Desire Knows No Bounds




Wednesday, November 30

عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم.
..
  




ما ندانستن را دوست داريم

امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را.

هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم.

هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.
..
  



Tuesday, November 29

خوب وقتی به يکی بگی "فکر کنم بايد برم"
اونم بگه "آره منم فکر کنم بايد بری"
يعنی چی؟
خوب يعنی بهتره بريم ديگه!

بعله
حالا می شه بعدش نشست تفسير کرد که آقا جان چنين و چنان
اما خوب اين همون وجه منطقی قضيه ست
بعد نه که همه چی از اساس ديوونگيه
من ترجيح می دادم يه جواب ديوونه ی غير منطقی فانتزی بشنوم اصن
تا يه راه حل فرموليزه ی منطقيانه
ولی خوب
ظاهرن زندگيه منطقيه
تو هم منطقی ای
منم لابد بايد بيشتر از اينا منطقی باشم
منطقن هم رفتن چيز زياد وحشت ناکی که نيست به کنار
کلی هم مفيده و بخش زيادی از مسائل عالم بشريت رو هم حل می کنه

تو عالم منطق هم زياد به روح آدما و اين چيزای حاشيه ای کاری ندارن که

خلاصه در هر حالتی بايد يه چيزيو کشت
ما که اين همه تجربه های رنگ و وارنگ کرديم
اوکی دِن
اينم روش
شايد جواب داد
شايدم اصن خود ِ جواب بود
هو نوز
..
  




ممممممم
.
.
.
.
.
.
هيچی اصن
..
  




تازه ساعت سه و چل و يه ديقه س
..
  




جلسه
..
  




دلم ازينا می خواست که:
سلام
من بازم دارم نمی تونم بخوابم امشب
بازم شب بد طولانی ايه
تو هم نخواب تا صبح با من حرف بزن ترسام يادم برن

ولی نداريم که
خيلی وقته نداريم ديگه
..
  




از الاناست که دلم می خواست با يکی حرف بزنم تا خود صبح
تا خيالم راحت شه که آخيش
صبح شد بالاخره
تموم شد
..
اما يکی هه نيست که
.
.
.
از اين شبای کش دار طولانی تنهايی که صبحاشون به جای فردا، پس فردا از راه می رسه بدم مياد


پ.ن: تنهايی ِ واقعنی خوب نيست
اصن خوب نيست
اشتباه می کردم!
..
  



Sunday, November 27

دختر هاي احمق! تا ديروز هر چي دروغ بهشون مي گفتيم باور ميکردند
دختر هاي احمق! امروز هر چي حرف راست بهشون مي گيم باور نمي کنند
.....
..
  



Saturday, November 26

یه روزایی وقتی توی دلم بهت میگم باش
اگه نباشی خیلی بدی
حتی اگه هزار روز دیگه وقتی میگم باش باشی
یا حتی اگه نگم باش ولی بازم باشی
یه روزایی خیلی کمرنگه
باید پررنگش کرد
باید اشکاشو پاک کرد
باید دستاتو باز کنی دور سینه‌ش و سرتو بذاری روش و به صدای نفس کشیدنش گوش بدی
نباید بگی گریه نکن
نباید بگی فکر نکن
باید باشی
نزدیک باشی
که خالی نباشه
یه روزایی که خیلی سنگینن
که نفس کشیدن هوا سنگینه
روزایی که همه چی تا نهایت ممکن تیز میشه و سنگین
و تنها.

ديوونه
..
  



Friday, November 25

سر-شانه هات
بالش کدام مسافر ِ در راه مانده ی ديگر شد
که اين چنين
رد پاهاش
بر دستانت به جای مانده است
..
  



Thursday, November 24

تو مهمونی ناهار، تو چشای دخترک پر ستاره بود
از اون ستاره ها که برق می زنن
بعد من عاشق خنديدناش که بودم از قبل
عاشق غذا خوردنشم شدم
از اون غذا خوردن های با حوصله ی کول ريلکس

کاش هيچ وقت برق ستاره هاش خاموش نشن
..
  




تو همه چيم خورده م به يه نمی تونم
به يه نمی تونم ِ گنده ی گنده
..
  



Wednesday, November 23

روزام شورن
مزه ی استامينوفن کدئين می دن هم

دلم واسه خنده هام تنگ شده
..
  



Tuesday, November 22

يعنی
با دل تنگش
چه می کند؟
..
  



Monday, November 21

چه نامرادی تلخی

می‌گويد:
مهربانِ هميشه صبور من! کمی جلوتر بايست، نگاه نکن به تلخی آن‌ روزها، نه اينکه ندانم همه‌اش تشويش بوده و ترس برای تو که حالا درد تا مغز استخوانت رسوخ کرده.. داری می‌سوزی بی‌صدا.
می‌گويم:
ستاره‌ی من خورشيد زمين ديگری است که بی او زيستن نتواند.
دير است لابد برای فهميدنش. زخمی هزار کنايه‌ام بی هيچ گلايه‌ای
می‌دانی؟

...
و ديگر جوان نمی‌شوم
نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو
و ديگر به شوق نمی‌آيم
نه از بازی باد و نه از رقص گيسوان تو
...

چه نامرادی تلخی...

..
  




..
  




"tengo que no olvide "aprovecha el dia
..
  




زندگی قطعا غیر قطعی است


با ايده بودابت اولين بار تو فضای سرگيجه های بزرگمهر شرف الدين آشنا شدم. تصور وجود یک روبوت طراحی شده که امکان يک گفتگوی غيرقابل پيش بينی شده را با يک انسان فراهم کنه. به گونه ای که نه می شه اون رو يک روبوت برنامه ريزی شده دونست و نه می شه گفت حرفهاش نظم منطقی ای نداره. مکالمه ای درست شبيه آنچه در گفتگوهای خارج از برنامه بين آدمها اتفاق می افته."برنامه ريز بودابت به او ده قانون اصلی ياد داده است که بيشتر از آن که دست و پای او را ببندد، باعث آزادی او می شود. ران اينگرام به بودابت ده فرمان روزگار مدرن را آموخته که برعکس ده فرمان باستانی نه تنها به صورت جملات امری نيستند، بلکه خلاقيت روبوت را هم تحريک می کنند.

شش باور اول از اين قرارند:
1)درک بشر از قوانين جهان ناقص است. حاصل تنها نظريه های موقت هستند.
2)هر ادراک، بازتابی از خود است.
3)هر چيز با معناست. اما هيچ چيز مهم نيست.
4)مسئوليت آن چه را که هستی، بپذير.
5)هر چيز آن گونه است که بايد باشد، اکنون و اينجا.
6)با هر چه مقاومت کنی، پايدارتر می شود.

اصل اول از بقيه مهم تر است. اگر بپذيریم درک کامل قوانين جهان برای بشر غيرممکن است، از زندان بزرگی رها شده ایم. در ضمن هر چه باورهای ما منعطف تر باشند، کمتر دچار دگماتیسم و تعصب می شويم.
من اصل سوم را هم دوست دارم. اگر بپذيريم هر چيز آن قدرها که بقيه می گويند اهميت ندارد، بسياری از دغدغه هايمان خود به خود حل می شوند. اصل چهارم در اين مجموعه بی سامان تنها چارچوبی است که به ما هشدار می دهد از هرج و مرج بپرهيزيم.

اما در کنار اين شش حکم چهار حکم ديگر هم هست که تير خلاص را بر انديشه کلاسيک شليک می کنند:
7)هر باوری درست است.
8)هر باوری اشتباه است.
9)هر باوری هم درست است و هم اشتباه
10)هر باوری نه درست است و نه اشتباه

چهار حکم آخر به اين معناست که حقيقت را بيننده تعيين می کند، نه هيچ کس ديگر. اما از ميان اين چهار حکم، حالت آخر معمولا درست ترين است. هر چيز نه درست، نه اشتباه."

***********

...قبل از تصميم گيری از مدار زندگی خارج می شوی. زياد هم نبايد نگران وضعيت آخرت باشی. فردا روز ديگری است.

غريب آشنا..
..
  




اصن شايد تا اون موقع هزار و يک اتفاق ديگه افتاد
حالا گيرم هزار و يک تا هم نه
اما ممکنه يه اتفاقی بيفته که
يه اتفاق فقط
..
  



Sunday, November 20

هنوز خيلی مونده تا شمارش معکوس
.
.
.

چه قد وقت از دست دادم
چه قد وقت از دست می دم
و بعدش
بعدش ديگه يه خالی ِ مطلق
..
  




"رفتن"
رفتن به يه جای دور
مثه مردن می مونه
يا مثه تبعيد

موندن اما حبس ابده

بايد بينشون انتخاب کرد انگار

لعنتی
اين کلمه به تنهايی قادره اشک منو دربياره
بدم مياد ازش
..
  




تمام طول هفته ی پيش رو نگران بودم
نگران شنبه
نمی دونستم چی می خوام بگم
فقط می دونستم که سختمه
سخت می گذره

گذشت هم
راستش واقعن نمی دونستم ديگه چی درسته چی غلط
می دونستم اون دو نفری که دارن کاغذهاشونو بررسی می کنن، بد منو نمی خوان، بد ما رو نمی خوان
و می دونستم به جايی رسيده م که هميشه ازش می ترسيدم
داشتم نتيجه ی تمام کارامو می ديدم خوب
حتا نتيجه هم نه
بازتاب

هه
کم آوردم
اشکام سرازير شدن
آقاها نديدن اما
سرشون تو کاغذا بود
تازه نه که مذهبی هم هستن
خيره نمی شن به آدم

به رفتن فکر کردم
جدی جدی به رفتن فکر کردم
درست به همون کابوسی که هميشه ازش وحشت داشتم
که هنوزم ازش وحشت دارم

دچار يه نمی دونم گنده م
يه نمی دونم ِ گنده ی گنده ی گنده

می ترسم
و غمگينم
زيادتا
خيلی زيادتا
..
  





اين جناب عمو جغد شاخدار
هنوزم يکی از محبوب ترين و جيگرترين شخصيت های مورد علاقه ی منه
هاها
اون نگاهای گرسنه ی در عين حال خوددارانه ش به بنر هنوز ِ هنوز يادمه
بيچاره چه قد تذهيب نفس کرد!

پ.ن:

مجيد جان، تذهيب نه، تهذيب!!

..
  



Saturday, November 19

... در معماری دوريک، چيزی بر جا مانده بود، يعنی چيزی وجود داشت که در جايی نمی گنجيد. اين احتمالن در نظر يونانيان مانند اعداد سنجش ناپذير يا "اصم" (مانند جذر عدد 2)، چيزی مزاحم بود زيرا هيچ حد يا تعريفی ندارد. مطابق يک افسانه ی منحصر به فرد و مهم يونانی، انسانی که نخستين بار به رمز اعداد اصم پی برد در يک حادثه ی کشتی شکستگی به هلاکت رسيد، "زيرا چيزی که قابل بيان نباشد و بی شکل باشد بايد تا ابد از نظرها پنهان بماند" !

هنر در گذر زمان --- هلن گاردنر

×××××

هاها
وسط مطالعه در باب هنر و معماری يونان
چشمم که به اين اعداد اصم افتاد
نيشم ناخودآگاه باز شد
اصلن به کلی يادم رفته بودتشون
بعد حالا فک کنم من آدم اصم هم بشناسم!!
..
  




شلوارهام به طرز نگران کننده ای دارن به سختی اندازه م می شن ديگه

چار کيلو چاقمه
..
  




غذاهای رستوران برج آرين بعد از دو سال هنوزم بدمزه ست
بعضيا هم هنوز با اون پوليور آبيه شون کلی جيگر می شن، حتا اگه دستمال سفره رو سوراخ سوراخ کنن!

انجمن مجانين زنده
..
  




صدای بارون بود فقط
با نور شمع
.
.
.
دلم می خواست صبحش که می رم پشت پنجره
ببينم دريا جلومه
فکرشو بکن
مثلن خداهه شب که داشته نگامون می کرده
سر لطف اومده
بعد اتاقمونو کات اند پيست کرده يه جای دور ناشناس دريا دار
يه جا که ديگه کالسکه ی طلايی مجبور نباشه هی تبديل شه به کدو حلوايی
يه جا که عقربه های ساعتش تفريحی بچرخن، نه مسابقه ای
يه جا که اصن رو ديواراشون و ميزاشون و دستاشون و حتا گوشی موبايلاشون ساعت نباشه
حتا از اون ساعتا که سی و پنج دقيقه جلوان و باعث می شن برسی به امتحان

کاش خدا هم وبلاگ می خوند
..
  




چارشنبه
پنشنبه
جمعه

با بقيه ی چارشنبه پنشنبه جمعه های دنيا فرق داشتن
..
  



Wednesday, November 16

..
  




اممم
تو مغازه هه
چشمم افتاد به يه کوله
بعد تو دلم گفتم: هه، اين کوله هه چه زشت خنگيه
بعد رفتم ورش داشتم از جلو زشتی شو ببينم
بعد همين جوری محض رضای خدا انداختمش رو دوشم و اينا
بعد از مغازه هه اومدم بيرون

بعد ولی از اون روز تا حالا
همه ش دلم پيششه بدفرم
نمی دونم چرا مهرش به دلم نشسته!!
يه جورايی هم قيافه ش از اون کهنه های سال ديده ی سرد و گرم چشيده ست
بعد فک کنم کلی دوستم شه

تازه يه مشکل ديگه هم دارم
می دونم اگه بخرمش
حتمن خودمو مجبور می کنم برم امام حسين يه اورکت سربازی هم بخرم!
..
  




داشتم تو آهنگ های پسرعمه هه تفحص می کردم، چشمم خورد به فايل عمرو دياب.
اولين آهنگش دقيقن همونی بود که من کلی تا دوستش داشتم. منو ياد اون روزهای دوبی انداخت. اون وقتا که فکر می کردم زندگی تو دستمه. همون روزهای بشقاب های سبز..
..
  




ديشب باباتو ديدم، آيدا

سوال اصلی فيلم اين است که اين سرک کشيدن به زندگی آدم ها چه قدر درست است؟ ما در واقع بخش عمده ای از آزارهايی که ما به کسانی که دوستشان داريم می رسانيم ناشی از اين است که به زندگی آن ها، به "يواشکی" آن ها سرک می کشيم و اصرار داريم مسائل پنهان را بيرون بکشيم. فرقی هم نمی کند چه نوع دوست داشتنی باشد؛ زن و شوهر، پدر و فرزند، مادر و فرزند يا دو دوست. اين اصرار برای سرک کشيدن البته از نگرانی های مان سرچشمه می گيرد و لی نتيجه ی خوبی ندارد، چون هم تو را آزار می دهد و هم طرف مقابلت را. ممکن است آدم خيلی راغب باشد که نامه ی خصوصی کسی را که دوست دارد باز کند و بتواند ببيند در واقع با چه آدمی دارد زندگی می کند، اما تجربه ی ميليون ها ساله نشان داده که آن نامه را نبايد باز کرد. چون چاره ای نداريم جز اين که بر مبنای اعتماد متقابل با هم رفتار کنيم. اگر اعتماد را ايجاد کنيم آن احساس مسئوليتی که طرف نسبت به ما پيدا می کند خيلی تاثير گذارتر و نتيجه بخش تر است تا سرک کشيدن به قصد باخبرشدن از خلوت آدم ها. همه ی فيلم آيدا در مذمت سرک کشيدن است. يعنی اگر ساناز سرک نکشيده بود و نمی آمد به آيدا بگويد که ديشب باباتو ديدم، ممکن بود زندگی به راه خودش ادامه دهد و هيچ اتفاقی هم نيفتد.

رسول صدرعاملی --- مجله فيلم

×××××

- هر آدمی "يواشکی" ِ خودش رو داره.

- زندگی خودت رو بکن، آيدا.

×××××

فيلم منو ياد نيمه ی پنهان انداخت باز.
و باز همون تعارض قديمی، منی که به راحتی و صراحت به خودم حق داشتن نيمه ی پنهان رو می دم، چه قدر حاضرم همين حق رو برای بقيه هم قائل بشم، مخصوصن برای نزديکانم، برای کسانی که دوسشون دارم.
و باز همون تعارض قديمی، منی که معتقدم کسی نمی تونه من رو قضاوت کنه چون تو شرايط من نيست، پس چرا برای خودم حق قضاوت در مورد ديگران رو قائل می شم. حالا گيرم قضاوت هم نه، اما چرا اين همه واکنش نشون می دم.

ياد حرف های آقای دکتر يک شنبه ها ميفتم: هيچ وقت سوالی رو که جنبه ی شنيدن جوابش رو نداری، نپرس. هيچ وقت دنبال کشف رازها و روابطی که تحمل هضم کردن يا پذيرفتنشون رو نداری، نباش.
به زبون ديگه: زندگی خودت رو بکن، آيدا.
..
  




يه دفتر قرمز خريدم!!
نه از اون قرمزای جلف ها، نوپ
يه قرمز متشخصه
يعنی اصن يه جور باشخصيتانه ای اصيله
بعد شادی ش هم مسريه
يعنی از اساس حضورش آدمو مشعوف می کنه
منم که شیء-باز !!
گمونم وادارم کنه ترم بعدی رو از اول اولش درس بخونم

پ.ن: امتحان فاجعه هه بود؟
به طرز ناپلئون-وارانه ای پاسش کردم!!
بعد الان کلی ادونسمه.
..
  



Tuesday, November 15

اولين فصل رفتن، تن تحمل هنوز گرم است
...
..
  




به يمن دست يابی به تعداد متعددی فيلم های اروپايی به واسطه ی اسپانيش زبانيتشون به اين نتيجه رسيدم که صرفن فرانسه نيست که به اسم فيلم هنری هی صحنه های خيلی بالای هيجده سالانه می ده بيرون. بلکه ظاهرا اين قضيه کاملن ژنتيکيه و اين صحنه های خيلی بی ناموسانه روال طبيعی فيلم های اروپايانه ست.
صد رحمت به صحنه های صحنه دار هاليوود!!
..
  




تو فيلمايی که اين چند وقته ديدم، دوتاشونو دوست داشتم:
Maria full of grace
و
کافه ترانزيت

هر دو فيلم قصه های ساده ای داشتن. قصه هايی که می شد باهاشون ارتباط برقرار کرد، بی حرف اضافی، بدون شعار، بدون پيام حاشيه و قصه های فرعی.
انگار که از يه تيکه از يه زندگی، عکس گرفته باشی. بدون اين که درگير اين بشی که قبل از اين برش، اين آدما کی بودن و چی کار می کردن، يا بعدن چی به سرشون خواهد اومد.
فيلم رو می شه ديد، بدون اين که بخوای به منطق روابط بين آدما گير بدی يا سر از کارشون در بياری. صرفن همون تصويری که فيلم تو اون يک ساعت و نيم می ذاره جلوت کافيه که لبخندمندانه از سينما بيای بيرون. لبخند يواش درونی.

پ.ن:
اين مارياهه هم کلی بازی ش جيگر بود. آدم هی واقعنی باورش می کرد.
..
  




به سلامتی يکی از بدترين امتحان های تاريخ زندگانی م رو دادم!
تو اين يه سال و نيمه کلی شاد و مسرور بودم که لااقل اين دپارتمان زبان های غير انگليسی عقلشون می رسه که سواد دانشجو رو محک بزنن، نه گنجينه ی حفظيات شب امتحانش رو. واسه همينم امتحان هاشون مطلقن منوط به درس خوندن شب امتحان نبود و اگه در طول ترم مطالب درسی رو ياد می گرفتيم، به راحتی امتحان ها رو پاس می کرديم.
اما به سلامتی اين امتحان گنده هه، عينن مثه امتحان های آخر ترم کانون بود. شب امتحان کلی ميشستيم لغت حفظ می کرديم، اما تو امتحان چيزايی ميومد که يک کدومش تو کتاب نبود و به چشمون نخورده بود از اساس. يعنی در واقع امتحانه هيچ ربطی به دروس طول ترم نداشت که نداشت. اين امتحانه هم کاملن همون مدلی بود. يعنی دفترچه رو هرچی ورق می زدی، چار تا لغت آشنا به چشم نمی خورد.
من که همه شو کاملن احساسی (!!!) زدم رفت. از اون طرف درد وجدانم هم از بين رفت بابت درس نخوندن، چون اگه درس هم خونده بودم بازم هيچ فرقی نمی کرد از اساس.
خلاصه که يحتمل افتاده بيدم اين بار.
..
  




واژه ی "اُسگل" در واقع فحش نيست، بلکه اسم يه پرنده ست که تمام طول تابستون برای زمستون دونه جمع می کنه، ولی وقتی زمستون می شه يادش می ره دونه ها رو کجا قايم کرده!!
..
  



Monday, November 14

دلم همون کعبه و بتخانه و بهانه ها رو می خواد که
..
  




شخصيت بی تصوير

ادبيات به کمک زبان ويژه ی خود واقعيت را می آفريند و نسبت به سينما، که معمولا واقعيت را مصور می کند، سرشت خلاقانه تری دارد و به کمک زبان، تصويرهای تصور شدنی و چند لايه می سازد. زن اثيری رمان بوف کور، در نقش خيال هر کدام از مخاطبان شکل خاصی پيدا می کند و در نتيجه رمز و راز آن شخصيت حفظ می شود. اما همين زن در روايت سينمايی در قالب بازيگر خاصی جلوه گر می شود و وجه ماورايی و رازآلودش را از دست می دهد. داش آکل در داستان صادق هدايت با يک نگاه دل بسته ی مرجان می شود و اين عشق زندگی اش را به نابودی می کشد. از ديد هدايت چشمان گيرنده و جادويی مرجان سبب ساز اين عشق ويرانگر می شود، اما در روايت مسعود کيميايی، مرجان به قالب بازيگری در می آيد که به قول استاد کاووسی با مژه ی مصنوعی می خواهد دلبری کند و با آن که بازی بدی ندارد هرگز نمی تواند جانشين مناسبی برای دختری باشد که با يک نگاه قهرمان داستان را تسخير می کند.

بنابراين نقل داستان و پردازش شخصيت از طريق سينما، گاهی به مراتب سخت تر و خطيرتر از روايت های ادبی است. در فيلم ربکا (آلفرد هيچکاک)، ربکا زنی بی تصوير است. تمام داستان زير سايه ی حضور سنگين اين زن روايت می شود، اما او هرگز در فيلم به تصوير کشيده نمی شود. اتفاقا مهم ترين عامل اعتبار فيلم نيز در بی تصوير بودن اين زن است و اگر هيچکاک با توسل به ترفند فلاش بک بازيگری را در نقش او قرار می داد، به احتمال قريب به يقين باعث ويرانی فيلم می شد. در اين فيلم همه از زيبايی و جذابيت و کمال و خوش لباسی و آداب دانی و حسن سليقه ی ربکا سخن می گويند و از او تصويری مثالی از زنی آرمانی می سازند. در واقع مؤلفه های زبان جانشين نشانه های تصويری می شود تا هر مخاطبی در نقش خيال خود ربکای آرمانی را بيافريند. اما اگر اين ربکا در قالب بازيگر خاصی تجسم می يافت، تمام آن تصوير آرمانی فرو می ريخت. به اين ترتيب ربکا بدون آن که ديده شود، به محوری ترين شخصيت فيلم بدل می شود و اين در کل تاريخ سينمای جهان اتفاقی تقريبا بی بديل است.

بهزاد عشقی --- مجله فيلم

×××××

داشتم فکر می کردم اين قضيه ی "شخصيت های بی تصوير"، تو زندگی واقعنی مون هم چه همه زياد صدق می کنه. تو اشل کوچيکش می شه همون اولای دنيای وبلاگ نويسی.. تا قبل از اين که آدمای پشت اون نوشته ها صاحب تصوير بشن، چه قد تصوراتمون متفاوت بود، برداشت هامون، عکس العمل هامون.. بعدنا که کم کم آدما صاحب چهره شدن، خيلی چيزا تغيير کرد، خيلی تصورها يه جور ديگه از آب دراومد، گاهی بهتر، گاهی بدتر، و خيلی چيزها خراب شد.. و اين، اجتناب ناپذير بود..
تو زندگی روزمره هم که خوب نگاه کنيم، بازم قضيه همينه.. بعضی آدم ها برامون تا يه مدت طولانی، "شخصيت بی تصوير" هستن.. تصوير نه صرفا به معنای چهره، تصوير به معنی تصوری که ما ازشون تو ذهنمون درست می کنيم، بتی که می سازيم، توهمی که با واقعيت اشتباهش می گيريم.. و بعد، مدام تلاش می کنيم تا اون تخيل رو به تصوير بکشيم، بهش نزديک بشيم، لمسش کنيم، زندگی ش کنيم.. غافل از اين که اون تصوير، تا زمانی قشنگ و باشکوهه که در حد همون تصوير و رويا باقی بمونه.. اما وقتی دچار معادل واقعی شد، ممکنه معادله مون درست از آب در نياد.. ممکنه اون معادله با پارامترهای ما همخونی نداشته باشه.. ممکنه معادله هه هيچ وقت به جواب نرسه.. يا حتا ممکنه معلوم شه که معادله از اساس اشتباه بوده..

چند تا از ما تصوير "شخصيت های بی تصوير"مون رو از نزديک تجربه کرديم و بعد پشيمون شديم؟
يا چند تامون "شخصيت بی تصوير" رو زندگی کرديم و هرگز پشيمون نشديم؟
..
  




می‌خواهم تو را
جوری پرستش کنم
که خدا خودش را
از اول خلق کند
..
  



Sunday, November 13

.....

می‌خواهم تو را
جوری پرستش کنم
که خدا خودش را
از اول خلق کند.



..
  




برايت تمام رنگ ها را
دوباره خواهم سُراييد
روزی دوباره..
..
  




هوووممم
يه هديه ی جيگر غيرمنتظره هنوزم کلی تا می چسبه
يه چيزی که معلومه فقط ِ فقط مال خود آدمه
مال هيشکی ديگه هم نمی تونه باشه

دوستمه الان کلی
*:
..
  



Saturday, November 12

اصلن به من چه
..
  




..
  



Friday, November 11

بانو

با مردی که تيله های
بسيار دارد
می آيی؟
..
  




بر لبه ی ترديد راه می روم
پايم می لغزد

سقوطی که نمی افتد دردناک است
..
  




تصوير:

طاقت ِ طاق شده
از رنج ِ رنجيدن
..
  



Wednesday, November 9

تنهايی پر هياهو --- بهوميل هرابال
ميرا --- کريستوفر فرانک
اينس --- کارلوس فوئنتس
..
  




اين بار که رفته بودم شهر کتاب
دوباره همون پسر جوونه که معتقد بود من از اوناييم که بايد خوشبختی م رو به چنگ بيارم، شروع کرد حال و احوال
بعد گفت منتظر بودم بيای اين ورا تا بگم بری يه آهنگی رو گوش بدی حتمن
يا متنشو بخونی لااقل
گفت نمی دونم چرا اين آهنگه منو ياد تو ميندازه
گفتم چطور؟
گفت نمی دونم، برو بخونش تا بفهمی
مطمئنم خودت می فهمی چی می گم

بعد امروز که منو ديد
وقتی حسمو بهش گفتم
خنديد
گفت مطمئن بودم همين حرفو خواهی زد
کم هستن آدمايی که اين حس رو تجربه کرده باشن
...

با توجه به اين که تقريبن منو نمی شناسه جز در حد سه چار تا ديالوگ کوتاه
و وبلاگی هم نيست در ضمن
جالبه برام که اين مدلی در مورد من فکر می کنه
کامنتاش مدل خاص خودشن

The Day Before You Came


Must have left my house at eight, because I always do
My train, I’m certain, left the station just when it was due
I must have read the morning paper going into town
And having gotten through the editorial, no doubt I must have frowned
I must have made my desk around a quarter after nine
With letters to be read, and heaps of papers waiting to be signed
I must have gone to lunch at half past twelve or so
The usual place, the usual bunch
And still on top of this I’m pretty sure it must have rained
The day before you came
...
I must have lit my seventh cigarette at half past two
And at the time I never even noticed I was blue
I must have kept on dragging through the business of the day
Without really knowing anything, I hid a part of me away
At five I must have left, there’s no exception to the rule
A matter of routine, I’ve done it ever since I finished school
The train back home again
Undoubtedly I must have read the evening paper then
Oh yes, I’m sure my life was well within it’s usual frame
The day before you came
...
Must have opened my front door at eight o’clock or so
And stopped along the way to buy some chinese food to go
I’m sure I had my dinner watching something on tv
There’s not, I think, a single episode of dallas that I didn’t see
I must have gone to bed around a quarter after ten
I need a lot of sleep, and so I like to be in bed by then I must have read a while
The latest one by marilyn french or something in that style
It’s funny, but I had no sense of living without aim
The day before you came
...
And turning out the light
I must have yawned and cuddled up for yet another night
And rattling on the roof I must have heard the sound of rain
The day before you came
.
ABBA
..
  



Tuesday, November 8

دوست داشتم اين شمعه رو که بوی عود يواش می ده
بوی عود خيلی يواش
..
  




te amo
te amo sin límites
sin espacios ni tiempos
te amo simplemente por que te amo
por que nació el rato menos pensado
...por que de un beso creció el sentimiento de no perderte nunca
..
  




عشق خر
!!
..
  



Monday, November 7

با تيله ها که حرف می زديم
از دغدغه هاشون، از ناراحتی هاشون، از زخماشون که می گفتن
می ديدم يه چيز پررنگ مشترک تو حرفاشون هست
اون عدم امنيته
اون شک و ترديده
اين که اون رابطه اون قدر بهت امنيت و اطمينان نده که بتونی بر شک و ترديدهات غلبه کنی
بتونی اتفاق ها رو خوش بينانه نگاه کنی
بتونی با خيال راحت دچار رابطه هه بشی

اگه رابطه بهت امنيت خاطر نده
هميشه در تعليقی
نمی دونی جات کجاست
اين باعث می شه با کوچک ترين سيگنالی به شک بيفتی
هر اتفاقی رو بدبينانه تعبير کنی
هر حرفی رو برای خودت سوء تعبير کنی
اين جوری کم کم اعتماد به نفست رو از دست می دی
آرامشت رو از دست می دی
هی احتياج داری به يه چيزی که تاييدت کنه
خيالتو راحت کنه
جای پاتو سفت کنه
اما چون رابطه هه اين حسو بهت نمی ده
دچار تنش می شی
کلافه می شی
نا آروم می شی
.
.
.
خسته می شی



بعد
خيلی بعد
وقتی از رابطه هه ميای بيرون
تازه يه نفس عميق می کشی
يه نفس خيلی عميق
..
  




تیله ها
باز هم دیداری لذت بخش. سالی چند بار همدیگر را نمی بینیم اونم به بهانه تولدهامون، اما هر دفعه که می بینمشون ته ته دلم پر می شه از یک چیز دلچسب و عمیق. هر کدوم یک رنگند و با هم مثل نوارهای رنگی کارناوال شادی آفرینند. از اون دوستایی هستند که امن اند و با درک. مهربان و در عین حال قاطع.از اونایی که دوست داری زمان پیششون کش بیاد و مدتی را که باهاشون می گذرونی مثل آب نبات بمکی. می تونی هم از پوچی درونی ات بگی، هم از آرزوها و امید به معجزه ها.
..
  



Saturday, November 5

هيچی بدتر از اين نيست که اصولت رو هم ببری زير سوال
تنها مولفه های باقی مونده ت هم بشکنن
هيچی نداشته باشی که بتونی با اطمينان به اصالتش ازش حرف بزنی
خيلی بده مجبور باشی از چيزهايی حرف بزنی و دفاع کنی که خودت مدت هاست بردی شون زير سوال
که خودت مدت هاست بر خلافشون عمل می کنی

خيلی بده که يه هو چشاتو باز کنی و ببينی هيچ چيز قابل استنادی نمونده دور و برت
چيزی که بتونی بهش افتخار کنی
بتونی محکم و مطمئن ازش حرف بزنی

اين جوری يه هو همه ی قواعد آدم به هم می ريزه
همه ی مرزها و اصل هاش زير سوال می ره
اين جوری آدم به خودش شک می کنه
به اصالتش
به حقانيتش
به ادعاهاش
به توانايی هاش
به ارزش هاش
به اين که اصلن ديگه ارزش داره يا نه

خيلی بده که از چشم خودت بيفتی
که خودت رو به چشم يه موجود بی ارزش هرجايی نگاه کنی
خيلی بده که خودت جلوی چشم خودت بشکنی

اين جوری ديگه هيچی باقی نمی مونه
هيچی
..
  




به سلامتی پاييز جان با يک ماه و اندی تاخير آخرش امروز يادشون اومد شروع بشن

قيطريه
کسل
خواب آلود
نيمه ابری-آفتابی
سکوت
نوستالژی
انتظار
سايه

بوی تو
بوی تو
و
بوی تو

.
.
.
بارون
..
  




از کلاس زود اومدم بيرون
دلم می خواست از پله ها که ميام پايين، زير درخته وايستاده باشی
اما از فکرم خنده م گرفت
از اونا که به خودت می گی هه

بعد اما تو قيطريه بودی
عجيب بود
..
  




وقتی که حرفی نمیزنی معنیش این نیست که حرفی برای گفتن نیست. معنیش فقط اینه که ساکتی. ساکت و منتظر.
..
  



Friday, November 4

بودنت رنگ می پاشد بر لحظه ها
..
  




باراکا
پر از رنگه
پر از تصوير
پر از موسيقی
پر از سکوت
خالی از کلام

درست مثه زندگی ای که هميشه دلم می خواد
..
  




يه خورده رنگ نارنجی لازم دارم
بايد روزامو رنگ کنم
..
  




سرگردان مانده
جايی ميان نفرت و عشق
عشق که نه
دوست داشتن کهنه ای که شايد حالا تنها ردش به جای مانده باشد
يا عادتش

زن سرگردان مانده
ميان نفرت، عشق و تحقير
تحقير که نه
شکافی عميق که هر روز چرکابه اش مشام را می آزارد
و مرهمش
حتا زمان هم نيست

زن را نگاه می کنم
با زن غريبه ام
اما دردهايش را می شناسم
دردهايش را درد می کشم
زن را می گريم
..
  



Thursday, November 3

زنده گانی
يا
زنده مانی

مساله اين است
..
  




آخرش اسباب کشی کرديم رفتيم ساختمون جديد
دپارتمان معماری و گرافيک
اولاش کلی گرد و خاکی بود
اما هی داره باکلاس می شه تند تند

بعد اما همه شون يه طرف، اين آتليه مون هم يه طرف
ديواراشو کرده ن آبی لاجوردی
يه آبی خيلی خوشگل
با پرده های ضخيم سورمه ای
بعد رنگ ديواره يه جور خاصيه
انگار که جنسش از خمير بازی باشه، خيال می کنی الان که دست بزنی بهش انگشتت می ره توش
مثه ديوارای ساختمون وليعصر ايده
کلی حس گاز زدن آدمو هر بار تحريک می کنه

از آقا رنگ کاره پرسيدم
گفت لاجورد واقعنی زده قاطی رنگش

روزای کارگاهی کلی حال آدمو خوب می کنن اين ديوارا
..
  




قبلنا
يعنی خيلی خيلی قبلنا
برای شمردن دوستای واقعنيم انگشتای دست و پام جواب نمی داد
کلی زيادتر بودن

بعد يه کم بعدتر
خوب در حد انگشت های موجود بودن
دست + پا

بعد يه هو شدن اندازه ی انگشتای يه دست فقط
دست راست

اما حالاها
ديگه واسه شموردنشون اصن ديگه دست هم لازم نيست
می شه با مشت بسته شمردشون
..
  




خيلی تصادفی تو اورکات اسمش رو ديدم
بعد از اووووووه سال
البته بی هيچ اطلاعات اضافی

هه
دنيای کوچيکی شده
..
  



Tuesday, November 1

از تجربه ی بد پارسال که بگذريم، اين روزها سخت ترين روزهايين که دارم می گذرونمشون.. و بر خلاف تجربه ی سال قبل که ترجيح می دادم به تنهايی از سر بگذرونمش، اين بار دلم نمی خواست اين همه تنهام باشه..
خسته شدم.


×××××


...
تقدیر تو بیش از تجربه ی خلسه ی وادادن به روزگاره . تو مستحق این افیون نیستی. باورم کن. بلند شو یکبار دیگه خودت رو بشمار و آرام نگاه کن..
...
نمیگم خستگی رو انکار کن. نه اما نذار که به رگهات بشینه. اگر دیواری هست دستهایی هم هست که قلاب کنی شانه هایی هم اینجا و اطراف به وفور هست که تکیه بدی برای نفس تازه کردن.
...
شنا کردن یادت نره! هرچی باشه تو دختر آبی ..
...
جای رنگ زدن به این دیوار آماده ، بد و سخت و سنگین میآیند و میروند این ساعتهایی که یکبار برای همیشه فرصت بودنشان هست. انگار چیزی جایی از ابتدا و اساس نادرست بوده در همه ی این بودنهام..مثل این میماند که نخواسته باشی در جهت آب رودخانه ای که میدانی به آبشاری میرسد شنا کنی .. باید کنار راه بوته ای پیدا کنی و زمین سفتی که پا رویش محکم کنی و منتظر بمانی. منتظر چه اش را نمیدانی ..گاهی آفتابی میشود هوا و آرام و زلال میشود این آب و فکر میکنی میشود حالا جستی زد و رفت از رودخانه به سمت جایی دیگر و دورترک رفت و رفت ، اما میمانی. میمانی و یک وقت به اینجا میرسی که انگار نمیخواهی چیزی غیر از این که هست را و حیران ِ سرگردانی آزار دهنده ی خودت میمانی و دلچرکین از این نتوانستن و گریان از این نشدن و هست همیشه کسی که بغضت را به اشک بنشاند و بهانه هست همیشه وهست هنوزاین که هست ... گاهی حتی اگر نخواهی که ببینیش ، هرچه قدر که چشمت را ببندی و سرت را بگردانی به ندیدن، واقعیت به همان صراحت بودنش روبرویت می ایستد تمام قد.
...

:To realize The value of one-second
. Ask a person who has survived an accident
*
:To realize The value of one millisecond
. Ask the person who has won a silver medal in the Olympics
*
.Time waits for no one
. Treasure every moment you have
. You will treasure it even more when you can share it with someone special
*
.To realize the value of a friend: Lose one
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017