Desire Knows No Bounds




Monday, February 27, 2006

ديشب وقتی داشتم پای تلفن باهاش حرف می زدم
وقتی زدم کانال شوخی که ای بابا، تازه کلی هم خوش به حالت و اينا که
بعد وقتی همون وسطا بهش گفتم که ولی حواست باشه ها
ما دستمون خاليه ها، فقط می تونيم رو دست خالی توپ بزنيم
اگه توپمونو بگيره چی؟
فکر اون جاشم کردی؟
..
اون قدر مطمئن گفت که نه، امکان نداره، آدم اين حرفا نيست، نمی ذاره به اون جا برسه.. که بی اختيار اشکام اومدن پايين
..
می دونی؟
اون اطمينانه خيلی حس بدی بهم داد
خيلی
اگه می گفت به جهنم، هر چه باداباد، به مراتب از اون حرفش بهتر بود
..
همه ی اينا يعنی که غرورش جريحه دار شده
به شدت هم جريحه دار شده
اما اون دوست داشتنه هنوز اون قدر هست که بخواد از همه چی بگذره
به جز غرورش اما
اينه که داره به هر دری می زنه
دقيقن به هر دری
تا اعاده ی حيثيت کنه
تا اون اعاده ی حيثيته اتفاق بيفته
..
می خواد بره وايسته لبه ی دره
و داد بزنه که هوی
من دارم خودمو ميندازم پايينا
و مطمئنه
و مطمئنه
و مطمئنه
که اون "دست" ه
آخرين لحظه مياد شونه هاشو از پشت می گيره و می کشدش عقب
که مياد می گه: نه، من هنوز دوست دارم، هنوز بودنت برام مهمه، نرو، بمون، بيا فک کنيم همه ی اينا يه کابوس بوده..
..
اون می خواد تمام چيزهای له شده و جريحه دار شده و زخم خورده، دوباره از نو احيا بشه
جبران بشه
بهش اطمينان بدن که اين جوری نبوده، همه چی يه اشتباه کوچيک بوده فقط
منتظره تا ببينه که هنوز مهمه
هنوز حرف آخر رو می زنه
هنوز..
..
من معتقدم فقط واسه همينه که داره می ره لبه ی دره
فقط واسه ی همين
..
و از اون ور
بدی قصه اينه که
فکر می کنم دست ه
نمی ره بگيردش که
نمی ره
..
خدا کنه اشتباه کنم
خيلی خدا کنه
..
اما می دونم اگه يه مردی تا اين جا خسته بشه
تا اين همه پل های پشت سرش سست و نامطمئن باشه
تا اين همه چشم انداز خوبی از برگشت نداشته باشه
اگرم بخواد برگرده دوباره آش همون آشه و کاسه همون کاسه
برنمی گرده که
می زنه زير همه چی
فقط به هر قيمتی خودشو از اون وضعيت خلاص می کنه
اونم همچين آدمی که پرستيژ اجتماعی و وجهه ش تو اطرافيانش اين قد مهم بوده براش و هميشه هم محبوبيت داشته
..

لعنتی تر از همه می دونی چيه؟
اينه که من همه ی اينارو می تونم بفهمم
همه ی آدمای اين قصه رو
چيزايی که دلشون می خوادو
اين که آرزو کنن چشم باز کنن و ببينن همه ی چی فقط يه کابوس بوده رو
چون تک تک اين حس ها رو خودم تجربه کرده م
چون می دونم غرور آدم جريحه دار شدن يعنی چی
چون خوب می فهمم به هر دری زدن و از هر طرف دچار بن بست شدن يعنی چی
راه برگشت نداشتن يعنی چی
تازه هم برگشتن، اما هيچی ديگه مثل اولش نشدن يعنی چی
تمام اين چيژهای لعنتی رو خوب می فهمم
اصلن مگه چند هزار ساله دارم زندگی می کنم که؟!
..
  




هوومم
پرونده هه بالاخره به شورای امنيت فرستاده شد
اتفاقی که از بهار پارسال تا حالا هی داشتم ازش فرار می کردم
بازم قسمت سخته ی بازی افتاد به من
به راحتی ترجيح می دم تا قبل از امشب بميرم لطفن
حوصله ی اين يکی يکی خراب کردنای همه چی رو ندارم انی مور
..
  



Wednesday, February 22, 2006

"نوشتن به سان یک کولی است که به فواصل زمانی نامنظم در من اتراق می کند و بی خبر می رود.

این حق اوست . این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک کنند ..بی آن که برای رفتنشان دلیلی بیاورند ، بی آن که در صدد تلطیف آن با دلایلی که همیشه کاذب است ، برآیند.از کسانی که دوستشان دارم هیچ چیز نمی خواهم . از کسانی که دوستشان دارم جز این نمی خواهم که رها از من باشند و درباره ی آنچه می کنند یا نمی کنند هرگز به من توضیح ندهند...عشق جز با آزادی همپا نمی شود ....

من نیز چون نوشتن که دوست من است ، آواره ام!"

فرسودگی ـ کریستین بوبن
..
  




..
  




Vera: I believe smashing them is less a crime than making them. I am going to break two of your figurines first, and if you can demonstrate your knowledge of the Doctrine of Stoicism by holding back your tears, I'll stop.

Grace: There's a family with kids. Do the kids and make the mother watch. Tell her you'll stop if she can hold back her tears. I *owe* her that.
..
  




من واژه‌های ولگردِ بی‌خيالِ خودم را میخواهم
لطفا جمعه‌ی عجيبِ همان هفته های بی مشق و گريه را
به من برگردانيد!

...

من همان حرف‌های بی‌خودِ خيلی خوشِ خودم را میخواهم
لطفا هوای از بَر کردنِ يکی دو ترانه از دريا را
به من برگردانيد!

...

من بارانِ يکريزِ همان پاره از پاييزِ تشنه را میخواهم
لطفا خوابِ خوش ديدارِ دوباره را
به من برگردانيد!

...

من پَرسه‌های لاابالیِ همان روزگارِ بی اسم و آينه را می خواهم،
لطفا عيشِ آسوده از آن همه نداشتنِ اندوه و گريه را
به من برگردانيد!

...

بهانه ی بی باور به يک پياله ی آب
طعمِ عرق کرده ی سايه ها
حصيرِ خيس
باغ‌های مه‌آلودهِ اولِ مهر
راهِ دورِ دبستانِ پُشتِ بُرج
امضایِ معلمِ عينِ آب، عينِ آينه، عينِ ماه
روياهای هزار دفترِ صدبرگِ خيلی سفيد
يک مزرعه مداد

املای آسانِ اسمِ غلام، اسمِ حسن، اسم دُنا
غُصه‌های پا به فرارِ باد
پروانه های لای کتاب، کلوچه ی قند
قدِ بلندِ نی، خطِ شکسته ی باد
حسودیِ بی‌مقصودِ آينه به سنگ،
و آوازهای خزانیِ مردی که با اسب آمده بود
در باران آمده بود
به خاطرِ ما آمده بود

بنويس!
حالا بنويس!
سرِ سطر: اما دير ... خيلی دير آمده بود
و ما ديگر از آن همه چراغِ شکسته
چيزی نمی خواهيم
اسب و آينه نمی خواهيم
باران و بوسه نمی خواهيم
خواب و خاطره نمی خواهيم
فقط امکانِ بازآمدنِ آن همه چلچله ...
آن همه چلچله را به باغ های بابونه برگردانيد!

حياطِ شمالیِ ما ... خالیست
خاموش است
بی گفت و گوست.

...

صندلیها ... پراکنده
ميهمانها ... رفته
ميزها ... کج،
و ماه ... که در خوابِ يک استکانِ شکسته
يک استکانِ شکسته
يک استکانِ شکسته ...!


" استکان شکسته "
..
  




داگ ويل رو يادته؟
پسره بود توش
که نيکول کيدمن رو دوست داشت
می گفت عاشقشه
نيکول کيدمن هم اونو دوست داشت
بعد اما آخر فيلم با دست خودش پسره رو کشت
خوب؟

فک می کنی چرا به نظرت؟
..
  




يادم می مونه که حس هام هميشه يه جور باقی نمی مونن
حتا اونايی که خيال می کردم خيلی قديمی و صيقلی و ماندگارن
يه وقتی می رسه که چشم باز می کنی و می بينی ديگه هيچی سر جاش نيست
و بعد
هر چه قد سعی می کنی برشون گردونی سر جاهاشون
نمی شه که نمی شه
گمونم به اندازه ی قدمتشون، سخت برگردن سر جاهاشون
يا شايد سخت تر حتا
..
  




دوست دارم دوستت داشته باشم
بی پروا، بی نرده، بی مرز
تا هر جا که آمدی
تا هر جا که رفتيم
تا هر جا که مانديم

تا هر جا که شد
تا هر جا که باشد
..
  




اين عشق

اين عشق
به اين سختی
به اين تُردی
به اين نازکی
به اين نوميدی

اين عشق
به زيبايی روز و
به زشتی زمان
وقتی که زمانه بد است

اين عشق
اين اندازه حقيقی
اين عشق
به اين زيبايی به اين خجستگی به اين شادی و
اين اندازه ريشخندآميز
لرزان از وحشت چون کودکی در ظلمات
و اين اندازه متکی به خود
آرام، مثل مردی در دل شب

اين عشق ِ بُزخو شده - چرا که ما خود در کمينشيم -
اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انکار شده از ياد رفته
- چرا که ما خود جرگه اش کرده ايم زخمش زده ايم پامالش کرده ايم تمامش کرده ايم منکرش شده ايم از يادش برده ايم -
اين عشق ِ دست نخورده ی هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابی
از آن ِ توست از آن ِ منست
اين چيز هميشه تازه که تغييری نکرده است
واقعی ست مثل گياهی
لرزان است مثل پرنده يی
به گرمی و جان بخشی ِ تابستان

ما دو تا می توانيم برويم و برگرديم
می توانيم از ياد ببريم و بخوابيم
بيدار شويم و رنج بکشيم و پير شويم
دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم
بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانی از سر بگيريم
اما عشق مان به جا می ماند
لجوج مثل موجود بی ادراکی
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل يادبود
به سردی ِ مرمر
به زيبايی ِ روز
به تُردی ِ کودک
لبخندزنان نگاه مان می کند و
خاموش با ما حرف می زند
ما لرزان به او گوش می دهيم
و به فرياد در می آييم
برای تو و
برای خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من
و به خاطر همه ديگران که نمی شناسيم شان
دست به دامنش می شويم استغاثه کنان
که بمان
همان جا که هستی
همان جا که پيش از اين بودی.
حرکت مکن
مرو
بمان
ما که عشق آشناييم از يادت نبرده ايم
تو هم از يادمان نبر
نگذار سرد شويم
هر روز و از هر کجا که شد
از حيات نشانه يی به ما برسان
ديرترک، از کنج بيشه يی در جنگل خاطره ها
ناگهان پيدا شو
دست به سوی ما دراز کن و
نجات مان بده.

ژاک پره ور --- احمد شاملو
..
  




يه جاهای رابطه هست که
فک می کنی حالا که من نيستم، اين آدمه جای خالی مو با چيا ممکنه پر کنه
خوب؟
دوست ندارم اين جاهاشو
..
  




يکی منو از اين پشت پاشونه پليز!
..
  




خوب اصن نه که همه ش اونوری باشه و من شاکی باشم هی
نه خيرم
از اين وری شم هست
که خوب منم آدم رابطه های لانگ لايف نيستم هم چين
زود حوصله م سر می ره
زود دلمو می زنه
بدقلقم
بهانه گيرم
الانا که زيادی ام بهانمه
کلی بايد نبايدای خودمو دارم
از عالم و آدم توقع و انتظار دارم و از اونور هيشکی نبايد ازم هيچ انتظاری داشته باشه
هزار و يک عدد نيمه ی پنهان و آن روی سکه و زوايای پنهان دارم، همه شونم به سلامتی سياه
سگم هم
خوش اخلاق هم نيستم زياد
بی حوصله هم که باشم ديگه از اساس حوصله سربر می شم شديدلی
اممم
فعلن حالا همينا

اما با اين همه دليل نمی شه که ندونم چی دلم می خواد و چی دلم نمی خواد که
دست منم نيست
..
  




اگه عزاهه رو رفته بودم
با تعدادی از رفقا و خواستگارهای ايام نوجوانی و جوانی روبرو می شدم
که خوب نرفتم و نشدم
اما تعريفای مامانه جالب بود
يه ليست رديف کرد که آره، فلانی و فلانی و فلانی و فلانی رو ديدم و فلانی سلام رسوند و فلانی فلان پيغامو داد و فلانی حالتو پرسيد
الف بود؟ کلی شيکم درآورده
آقا معماريه ريش گذاشته و حالا يه دختر داره
ع و مامانشم ديدم.. دکتراشو گرفته.. هنوز ازدواج نکرده اما
الف سراغتو می گرفت، فک می کرد ديگه ايران نيستی
...

نشستم شمردم ديدم شده دوازده سال
از آخرين باری که ديدمش
ميم رو می گم
تمام اين سال های بعد رو
ديگه هيچ وقت نديدمش
حتا اون عروسيه رو هم
چون می دونست من هم هستم، نيومد
با اين که عيد بود، گفتن براش دانشگاه تدريس گذاشتن مجبور شده بره
..
يادمه هنوز همه ی روزهای بلند تابستون اون سال ها رو
سال هايی که کم کم يادم داد موسيقی اصيل چيه و شريعتی کيه و سری کامل نوارای شجريان و اووووه، هزارتا چيز ديگه
..
روزی رو هم که روزنامه ها رو دادن يادمه
خودم گشتم اسمشو پيدا کردم و بهش خبر دادم
باورش نمی شد
من تهران قبول شده بودم و اون بابل
گفت من که نمی تونم خودمو منتقل کنم تهران، اما تو منتقل کن خودتو بابل
گفتم اهه، زرنگی؟
..
آخرين تلفنشو هم يادمه
اردی بهشت بود
..
روزی که شنيدم بهش حمله کردن رو هم يادمه
خوب يادمه
گفته بودن ديگه زنده نمی مونه
همون سال رفتم شهرشون
رفتيم خونه ی برادرش
شب نگرمون داشت
برامون نی زد و سنتور و سه تار
بعد يواشکی بهم گفت که گفته بهت بگم حالم داره خوب می شه
نگرانم نباش
خنديدم که: اهه، مگه هنوزم منو يادشه
گفت: می شه يادش نباشه؟
..
عيد سال بعدش موقع سال تحويل با مامانش اينا بوديم
خواهرش و برادر کوچيکه ش هم بودن
چه قد بزرگ شده بودن
اما نيومده بود بازم
گفتن تازه از تهران رسيده، خسته بوده، خوابيده
..
و حالا
مامان داشت توضيحش می داد
که چی کارا می کنه
چه شکلی شده
چيا گفته
..


هه
زرنگی؟
..
  




اممم
بچه جنوب شهر بود؟ خوب؟
که يه عالم وقت بود که نبود، خوب؟
هيچی ديگه
حالا يه کم وقتيه که دوباره هست.
..
  




خوب انگار اين يه واقعيت گنده ست که بايد گُله* رو آب داد
وگرنه
وگرنه هر چقدم که روباهت اهلی شده باشه
هر چقدم که خيالت راحت باشه که واسه هميشه داريش
که واسه هميشه پيشت می مونه
اما عاقبت يه روزی خسته می شه
دلش می گيره
غصه دار می شه
گريه می کنه
می ره

اوهوووم
می ره..

* ساده است ستايش گلی
چيدنش
و از ياد بردن که گلدان را بايد آب داد.

" مارگوت بيگل "
..
  




عود را و شمع کوچک کنارش را روشن می کنم.. بويش آرام آرام در اتاق می پيچد و آرامم می کند.. دراز می کشم و به سقف خيره می شوم.. گوسفندها را می شمارم، گله گله.. ستاره ها را می شمارم، خوشه خوشه.. خواب اما از چشم هام فرار می کند و من ميان هزار هذيان جا می مانم.. " سايلنس ماست بی هرد " ..
فکر می کنم به تمام چيزهايی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پيدا کردم.. به تمام چيزهايی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت.. و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هايی که شايد اوی ديگری داشته باشد و نداشته باشد..
می بينی؟
انگار نقطه ندارد اين سرگذشت.. همه اش تکرار است و تکرار و تکرار.. و با هر تکرار مکرری، تکه ای از من کنده می شود، نيست می شود، و جايش، زخمش، و دردش تا آخر بر جای می ماند..
حالا ديگر خوب می دانم که آدم ِ راه های ناکجام من.. آدم ِ قصه های بی نقطه.. جاده های بی ته.. حالا می دانم که هر جای راه که خسته شدم، راه را رها می کنم و به بی راه می روم.. و هر کجای بی راه، راه را..
حالا می دانم که راه و بی راه، تنها اسم هايی هستند که ما برای جاده هايمان انتخاب می کنيم.. اسم هايی که به اقتضايشان، ارزش ها را قضاوت می کنيم.. داوری می کنيم.. حکم صادر می کنيم.. حالا ديگر اما اسم راه ها و اسم بی راه ها برايم مفهومشان را از دست داده اند.. آن چه مرا به سوی شان می کشاند، ناگزير ِ رفتن است.. و بيش از رفتن، ناگزير ِ نماندن..
حالا ديگر می دانم تاوان تمام رفتن ها و نرفتن ها و ماندن ها و نماندن ها، رنجی ست که آرام آرام لرد می بندد در استخوانم و ريشه می کند در جانم..
و حالا ديگر خوب می دانم که مرا از درد گريزی نيست..
و از عشق گريزی نيست..
و از مرگ گريزی نيست..
..
  




به دست های مرد نگاه می کنم.. انگشت های بلند و کشيده.. ناخن های نرم و منحنی و تميز.. پوست تيره ی خوش رنگ.. مهربان و گرم و قدرتمند..
با خودم فکر می کنم تنها چيزی ست که هنوز دوست دارمش.. کم تر ديده ام دست هايی به اين قشنگی.. نمی خواهمشان اما.. نه دست ها را و نه تمام حس تملکی که پس ِ آن هاست.. نگاهم جا می ماند روی دست ها.. فکر می کنم به تمام روزهايی که گذشت و تمام روزهايی که خواهد آمد.. به بازی ای که سال هاست هر روز زنده گی اش می کنم.. به روزی که بازی شروع شد.. روزی که خيال می کردم هروقت خسته شدم، ميز بازی را رها می کنم و می روم.. اشتباه کرده بودم اما.. بازی رهايم نکرد.. هرگز رهايم نکرد و حالا سال هاست که ميانه ی بازی جا مانده ام.. به دست ها خيره می شوم و به ياد می آورم روزهايی را که خيال می کردم برنده ی بازی بايد که من باشم، بايد.. بازی سخت بود.. برای من باران نديده سخت بود.. بعدتر خيال می کردم همين که قوانين بازی را ياد بگيرم، کافی ست.. آن هم کافی نبود اما.. بازی، بلد ِ راه می خواست، تجربه می خواست.. دست قوی می خواست و اقبال بلند و حريف قدر، که از اين سه تنها سومی را داشتم من.. هزار سال طول کشيد تا ياد بگيرم دستم را چه جور بچينم و کجا رو کنم.. هزار سال طول کشيد تا بفهمم تنها شرط بردن، داشتن دست قوی نيست، می شود وانمود کرد که همه ی خال های برنده دست توست.. می شود خال های برنده را دزديد.. می شود خال های برنده را تقلب کرد.. می شود بازی را با تقلب برد.. سخت بود اما.. سخت و سرد و بد..
حالا اما ديگر قاعده ی بازی را خوب می دانم پس ِ همه ی اين سال ها.. حالا ديگر خال ها را می شناسم.. ياد گرفته ام حساب خال ها را نگه دارم.. تقلب را هم بلدم.. اما ديگر حتا حوصله ی تقلب را هم ندارم.. ديگر برايم مهم نيست کارت های دستم قوی باشند يا نه.. ديگر اهميتی ندارد برنده ی بازی من باشم.. انگار برنده و بازنده مفاهيمشان را از دست داده اند.. حالا ياد گرفته ام بازی کنم، بازی کنم، بازی کنم.. فقط با کارت هايی که در دستم هست.. حالا می دانم بازی تا ابد رهايم نخواهد کرد.. و من جايی کناره ی ميز، عاقبت به خواب خواهم رفت..
برنده ندارد اين قمار.. دل تنگی دارد و درد دارد و انتظار..
..
  



Tuesday, February 21, 2006

Acá, por las noches, mientras aprendo a saborear un habano, empiezo a recordar. Es lindo hacerlo cuando uno está bien y cuando, a pesar de los errores, no tiene de qué arrepentirse.

Es bárbaro recorrer el pasado cuando venís desde muy abajo y sabés que todo lo que fuiste, sos o serás, es nada más que lucha.

Sé que no soy nadie para cambiar el mundo, pero no voy a dejar que nadie entre en el mío a digitarlo. A manejarme... el partido, que es como decir digitar mi vida. Nadie me hará creer nunca que mis errores con la droga o con los negocios cambiaron mis sentimientos. Nada. Soy el mismo, el de siempre. Soy yo. Maradona. Yo soy el Diego”.

¡QUÉ DICHA que alguien lo dijo!: “Si volviera a nacer, le pediría a Dios que me dé lo mismo –porque me dio demasiado, bastante– y también la posibilidad de hacer todas las jugadas y los goles que divirtieron a los napolitanos, en mi país, en vivo, para los argentinos”, Maradona.
..
  



Monday, February 20, 2006

کوکب خانم زن با سليقه ای ست.
..
  




how fragile we are
..
  




گوسفنده فک کنم آخر سری گُله رو خورد
حتا فک کنم غول چراغ جادو رو هم خورد

حالا ستاره ی بی گل و چراغ بی غول موندن تک و تنها
..
  




می گم خوب اگه راس می گی بيا يه کاری کنيم غريبی م نکنه اين همه
..
  




فردا خيلی ديره
..
  




اصنا
من دلم نازنين خواسته خوب
خريد کردن تنهايی رو هم دوست ندارم چون
همينه که هی همه ش تنهامه

اصلن نازنين خر است
کانادا خر است
ميرداماد و آرين و اسکان و ماگ الاغ و روژلب ووو مايع و جام جم و روژ گونه ی سه رنگ و بوسينی و هر چيز لعنتی روزانه ی ديگری که منو ياد نازنين می اندازد هم خر است

همين
..
  




واسه پروژه ی پايان ترم تری دی
گمونم خونه ی فرمانيه رو بسازم
..
  




هی انگار آدما دارن تند تند تغيير می کنن
رفتارشون يعنی ها
اون آدم نزديکا
بعد حس های منم هی عوض می شن
هی تند پشت سر هم
يعنی نمی تونم به حس هام اعتماد کنم

باور کردنم هم افتاده تو سبده تو کوچه گمونم
..
  




دل من دست بردار
..
..
  




غريبيمه زياد.
..
  



Sunday, February 19, 2006





آدم خوب دلش خونه ی ازين جور پرچين دارها می خواد که!
...
..
  



Saturday, February 18, 2006

می دونی چی غمگينم می کنه؟
اين که دارم ذره ذره خراب شدن چيزايی که دوسشون داشتمو می بينم
چيزايی که ذره ذره پيداشون کرده بودم
جمعشون کرده بودم
باهاشون زندگی کرده بودم
..
سخته آدم يه هو همه عکسای خاطره دارشو بذاره کنار
نيست؟
..
  




هاها
با اين که اعتقاد چندانی به ستاره شناسی و اينا ندارم
اما بدجوری در مورد من صدق می کنه خوب!


El planeta Saturno está rodeado de un anillo luminoso. Está relacionado con la aceptacion de las propias limitaciones, con las responsabilidades, miedos, cargas. En la mitologia romana, asociado al dios griego Cronos, era una divinidad de carácter agrio que simbolizaba el paso del tiempo y que, según el mito, se comió a sus propios hijos.
..
  




Pasa la vida
igual que pasa la corriente
del río cuando busca el mar
y yo camino indiferente
allí donde me quieran llevar
..
  




يه وقتايی
اون قدر در رويای رسيدن به آبی بزرگ دريا غرق می شيم
که يادمون می ره
جويبار کوچيکی رو که همه ی راه رو پا به پامون اومده
و ساده و بی منت
آروم و سيرابمون کرده
..
يادمون می ره
..
  



Friday, February 17, 2006

گاهی وقت ها آدم يه تصويرايی تو ذهنش می سازه
بعد بهشون فکر می کنه
فکر می کنه
فکر می کنه
بعد نه که خيالن
يعنی نه که اتفاق افتادنشون خيلی دور از ذهنه
اينه که فکر می کنه اوووووه
چه همه اتفاق بايد بيفته و شرايط عوض شه تا اين تصويره واقعنی بشه
اما يه وقتايی
بدون اين که چه همه اتفاقی بيفته و شرايطی عوض بشه
يه هو
می بينی که اهه
تصويره ايناهاش که
داری زندگی ش می کنی
..
هيچی ديگه
غيرمنتظره ست خوب
مخصوصن وقتی فردا صبحش چشماتو باز کنی و ببينی خواب نبوده
..
من دوست دارم اين جوری تصويرامو زندگی کنم
تصويرايی که ساخته مو
هرچند دلم می خواست شرايطشونم همون جوری باشه که دلم می خواسته
اما نه که هميشه بايد يه جای کار ايراد داشته باشه
و نه که هيچی پرفکت پرفکت نمی شه
و نه که اگه بخوای پرفکشنيست باشی و همه چی رو بذاری واسه وقتی که همه چی مهيا باشه، اين جوری کلی از چيزايی که دلت می خواد رو از دست می دی يا خيلی دير به دستشون مياری
اينه که کم کم ياد می گيرم که ديگه نشينم به انتظار معجزه و پکيجش
حد اقل تيکه کوچيکای زندگی مو ديگه زندگی کنم که
همون قد کَمايی رو که دستم بهشون می رسه رو
..

the significance of the trivials in the life
..
..
  




زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه‌ی آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نيم‌پز آبدار، يک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پريدن.
بچه‌شيرها زود ياد می‌گيرند که از حلقه‌ی آتش بگذرند، روزی می‌رسد به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همه‌ی درد کودکی را باز می‌گرداند تا شير خسته از حلقه‌ بگذرد، که شب بتواند تنهايی‌اش را مرور کند.
..
  




زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه‌ی آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نيم‌پز آبدار، يک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پريدن.
بچه‌شيرها زود ياد می‌گيرند که از حلقه‌ی آتش بگذرند، روزی می‌رسد به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همه‌ی درد کودکی را باز می‌گرداند تا شير خسته از حلقه‌ بگذرد، که شب بتواند تنهايی‌اش را مرور کند.
زن‌ها اين‌جوری مادر می‌شوند، مردهای سياسی اين‌جوری پا به ميدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره‌ی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه‌ی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.
و مثل‌ سگ‌ پشيمان‌ بودم.

رمان "تماماً مخصوص"، عباس معروفی
..
  




سبزه می کارم در گلدان کاگِلی م
جوال - جوال
ستاره می چسبانم بر آسمان کاغذی م
هزار - هزار
ترانه می بافم بر پنجره ی آهنی م
محال - محال
قصه می سازم بر ساحل شنی م
خيال - خيال
...
تا موج ديگر
ويرانش ديگر
..
..
  



Thursday, February 16, 2006

" گَرد نوازشگر دستهات
غبار خسته ی تنم را تکاند
بر دلم نشست
..
مهربانمی "
..
  



Wednesday, February 15, 2006

what we have lost
will have never been returned to us
..
my heart would not heal
..
all we can do is make peace with the past
and try to learn from it
..


"cold mountain"
..
  



Tuesday, February 14, 2006

صيدی چنان خورشيد، صيادی سخت سر می خواهد.
..
  




I hate the world today
You're so good to me
I know but I can't change
Tried to tell you
But you look at me like maybe
I'm an angel underneath
Innocent and sweet

Yesterday I cried
Must have been relieved to see
The softer side
I can understand how you'd be so confused
I don't envy you
I'm a little bit of everything
All rolled into one

:Chorus

I'm a bitch, I'm a lover
I'm a child, I'm a mother
I'm a sinner, I'm a saint
I do not feel ashamed
I'm your hell, I'm your dream
I'm nothing in between
You know you wouldn't want it any other way

So take me as I am
This may mean
You'll have to be a stronger man
Rest assured that
When I start to make you nervous
And I'm going to extremes
Tomorrow I will change
And today won't mean a thing

Chorus

Just when you think, you got me figured out
The season's already changing
I think it's cool, you do what you do
And don't try to save me

Chorus

I'm a bitch, I'm a tease
I'm a goddess on my knees
When you hurt, when you suffer
I'm your angel undercover
I've been numb, I'm revived
Can't say I'm not alive
You know I wouldn't want it any other way
..
  




دل تنگمه
هزااار تا دل تنگمه
دل تنگ همه ی چيزايی که می تونست باشه
و نيست
دل تنگ همه ی چيزايی که می تونه باشه
و نيست
..
  



Sunday, February 12, 2006

ديوارم را به دور خود می پيچم
می پيچم
می پيچم
می پيچم

ميان شيارهای ديوار دفن می شوم
..
  




..
  



Friday, February 10, 2006

لعنت به این خاطرات

چيزی در فضای اتاق هست که آزارم می‌دهد اما نمی‌دانم چيست. دلتنگی را نمی‌شود با بطری‌های شيشه‌ای و قوطی‌های فلزی پاک کرد؛ مثل خيلی چيزهای ديگر. دوباره خاطره‌ی کسی را به ياد آورده‌ام که تازه به نبودنش عادت کرده‌ام. و باز آينده من پر از نبودن کسی در گذشته می‌شود. حس غريبی است اين دلتنگی: قشنگ‌ترين اتفاق بد دنيا! پر است از سکوت که انگار بعد چهارمش است و می آيد و زندان سه بعدی بودنش را می‌شکند. و آن وقت تو می‌مانی و جاسيگاری کوچکی که پر است از ته سيگارهای مچاله شده که زمانی فقط يک سيگار بوده اند و حالا قرار است بگويند که اينجا اتفاقی افتاده است.

پدرام رضايی زاده
..
  




هورمون هايم را در کوچه خواهم کاشت
سبز خواهند شد
می دانم


"رولان بارت"
..
  



Sunday, February 5, 2006

از پشت شيشه بيرون رو نگاه می کنيم
دختر پسره شونه به شونه ی هم راه می رن
سبک
نگامون می کنن
می خنده که: لابد دلشون می خواد جای ما باشن.. نمی دونن که..

اوهوممم
نمی دونن که منم دلم می خواست جای اونا باشم
تو هم
شونه به شونه
ساده
سبک

نمی دونی که مدت هاست که جای من همين جاست
پشت همين شيشه ی پر زرق و برق
بيرونی ها دلشون می خواد جای من باشن و من، اون بيرون

اوهوومم
هميشه چيزی کمه
چيزی که نمی ذاره لحظه، پرفکت باشه
هميشه منتی هست
يا تاوانی

و باز فکر می کنم
انگار هزار ساله که بی دغدغه بودن رو از ياد برده م

به تو نگاه می کنم
و شير پسته
و عابرهای ساده و خوشبخت پشت پنجره

...
..
  




...
اصلن می آيی خورشيد را
پس بفرستم برای خدا
و تو ببينی حضورت کافی ست؟
..
  



Saturday, February 4, 2006

همون هورمونا بودن که کليه ی احساسات و عواطف بشری بر پايه ی اونا شکل گرفته بود و اينا
خوب؟
بعضی وقتا جدا موجودات باشعوری از آب درميان!
ماچ دارن اصن!!
..
  



Thursday, February 2, 2006

دارد مرده می‌شود...
سوبان


فايده نمی‌کند! دست هم که بياندازی توی کاسه چشم‌هايش(ت) تمام را بيرون بکشی و سياهی خونت(ش) داغ بگذارد روی گونه‌هايش(ت)، دلت(ش) را که دستت نمی‌رسد! درد هست! مدام شده انگار! بهانه هم هست! و ترس! ت.ر.س.
می‌آيی بگويی... بی‌صدا شده‌ای، حالا هفت سال می‌شود، که برايت اصلا هم مقدس نبوده!
دلت می‌خواهد چنگ بياندازی گلوی آدمک توی آينه را، آن‌قدر خفه‌اش کنی که سياه شود! کبود! آن‌قدر که جای سيلی هيچ‌کس ديگر روی گونه‌هايش(ت) پيدا نباشد! با سوزش مدامش چه می‌کند(ي)؟!
می‌نويسی من خودم، با همين دست‌ها، خودم را آتش زدم(زده بودم)! ماليخوليايی در کار نبوده! يا دردت از مازوخيسم مزمن هميشگی نيست که تو بيش از تمام اين‌ها خودت را داری می‌پرستی و جلزيدنت را و صدای ترک‌خوردن چوب استخوان‌هايت را و هميشه جای صلابت يک صدا، يا زمختی دست‌های کسی که بتواند، و شانه‌هايش خالی بوده، شانه هايش...
بيايد بنشيند به سوختنت، بعد هی اشک بريزد و صدای خنده‌هايش بپيچد توی سرت! تو بسوزی... او تماشا کند... او بخندد... تو مست شوی... تو خاکستر شوی... تو را به باد بسپارد و برود.. بروی...
می‌ترسی! هنوز داری می‌ترسی، داری می‌ترسی؟!
می‌نويسم: عفونت به کاسه خالی سرم رسيده! اين کرم‌ها که اين طور دارند می‌لولند توی هم، توی سرم، دلم را ريش می‌کنند!
بوی گنديدگی تمام سرم را پر کرده! نگاه نکن به اين لبخند نقاشی شده روی صورتم! هرچه رنگ می‌پاشم، هرچه داغ می‌زنم، محو نمی‌شود! يا حتی کمرنگ و اين چشم‌ها ... .
می‌نويسد:« عفونتت از صبری است... هاويه وهن ...
اين‌ها که دارند اين طور مرا می‌تراشند و خالی می‌کنند موريانه‌های صبر نيستند! مورهای ترس‌اند... خزنده‌های وحشت ... از خلا... از فقدان مدام... اين‌طور مرهم شده‌ام برای هر که غير از من‌ی که هستم(بودم)، حکايتش لابد همان نی است که درونش را تراشيده‌اند و تو نرم می‌نوازی و من طاقت نمی‌آورم...
می‌نويسد: شما لطف کنيد و اقتدار پيشه کنيد. بانو!
با اين دست‌ها... پاها... که مصلوب همان چهار محورند و من هنوز بعد ديگری می‌جويم که چشم‌هايم را ميخکوبش کرده‌اند و تاب نمی‌آورم! نمی‌آوردم... اگر تمام اين سال‌ها که رفته است جز تلخی خونی که مزمزه می‌کنم مدام نبود و دهانم هميشه بوی خون می‌دهد و دست‌هايم...!

خاکستری خالی را به من اگر بدهی، استخوان‌هايم را می‌توانی با خودت ببری به نشانی شعله‌هايی که می‌آيی هر چهارشنبه خاموش می‌کنی و گم می‌شوی٬ بی‌حساب می‌شويم اين‌طور... بی‌ حساب...
..
  




دلم می خواست بگی بيا ترساتو با هم نصف کنيم
نصفش مال من
نصفش مال تو
اين جوری کم تر می ترسی

دلم می خواست بگی بيا اشکاتو با هم نصف کنيم
نصفش مال من
نصفش مال تو
اين جوری کم تر بغض می کنی

دلم می خواست بگی بيا تنهايی تو با هم نصف کنيم
نصفش مال من
نصفش مال تو
اين جوری کم تر سردت می شه

يا نه
بگی اصن بيا با هم دوتايی بترسيم
دوتايی بغض کنيم
اين جوری عوضش سردمون نمی شه

همينا رو می خواستم فقط
نمی خواستم خوبم کنی که
نمی خواستم کمکم کنی حتا هم
فقطِ فقط دلم همين قد خواسته بود
نه بيشتر
..
  




اگه قرار باشه واسه امروز،
امروزی که دوم فوريه ست يه آهنگ انتخاب کنم،
بی شک می شه My Immortal:


I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
*****
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

*****
[CHORUS]
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
I held your hand through all of these years
But you still have
All of me
*****
You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
*****
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
*****
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

----------
by Evanescence
..
  




..
  





?Don't U forget about me




.Mom's sick, she say she cant get up
.My little brother is getting hungry
?I must go to the village and ask for some food, would you help me
.Sure Connie, I'll help ya-
.I always feel good when you're with me-
.You're my friend Connie-
?Are you always gonna be there when I grow up, are you-
.Cross my heart-

?Don't you forget about me, don't you forget about me
.We were soft and young, in a world of innocence
?Don't you forget about me, don't you forget all of our dreams
.Now you've gone away, only emptiness remains

.I always feel good when you're with me-
.You're my friend Connie-
?Are you always gonna be there when I grow up, are you-


?Don't you forget about me, don't you forget about me
.We were soft and young, in a world of innocence
?Don't you forget about me, don't you forget all of our dreams
.Now you've gone away, only emptiness remains
?Don't you forget about me, don't you forget about me
?Don't you forget about me, don't you forget about me
.We were soft and young, in a world of innocence
?Don't you forget about me, don't you forget all of our dreams
.Now you've gone away, only emptiness remains
?Don't you forget about me
.We were soft and young, in a world of innocence
?Don't you forget about me
.Don't you forget about me
..
  




اهمم
خوب
ديگه کولی بازی بسه
وقت ماسکمه ديگه
يه ماسک گنده با چشمان بسته ی هميشه باز
..
يه آدم قوی کول خوش اخلاق پرتحمل چه ريختيه؟
از اونا
..
فقط لطفن اين قلبه پاشو از رو گاز برداره پليز
..
  




دونت يو فورگت ابوت می؟
..
به خدا اما اين با تيکينگ ادونتج فرق داره
..
  




اصولن يه چيزای کوچيکی واسه من خيلی بزرگه
لابد و برعکس هم!
بعد اما اون شاورماها بود؟ خوب؟
يه جور ِ بزرگی، مهربونی بود توشون
مهربونی نچرالی
از اونا که آدم اشک جمع می شه تو چشاش، اما حرفش نمياد و اينا
بعد منو ياد اين اول اين آهنگه انداخت هی:
.Mom's sick, she say she cant get up
.My little brother is getting hungry
,I must go to the village and ask for some food
?would you help me
.Sure Connie, I'll help ya-
.I always feel good when you're with me-
.You're my friend Connie-
?Are you always gonna be there when I grow up, are you-
.Cross my heart-
..
  




يه روزايی هستن تو دنيا
که آدم نبايد توشون تنها باشه
يعنی می شه يه عالمه روزو تنها بودا
اما يه کم روزايی رو نمی شه، نبايد
بعد امروزم از اون يه کم روزا بود
که اگه تنها مونده بودم
حتمنی دق کرده بودم از غصه
حالا درسته که خوش اخلاق نبودم
گريه مم زياد بند نيومد
اضطرابه هم بود
مغز درده هم بود
اما..
اما عوضش کلی خوب بود
کلی زياد
حرف زدنه هم اذيتم کرد راستش خوب
آدم حرف زدن نيستم آخه من
اما خوب
باعث شد که ديگه ته مونده ی اشکا هم خالی شن
ديگه الان هيچی نمونده ديگه گمونم
...
بعدم اين که
امروزو يادم می مونه هميشه
روز اول دهه ی فجر
!!
..
  



Wednesday, February 1, 2006

عجيبه ها
اصولن حرف زدن بايد آدما رو به هم نزديک تر کنه
اما نمی دونم چرا منو از آدما دورتر می کنه
..
  




ديدی آخر دست هايمان از هم جا ماند؟
..
  




..
  




دارد جلد كتاب‌ها را پاره مي‌كند
قرارهايش را به هم مي‌زند
تا در ايوان بنشيند
ليواني عرق دست‌ساز
با ذرات خاطره مزه كند

محمود داوودی
..
  




اين را ويليام فاکنر موقع گرفتن جايزه نوبل گفته:

من پايان انسان را نمی ‌پذيرم.
آسان است که بگوييم انسان فنا ناپذير است زيرا او تاب می ‌آورد و تحمل می ‌کند.
زيرا وقتی که آخرين دينگ دانگ فنا صدايش تغيير کرده است و از آخرين صخره ی بی ‌ارزش که بدون موج در آخرين غروب سرخ مرگبار آويخته است، محو شده است حتا در آن وقت هم صدايی باز خواهد بود که متعلق به بانگ ضعيف و پايدار انسان است که باز هم صحبت می ‌کند.
من اين را نمی پذيرم.
من باور دارم که انسان نه تنها تحمل خواهد کرد بلکه فراتر از آن او فائق خواهد آمد. او فنا‌ناپذير است نه به خاطر اين‌که تنها موجودی ست درميان جانوران که صدايی پايدار دارد. بلکه به اين دليل که يک روح دارد. روحی که قادر به داشتن شفقت و فداکاری و تحمل است. وظيفه ی شاعران و نويسندگان اين است که در رابطه با اين چيزها بنويسند.
مزيت نويسنده اين است که به انسان کمک کند که تاب آورد. که قدرت روحی ‌اش را بالا ببرد. با يادآوری آن‌چه که شکوه گذشته است مثل شجاعت و افتخار و هنر و غرور و شفقت و افسوس و فدا به او کمک کند که تاب آورد.
صدای شاعر نبايد تنها پيشينه ی نيک انسان به حساب آيد . بلکه می ‌تواند يک تکيه‌گاه باشد. يکی از ستون هايی که با تکيه برآن ها بتواند تاب آورد و پيروز شود.
..
  




قصد آزارت را ندارم.
تلخم اما
و خسته.

همين.
..
  




انتقام الهی
!!!
..
  




شعله
رو به خاموشی گذاشته
آرام
آرام
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017