی‌صدای خوبی دارم اين روزها. از آن حس‌ها که نبايد توی قصه بنويسی‌شان. بايد خودش لابه‌لای خط‌ها پا بگيرد جوانه‌هاش بزند بيرون. که خواننده بی‌آن‌که دستش را با کلمه‌ها بگيری راهش ببری، خودش پابه‌پای عاشقانه‌ی آرام‌ات راه بيايد لبخندش بشود هوس چای کند با يک تکه باقلوا لابد.
آمده بودم بگويم اين دنيايی که ما را در خودش دو دستی نگه داشته، درست و حسابی بلد نيست خوش‌بخت‌مان کند. ما هی خوش‌خيالانه نشسته‌ايم عمرمان بگذرد بگذرد تا بالاخره يک روزی خوش‌بخت شويم، اما نمی‌شويم که. خوشبختی مال قصه‌هاست. ما آدم‌ها فوقِ فوقش می‌توانيم ‌گاهی احساس خوش‌بختی کنيم، همين.
برای همين است که می‌گويم لااقل آدم‌ها بايد بنشينند قصه بنويسند. قصه‌هايی که بشود عاشق قهرمان‌هاشان شد. که بشود احساس خوش‌بختی کرد. از آن خوش‍بختی‌های آرام دل‌چسب، که فقط توی قصه‌ها پيداشان می‌شود.

Labels:

..
  




گذشته را يک‌وقت‌هايی باد با خودش می‌برد. آينده را هم کسی چه می‌داند، شايد باد با خودش بياورد. حالا اگر اسم گذشته-نويسی‌هامان را بربادرفته بگذاريم، لابد اسم آينده-نويسی‌هامان هم می‌شود بادآورده‌ها يا يک هم‌چو چيزی.
نتيجه اين‌که يک‌وقت‌هايی هم هست در زندگانی، که آدم بادآورده-نويسی‌اش می‌گيرد، جاست اين کِيس!

Labels:

..
  




بعضی آدما اون‌قدر زيادن که قدِ يه جاده طول می‌کشن. که دلت می‌خواد باهاشون بری يه مسافرت طولانی جاده‌ای. که تمام جاده رو حرف بزنين با هم. که دلت بخواد جاده‌هه تا ته دنيا کش بياد و به هيچ‌جا نرسه حتا.
اوهوممم.. بعضی آدما هستن در زندگانی که قد يه جاده‌ی طولانی می‌شه باهاشون حرف زد، حرف‌های جاده‌ایِ يواش. ‌
..
  



Friday, June 6, 2008

آدم است ديگر
گاهی وقت‌ها خر می‌شود
..
  




اين‌که بِهِم بگن «تو همه‌ی زندگی منی» معذبم می‌کنه. بيشتر ترجيح می‌دم بخش مهمی از زندگی يه آدم باشم تا همه‌ش!
..
  



Thursday, June 5, 2008

راست می‌گويد ايرما، معشوق‌های قدیمی عین دندان‌های لقی هستند که نمی‌افتند.*

«شين» که مياد ايران، يعنی نشخوار کلی‌تا خاطره‌ی دوران کودکی ونوجوونی‌هامون.. يعنی هزارتا «وااای، يادته..»‌های تموم‌نشدنی که حوصله‌ی بقيه رو کم‌کم سر می‌بره و باعث می‌شه ولمون کنن به امون خودمون.. که کم‌کم چرت‌و‌پرت‌گويی‌هامون تموم شه و ياد اولين عشق دوطرفه‌ی زندگی‌مون بيفتيم.. که بشينيم کلی خودمونو دست بندازيم که تو اون سال‌های عهد بوق به چه لطايف‌الحيلی عاشقی می‌کرديم.. عاشقی به شيوه‌ی between the lines..

بعد از دو سه ساعت اول، می‌شيم دو تا آدم‌بزرگ باتجربه‌ی آروم که کلی دوستای قديمی‌ان.. که کلی هم‌ديگه رو دوست دارن.. ازون دوست‌داشتنای از ته دل.. که حالا می‌شينن تماشا که ببينن ازون آدم پونزده سال پيش چی پيدا می‌کنن تو اين آدم جديده..

همين‌جوری که داشتيم از در و ديوار حرف می‌زديم، می‌ديدم اگه هنوز اين‌همه دوسش دارم، مال اين آدمی نيست که الان کنارم نشسته.. من همون شين قديمی رو دوست دارم.. اين يکی رو فقط تا جايی می‌شناسم که گل‌واژه می‌گيم و می‌خنديم و هم‌ديگه رو دست ميندازيم.. جدی که می‌شيم اما، رسمن هيچی از هم نمی‌دونيم.. اون تعجب می‌کرد که چه‌طور من اين‌همه موجود باشعوری از آب دراومده‌م و من تعجب می‌کردم که اون چرا اين‌قد کم‌بُعده.. بعد همه رو انداحتيم گردن اين‌که من تو ايران بزرگ شدم و اون بيرون، اينه که ابعاد من زياد شد و ابعاد اون کم.. عوضش اون آهو شد من گوسپند.. عوض‌ترش اين‌که من يه گوسفند چندبُعدی رو ترجيح‌ترمه تا يه آهوی کم‌بُعدی..

ولی ولی ولی.. از همه‌ی اين حرفا که بگذريم، عجيب حس دل‌چسبيه اين معاشرت‌های مايلد با عشاق قديمی.. يه جور طعم گس جاافتاده که شيرينی‌ش دل آدمو نمی‌زنه و تلخی‌ش آدمو اخم‌دار نمی‌کنه.. مثه يه حليم درست و حسابی می‌مونه اصلن..

[*]
..
  




جاده بايد راه بره، نه که مثه مارمالاد عزاداران همين‌جوری سر جاش وايسه تکون هم نخوره که.
..
  




حالا دیگر می‌دانم که زندگی ِ همه‌ی آدم‌ها شیب ملایمی دارد به سمت یک نوع فروتنی اجباری. یک فروتنی کاملن غیراخلاقی. در مقابل هر آنچه روزی عمیقن به آن باور داشته‌ایم. در مقابل هر آنچه برای‌مان مهم و یا شاید مقدس شمرده می‌شده است. در مقابل بودن‌ای که اوج فهم‌مان از آن، ماندن خواهد بود. در مقابل زمان‌، که مثل یک کارخانه‌ی عظیم تولید اجناس تزئینی، بزرگ‌ترین داشته‌هایت را می‌مکد، گاهی می‌بلعد، و در بهترین حالت لذت‌های فانتزی دوروزه‌ی زرورق‌بندی‌شده تحویل‌ات می‌دهد،‌ و یا حسرت، و یا در بدترین حالت، هیچ. فروتنی‌ای که از سر دیگرخواهی و وسیله‌ی پیش‌روی نیست. از سر سرخوردگی و شاید حتا تسلیم است. اختیاری نیست که برگزیدن‌اش نیکو شمرده شود. حکایت تن‌ای است که می‌داند مداوا، زخم‌هایش را چرک‌آلودتر خواهد کرد. پس در سکوت، پا پس می‌کشد. که روح را هیچ رشد نمی‌دهد و بلکه حقیرش می‌سازد.
خنده‌دار است. مضحک است اینکه بلااستثناء همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند دنیا با آنها طور دیگری رفتار خواهد کرد. حتا همین خود من که دارم اینجا به این مسئله اعتراف می‌کنم، دو دقیقه‌ی دیگر اگر ناخوشایندی‌ای به ذهن‌ام برسد، شاید به تأسی از الگوی زوال‌ناپذیر و ناگزیر زندگی، که همانا دوام‌آوردن است، به خودم اطمینان خواهم داد چنین چیزی بر سر من نخواهد آمد.
به سرنوشت و چرندهایی از این دست هیچ اعتقادی ندارم. نمی‌خواهم آیه‌ی یاس سر بدهم اینجا. نمی‌خواهم نتیجه بگیرم باید دنده را خلاص کرد و چارزانو نشست و وا داد به نفع شیب مذکور. آن روز هم همین را می‌گفتم به او. که حتا اگر بدبینانه‌ترین فرض را (که یک سقوط غایی و طبیعی و جمعی است) هم بخواهم و بتوانم در نظر بگیرم، باز به همان بالاپریدن‌های موقت میان‌اش شدیدن ایمان دارم. فقط سعی می‌کنم میان این واژه‌ها چیزی بفهمم از تصویرهایی که هر روز، هر ساعت، دارم در زندگی خودم و دیگران می‌بینم.
برای فهم زندگی، ابزاری جز استقراء ندارم.
[+]
..
  



Wednesday, June 4, 2008

فک کن!
الان سه هفته‌ست که خودکشی کرده‌م و لابد درفت‌بلاگر داره هر روز وبلاگ‌مو واسه خودش آپ‌ديت می‌کنه!
..
  



Tuesday, June 3, 2008

يه وقتايی مثه اين روزا که هوا خوبه و معمولن هم هيشکی خونه نيست، من فقط يه تی‌شرت خالی تنمه تو خونه. اين باعث می‌شه که وقتی دارم به طرح‌ه فک می‌کنم و يه‌هو يه سوژه‌ای نکته‌ای چيزی به ذهنم می‌رسه، موقتن روی پام می‌نويسم‌شون تا بعد کپی پيست شن تو دفتر سياهه. تا اين‌جاش خوبه. اما يه وقتايی هم هست در زندگانی که آدم وسط روز بی‌هوا می‌ره دوش می‌گيره، بعد تا به خودش بياد کلی مطلب و ديالوگ‌های مربوطه راهی وان می‌شن به سلامتی!
اينه که الان دوباره دختر قصه‌م با لاک‌پشت‌ه نشسته‌ن دارن هيچی نمی‌گن .
..
  



Monday, June 2, 2008

قهرمان قصه‌ی من حرف زدن بلد نيست. نوشتن را می‌داند اما. می‌نويسد «دوستت دارم» و من کلمه‌هاش را به آغوش می‌کشم.

Labels:

..
  




توصيه می‌کنم وقتايی که دارين پای تلفن، خبر ازدواج يکی از مهم‌ترين همکاران آقای يونيورس رو می‌شنوين، فيلمی که هنوز نديدين‌ش رو دم دست‌تون نذارين. چون ممکنه مجبور شين فيلم‌ه رو بشورين!

خواهر کوچيکه زنگ زده بود خبر بده که آقا آلمانيه داره زن می‌گيره. من پرسيدم خوب؟! گفت هيچی، خواستم بگم اگه می‌خوای خونه فرمانيه‌هه رو برات بخره فقط دو هفته وقت داری! بعد همين‌طور که داشتيم اقدامات مختلفی که می‌شه برای مخ‌زنی در طول دو هفته انجام داد رو بررسی می‌کرديم و می‌خنديديم، متوجه شدم که دی‌وی‌دی‌ه رو بيش از حد معمول حول محور انگشتم چرخونده‌م و فيلم‌ه رسيده به انگشترم! بعد کم‌کم متوجه شدم که اصلن حاضر نيست از انگشتم دربياد، حتا اگر مدت‌ها بر خلاف جهت اوليه بچرخونمش يا حتا اگه آقا آلمانيه پشيمون بشه و ازدواج نکنه. بعد کم‌کم‌تر فهميدم اوضاع جدی‌تر ازين حرفاست و انگشتم بهش برخورده و داره سرخ می‌شه. در نهايت به اين نتيجه رسيدم که از آب و صابون کمک بگيرم و قاعده‌ی بازی‌ آقای رنوار رو بشورم.

حالا اين‌که گذشت، ولی خوب شد "once" رو نشُستم، بس‌که خوووووب بود.

پ.ن. دوستم می‌گه فيلم‌تو با چی شستی؟
می‌گم با فوم دست‌شويی Ave.
می‌گه آخ آخ، فوم اَوِه واسه فيلمای رنگيه فقط.
..
  



Sunday, June 1, 2008

ديدی اين مامان‌بزرگايی که به جای «پياز رو سرخ کن» يا «تفت بده» می‌گن «پياز رو قرمز کن» چه‌همه دست‌پخت محشری دارن و چه‌همه طعم غذاهايی که می‌پزن امضا داره؟ يعنی مثلن کوفته يا دلمه‌ی اين‌جور مامان‌بزرگا فقط خوش‌مزه نيست که، مزه‌ی مامان‌بزرگ‌ه رو می‌ده به شدت.
..
  




از من می‌پرسيد چرا آن قسمت‌ها که از شکسپير برای رفيق همسايه خوانديد در او اثر نکرد و هاج و واج به شما نگاه کرد؟ برای اين‌که در نظر او هيچ چيز تجسم نيافت. و اين علت دارد. ملت ما ديد خوب ندارد. عادت ملت ما نيست که به خارج توجه داشته باشد، بلکه نظر او هميشه به حالت درونی خود بوده است. در ادبيات و به هم‌پای آن در موسيقی، بيان می‌کنند، نه وصف.
...
همسايه‌ی عزيز من! نگوييد چرا نمی‌فهمند، بگوييد چراعادت به ديدن ندارند. بگوييد از چه راه ما ملت خودمان را به ديدن عادت بدهيم. در ادبيات ما اين حکم يک شالوده‌ی اساسی را دارد.
...
عمده اين است که طرز کار عوض شود و آن مدل وصفی و روايی را که در دنيای باشعور آدم‌هاست، به شعر بدهيم.
...
آن‌چه وسعت دارد، پوشيده است. برای نظرهای عادی، «پيچيده» مبهم و گنگ به نظر می‌آيد؛ اما نظرهای عادی هم اگر ورزش کنند عوض می‌شوند.

حرف‌های همسايه---نيما يوشيج

پ.ن. به نظرم حيفه اين کتاب کم‌صفحه‌ای رو نخونه آدم. اون‌جا که داره از قافيه حرف می‌زنه يا از به‌کارگيری لغات و ترکيب‌های جديد يا آدم‌هايی که ظرف‌شون کوچيکه و سرريزشون زياد. خلاصه که کلی «کيارستمی» بوده تو زمان خودش.
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017