Desire Knows No Bounds




Sunday, May 28, 2006

..
  




فرانچسکا می ترسد. از عشق، روزمرگی، و سرخوردگی پس از آن.
..
  




اوهووووم
اصن دلم يه گردنبند می خواد که خيلی خوشگل و ظريف و تک باشه و از يکيم هديه گرفته باشمش که هيچ وقت تا ته دنيا از گردنم درش نيارم
يه راز دو نفره
..
  




بدم میاد از آدمایی که تردید می‌سازن تو وجود آدم
که ابر میارن جلوی خوشبختیای تو نگاه آدم
که میخوان به زور بقبولونن بهت که اینجوری که تو داری فک می‌کنی درست نیس
که این آدمی که تو اینجوری می‌بینیش اینجوری نیس
چی می‌فهمین شماها که آدمای من برای من چجورین، ‌با من چجوری رفتار می‌کنن، به من چجوری حس می‌کنن؟
دنیای من یه مرز داره با دنیای بیرون، ‌دینای من پشت و رو داره، واسه من مهم نیست که آدمای توی دنیام وقتی پاشونو میذارن بیرون برای بقیه چجوری میشن، ‌مهم اینه که با من خوبن، ‌با من اونی هستن که من به خاطر اون نگهشون داشتم، حالا هرچقدرم وقتی میرن بیرون هر آشغالی که می‌خوان باشن، ‌برای من که قشنگن، برای من که خودشونن، ‌اون خودشونی که من می‌بینم و تویی که بیرون وایسادی نمی‌بینی
چه اصراریه یکی بیاد بگه چیزاییو که نمی‌فهمه به من، نمیدونم واقعا
من آدمامو دوست دارم برای اینی که برای من هستن، ‌تو دوسشون نداری برای اونی که برای تو هستن،‌ خیلی ساده‌ست
هر کی نمی‌فهمه اینو خنگ و نفهمه
هر کی که توی نفهمیشم می‌خواد بیاد منو روشن کنه و چشمامو به قول خودش به دنیا باز کنه هم احمقه
..
  




می‌خوام موبایلمو ببندم به جاکلیدیم
که هرموقع دارم میرم بیرون از خونه یه زنگ بزنم و جفتشونو پیدا کنم
نه اینکه عین هر روز یه ساعت بگردم و آخرشم کلید مامانمو مجبور شم ببرم
سعیم می‌کنم دیگه نذارمش رو سایلنت البته
که عین الآن نشه که هیچکدومشون نمیدونم کجان
خلاصه که اینا!
..
  




در اين جهان فقط دو چراغ می تابيد
يکی چراغ خانه ی تو بود
به ديگری نمی رسيدم هرچه می رفتم
..
  



Friday, May 26, 2006

مهمون داريم.. طبق معمول بحث به سياست کشيده می شه.. به دانشکه حقوق دختر خاله ی بينی عمل کرده و فيلم تظاهرات روی موبايلش و رئيس جمهورجان و الخ.. بعد اما اظهار نظرها فاجعه ن.. اون قدر که مطمئنم اگه خواهر کوچيکه بود، از پشت کانتر آشپزخونه چشم و ابرو ميومد که سر جدت دوباره با اينا بحث راه ننداز.. منم به احترام روح هميشه حاضر آن بزرگوار در پشت کانتر باقی حرص های مربوطه را درز گرفته به ورق زدن چند باره ی مجله ی جلو روم پرداختم..

..........

شکل گربه است، گربه ولی مفنگی‌ست. پایتختش تهران است، تختش اما پایه ندارد. ترک خراست، قزوینی بچه‌باز. رشتی بی‌غیرت است، اصفهانی زرنگ و دودره‌باز. کرمانی تل‌باز است، بلوچ آدمکش. کرد قاچاقچی‌ست، خوزستانی خالی‌بند.
شکل گربه است، گربه ولی وامانده‌ست. پایتختش تهران است، اما تهرانش پر از بچه‌های کف تهران است که خر، بچه‌باز، بی‌غیرت، زرنگ، دودره‌باز، تل‌باز، آدمکش، قاچاقچی و خالی‌بند شده‌اند.
شکل گربه است، گربه ولی خیلی وقت است فقط ادای ببر و پلنگ درمی‌آورد. روزنامه‌نگارش زندانی‌ست، زندانبانش وزیر. مغزهایش فراری‌اند، فراریانش بی‌مغز. شاعرانش بی سنگ‌مزارند، مزارشریف‌اش دانشگاه.
شکل گربه است، اما گربه‌ دیگر موش هم نمی‌گیرد. فیلسوف‌‌‌اش جاسوس است، کاریکاتوریست‌اش سوسک‌شناس. صندوق رای‌اش سطل زباله‌ست، زباله‌اش قوت بی‌نوایان.
شکل هیچ کس نیست. محمود جای سیدمحمد می‌آید، دنیا را آب می‌برد اما آب از آب تکان نمی‌خورد. حق مسلم‌اش زرد می‌شود، کم‌رنگ‌تراز هاله‌ی دور سر از مابهتران و پررنگ‌تر از رنگ رخسار کودکان.
شکل هیچ چیز نیست جز دهان‌های باز و رگ‌های طنابی گردن و صداهای دورگه و بانک‌های سوخته و شیشه‌های شکسته و خشم کور و ستون‌های ربوده شده و خزر آلوده و ارگ ویران و آرام‌گاه تخریب شده و تاریخ تحریف شده و ...
شکل گربه‌ست. گربه‌ای که زبان سرش نمی‌شود. فارسی،آذری یا مازندرانی، توفیری نمی‌کند. یک گوشه قوز کرده دارد چرت می‌زند و در دوردست کسی برایش لالایی می‌خواند. آن هم به انگلیسی. با لهجه‌ی امریکن اکسپرس.
..
  



Tuesday, May 23, 2006

ويژه نامه ی شرق --- يادواره ی سهراب
..
  




اكثريت قريب به اتفاق منتقدين مدام در حال مقايسه شعر سپهرى با شعر نيما يوشيج، شاملو، اخوان ثالث و فروغ فرخزاد بوده اند. مشكل همين جا است، عدم درك تاريخى يعنى همين. براى يك بار هم كه شده از خودشان نپرسيدند چرا بقيه نبايد در شعر شبيه سپهرى شوند، چون معيارها و بايد نبايدهاى خود را جدى گرفته بودند. معيارهاى حالا دود شده و به هوا رفته، فقط فضايى از طنز گرداگرد خود پديد آورده اند. نقدهاى آن سال ها را كه مى خوانى همه معيارها و بايدها با چهار نام ياد شده همراه مى شوند. حالا كه نام ها هستند و معيارها نيست شده اند، نقدها باعث انواع خنده با صداهاى بلند مى شوند.
...
شاعر مدرن شعر فارسى در گفت وگويى اعتراف مى كند: «عرفان سهراب را باور نمى كنم. مشكل من و سهراب دنيايى است كه او از آن صحبت مى كند. من دنياى او را درك نمى كنم. بهشت او اصلاً از جنس جهنم من نيست. من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمى فهمم جغرافياى شعر سپهرى كجا است.
...
در شعر سپهرى، جهان كتابى ا ست كه بايد خوانده شود: و نخوانيم كتابى كه در آن باد نمى آيد، و نخوانيم كتابى كه در آن ياخته ها بى بعدند، واژه بايد خود باد واژه بايد خود باران باشد؛ و مواردى نظير اين سطرها هستند كه اشاره به جهان به مثابه كتاب آفرينش دارند. اما مى توان با خوانشى تكنولوژيك آن معناى آشناتر شعر سپهرى را به حاشيه راند و معنايى غريبه تر به آن اضافه كرد. مى توان گفت شعر سپهرى، ژانرهاى تكنولوژيك شعر در عصر ما را پيش بينى و توصيه كرده است. ژانرهايى كه كتاب در آنها مفهوم و موقعيت پيشين خود را از دست مى دهد و عصر چاپ را مثل خاطره اى قديمى، به ياد مى آورند. كتاب به مثابه مكانى براى ذخيره هر نوع زبان يا نظام ارجاعى، مثل فضاى وب يا الكتروكتاب هايى كه ساختار و تفكر خطى عصر چاپ را يكسر ناديده خواهند گرفت. سپهرى پيشگويى است كه راه خواندن حالا را نشانش مى دهم.
..
  




تنها اين نكته را بگويم كه شاملوى عزيز در مصاحبه اى كه با ناصر حريرى كرده است و در چندين جا هم چاپ شده است در مورد سپهرى و شعر او مى گويد: «در جايى كه سر آدم بى گناه را لب جوى آب مى گذارند و مى برند، كسى دو قدم آن طرف تر بايستد و بگويد: آب را گل نكنيد! به تصور من يكى از ما دو نفر از مرحله پرت هستيم يا من، يا او.» شاملو مى خواهد بگويد يا شعر من يا شعر او.
...
به فكر فرو رفتم كه چرا شاملو چنين مى گويد؟ و يادم به بقيه صحبت هاى او در اين مصاحبه افتاد: اختلاف من و سپهرى در مورد كاربرد شعر است و من ترجيح مى دهم كه شعرم شيپور باشد نه لالايى و شعرم بيداركننده باشد و نه خواب آور و اضافه مى كنم كه: «هر شاعر آرمان گرا بايد يك آنارشيست تام و تمام باشد و اشكال كار سهراب همين است كه او آنارشيست نيست و در نتيجه دارويى كه تجويز مى كند (شعرى كه مى گويد) مسكن است نه معالج.»
..
  




عرفان تابعى است از متغير باران. هر جا كه باران هست، آب هست، علف هست، ميوه هست، غذا هست، زندگى است. آنجا كه باران نيست انسان ستمديده به كجا مى تواند پناه ببرد. جبر عرفان خيالاتى يا خيالات عرفانى. از همين رو است كه شعر نيما شعر زندگى است و شعرى مهاجم خود از آن رو كه شعر سپهرى شعرى افتاده و تسليم و محكوم به پذيرش آنچه هست و تعريف و تمجيد از جهان (به علت ترس و تابو) نيما مى گويد «به كجاى اين شب تيره بياويزم قباى ژنده خود را»، سپهرى مى گويد: «آب را گل نكنيم»
...
سپهرى جهان را با همه بدى هايش خوب مى بيند و خود را فى الواقع محكوم به پذيرش اين همه «خوبى» بى آنكه به روى خود بياورد كه اگر انسان كرومانيون همه چيز را خوب مى ديد تمدنى به وجود نمى آيد. تمدن از نه گفتن آغاز شد. انسان به باران گفت نه، چترى دست و پا كرد. انسان متمدن خراب مى كند كه درست كند.
شاعر عارف از «هفت شهر عشق» در «طلب» و «عشق» و «معرفت» و «توحيد» و «استغنا» و «حيرت» چنان شتاب كرده است كه در نوجوانى به «فنا» رسيده است، تا آنجا كه به دخترك بى پا، دب اكبر را مى بخشد، در حالى بيچاره دخترك صندلى چرخدار مى خواهد!


!!!
..
  




در يكى ديگر از دفعاتى كه مهمانش بوديم فرانك در عين افسردگى گفت كه ديگر خسته شده و تصميم دارد از ايران برود. سپهرى گفت: «مى خواهى كجا بروى؟ هر جا بروى خودت را هم با خودت مى برى. فكرى براى آن كن.»
..
  



Monday, May 22, 2006

بعضی روزا خيلی يواشن
يواش و آروم و بی دغدغه
مثه روزای پرتقالی قبلنا
بعد دلم واسه همچين روزی تنگ شده بود که
دوستمه که می تونيم مثه دوستای قديمی باشيم با هم
بی تنش و بی حرف و حديث و بی حاشيه
بعد دوستمه که ديگه بدقلق نيستم مثه قبلنا
که می تونم خيلی چيزارو بفهمم جديدنا
واسه همين خوبمه باهات
بعد اصن يه همچين روزای هوای نيمه ابری هيچ کار مهم نداشتن بی برنامه ريزی سر از يه جاهای جديد درآوردنو هم دوستمه

ديش ديش ديش
آخرش آدرس خونه ی فرمانيه مو پيدا کردم
فرمانيه - کنار پارک - نبش کوچه ی مهر
دقيقا همون خونه هه بود که مال منه
فکر کنم صاحباش هم لازمش ندارن، چون يه عالمه وقته که هيشکی توش زندگی نمی کنه
فقط نه که نمی دونن من اين همه دلم می خواد خونه شونو
اينه که نمی دنش به من
تازه از اون خونه هاست که فک کنم باغبونشم کوين کاستنره
يه عالم تا حياط ِ درخت ِ ميوه دار داره
حالا اگرم پولمون به اين نرسيد، اون خونه هه تو کوچه ی گل رو هم دوست داشتم
فرمانيه - کوچه ی گل - پلاک شيش
ولی دلم نبش مهر گير کرد رفت پی کارش

فکرشو بکن؟
هاها
می دونم که بلدی فکرشو بکنی!
البته بماند که به چه طرائقی خونه هه رو تهيه کرديم
D:

بعد اصن همه ی کاخ گردی مون يه طرف
حتا ميلک شيکه و مورچه ای که معلولش کردم هم همون طرف
اما اون يه تيکه پابرهنه رو چمن و تو جوب ِ آبِ سرد دار راه رفتنم يه طرف
از اساس روحمو تهويه مطبوع کرد رفت پی کارش
بعد من خوبمه که هنوز از اين روز يواشا در زندگانی وجود دارن و اينا
پوووونصد تا *:
..
  




عجيبه
چرا آدم ها از من توقع دارن براشون چيزی باشم که خودشون برای من نيستن يا نمی تونن باشن؟
..
  



Friday, May 19, 2006

با خود می گويم کاش الان اين جا بود تا سر راه شير پسته ی توچال می گرفتيم و می رفتيم ظهيرالدوله.. نه که حالا ظهيرالدوله خبری باشد ها، اما حس خوبی می دهد به من.. لابد سيگاری هم می کشيديم و چند کوچه ای راه می رفتيم و بعد برمی گشتيم سراغ ماشين و بلوکافه گوش می داديم با آخرين ولوم تا کافه هفتاد و هشت.. حالا يا با شهرزاد يا آذر مثلا.. بعد تا پاسی از شب گپ می زديم و بعد..

به همين سادگی به خدا
..
  




تهران، شهر بی جنبه ی من
..
  




من در پس چیزهای ساده پنهان شده ام
تا بگردید و پیدایم کنید
اگر مرا پیدا نکردید ، چیزها را خواهید یافت
دست های شما آنچه را که من لمس کرده ام
احساس خواهد کرد
و مسیر دستان مان از هم عبور خواهد کرد
..
  




شک نمی کند باران لحظه يی به باريدن
کلافه نمی شود کلاغ از اين همه پرنده که می پرند
شک نمی کند مورچه، نه به بار و نه به راه خويش
مار ِ عيال وار، سينه خيز می رود خس و خار را بی هيچ گلايه ای
هر درختی به گونه يی سبز است، بی که تحقير کند ديگری را
و ماهی يادش هست که ماهی باشد، چه در تُنگ و چه در دريا..
..
  




چه قدر دلت گرفته؟
مثل آن که تنهايی!
..
  




خودمونیم ها
?Am I the bad guy
?Really
..
  




"آنچه هنوز تلخ ترین پوز خند مرا بر می انگیزاند" چیزی شدن" از دیدگاه انهاست. انها که می خواهند ما را در قالبهای فلزی خود جای دهند."
..
  




"هلیا بازگشت ما پایان همه چیز بود. می توان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست. من گفتم که باز نگردیم."
..
  




فرانچسکا گاهی با خود فکر می کند که در درونش زن ضعيفی نهفته ست. زن ضعيف و بی اراده و ترسويی که به محض مواجهه با کوچک ترين فشاری تلافی اش را با بدرفتاری با اطرافيانش بروز می دهد. گاهی هم فکر می کند فشارها و تنش های زندگی اش بيش از يک زن معمولی ست و تمام واکنش های غيرعادی ای که نشان می دهد، طبيعی ست!
فرانچسکا بعد از هر بداخلاقی و بی حوصلگی و خستگی، بارها و بارها خود را سرزنش می کند و از بی ثباتی رفتارش رنج می کشد.
او گاهی خودش را وادار به کارهايی می کند که از آن ها بيزار است. و آن ها را ادامه می دهد، چون لجباز است. چون غروری بيش از اندازه هميشه مانع شده است تا به اشتباهات خود اقرار کند. ترجيح می دهد راه خطا را دنبال کند و تازه وانمود هم بکند که به ميل خود آن را انتخاب کرده است.
فرانچسکا زياده از حد جدی است. تکامل ظاهری او، نقصی را در خود پنهان دارد. او به طرز غريبی وسواس دارد که حتا اگر کسی هم از او نخواسته باشد، شخصا خود را مجازات کند. او هر روز صبح با عذاب وجدان از خواب برمی خيزد و هر شب با عذاب وجدان به خواب می رود. عذاب وجدان تنها چيزی است که می تواند عاقبت او را از پا درآورد.
او هميشه می خواهد برای هر عملی، عذری موجه يا غير موجه بياورد و همواره از ياد می برد که حتا يک خطا نيز می تواند طريقه ای از بخشش الهی باشد.
..
  



Thursday, May 18, 2006

آيا خيال داری آن قدر در اين تظاهر پافشاری کنی تا عاقبت به صورت واقعيت درآيد؟ بگو ببينم تو نسبت به آن مرد چه حسی در دل داری؟ احترام؟ نفرت؟ ترس؟ دوستی؟ ... می گويی که او قادر است تو را رسوا کند، قادر است از تو انتقام بگيرد... اميدوارم صراحت مرا عفو کنی، ولی اگر به فکر خودکشی افتاده ای حتما به اين خاطر است که از خودت خجالت می کشی که چرا تسليم او شده ای.
..
  




فرانچسکا همان طور که گيسوانش را شانه می کرد، به انبوه نامه های روی ميز خيره شد. لايه های زندگی او ميان آن همه سطر و کلمه و نام جا خوش کرده بود. فرانچسکا می خواست خود را از تمام آن کلمات باز پس بگيرد. می خواست خود را از همهمه ی تمام آن نام ها برهاند و دستان خالی اش را به قاب بی تصوير ديوار روبرو بياويزد.
فرانچسکا می خواست از هجوم واژه ها بگريزد و به خلوت بی سکنه ی غربت خويش پناه ببرد.
..
  




وقايع، به خودی خود، چندان اهميتی ندارند. نوشتن درباره ی آن ها همان اندک ارزش را هم کم می کند.
..
  




فرانچسکا،
وقتی دختر بودی همه عاشق تو می شدند. جانلوکا از روزی که او را به خاطر گوليلمو ترک کردی، ديگر مثل سابق نيست. ما اغلب يکديگر را می بينيم. گرچه همسر او چون می داند دوست تو هستم، چندان از من خوشش نمی آيد. جانلوکا هر بار از من می پرسد: "از فرانچسکا چه خبر؟" و من او را سرزنش می کنم و می گويم: "هنوز به فکر او هستی؟ همسرت سيلوانا زن بسيار زيبايی ست، ميهمانی های خوبی می دهد و بسيار عالی پذيرايی می کند..." و او تصديق می کند: "آره، راست می گويی. ولی بودن يا نبودن او برای من علی السويه است. در حالی که بودن با فرانچسکا زندگی مرا عوض می کرد."
..
  




مردی که متوسل به تهديد می شود از همين حالا مردی ست که بازی را باخته.
..
  




عينکم را پاره می کنم
چشم هايم را در سطل آشغال می اندازم قاطی دستمال های مچاله و ته مانده های سيگار

ديدنت را از ياد می برم
..
  




جنون ما رای اعتماد نياورد - حالا فقط می نويسه که خوابش نبره.... ملتفتی؟
..
  




"اشتياق" گوش می دم اين روزها، دلم کارهای آب رنگ سهراب رو می خواد، اما هيشکی ندارتش، دلم می خواد دوباره هی بشينم کتاب بخونم ساعت ها و ساعت ها، مثه قديما، بعد هی کتابارو در ميارم از تو کتاب خونه، می ذارم رو ميزم که يعنی سلام، بعد اما نمی رسم بهشون، قهر می کنن برمی گردن سر جاشون، گمونم اونام حتا فهميدن من چه قد بی معرفتم، بعد اما هنوز دارم فيلم می بينم، مجله می خونم، روزنامه نمی خونم، موسيقی گوش می دم، آب رنگ سخته، اما سعيمو دارم می کنم در حد اتود ياد بگيرمش، يه عالمه وقت می خوام واسه فوتو شاپ، دلم واسه کد تنگ شده، استاد زيبايی شناسی مون چيزای خوبی بلده، می ميرم واسه لوازم التحرير فروشی، بميره شهر کتاب که يه خروار کتاب جديد معماری داخلی و طراحی آورده من هی پولام تند تند تموم می شه از بس، عاشق کتابامم، يعنی عاشق ها، واقعنی، بعد اصلن من مردم بس که يه دفتر خوشگل قابل نوشتن ندارن مغازه ها، يه تقويم خريدم خره شديدلی، يکی ديگه خريدم سينماييه واسه کولاژ، فکرشو بکن! تقويم طفلی نو نو، دلم يه کارگاه می خواد يعنی يه اتاق کار که خوشگل درستش کنم بعد اين نقاشی احمقانه هامو هی اون تو بکشم، گواش جيگره، کاش بابانوئل عقلش می رسيد به من هزار تا قلم مو و رنگ وينزور می داد تا خيالم راحت شه دست از نقاشی کشيدن بردارم، اصولن من هر چی خيالم راحت شه دارمش دست از سرش بر می دارم، آدما به خودشون نگيرن پليز، همون بهتر که رياضی خوندم چون استعداد هنريم کاملن رقت باره و دارم تلاش مذبوحانه ای می کنم و فقط و فقط تو ادا درآوردنش موفقم حداقلنی، اگه بدونی چه عالمه کاغذ مقوا رنگی ريخته اين وسط، اون جامدادی چوبی دو کشوه تو هنرجو گير کرده تو گلوم، اگه شعور مدادرنگی داشتم تا حالا خريده بودمش، فقط حتا يه ذره اگر، الهی بميرم واسه اسپانيشم که کاملن مورد بی توجهی من قرار گرفته، بعدم الان برم يه عالمه حسين پناهی جديد بخونم چون اساسی حسين پناهی م گرفته، اينا!
..
  




هزااااااااااااااار تا ميل جواب دادم، بعد سبکمه الان!
..
  




نیمه ی یک راهم
که گم کرده ست پایانش را و
فراموش کرده آغازش را
مثل قطاری که ریل را به یاد نمی آورد
و کودکانی که عصر های منتظر،
دست تکان می دادند عقربه های دونده را.
مثل رودی که در میانه ی راه پشیمان شده از رفتن
و پایش نمی رسد به کوه زاینده.
مثل ستاره ای که از چشم خدا افتاده
ول شده ام در خیابان شلوغ شب.

سرنوشتم انتظار کشیدن حادثه ایست
سنگی به سمت قطار ایستاده پرت نمی شود.
رود، تشنه فرو می رود در خاطرات ابر
ستاره ای که "شمال" نیست گم می شود
و فراموش می شود

طی کن مرا شبی
و تمامم کن !
..
  




تو ! بی امید به شب نشینی شکست می روی
سر به تسلیم سوده می کنی
بی اجرم می کنی
مرا که بی گاهان بسیار به نماز ایستاده ام
بی وضو، بی تیمم
مرا که بی خاکی برای ریشه دواندن، زنده ام هنوز
زنده به گورم می کنی
غرقم می کنی
بی اجرم می کنی

خندق باز !
خندق بسته!
این انصاف ....
..
  




جرّاره کلوخی در قلاسنگ می کنی و زائر راه ناهموار را
در مانده وا می نهی تا بشکند و بیافتد و
بتوانی که
خسته اش بخوانی و
این انصاف نیست این....
..
  




اما کارولينا، من دلم می خواهد آزادی خود را بدون رسوايی به دست بياورم.
..
  




با لحنی تهديدآميز تکرار می کرد: "نمی توان يک مرتبه پا به زندگی مردی گذاشت، آن را زير و رو کرد و بعد هم از آن جا خارج شد. انگار نه انگار، نه، همين طور مجانی و صحيح و سالم!..."
..
  




پدرو می گويد: "به خاطر داشته باش که من ترجيح می دهم زندگی تو را نابود سازم ولی از تو صرف نظر نکنم."
فرانچسکا می داند پدرو عاشق اوست. اما چرايش را نمی داند. هرگز نفهميده است.
..
  




"اجازه نمی دهم مرا ترک کنی. می فهمی؟"
..
  




دوستی، بين زن ها فقط با سکوت و رازداری ثابت می شود.
..
  




..
  




عاقبت کارلو را ملاقات کردم.
نرديکی ميلان ناحيه ی سرسبزی هست که در بهار طبيعت چشم نواز و دل پذيری دارد. سال ها پيش با کارلو روی آن تپه ها قدم زده بوديم و سپس در قهوه خانه ای همان نزديکی چای نوشيده بوديم. صاحب قهوه خانه پيرمردی لهستانی ست که ايتاليائی را به سختی صحبت می کند. محوطه ی بيرون قهوه خانه اش فضای دنج و آرامی دارد با درخت های بلند و بنفشه های کوهی. حالا ديگر انگار قهوه خانه محل ملاقات خصوصی من و کارلو شده است با خاطره های دور و نزديک.
کارلو از سه سال پيش تا کنون تغيير زيادی نکرده بود. همان کارلوی مهربان و ساکت هميشگی با رفتار ملاحظه کار. تمام تپه ها را قدم زديم تا به قهوه خانه ی پيرمرد لهستانی رسيديم و زير سايه ی درختانش ساعت ها نشستيم و از هر دری صحبت کرديم. در تمام آن ساعات به کارلو فکر می کردم، به دوست داشتنش، و به تمام آن چه برايم می گفت. فکر می کردم کاش کارلو هرگز با من آشنا نشده بود، کاش هرگز اين همه به يکديگر نزديک نمی شديم، يا لااقل کاش همه چيز به شکلی ديگر می بود. در اين که من نيز کارلو را دوست دارم، شک ندارم. او را بسيار دوست می دارم و در تمام اين سال ها دل تنگ و نگرانش بوده ام. بارها سعی کردم فراموشش کنم، اما نتوانسته ام. و حالا به وضوح اثراتی را که حضور من در زندگی او به جای گذاشته می بينم. حالا بيش از هر زمان ديگری بابت کارلو و دوست داشتنش احساس عذاب وجدان می کنم.
می دانی کارولينا، شايد نوشتن تمام اين جملات پراکنده به نظر تو عمل بيهوده ای باشد، اما خودم را مجبور به نوشتن کرده ام تا بتوانم احساساتم را از لا به لای کلمات و سطرها تفکيک کنم و به يک جمع بندی برسم.
واقعيت اينست که من کارلو را به شکلی ديگر دوست دارم. دوست داشتنی متفاوت با ديگران. رابطه ی حسی من با کارلو هرگز مانند مارکو، جراردو، مارچلو، ويانی، پدرو، يا... نبوده است. او را کاملا جداگانه از خودش دوست می دارم. مانند مادری که فرزندش را. می دانم کارلو از اين تعبير من برخواهد آشفت، اما اين دوست داشتن آن قدر ساده و بی پيرايه و عميق هست که توصيف مناسب ديگری برای آن ندارم. اما از آن طرف می دانم کارلو مرا مانند هر مرد ديگری، از زن بودنم جدا نمی بيند. مرا عميقا دوست دارد، اما نه دوستی مادر و فرزند. اين جا دقيقا همان جايی ست که احساسات من دچار چالش و تناقض می شوند. من رابطه ام را با کارلو چيزی فراتر از دوستی مان نمی خواهم، اما وابستگی او به من عميق تر از اين هاست، او دوست دارد مرا جايی در نزديکی خود داشته باشد، به هر صورت ممکن، و اين چيزی ست که برای من ناممکن است و برای خود او هم بی فايده و مضر. ارتباط بيشتر من با او، همه چيز را بدتر خواهد کرد. و او قادر نيست تمام اين ها را بفهمد، زيرا چيز زيادی از من نمی داند.
عاقبت تصميم گرفتم نامه ای بنويسم و چيزهايی را که بايد بداند، برايش شرح دهم. راستش تمايلی به انجام اين کار ندارم، زيرا می دانم بعد از آن ديگر کارلو را نخواهم ديد و يکی از عزيزترين آدم های زندگی ام را از دست خواهم داد، يکی از عزيز ترين ها. و اين از تحمل من خارج خواهد بود. اما به خاطر تمام دوست داشتنی که به کارلو بدهکارم، اين کار را برايش انجام خواهد داد.

غمگينم کارولينا.
..
  



Wednesday, May 17, 2006

تولدت مبارک گلم
..
  



Tuesday, May 16, 2006

Lea

شاید فیلم دارای چند طرح موازی باشد اما من آنرا تعقيب می کنم که تعامل مستقیم اشترلاو و لئا را تعریف می کند .
داستانی آشنا و به غایت سهمگین : مردی زنی را به چنگ می آورد وجسم زن دراختیار اوست، روح و فکر زن اما جای دیگریست و این مردرا برآشفته می کند . هرچند به ظاهر زن چون بنده ای زر خرید در اختیارمرد است - و با تاکید بر ماهی داخل آکواریوم چون پرنده ی در قفس سامورایی ملویل تاکید بصری چند باره ای بر آن می شود - روح سرکش و ناآرام زن اما در دشتهاست و یا به نقاشی و مادرش می اندیشد و چنان به پول بی حساب ، قدرت - اسلحه - و خشونت مرد بی اعتناست که در واقع مرد اسیر زن می شود که " بی اعتنایی خود بالاترین خشونت است " .
مرد اما نمی تواند بفهمد که چرا؟ حتی زمانی که نامه های او را می یابد نمی تواند به درون آنها راه یابد - که به زبانی دیگر هستند - و نیاز به مترجمی دارد-که از قضا آن نیز زن دیگری است- تا معانی آنها را برای او بازگوید . مردباز می پندارد با "دادن پول ترجمه" و دیدن چند کلمه ی روی کاغذ به زبان خودش، او " خواهد فهمید". اما با اینکه شعرها را در دست دارد این مترجم است که به او می گوید "همسرش رز وحشی را دوست دارد" و "شعرها به مادر اوهستند".
تصاویر تارکوفسکی وار بدون حشو و زوائد ، دیالوگهای کوتاه اما صریح و موسیقی عالی فیلم خلسه ی ما را کامل می کنند . تمهای مشابه موسیقی فیلم در صحنه های به ظاهر متضاد به ما یاد آوری می کنند که آنها در باطن واقعیت های همسانی هستند .
دیالوگ کلیدی فیلم اما آنجاست که مترجم- بنا به یک مثل اسلواکیایی - رازی را برای مرد افشا می کند :
"زن هر وقت می خندد در دستان توست".
..
  



Monday, May 15, 2006

..
  



Sunday, May 14, 2006

u never know where u may be invited while walking


مرد: چرا نه؟

زن دستش را پس کشيد و گفت: بس که به هيچ بند است آدميزاده... بس که هر چيز خوبی بی دوام است... آدم دل اش می خواهد خوشی های اش را ابدی کند... انگاری که دل ات بخواهد امضا بگيری که تا ابد همه چيز همين طور بماند... شايد خنده دار باشد... ولی نمی توانم لحظه را دريابم وقتی نمی دانم لحظه ی ديگر يا چه می دانم فردايی ديگر آيا تو باز هم هستی که از عمق بگويی.... از احساس و از اين که با من آرامی. از من نخواه که بمانم... بگذار تا شروع نشده همين جا تمام شود.از عشق آن چه برای ام می ماند دلهره ی از دست دادن است... من می روم.

فقط نويسنده می دانست که زن ذره ای به آنچه که گفت اعتقادی نداشت. زن به خوبی کارکرد هیپوتالاموس و انواع غدد برون ريز و درون ريز و هورمونهای پروژسترون و استروژن و تسترون را می دانست. او فقط به اين دليل آنجا نماند که آن روز شورت پت و پهنی پای اش بود که به تازگی هم با لباس های ديگرش توی ماشين رختشويی قاطی شده بود و رنگ خاکستری بدرنگی به خود گرفته بود و چند رديف از کش های دورش در رفته بود و به خاطر همين خجالت می کشيد که لباس های اش را درآورد. او به محض اين که به خانه رسيد به خودش لعنت فرستاد که چرا خسيسی اش گرفته بوده و به خودش گفته "عيب نداره واسه پياده روی شورت راحتيه ...همين يه بار می پوشم اش بعد می ندازمش دور! "
..
  




سلام هاپو خانومه *-:
..
  




کسی که شخصا بخواهد عقيده ی خود را داشته باشد، برايش در جامعه ی امروزی جايی وجود ندارد.
..
  




مرتکب اشتباه بزرگی شدم. ما نمی توانيم يادداشت های خود را به دست کسی بدهيم تا آن ها را بخواند. چون به سرعت از اين کار پشيمان می شويم. او به تمام احساسات ما، بد و خوب ما وارد می شود. حس می کنيم در مقابل نگاهی بی اعتنا، لخت و برهنه مانده ايم.
لااقل می بايستی تذکر می دادم که نبايد با خواندن يادداشت های روزانه ی کسی درباره ی سبک نوشتن او و حتا عقايدش قضاوت کرد. ما از آن جا که مطمئن هستيم هرگز کسی آن ها را نخواهد خواند، خودمان را به دست افکار پوچ و تصاويری آسان رها می کنيم.
..
  




برای اولين بار در عمرم می بينم که موفق شده ام هم زمان، هم تنها نباشم و هم تنها بمانم.
..
  




حالا نارنجی هم کيف داره، هم گردن بند، هم آهنگ، هم اينا.
بعد تازه چی، صداشم که می کنی واست کازابلانکا می خونه توپ، حتا بلو کافه و ويتينگ فور د ميرکل و اينا هم بلده بچه م.
ولی خره بس که احساس می کنم داره زود زود باتری ش تموم می شه. يعنی هر دو روز در ميونی بايد شارژش بشه.
..
  




چگالی اشياء هيجان انگيز اين روزهام شديدلی بالا رفته.. اينه که اصلن نمی تونم با فراغ خاطر به تک تک شون سر بزنم و با هم معاشرت کنيم.
اولش با سری مبسوطی از کارهای کيشلوفسکی شروع شد و بعد با بخشی از پول دوربين طفلکی هزارتا لباس و کفش و روپوش و هديه خريدم تا اين که يه هو دچار ورود غير منتظره ی نارنجی جان شدم. بعد نمايشگاه کتاب از راه رسيد و کلی تا کتاب خوش تيپ محترم هيجان انگيز رنگ و وارنگ، که هنوز اون ها رو ورق نزده دو عدد عطر جيگر دار شدم و بعدترش هم اون دی وی دی پلير پرتابله که هی از پارسال تا حالا دلم خواسته بودتش.
اين وسطا هم هی رستوران های جديد جديد بود که باريدن گرفته بود و هی آدم های قديم قديم!
خلاصه که اين دو هفته به شدت چگاليمه!
..
  




بعد از خودت می پرسی، اصلا چرا هميشه اصرار داری که اين همه راه بيايی و اين همه راه بروی و اين همه راه برگردی، آن هم فقط به خاطر درکِ نوعی احساس لذت از اين هم‌راه شدن با جريانی سرشار از نوشته‌ها و سروده‌ها و ترجمه‌ها! خوب جواب اين است: تو از لوليدن وسط اين همه شعر و داستان کوتاه و کتاب‌های فانتزی خوش‌ات می‌آيد و يک جورهايی‌ات می‌شود. همين و بس! و هر بار که در حال تجربه‌ی ديگر بار اين احساسی، از زنده‌گی بيش‌تر خوش‌ات می‌آيد.

اين احساس درست از همان موقع‌ها که فرم عضويت کانون پرورش فکری کودکان را پر کرده بودی و کتاب داستان‌هايی به نام تو، زير در خانه‌تان می‌انداختند، در وجودت ريشه کرده است.
حالا به گمان‌ام به‌تر است زنده‌گی را پيچيده‌تر از اين نکنی و آن‌قدر برای لذت‌های ساده‌ی زنده‌گی، دنبال دليل‌های گنده نگردی. تو از رفتن به نمايش‌گاه کتاب لذت می‌بری و اين لذت، حتا اگر تنها باشی و چيزی به جز يک آب پرتقال کم‌رنگ هم نخوری، سر جای خودش باقی‌ست. بنا بر اين، لطفا خودِ خودت باقی بمان و تلاش نکن سر از کارهای رفيق روشن‌فکرت در آوری.
..
  



Thursday, May 11, 2006

گاهی متوجه می شوم که جراردو در زندگی من (و شايد روی بدنم) در جستجوی نشانه هايی ست که ديگران قبل از او بر جا گذاشته اند. و می خواهد با خشونت، آن نشانه ها را از زندگی من پاک کند. ولی او با دوست داشتن من، تمام آن چيزهايی را هم که مردانی که قبل از او عاشقم بوده و از خود بر جای گذاشته اند، بی اراده، دوست دارد. حرکات، عقايد و احساسات.
نامه ای به جراردو نوشتم و از او خواستم چند روزی را در آپارتمان من بگذراند. به او نياز داشتم. حضور جراردو قادر است مرا از تمام چيزهايی که دوستشان می دارم پر کند. با جراردو می توانم به تمامی خودم باشم، همان طور که هستم. سرد، بی منطق، احساساتی، کودک، لجباز، خودخواه، روشنفکر، مبتذل، سودايی، رياکار، شاد، دروغگو، رذل، بی ملاحظه، رويايی، بی ادب، اخلاق گرا، خود شيفته، بی حوصله، خودنما، و هزار صورتک ديگر، ماسک ديگر. جراردو تک به تک آن ها را می شناسد و قادر است مرا از ميان هر يک از آن ها، به سادگی تشخيص دهد. جراردو زبان مرا به خوبی می داند، از اين رو وقتی با او هستم، نيازی به توضيح دادن خودم ندارم. می توانيم با هم ساعت ها رويا ببافيم و با قصه هايمان زندگی کنيم. به قهقهه بخنديم و زندگی را به سخره بگيريم.
در اتاق خواب من تختخواب بزرگی هست با ملحفه های سفيد و بالش های متعدد. درست کنار تخت، پنجره ی بزرگی هست که رو به پارک باز می شود با پرده های حرير شيری رنگ. پنجره را باز می کنم تا پرده ها در آغوش باد ملايم بهاری به رقص درآيند. شمع کوچک را روشن می کنم و می گذارم روی زمين، کنار ديوار. بوی ملايم و سايه ی روی ديوارش را دوست دارم. لباس هايم را در می آورم و آرام به آغوش جراردو می خزم. عطر تنش آرامم می کند. او از آن دسته مردانی ست که بو ها را به خوبی به کار می گيرند تا بر جذابيت خود بيفزايند. دهانش هميشه بوی الکل ملايم آغشته به سيگار می دهد و من دوستش دارم، بوی نفس ها و طعم بوسه هايش را. جراردو از معدود آدم هايی ست که بوسيدن را می شناسد، بوسه ها را به بازی می گيرد، و می داند يک زن را چگونه ببوسد. دست هايش گرم و مهربانند و زبان تن مرا به خوبی بلدند. خوی وحشی و رفتار جاه طلبانه اش، با تمايلات من هم خوانی دارد. تنم را به صليب دست هاش می کشد و نفس های حريصانه اش ميان موها و گردن و سينه هام می پيچد. سايه هامان روی ديوار در هم می آميزند و شعله سر بر سقف می سايد.
در خلسه ی بعد از هماغوشی، برای جراردو سيگاری می گيرانم تا دودش را رها کند روی صورتم، موهايش را نوازش می کنم و از اين همه دوست داشتنش آرام می گيرم.
..
  




يک شهر: ملتهب، پرتنش، به خود وانهاده، محل ترقه و ترقی.
يک خانه: مانده روی دست صاحبانش.
يک مرد: مجبور به بازی نقش های متفاوت: پدری مهربان، همسری وظيفه شناس، شاغلی پرمشغله و در اين ميان به دنبال جايی، لحظه ای که هيچ کدام از اين ها نباشد. باشد به خاطر دل خودش، به خاطر خودش و نه کاربردش. جايی بی حساب و کتاب، بی فايده مگر برای تجربه ی لحظاتی متفاوت.
..
همه حق دارند. همگی به گونه ای ترحم انگيز قابل فهم اند. هرکدام به نام فرديتی جديدا سرزده و مدام در معرض تهديد، خواهان به تمامی بودن است و تعاريف حداقلی از زندگی، ديگر کفايت نمی کند. برای دستيابی به اين تماميت مجهول و زندگی نامعلوم، يکی زيست های موازی-تکه پاره و پنهانش را پيش می گيرد و آن ديگری بی دغدغه ی امر اخلاقی، زشت و زيبا، بايد و نبايد، به وسوسه ی "دوست داشته شدن" تن می دهد.
همه استعداد فداکاری و وفاداری را از دست داده اند. هيچ کس و هيچ چيز به فداکاری و وفاداری بی حساب و کتاب نمی ارزد. در هيچ لحظه ای هيچ کس در برابر هيچ چيز از خود بی خود نمی شود، خود را برای ديگری فراموش نمی کند. نه عشق معشوق به پذيرش خطر می ارزد، نه عشق به فرزند به چشم پوشی فرامی خواند و نه عشق به خانواده کافی ست که به وسوسه پشت شود.
کانون خانواده؟ شده است کانون خيانت. فرزند؟ شده است علت اسارت. و عشق ممنوع؟ فقط يک حياط خلوت، يک پرانتز در ميانه ی رژه ی غم بار لحظات تکراری، يک زنگ تفريح کوتاه. ديگری بهانه است. همه ناخوداگاه می دانند که بهانه اند و هيچ کس نمی تواند حساب زيادی بر روی آن ديگری باز کند. هيچ نسبت شادمانه ای وجود ندارد. ديگر وجود ندارد، و از همين رو آن تماميت زندگی که هيچ کس نمی خواهد از آن صرف نظر کند تکه پاره می شود.
اخلاق يعنی چه؟ همه چيز را با هم خواستن، يا انتخاب کردن و پذيرش مسئوليت آن؟ وفاداری به آدم هاست يا وفاداری به حرف ها؟ ( "من به خاطره ها وفادارم، و نه به آدم ها" - لو سالومه )
اگر وفاداری به حرف ها و ارزش ها باشد (مثلا ارزش هايی چون آزادی، عشق، به تمامی زيستن و ...) در نتيجه خيانت به آدم ها عملی غير اخلاقی نيست. دروغ گفتن از سر مصلحت برای حفظ امنيت و آرامش شايد مجاز باشد.
عشق چيست؟ نسبت های آزاد است و تعلق های خودمختار، و يا عقد قرارداد و تعهدات محضری؟ نکند عشق همين رفت و آمد بی وقفه ميان تجربه ی آزادی و ميل به تعلق باشد؟ سياليت و جاودانگی؟
همه چيژ را بايد دوباره تعريف کرد، اگر نخواهيم زندگی مان از دست برود.
ما امروزی ها، بی شباهت به آن خود ديروزی. حسرت؟ معلوم نيست. اضطراب اما چرا، هست.
..
  




...ضمن اینکه الآن اینها دین درست و حسابی ندارند و به همین دلیل است که خداوند هم کمکی به آنها نمی کند، فکر نکن اگر بوش تبدیل به یک مسیحی راستین شد به نفع ما می شود، یکهو دیدی حضرت عیسی(ع) و خداوند و حضرت موسی(ع) هم دست به دست هم دادند و به اسرائیل و آمریکا کمک کردند، آن وقت دیگر اگر قرار است کسی به کمک کسی بیاید به کمک آنها می ایند نه به کمک ما، در آن صورت هر بلایی سرت آمد، مسووولش خودتی. از ما گفتن بود.
..
  



Wednesday, May 10, 2006

بی صبرانه منتظر بودم تا به خانه بازگردم و خودم را از تمام مردان امروز بشويم.
..
  



Tuesday, May 9, 2006

می دونستم مياد می شينه کنار من، همون وقت که آب ماهيچه رو داشت می ريخت تو بشقابم می دونستم. يا نه، قبل ترش، وقتی حس کردم لنز دوربينش رو من زومه. انی وی، اشتباه هم نکرده بودم. اومد نشست و بشقابشو گذاشت رو پاش و شديم عين قديما. موهامو زد کنار که ببينه جای شکستگيه هنوز هست يا نه. گفتم: هاها، مگه يادته؟ گفت: آره که يادمه، يادته بهت گفتم به مامانمون اينا نگو، تو هم قول دادی که نگی، نگفتی هم، با اين که کلی دردت اومده بود جلو اشکاتم گرفتی تازه، هرچند وقتی می خواستن بخيه بزنن ديگه نتونستی و زدی زير گريه.
يادم بود خوب. يادم مونده بود که چرا بهش قول داده بودم به کسی نگم. يادمه که اومد باهامون بيمارستان، "الف ميم" هم مسخره ش کرد. تازه هنوزم بعد از اين همه سال گاه گاهی که چشمم ميفتاد به جای بخيه ها، ناخوداگاه لبخندم می شد.
بعدش پرت شديم تو زيرزمين خنک تابستون های خونه ی خاله جان و قطاب دزدی های وسط شلوغ پلوغی عروسی دخترخاله و اتاق بزرگ انباری و بانکه ی يه قرونی و تيله های پره مخملی رنگی و انداختن پيکان قهوه ای توی جوب و احوال پرسی معروف حاج محسن و عم قزی های جادوگر و شب های بمباران و مهرشهر کرج و چشمک و هزار و يک خاطره ی رنگی ديگه.. خاطره های رنگی روزهای کودکی..
همه رو خوب يادمون مونده بود.. خوب..
گفت: اما آخرش تو جر زدی..
گفتم: هيچم، خودت گذاشتی رفتی اون ور دنيا..
گفت: نرفته بودم که برنگردم که..
گفتم: خوب از کجا بايد می دونستم؟!..
گفت: هيچ فکر نکردی که من از کجا بايد می دونستم..؟
..
  



Sunday, May 7, 2006

درکه .......... اس پی يو...
و حتا موزه ی رضا عباسیD:

دو عدد سورپرايز گنده ی خوب ماچ دار
..
  



Friday, May 5, 2006

سکوت من به خاطر بی اعتنايی ام به هر چيز بود که داشت رفته رفته تمام وجودم را فرا می گرفت.
..
  




داشتم با فنجون قهوه م بازی می کردم که برگشت گفت: دستات چه قد مثه دستای هديه تهرانی ان.
..
  



Thursday, May 4, 2006

تنها چيزی که قادر است اراده ی آهنين شما زن ها را درهم بشکند، عشق است.

رولان بارت!
..
  




قادر نيستم اين خلا طولانی را با چند کلمه پر کنم.
..
  




اصن من قربون اين عمه ی جيگرم هم می رم حتا که اين قد گله.
امروزم باهم کلی تو راه نمايشگاه گوجه سبز حورديم و همديگه رو درک کرديم هی!

×××××

به سلامتی دو روز رفتم نمايشگاه کتاب و حتا پام رو هم تو سالن انتشارات داخلی نذاشتم. اين يعنی که پير شديم رفت. ولی کلی کتابايی که خريدمو دوست دارمشون.
استاد کده کماکان سوئيت ترين استاديه که تا حالا تو نمايشگاه ديده شده.
هر سال که می رم نمايشگاه کتاب، امکان نداره ياد نمايشگاه سال اول دانشگاه نيفتم، امکان نداره.
هر بار که از جلوی اون پارک جنگليه رد می شم، يادم مياد که چه قد هميشه دلم خواسته بود يه سال با تو بيام اين جا.
من عاشق هوای ابری و نم بارون تو نمايشگاهم.
بيشتر از اون عاشق جاهای کلی پر از کتابم. هيچی به اندازه کتاب فروشی اين قد خوبم نمی کنه.
جای خواهر کوچيکه هم خالی بود بسی.

×××××

ظهر الف ميم زنگ زد که برای شب خودش بهم بگه. با اين که نمی رم، اما کارش سوئيت بود کلی، از اين پسره ی مغرور هم بعيد بود يه نمه.
لحن حرف زدنش منو ياد اون شب بعد از کنسرت نوری انداخت..

×××××

آقای از انگليس آمده همونی بود که پونزده سال پيش رفته بود. کلی دچار ياد ايام شديم و تو دلم بسی خدا رو شکر کردم که الف ميم جان حاضر نبودند اون شب!!
نون ازم پرسيد: تو بچه هم که بودی همين شکلی بودی؟
گفتم: يعنی چی؟
گفت: يعنی که داشتم حرفاشو با مامانت در مورد تو می شنيدم عصر، بعد ديدم که به سلامتی انگار از همون وقتا همين مدلی بودی که الان هستی!
تو دلم گفتم: هه، اگه اين جوری می بود که عمرن الان اين جايی می بودم که الان هستم.
گفت: هنوزم کلی دوست داره ها.
گفتم: هه!!
..

×××××

بايد اعتراف کنم که الان که سر شبه به شدت داره دلم می خواد مهمونی امشبو برم. اما نمی رم که!
چون اصولن اراده م در تحريم کارهايی که مطابق ميلمه به شدت محکمه!!

×××××

همممم
داشتم فکر می کردم که اگه يه کوچولو صبر کرده بودما، چه قد همه چی ممکن بود فرق کنه!
اصلن رت باتلر خر است!

×××××

سفارت اسپانيا دعوتمون کرده به يه تئاتر از چيستا يثربی که به اسپانيايی اجرا می شه.
بعد مايکل هم هست!

×××××

رستوران گياهخواره باعث شد دريابم که استاد زيبايی شناسی مون کلی آدم خوش فکريه.

×××××

بچه ها ازش خواستن سن منو حدس بزنه. گفت از نوع حرف زدنشون مشخصه که از هم نسل های ما هستن!!

×××××

هاها
کتابامو!
کلی خوش تيپن!!

×××××

شديدن Brokeback Mountain و Crash رو دوست داشتم.
با اين تيکه های سکس اند د سيتی هم کلی حال می کنم. با نمکن.
کتاب هم دارم دوباره می خونم. دارم باهام دوست می شم.
هی هم ته دلم فکر می کنم که نرفتنی هستم. يعنی نه که اقدام نکنم ها، ولی اميدوارم ويزا ندن بهم!!

×××××

استيک مداليون بولوار يکی از مايلد ترين و لذيذترين و يواش ترين استيک های دنياست و خدا را شکر که تيله ها هم همگی متفق القول از آب درآمدند و سر من بر جای خود باقی ماند.
هووممم
دوستيم هنوز کلی با هم. هر بار که جمع می شيم، ياد فيلم ضيافت ميفتم. شيش تا آدميم، شديدن متفاوت. و شديدن قابل حرف زدن و درک کرده شدن. دوستمون دارم. امشبم يقينن عکس هامونو برا شيشمی مون می فرستم. هنوز هم معتقدم کانادا خر است و من تنهامه شديدن.
منم موافقم که از خانومه ی کافه پاييز خوشم نمياد، با اين که آقاهای خوش رويی داره. و کافه مخصوصشم اصلن مالی نيست. خدا رو شکر که سه تا توت فرنگی روی کيک رو خوردم لااقل.
من خوبمه با تيله هام و از اين بابت کماکان خوشبختم.

×××××

نه که تهران کوچيک شده، اينه که آدم هی دوستای ناديده می بينه! يعنی آدم نمی بينه ها، اونا آدمو می بينن!

×××××

يک تکه نان هم بد نبود. چهار شنبه سوری رو بيشتر دوست داشتم اما. تو يک تکه نان، رضا کيانيان خودش رو به نقشه تحميل کرده بود. صدا و تيک هاش به نقش هاش نمی خورد.
..
  



Tuesday, May 2, 2006

امیلی با چشم هایش سعی می کرد اورا در خاطره اش در نقطه ای که ترکش کرده بود دوباره پیدا کند. ولی او دیگر آنجا نبود. در خاطره اش جابجا شده بود.
برای یک لحظه حالت تعلیق مسخره ای پیش آمد.
برگشت، به او لبخند زد. همانطور که آدم به گذشته اش لبخند می زند.
..
  



Monday, May 1, 2006

بعد از چندين ماه بی خبری، مارچلو برايم نامه ای فرستاد که در آن نوشته بود: "عاقبت در يک بعد از ظهر بهاری تصميم گرفتم ازدواج کنم." حالا اوايل ماه می بود و تقريبا دوماهی از ازدواج مارچلو می گذشت. در نامه اش نوشته بود: "اگر دعوت به سينمای آن روز بعد از ظهر مرا قبول کرده بودی، همه چيز فرق می کرد و شايد من هرگز ازدواج نمی کردم. می بينی فرانچسکا، زندگی به همين مضحکی ست. يک اتفاق ساده ی کوچک به سادگی می تواند سرنوشت تو را تغيير دهد." و من به اتفاقات کوچکی فکر می کردم که تمام اين سال ها سرنوشت مرا تغيير داده بود.

می دانی کارولينا، گاهی با خود فکر می کنم زمان می گذرد و آرام آرام مرا و آن ها که دوست مانده اند را به کام خود می کشد. گاهی از همه ی آن چه که ممکن است روزی ديگر نباشد آن قدر می ترسم که دلم می خواهد تمام لحظه های حاضر را به بند بکشم و برای هميشه جاودانه کنم. به هر قيمتی. اما زمان از دستانم سُر می خورد و مرا با پس مانده های ذهنم تنها می گذارد. اين روزها را بيشتر با نشخوار خاطراتم می گذرانم. به مارچلو فکر می کنم، به حرف هايش، به طنز تلخ هميشگی اش، و به اين که چه قدر دلم برايش تنگ خواهد شد.

می گويد: حالا می توانم انتقام تمام روزهای گذشته را از تو بگيرم.
به تلخی لبخند می زنم و هيچ نمی گويم. با خودم فکر می کنم: چه حماقت بزرگی. کاش مارچلو می دانست دکمه ی مورد علاقه اش اين جا درست کار نخواهد کرد، کاش می دانست.
غمگين شده ام. چيزی بر قفسه ی سينه ام سنگينی می کند. با هم حرف می زنيم، می خنديم، و من مانند قديم ها از حرف زدن با او لذت می برم.
...
می گويد: بدبختی بزرگی ست که آدم بابت عذاب وجدان نداشتن هم عذاب وجدان داشته باشد.
به قهقهه می خندم و او را سخت درک می کنم. سخت..
..
  




کلی صميمی بود:

تو که خودت می دانی که می دانی...که
ديگر مهم نيست که به قول خودم شبيه آن شاعر دل نازکی حرف بزنم که وقتی انار به چشم رعنا می پاشيد ، مادرش می خنديد...جوری شده ام انگار که همين فردا می خواهم جايی بروم و چشم ام کسی را نبيند که بترسم که چه فکر کرد چه فکر می کند درباره ی جوری که من حرف می زنم و زبانم به رِق رِقه افتاده و به لينت عاطفه افتادم( شبيه مجري برنامه ی نوجوان که با مخاطب اش صميمی !حرف می زند). چه اهميتی دارد اگر بگويند شده است شبيه آن روضه خوان پست مدرن امام حسين که می گفته آن که هميشه آن لاين است ابوالفضل است... آن که هيچ وقت يکباره اين ويزِبِل نمی شود و رهای ات نمی کند ابوالفضل است... به هيچ کجای ام نمی گيرم اگر کسی بگويد کم آورده و به التماس افتاده... ولی تو را به کسی که می دانم اين روزها هيچکس را دوست نداری.... منِ بی اعتماد به نفس نمی توانم بگويم همان بهتر که ناپديد شد... او بود که مرا از دست داد... می دانی من از آنهايی ام که اگر کسی ناپيدا شد به خودم می گويم چکار کردی که بدش آمد ازت....بيا تا بيش از اين سوراخ سنبه های خودم را نکاويدم که کجای ام غلط بوده است... بيا دل ام تنگ شده است که بگويی "بعضی وقت ها فکر می کنم خدا هست... اين تقدير بی رحمانه تر از آن است که اتفاق محض باشد..."

پيدای ات شود... ديگر صدای ام غمگين و حنجره ام هفت شب نخوابيده نيست... سرحال آمده ام... آن روز که به من زنگ زدی اگر به کمد لباس ام نگاه می کردم می گفتم مگر چقدر بايد بمانم که تمام اين ها را بپوشم... حالا رفته ام برای خودم چند دست لباس ديگر هم خريده ام که بپوشم!...آخرين بار که زنگ زدی تمام ناخن های ام را تا بن که نه ...تا در آوردن خون از زيرشان جويده بودم... حالا ناخن های ام بلند که شده اند هيچ می خواهم مثل خانم شيک ها بدهم مانيکورشان هم بکنند... پيدای ات شود... ديگر دلهره به جان ات نمی اندازم... آرام شده ام. بيا از بد شانسی های خنده دارمان برای هم بگوييم... دارک چاکلت.... خوانندگان ما به مان می گفتند... طنز تلخی داری به من هم سر بزن!....يعنی اين همه استعداد "از ياد رفتن" داشتم و نمی دانستم.....؟

يک روز وقتی بچه بودم توی پارک شهر شيراز رفتم به دفتر اطلاعات بگويم "من گم شده ام" تا برای يک بار هم که شده اسمم سر تا سر پارک پخش شود!! می دانی چه شد؟ اسمم پخش شد ولی وقتی برگشتم مادرم را پيدا نکردم... من راستی راستی گم شده بودم....

چه ربطی داشت اين به تو؟....آهان خواستم بگويم پيدای ات شود... خريدار اين ذهن کانگورو وار که می جهد بی ربط به اين ور و آن ور تو بودی....آنهايی که تو را می شناسند و مرا می شناسند، به من می خندند بی گمان.... ولی سر راست تر از اين تا به حال نبوده ام... هر چه پشت سرت گفتم مردک ناز می کند... به درک که نيست... همه جای لق اش.... نشد که نشد... پيدای ات شود... به اندازه ی همان قرار هايی که می گفتيم "يک قرار بگذار تا همديگر را نبينيم!..." بس که دو هفته من توی کما بودم... سه هفته تو!

پيدای ات شود می دانی که با تو هستم... خودت را به هيچ راهی نزن... که من هم زدم و نشد.

×××××

بعد خوب امروز که باهاش حرف زدم، يه جورای عميقی غمگينم.
هووومم
نمی دونم چی بگم راستش..
چهار سال گذشته..
نمی دونم..
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017