Desire Knows No Bounds




Monday, July 31

پشت پنجره ایستاده ام و به صدای چرخ ماشینهای سنگین روی اسفالت داغ خیابان گوش می دهم و فکر می کنم در هر کدام از ان خانه های روشن چه اتفاقی در جریان است.ادم های اپارتمان روبرو الان چه کار می کنند؟چند نفرند؟خوشحالند یا غم گین ؟فکر می کنم همه این مدت بیهوده سعی کرده ام تو را دوست نداشته باشم.مدت هاست ندیدمت ،صدایت را فراموش کرده ام،به ندرت خبری از تو به گوش می رسد اما هنوز زیر پوست تن من جریان ارامی از عشق بر قرار است.جریان بی صدایی که به زحمت خود را زنده نگه می دارد و شاید همین جریان نیمه جان مرا به زندگی امیدوار می کند.برایم نوشتن از دوست داشتن چه سخت شده است.چشمهایم را می بندم و تصور می کنم روز تو چه طور اغاز می شود، از پشت پنجره شهری را می بینم که زنها یش با جاروهای بزرگ خیابان ها را می روبند و گرد و خاک سنگین شده با رطوبت هوا به سینه عابران فشار می اورد.چه شهر غم گینی.ادم چه طور دوام می اورد؟کدام نیرو می تواند انسان را در اعماق و سیاهی زنده و امیدوار نگه دارد ؟چه سخت بود ان همه وقتی که مجبور کردم خودم را به نخواستن.چه مچاله بوده ام در خودم مثل پرنده ای که سرش را به زیر بالش فرو کند.چه روزهای زیادی در خودم گریستم.می گویند حماقت است ،می دانم شاید حتی عشق هم نباشد.اما در من جریانی جاری ست پایدار و زنده،مثل جویبار کوچکی که در سنگ ها جاری باشد.کم جان و پر امید.در من از تو چیزی به جای مانده است که فراموش کردنش بسیار سخت است.باید خودم را ازاد کنم،قدم اول این است،من همه چیز را همین طور که هست با همه نقص ها ، بیهودگی ها،خستگی ها،پریشانی ها،هجرانی ها،خستگی ها و زیبایی هایش می پذیرم و این خسته ترین جان جهان کوچکم را آزاد آزاد آزاد می کنم.
..
  



Tuesday, July 25

دلتنگتمه
دلتن گتمه
دل تن گت مه
د ل ت ن گ ت م ه
..
  




آری از بد حادثه
در رویاهای من
فاصله بین شش تا چهل و هشت میلیون
کمتر از این حرفها بود
اما زکی!

در رویاهای من
بوسه های طولانی زیادی بود
اما متاسفانه هیچ کجای رویاهایم
به آبگوشت بزباش اشاره ای نشده بود
هرچند گذرا و کوتاه
آنگاه که قبل از بوسه طولانی بلعیده شود
با پیاز

به جان مادرم
بنده اصلا با قصد قبلی بزرگ نشدم
حتی باید اعتراف کنم
این اتفاق ناگوار
در مورد حقیر
علیرغم ریده شدن به قافیه شعر
با ده سال تاخیر اتفاق افتاد

و آدمی که بی موقع بزرگ شود
با عرض معذرت از عفت عمومی
مانند معامله ایست که بی وقت راست شده
که جای نشان مردانگی
مایه خجلت است
و من هنوز در حیرتم
که
سی هشت میلیون مابقی را از قبر کدام تقدیر بی پدر بیاورم!
..
  




پولانسكى :
«شكى نيست كه همه چيز در جهان ما ، پوچ و بيهوده است، در چنين روزگارى است كه بايد جسورانه عمل كرد، بايد كمى رويا به جهانمان اضافه كنيم.»
..
  




نباید رویا ها را به دست تقدیر می سپردیم.

تقصیر خودمان بود،

زود بزرگ شدیم.
..
  




..ما همه روزانه در حال خيانتيم
خيانت به اعتقاداتمون
به توانايی هامون
به ديگران
و الخ
..
  




امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه .... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم
...
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست ...
....
..
  




به خيالم که تو دنيا
واسه تو عزيزترينم
..
  



Monday, July 24

انگار عمل آن قدرها هم موفقيت آميز نبوده.. هنوز احتمال خطر هست.. هنوز خون ريزی های ناشی از فکرها و خيال ها ادامه دارد.. فکرها و خيال ها و هزار زخم و ترک و اتفاق و خاطره ی اين سال ها.. هنوز خون ريزی های ذهنی هست.. دردها هست.. داروها هست.. اميدها هم هست.. اميد.. اميد به بند زدن شکسته گی ها شايد.. به وصله کردن پارگی ها.. به بازسازی ويرانه ها.. من اين ميان اما پا پس کشيده ام ديگر، کنار ايستاده ام و تنها نگاه می کنم.. نگاه می کنم بی آن که حتا اشکی در چشمانم حلقه بزند.. اشک؟ در رثای آن چه گمان می کردم هست؟ آن چه گمان می کردم می توانست باشد؟.. نه.. ديگر هيچ چيز آن قدرها عميق نيست که دلم را بلرزاند.. حالا من تماشاگری بيش نيستم.. در سايه ايستاده ام تا روزی از همين روزها نمايش تمام شود.. پرده فرو بيفتد.. تا تو را ترک کنم و از صحنه و نمايش و سايه و هر آن چه مرا روزی به تو بند می زد رها شوم..
..
  



Sunday, July 23

اثيری كه اسير شود، ديگر اثيری نيست، اسير است. اثيری كه به قانون خودش پشت كند، مبتذل می شود. قانون، صريح است، پايين بيايی، تمامی. بايد دور بايستی، اين منطق اغوا است، سياست اغواگری، قانون همه فم فتال های قصه ها.
..
  




دلم می خواد بازم برگردم کلاردشت.. روی تراس پر از مه صبحانه بخورم و هر روز برم تو اين مغازه گنده های لب جاده که پر از چيز ميزای حصيری ان بچرخم و روزی دو بار از جنگل مه گرفته ی عباس آباد رد بشم با نم نم بارون و موسيقی عالی و روزی يه کيلو شليل و يک عدد و نيم خربزه بخورم و روزی يه ساعت دنبال سنگ و گوش ماهی خوشگل بگردم و پيدا نکنم هم و روزی هشت ساعت تو دريای آبی و تميز شنا کنم و روزی پونصدبار دلم تو رو بخواد..

بعد از خونه ی فرمانيه، يه ويلای خوشگلم برام پيدا کردم توی رودبارک کلاردشت، اون ته ته تهش که اصن ديگه می شه خود بهشت اونورا..
..
  




عجيبه
هنوز که هنوزه حس خوبی دارم
فکرشو بکن.. همه ش يه خواب بود فقط، يه رويا
اما اونقد خوابه واقعنی و صميمی بود و اونقد پر از حس خوشبختی بود توش که هنوزم که هنوزه، دارم احساس شادی می کنم، يه شادی سبک و چسبناک.. با همون دوست داشتن از ته دل دوران بچگی مون
خواب "ش" رو ديدم.
..
  




How many years can some people exist
?before they're allowed to be free
..
  



Monday, July 17

دلم می خواست می تونستم پيشت باشم
..
  



Sunday, July 16

قره آت، يکه شناس است.
..
  




The End

بازم همه چی تقصير منه لابد، ها؟
عيب نداره، ديگه دارم به تنهايی رفتن عادت می کنم.. خيال دوست موندن آدما هم توهمی بيشتر نيست.. اينم حسن ختامش!
..
  




مرد به آغوش زن می آيد و آرام می گيرد
مرد آرامشش را در آغوش زن پيدا می کند
مرد ديگر هم
مردان ديگر نيز

زن اما مدت هاست ديگر دنبال آرامشش نمی گردد
..
  




هرگز به اندازه‌ی داشتن دست‌هات
خوشبخت نبوده‌ام
...
هر چقدر بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز تو را قطره قطره آب می‌کنم
و به تنم می‌چکانم.
...
..
  




زندگی دو روایت دارد. یکی تاریخ رسمی است، همان که هر روز صبحش روزنامه چاپ می‌شود و هر سالش سیصد و شصت و پنج روز است. آن یکی تاریخ شخصی است، تاریخی که بازه‌هایش را خودتان تعیین می‌کنید. گاه یک لحظه را یک سال می‌بینید، گاه چند سال را به کل حذف می‌کنید. و همین روایت دوم است که به آن برمی‌گردید برای به یاد آوردن.
..
  




صدایش، چشم‌هایش می‌گرید.
آن لحظه نباید گفت، باید آنجا بود. تو نیستی.
لعنت بر کلمات، لعنت بر فاصله.
..
  




يه جای خالی گنده ست تو دلم
يه جای خالی گنده
با اسم مستعار "تو"
..
  




هنوزم تنها ماشينی که وقتی می شينی توش می بينی داره داريوش می خونه ماشين اميره
اصن آهنگای ماشين امير هميشه جون می ده واسه مسافرتای شب
..
  




مثه سردرد می مونه
وقتی هست لااقل می دونی که هست و بايد باهاش مدارا کنی
ولی وقتی نيست با کوچک ترين سيگنالی دلت هُری می ريزه پايين که وای، باز الاناست که شروع بشه و حسابی عزا می گيری و حاضری هرکاری بکنی که نياد سراغت
..
  



Tuesday, July 11

به طرز بی سابقه ای دلم از همه چی داره زده می شه
..
  




دوست داشتنم را مثل يک گلوله ی رنگی کاموا انداختم جلوی پاهات. تو مجذوب رنگ ها شدی و خودت را ميان کلاف درهم تنيده گيرانداختی.
حالا، قصد رهايی داری.
برای رها کردنت، دو دست ديگر پيدا می کنم. سر کلاف را می گيرم و به دور آن دو دست می پيچانم تا تو خلاص شوی...
..
  




استاده گفت يادت باشه من نيم نمره به اضافه ی يه تشکر بزرگ بهت بدهکارم که تصميم دارم خلاصه يه روزی پرداختش کنم.
بعدم گفت اگه وسط راه خسته نشی، اون روزه همچين دورم نيست، اصلن اصلن دور نيست.
خيلی مطمئنانه گفت. اما پس چرا اين همه به نظر خودم دور و محاله؟
شايد چون واسه اينه که ديگه دلم با اين روحيه دادنای الکی آدمای دور و برم خوش نمی شه. ضمانت اجرايی واقعنی می خوام!
..
  




.Social restrains
Did you ever stop to think that perhaps those restrains are there to keep people from hurting each other
?
..
  




بدبختی من اين جاست که اگه بخوام با يکی مشورت کنم، اون يه نفر بازم خودمم!
حالا به نظرم برم يا نرم؟!
..
  




آی هيت ديز آل!
..
  



Sunday, July 9

من و پانچوم مثه تراکتور فيلم می بينيم اين روزا. بيشتر وقتا خرسی هم هس. چون هم بوی خوب می ده همه ش، هم اين که از وقتی تابستون شده و يقه اسکی شو درآورده، اون شيکم گنده ش کلی باعث سرگرمی من می شه. انی وی،
وسط اين همه فيلم، يه فيلم مهجور غير معروف ديدم که هی تصويراش چرخ می خورن تو مغزم. نه که فيلم خاصی باشه ها، اما اون شهر کوچيکه اون قد خوشگل و سرسبز و پرگل بود که همه ش يادم مونده. فيلم با مراسم خاکسپاری لورِين، شخصيت اصلی فيلم شروع می شه. بعد شبش تو کافه مردای مستی رو می بينيم که همه شون دارن در مورد لورين حرف می زنن. فرداش دختر نوجوونی وارد شهر می شه و سراغ خونه ی لورين رو می گيره، که معلوم می شه دختر لورينه و از بچگی مامانش رو نديده و حالا هم دير به مراسم رسيده. دختره می ره خونه ی مامانشو پيدا می کنه، اون جا دو نفر ديگه هم زندگی می کنن، يه آقای ميان سال که دوست مامانش بوده و يه آقای جوون که داره يه کتاب در مورد داستان زندگی آقا ميان ساله می نويسه. دختره اون جا موندگار می شه، روزای اول به هر مردی می رسيده، علی رغم تازه واردی و غريبه بودنش، مردا تشخيص می دادن دختر لورينه و اين باعث تعجبش می شده. تا اين که کم کم می فهمه اون مردا هم هر کدوم دوستای صميمی مامانش بوده ن و مامانش با اونا در مورد دخترش هميشه حرف می زده، انگار که واقعنی با اونا زندگی کرده باشه. اون مردا هر کدومشون يه زمانی صميمی ترين دوست مامانش بوده ن و در واقع رقيب هم محسوب می شده ن، اما رفتارشون مثه اعضای يه خانواده می مونه. همه شون با هم دوستن، هر کدومم واسه خودشون يه آدم حسابين. حالا هم که لورين مرده، همه ی جمع شدناشون دور قبر لورينه، نزديک رودخونه. اون جا جمع می شن بحث ادبی می کنن، اون جا جمع می شن گيتار می زنن و آواز می خونن و آبجو می خورن، اون جا جمع می شن تصميم گيری های مهم می کنن، باربکيو درست می کنن، حمام آفتاب می گيرن، و خيلی کارای ديگه. لورين با اين که مرده، اما عميقانه همه ی اون ها رو به هم پيوند زده. بعد يه جای خوشگلم داشت، هر بار که دختره می رفت سر قبر مامانش، هيچ دوباری نبود که همون دسته گل قبليه اون جا باشه. هر بار که می رسيد، يه دسته گل جديد می ديد سر قبر، از اون دسته گل جيگرای رنگ وارنگ که از تو دشت چيده شده ن.. که يعنی هر بار قبل از اون يکی از دوستای مامانش اون جا بوده.. بعدم که گفتگوهای دو نفره ی هر کدوم از مردا با دختره هم کلی خوشگل بود.
اينا خلاصه.
..
  



Saturday, July 8

Broken Too Deep


,You are gone and I'm still in streets
my heart is all broken like smashed crystal'ees
?is there any cure for wound such deep

I lost my face to many people
,gave up the cause to live many places
,and left my health in too many chases
.I did it all for your cases

I never broke any promises
or loose faith or forget any kindnesses
always stood by you, any place I could
.to make you pleased, with all my prower and put

I have no regrets for all the pain
,or all sacrifices I ever made
just a sarrowed and broken heart to take
broken in pain and million peices
filled with lots of lost desires
and not even a simple gain
,yet an ever craving needly pain
.the need of seeing a blink of love in your eyes

,I lost everything for the sake of love
,every women I could have, left me or died
,every charm I could bring, has faded
,every rain I could main, has dried
every joy I could gain, has lost and fried

,Yet it was just another story for you
as usual as it happened many times before
the ones you already tell your friends
with good taste and some extra words to explain
it worths no more to you
as in any given week or given day
.it could happen to you again and again

You are gone and I'm still in streets
don't be sorry, for me or my needs
I'm to die or go to hide
It will cost you nothing, not even your pride
I'm just another dogville, right? not more
not worth to think, feel or help, back or forth
another one guilty and worth zero
someone who should get lost, for your ease and comfort

,I may die soon or may survive
surelly with a big scar, life-time pain and no deny
always remember, it will be embedded in my soul
the irriversible undying love, the memories, good and bad ones, and so forth
..
  



Friday, July 7

"لست تانگو اين تهران" يا "بازنوشت نوشتاری که هرگز نوشته نشد"

ربط من و تو همين روزهای کوتاه رابطه ست. کوتاه، هم چون سايه ای خنک ميان هياهوی ممتد و کش دار شهر شلوغ. همين ساختمان سفيد قديمی با اتاق های آغشته به نور، ديوارهای صورتی، سبز، زير سيگاری، عکس گاندی و کتاب های هدايت، انگشتر، ساعت، جعبه ی دستمال کاغذی،
من و
تو و
روزهای کوتاه رابطه.

رابطه ی ما يعنی همين، يعنی من بيايم خانه ات، روپوش و روسری ام را روی صندلی کامپيوتر آويزان کنم، روی مبل بزرگ قرمز بنشينم تا تو لباس هايت را عوض کنی و بيايی که: چه قدر هوای شهرتان گرم است، انگار دلت برايم تنگ شده است و، انگارهای ديگر. بوسه ی طولانی، آغوش گرم تو، لب ها و دست ها و تن وحشی ت تا با نفس های من يکی شوند، دندان های درهم قفل شده، نگاه های وحشی و خيس، شکستن بندهای فاصله، تاک وار به هم پيچيدن تا ته شهوت، اوج، درد، تشنج، رخوت. رابطه ی ما يعنی ملافه های به هم ريخته، بالش های پراکنده، دستمال های مچاله شده، و تو که: خدا پدر مخترع دستمال کاغذی را بيامرزد. و من که: و خدا کاندوم را آفريد تا در مصرف دستمال کاغذی صرفه جويی گرداند! و بعدترها نتيجه ی اخلاقی اين که: مصرف کاندوم با سرعت نور نسبت مستقيم دارد! رابطه يعنی سرمای زير سيگاری، بوی ادوکلن آغشته با دود، گرمای مطبوع تنت، يواش يواش حرف زدن هايمان وقتی سرم درست بالای صورت توست، نبض شقيقه ات روی سينه ام می زند، با دست چپم گره موهايت را يکی يکی باز می کنم و تو با چشم های بسته سيگارت را روی تنم می تکانی. رابطه يعنی شربت بيدمشک بين دو نيمه. دست های تو که روی کليدها سُر می خورند و من که از پشت در آغوشت می گيرم و آهنگ را با صدای نفس هات گوش می کنم. رابطه يعنی جنون چندباره ی داغ، درست هنگامی که هر دو لباس پوشيده ايم و قصد رفتن داريم، و پيام اخلاقی که: تجاوز اونقدام که می گن چيز بدی نيستا! رابطه يعنی واکينگ کلوزت خاک گرفته ی شما، کنجکاوی من که اين پنجره به کجا باز می شود و سکس ديواری به شيوه ی فيلم های سياه و سفيد دهه ی هشتاد و من که هی ياد لست تانگو اين پاريس می افتم.
هه، اصلن شايد رابطه ی ما يعنی همان لست تانگو اين پاريس به روايت دو هزار و شش، ها؟
..
  




عاشقیت در فراق!
ساده ترین راه عاشقی ( و البته پر شورترینش! )، عاشقی در فراق است! منظور عشقی است که مطمئن هستید معشوق یه هویی بر نمی گرده !
می شه اینجوری صبح تا شب فکر عاشقانه کرد بدون اینکه مسوولیتی گریبان گیرت شود ! و تازه می تونی شبش هم بری دختر بازی ! می شه اینجوری کلی کلی وبلاگ عاشقانه نوشت بدون اینکه نگران باشی یهویی لاو دختره بزنه بالا و بگه نبینمت الان می میرم ! می شه عاشقی کرد تا حد مرگ! بدون اینکه نگران باشی دختره بگه عزیزم با مامانم اینا کی حرف می زنی ! می شه ایمیل سوزناک عاشقانه نوشت بدون اینکه نگران باشی ریپلای ایمیل رو مجبوری 3 ساعت تلفن حرف بزنی !
فکر کنم واسه همینه که اینقدر دل شیکسته داریم توی این مملکت و اینهمه وبلاگ عاشقانه !

×××××


بی شیر و شیکر!
یه زمانی شیک شده بودیم، رفتیم تئاتری به اسم " بی شیر و شیکر لطفا"، یه پسره بودش توی نمایش، که به شدت دختر باز بود و جالبیش اینجا بود که به همه دخترهایی که می دید، تیکه های مشابهی می نداخت و عشقولانه هایی یکسان در می کرد!
آخر نمایش 4 دختر فریب خورده!!! همدیگر رو می بینن و به طور اتفاقی با هم شروع می کنند به گفتن یکی از عاشقانه های پسرک! جالبه که می فهمن پسره همشون رو سر کار گذاشته بوده، اما حاظرم شرط ببندم که تک تکشون تو این فکر بودن که خودشون تنها عشق واقعی پسره بودن و بقیه دخترا سر کار بودن !!!

خرمگس خودمون
..
  




پس از سفرهای بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان‌خیز،
برآنم که
در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت درآیم و
در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را بازیابم:
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.


مارگوت بیکل
..
  




تو اخبار می خونم که گروه دستان قراره اواخر تيرماه تو تهران کنسرت اجرا کنه
هه
ايت رينگز د بل
..
  




اگه به قول عمو کوندرا خيانت همانا چيزی نباشد جز از صف خارج شدن، گمونم بنده به سلامتی وارد صف شدم!!
..
  




..
  




اشک هات آبی بودند آن شب.
..
  



Thursday, July 6

Now you're telling me
You're not nostalgic
Then give me another word for it
You who are so good with words
And at keeping things vague
Because I need some of that vagueness now
It's all come back too clearly
Yes I loved you dearly
And if you're offering me diamonds and rust
...I've already paid
..
  




می گما، هرازگاهی بد نيست آدم بعضی فيلما رو بشينه دوباره نگاه کنه. تو هر مقطع سنی و شرايط روحی، ادم يه برداشت و درک ديگه ای داره ازشون. يکی شون مثلا همين eyes wide shut. بد نيست دوباره بشينيم ببينيمش. مرز بين دنيای ذهنی، تصوير سازی های ذهن، و دنيای واقعی. نو دريم ايز جاست ا دريم. هوم؟
..
  




دوست دارم اين جمع شدنای سالی يه بار اين آدما رو. البته خودشون مدام جلسه دارن، اما من فقط سالی يه بار می بينمشون، هر بار سالگرد عمه م. مامان بزرگم هنوزم همه ی دوستای عمه مو هر سال دعوت می کنه. يه عالمه دوستای قديمی که بيشترشون دوستای مشترک مامان و عمه م بودن، اکثرشونم يا فلسفه و الهيات الازهر مصر خونده ن يا روانشناسی و جامعه شناسی سوربن فرانسه. ليدر اصلی شونم که دوست قديمی و صميمی مامان بزرگمه، يکی از قوی ترين و باسوادترين و انسان ترين زناييه که من تا حالا تو عمرم ديده م. همه ی کسايی که جمع می شن خونه مامانی، از شاگردا و مريدای اين خانومه ن. وقتی حرف می زنه آدم ناخوداگاه تحت تاثير کلامش قرار می گيره. من هنوزم جلسه های مامانم اينارو يادمه از سال های بچگی م. يادمه هميشه دلم خواسته بود وقتی بزرگ شدم منم ازين دوستا و جلسه ها داشته باشم و يکی ازين خانوما بشم. هنوزم دلم می خواد. از معدود محافل زنونه ايه که هيچ اثری از حرف و حديثای خاله زنکی و خاله بازی توش نيست که نيست. بعد جالبی ش اين جاست که حضور عمه م بعد از گذشت نه سال از فوتش کماکان به شدت تو اين جمع پررنگه. هنوز تو همه ی حرفا و خاطره ها اسم عمه م هست. انگار نه انگار که اين همه ساله که فوت کرده. اون قدر عادی و نچرال نقل قول می شه ازش و حرفاش و تکيه کلاماش تکرار می شه که من يه وقتايی حس می کنم عمه همين اتاق بغليه، الانه که بياد بشينه کنارمون، با همون چهره ی هميشه لبخند دارش. اما نمياد که! هوس عمه رو می کنم. هنوزم فکر می کنم هيچ زنی نمی تونه اندازه ی عمه و مامان بزرگ قلبش اين همه بزرگ و بی کينه باشه، و اين همه بی توقع ببخشه و بگذره. خيلی وقتا دلم براش تنگ می شه. يادمه که عاشق غذا خوردن خونه ی عمه اينا بودم هميشه. انگار سفره ش يه صفای ديگه ای داشت اصن. خونه ش هميشه پر گلدون بود. پر کتاب. و پر از نور.
دوستاشم همه شون آدمای خاصين. اصن صِرف بودن تو اين جمع باعث می شه کلی انرژی مثبت دريافت کنه آدم. بعد من هی دلم می خواد کاش لااقل هم سن اينا بودم. چه قد اون وقت دايره ی معاشرت هام فرق می کرد اون وقت. و بالطبع نگاهم به زندگی. چه قدرممکن بود انسان از آب در بيام!
مضافا اين که از صبح با يه سردرد ميگرنی شديد بيدار شده بودم که با دو تا مسکن قوی حتا يه تکون کوچيک هم نخورده بود. اون قدر شديد که چشام تبديل به دو خط صاف شده بود از شدت درد. اما يکی از همين خانومای جادويی با سه حرک ماساژ-وار سردرده رو نابود کرد رفت پی کارش. فکرشو بکن اگه يه همچين خانومی خاله ی من بود چه همه دنيا فرق می کرد، نه؟
خلاصه که دوستشونمه کلی.
..
  



Wednesday, July 5

...
اينا يعنی که يه چيزيو نوشتنم گرفته، ولی نه که الردی تمرکزم نيست، می ذارمش واسه يه کم بعدتر
..
  




آخی
چه اشکی تو چشای بچه م بالاک جمع شده بود

عوضش دل جمعيت کثيری از اس ام اس زنندگان برزيلی و ايتاليايی شاد شد!
..
  



Tuesday, July 4

Bidmeshk is a good fellow
Specially when it does the "make-up" fallow
!!
!p.n: maghsood az "make up" dar in mesra' hamAnA jalaseh ye jobrAni st
..
  



Monday, July 3

چند وقتی ست که فهمیده ام چیزهای بزرگ افسرده ام می کنند، کارهای بزرگ، آرزوهای بزرگ، وقفه های بزرگ، غم های بزرگ،دنیای بزرگ... و عشق های بزرگ...
..
  




زندگيم شده عين همين کولاژه.. يه عالمه خرت و پرت از اين ور اون ور که بعضياشون تازه ن و بعضياشونم مال هزار سال پيش، از هر کدومشون يه تيکه کنده م و چسبونده م روی يه بوم و اسمشو گذاشتم زندگی م.. هه!
..
  




ربط من و تو همین تشک است . همین اتاق تقریبا خالی با پرده های ضخیم نارنجی که نور راه نمی دهند، دیوار های سفید بی قاب، لباسهایمان روی زمین،چمدان تو ان گوشه ،شازده کوچولو،لیوان گلی آبی رنگ و من و
تو و
این طناب شل رابطه.

رابطه ما یعنی همین،یعنی من بیایم به خانه ات، مانتو و مقنعه و کیفم را با وسواس جایی بگذارم که گرد سیگار رویش نشیند،یعنی کمی بنشینیم،یعنی مدام از هم بپرسیم " چه خبر ؟" یعنی من بروم کنار پنجره ، پایین را نگاه کنم و فکر کنم ادم اگر از این ارتفاع بیفتد فقط دست و پایش می شکند،نمی میرد،فکر کنم حالا که پشتم به تو است ،تو چه فکر می کنی،یعنی یادم باشد این بار که لخت شدم از تو بپرسم شبیه بقیه زنها هستم یا نه، رابطه ما یعنی دود سیگار ،گرد سیگار،گل نارنجی سیگار،یعنی بسته های بهمن کوچولو روی زمین ،سی چهل ته سیگار نارنجی توی لیوان گلی ابی رنگ،یعنی از پله های سرد مر مری برویم به اتاق،لباسهایمان را در بیاوریم،بخزیم به اغوشهای سرد هم،امید درست کنیم برای زندگی،برای ادامه دادن،برای رابطه مان،برای این طناب پیچیده گره دار،رابطه ما یعنی سیزده صفحه شازده کوچولو گوش دادن با صدای سیگاری تو،یعنی نوک انگشتهایی که از سیگار سیاه شده اند،سینه ای که خس خس می کند،بوسه ای که با سرفه کوتاه و کوتاه و کوتاه می شود،رابطه یعنی هزار بار که تو می گویی می روی،هزار بار که چشمهایمان را ببندیم،هم را ضبط کنیم،هم را مزه کنیم،هم را بچسبیم برای روزی که می خواهیم برویم،رابطه یعنی تو همیشه کفش پایت هست،،من همیشه چشمهایم سرخ است،رابطه یعنی زردی مضحک لوستر اتاق که طناب رابطه مان را به ان گره زده ایم،یعنی زرورقهای کاندوم، که رویش را من اخرین بار بلند خواندم،دیزیز پروتکشن،برای اینکه این تیکه لاستیکی که تو از ان متنفری و سر هم کردنش حالت را می گیرد نگذارد مرضهای جنسی من و تو از هزار مرد و زنی که با هاشان بوده ایم بهمان منتقل شود،کاش این تیکه لاستیکی که من حسش نمی کنم و برای تو یکی از عذاب های جهنم بود جلوی واگیر مرضهای روانی مان را هم می گرفت،اندوه من و خود ویرانگری تو.

رابطه ما یعنی همان طنابی که به زردی مضحک لوسر عشقمان را دار می زند .یعنی من ساعتم را نگاه کنم،بگویم باید بروم،بگردیم دنبال لباسهای زیرمان، دستشویی برویم ،همه جا را جمع و جور کنیم،چمدان تو را ببندیم،ته سیگار ها را دور بریزیم،یادمان بیاید که هم گرسنه ایم هم خسته هم تلخ،هم را ببوسیم و برویم.
..
  




لعنت به کسی که مدارا را به تو آموخت. لعنت به تو.
..
  




Mariza --- Fado curvo - Fado em Mim - transparente
Joan Baez --- Any Day Now - Diamonds & Rust
Enya --- Amarantine
.Todos son maravillosos
..
  




خوب البته قابل ذکره که بعضی از همين بی ام و ای های يه تخته کم يه وقتايی يه توصيه هايی به آدم می کنن که کلی خوب از آب در مياد تصادفن.. مثلن نمونه ش همين کليدر خوانی بعد از ده سال که سه هفته ی تمام سر منو کاملن گرم نگه داشت!
اينه که ماچ ماچ!
رمان گنده ی پيشنهادی بعدی پليز!
..
  



Sunday, July 2

"...اما پيش از آن که بروی يک چيز ديگر را هم بشنو؛ گل محمد بلوچ يک سرگردنه بگير بيشتر نبود! گردنه گيری که آدم را هم مثل بزغاله می کشت!"
بنگر! ديواری هنوز فرونيفتاده، کلوخپاره چه بسيار می شود. چه بسيار می شوند کلوخپاره ها و چه افزون بر وزن خود به پرده دری برمی آيند. نه آن هنگام که گل محمد سردار بر بال پندار ايشان اوج می گرفت و ستايش پرواز وی را زبان دراز می داشتند، عهدی در گفت و گفتار خود پذيرفته بودند و نه اين هنگام که نردبان گمان را چنين دريده چشم از زير پاهای او می کشند حس تقصير از کج عهدی خود به دل راه می دهند. بلکه هم بدان پايه که پيش از اين در دامن زدن به وهم و گمانشان خود را مقبول می يافتند، اکنون نيز می روند تا در خط بطلان کشيدن بر هست و نيست، خود را پيشدست بنمايانند. شگفتا که بيهوده گويان همواره هياهويی پر و پرخاشگر دارند و دريغا که صدای آن که او دل و دست از عرش و فرش شسته بوده و همواره می رفته است تا گل محمد را بس گل محمد ببيند و بداند در هياهوی پربسياران خفه می شود. پس صدای بی فريب شنيده نمی شود، صدای بی دروغ در موج موج فزاينده و پربازتاب بيهوده گويان خفه می شود؛ پس مرد ِ صدا دل آزرده به خانه ی خود می خزد و ناچار با خود می گويد:
"نه، نه! به آن شوری نبود و به اين بی نمکی هم نيست!"
..
  




دقيقن صد و هفت صفحه ی آخر اشکام ديگه بند نيومدن که نيومدن.. عجب کتاب قَدَری بود اين "کليدر".
دستی برآر به شقه کردن عشق.. های..
..
  




خوبمه هم در ضمن.
همه تونم می تونين برين گم شين اصن.
..
  




طفلی آقاهه تمام خيابون يه طرفه ی به اين درازی رو دنده عقب اومد تا دم خونه مون که بپرسه آر يو مريد اور نات.. گفتم بابا خوب همون سر خيابون می پرسيدی اين همه راهو گردن درد نمی گرفتی!

اصن اين بی ام و ايا همه شون يه تخته کم دارن!
..
  




هاها، متاسفم برای کليه ی برزيليان گرامی که جوجه شمردنشون حتا به آخر پاييز هم نرسيد و حالا می تونن تشيف ببرن کشکشونو بسابن!
ايضا انگليسيان!
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017