Desire Knows No Bounds




Saturday, April 30, 2005

شبه
ديروقته

منتظرمی مونديم ساعت يازده دوازده بشه
بعد ديگه تنها نبوديم
نه؟

اما حالا تو پيش خودت تنهايی و من پيش خودم
گوش می دم به اين همه سکوت و صدای تيک تيک ساعت
ساعت از دوازده گذشته
دست هام زير چونمه و خيره شده م به صفحه ی ساعت
که يه هو صداهه مياد
می گم خودشه يعنی؟
نمی دونم
صفحه رو با ترديد باز می کنم و پيغامت رو می بينم
هه
می تونم قيافه ت رو مجسم کنم
حست رو هم
حسی که پشت اين پيغامه
همون پيغاميه که خودم برات فرستاده بودم پارسال
وقتی که تو مهمونی بودی و يه جور زيادی حس تنهايی کرده بودی و من در جوابت اينو برات نوشته بودم
بعد يادمه که بعدش چه مدلی شده بودی

حالا دوباره همه ی اون شبا مياد جلوی چشمم

چرا دقيقن همين امشب بايد اينو بفرستی؟
اونم الان؟
تو يه همچين موقعيتی؟
اگه بگم نشونه ست، مسخره م می کنن
اما ته دلم که نمی تونم ناديده ش بگيرم که
..
لعنتی
..
می دونم الان چه جوری ای
می دونم که اين شبا چه جوری می گذره
کاش برای تو اين همه بد نباشه لااقل
اما پيغامه غمگينم می کنه
يه هو همه ی لحظه های دونفره مون دوباره آوار می شن روی سرم
يه هو يادم مياد که چه قدر دلم می خوادت
و چه قدر داره سخت می گذره
..
خيره می مونم به اون صفحه ی کوچيک
... دستم می لغزه روی دکمه ها
می لغزه
سرد و تلخ
قرارمون
cut it off completely
no pm, no sms, no call, no mail, no nothing
سرد و تلخ
..
زمان می گذره
می دونم که تو هم خيره ای به صفحه ی کوچک
نمی دونم اما که تو هم دلت می لرزه يا نه
نمی دونم که تو هم پشت پلک هات چيزی می سوزه يا نه
نمی دونم تو هم سردت می شه يا نه
...
زمان می گذره
تلخه لحنت
تلخ و تنها
اما هنوز مثل شب آخر
هنوز همه چی مثل شب آخره
از لحنت پيداست
و اين همون چيزيه که من نخواستمش
...
ديگه چيزی نمی گم در جوابت
صفحه رو می بندم و باز خيره می شم به عقربه های ساعت
عقربه ها هنوز پشت پرده ی خيس می چرخن و هنوز
تو پيش تو تنهايی و من پيش من
اما حسی گس به آرومی از کابل های مسی گذشته و در من و تو رسوب کرده
..
لعنتی
..
..
  




صميميت؟
آره.. صميميت.. صميميتی که پا به سن گذاشته
که راحته.. نسبتن راحته
اما سنگينيه هست..
يه سايه ی سنگين
يه حس گس که مدام تو گوشت تکرار می کنه: نبايد
...
شايد زمان لازم داشته باشه..
شايد حتا زمان هم درستش نکنه
نمی دونم
..
اما می دونم اون حسی که بايد باشه، نيست
اون سبکيه، اون راحتيه، اون ول کردن خودت به دست جريانی که ببرتت.. اون نيست
..
و از اون گذشته هنوز مرزی هست که نمی خوای ازش رد شی
که نمی خوای تجربه ش کنی
..


چيزی در من گم شده
انگار کلافی باشم درهم تنيده
دنبال نشانی آشنا از چيزی که بايد جايی همين حوالی باشد، اما نيست
نيست و نمی شود بی بودنش راهی شد
...
گمانم راه زيادی مانده تا بودنش
اگر راهی در کار باشد..

با تمام اين ها صميميتی هست که پا به سن گذاشته
صميميتی دوست داشتنی..
..
  



Friday, April 29, 2005

" می کوشم در غيابت از حضورت بگريزم
و به بيهده گی
با تبر به سايه هايت بر ديوار زندگی ام
حمله می کنم

غيبتت
خود حضور است
شايد اعتيادم به تو را
درملنی نباشد
جز جرعه يی بزرگ از تو
در رگ هايم"

غادة السمان
..
  




مامی زنگ زده
بهتره صداش
حرفای اون روزم کار خودشو کرده
می گه برای فردا قرار گذاشته

خوشحالم
داره می شه همون مامانی که تو بدترين شرايط هم خودشو جمع و جور می کنه و بالاخره اوضاع رو يه جوری سر و سامون می ده
خوشحالم که حرفام نخوردن تو ديوار
خوشحالم که آروم تر و قوی تره

اين وسط حالا دلم شور خواهر کوچيکه رو می زنه
داره خيلی چيزا رو می ريزه تو خودش
و من اصلن دلم نمی خواد که به سرنوشت من دچار بشه

پسرک رو درک می کنم
اما از اين که داره دست و پا می زنه بدم مياد
از آويزون شدنش بدم مياد
بايد می فهميد که خودشو بکشه کنار و ساکت بمونه
سعيشم کرد
اما نتونست
تا يه جايی موفق شد، اما نه بيشتر
و حالا اين آويزون شدنش حرصمو در مياره
از اين که نمی تونه بفهمه که نمی خوانش بدم مياد
مامان می گه اومده پيشم باهام حرف زده
حتا سوال نمی کنم چی گفته و چی شنيده
فقط دوباره چراغ خطرام روشن می شن
ياد ده دوازده سال پيش ميفتم
هيچ خاطره ی خوشی از مردای عاشقی که دست به دامن مامان آدم می شن ندارم
از تمام اين گزاره های آشنايی که دارن تکرار می شن بدم مياد

چرا آخه نمی فهميم که بابا، عاشقی با آويزونيَت فرق می کنه
اگه عاشقی
اگه راس می گی که عاشقی
پس بايد رضای معشوق رو به دل خودت ترجيح بدی
پس بايد حرف اون برات حجت باشه که
پس وقتی می خواد عقب وايستی
عقب وايستا
فکر نکن که هر چی بيشتر سماجت کنی
يعنی که عاشق تری
نه
برعکس، يعنی که خودخواه تری
يعنی که بلد نيستی عاشقی کنی
يعنی که دچار توهم عشقی جان من
نه خود عشق
..
  




تا وقتی که دارم فکر نمی کنم
خوب زياد بد نيست
اما کافيه ذهنه دوباره به کار بيفته تا دوباره پنچه هه گلومو فشار بده و اشکه هجوم بياره تا پشت پلک هام

" هی خوب من..."

دلم پر می کشه
با هر تلنگری و هر صدايی و هر نشونی
دلم پر می کشه و می دونم که بايد تاب بيارم و تسليم نشم

اما حتا ديگه نمی دونم که درسته يا نه
نمی دونم که ارزشش رو داره يا نه

به آبی می گم بس که خری
وقتی می بينی داره به وضوح از سرش باز می کنتت، بازم کار خودتو می کنی؟
می گه من عشقمو قرار نيست بفروشم که
دوست داشتنمم رو هم نيومده م معامله کنم که
من تمام دوستش دارم
تمام
با هر چه که دارم
حاضرم همه چيزم رو براش بدم
بی چشمداشت به اين که در مقابلش چيزی به دست بيارم يا نه
نه
من عشقمو نمی فروشم
من عشقم رو زندگی می کنم

خوب می شناسم اين حس رو
خوب می شناسم اين حرف ها رو
می شنومشون و پرت می شم به سال های نه خيلی دور
می دونم عشق رو معامله نکردن يعنی چی
می دونم به تمامی دوست داشتن يعنی چی
باز دلم پر می کشه
باز سردم می شه
و باز چيزی چنگ می زنه
و باز اشک تا پشت پلک هام هجوم مياره

نه
نمی بازم
می دونم که نمی بازم

اين بار فقط ديگه پشت شيشه عريان نمی شم
اين بار پرده ها رو می کشم
و صبر می کنم
صبر می کنم تا يه روز
وقتی که اصلن فکرشم نمی کنم
قاصدکه بياد و
جوابمو بياره

اوهووم

اما ديگه نه پشت پنجره
بايد پرده رو بکشم اين بار
بايد پرده رو بکشم..
..
  




همين چند روز اخير به چند مدل مختلف شنيدم و خوندم که من آدمی هستم که در مورد اطرافيانم يا لااقل اونايی که دوسشون دارم و يه جورايی بهشون مديونم، care نمی کنم

مهربونی آدم ها تحت تاثير قرارم می ده
اما نه که نمی تونم متقابلن جبران کنم
واسه همين اين جوری بيشتر باعث آزارم می شه

واسه همين هی باز به اين نتيجه می رسم که بهتره دچار آدم ها و مهربونی هاشون، دوست داشتن هاشون و دوستی کردن هاشون نباشم تا از اون ور اين حسه اين همه سنگينی نکنه روم

انگار که هنوزم هر چی دورتر باشم راحت ترم
..
  




اوووووووه
کلی تا خوب بود امروز
از اون روزای پرتقالی دوست داشتنی
نه که هميشه برده شده بودم سوئيسی، مبسوط خنديديم تا پيدا شديم
اونم چی؟ از وسطای خط ويژه ی اتوبوس و دسته ی پلی استيشن و الخ
عجيب فضای اين رستوران رو دوست دارم
يه جورای خوبی آدمو تحت تاثير خودش قرار می ده
هرچند که اين بار استثنائا گمونم اونا تحت تاثير ما قرار گرفته بوده ن و بلند که شديم استقبال شايانی از رفتنمون به عمل آوردن
آرش.. شهرام..
بايد خلاصه بغضامونو قورت می داديم ديگه
نازنين بدجوری من خاطرخواتم
حاليته؟
نه که آناناس فکر کرد کلاس بذاره تحويلش می گيريم
و نه که ال کافه بازم تارت نداشت
هيچی ديگه
برگشتيم بی بی کيک گرفتيم به هوای موکای ال کافه
دوست می داروم اين جا رو
بعد از ظهرای خوب دل چسبی رو گدرونده م توش
از اون بعد از ظهرای طولانی ای که آفتاب يله می کنه روی ميز و تو لرد می بندی روی صندلی و به قدر کافی خوب و آرومی و دنيا رو دوست داری
هر بار که با بچه ها همه مون جمع می شيم
ياد فيلم ضيافت ميفتم
يه جمع کوچيک که تمام اين سال ها رو دووم آورده و حالا گيرم با کلی بالا و پايين و کم و کاست
اما هنوز دوستيا سر جاشه
بی گلايه و شکايتی
حالا ديگه يه زبون مشترک داريم
يه زبون بی توضيح اضاقی
دخترک داره می ره
اما خووب بغضشو قورت داده تا حالا
يعنی که اين چند ماه يه هويی بزرگش کرده
خوبم بزرگش کرده
اووووف که چه قدر دوستش دارم
حواسم هست که همه ش داره پهلوی من می شينه
حواسم هست که زياد باهاش سر به سر نرارم که يه هو بغضش بترکه
بوش که می کنم اشک تو چشاش جمع می شه
ديوونه ی عزيز
يه ريز با انرژی حرف می زنه و من تکيه می دم عقب و ساکت نگاش می کنم
کيف می کنم که دارم بزرگ شدنشو می بينم
آبی نگاهم می کنه و می گه: برو سيگار بگير بيا
می خندم و تو دلم می گم کره خر، باز زد تو هدف
دوست دارم مزه ی اين سيگاره رو
صورتی هم برگ شده
بزرگ و خونسرد و واقع بين
اين آقايون بی اون که بدونن، درس های بزرگی يادمون دادن
خوشحالم از اين بابت
حالا ديگه همه مون درست و حسابی تنهاييم
رد پررنگ مردهايی که زندگی هر کدوممون رو دچار تحول کردن، حالا ديگه رفته تو حاشيه
حالا بايد نشست و ديد زمان چه می کنه
هديه هه حسابی سورپرايز می کنه دخترک رو
آخه دقيقن تو راه بی بی داشت سراغ يه ام پی تری پلير خوب رو می گرفت که بره بخره
بعد که ديد براش دقيقن همينو خريديم کلی مشعوف شد
هر چند که بغلم که کرد، ديگه نتونست جلو اشکاشو بگيره
به قول خودش می دونست اين کارا از گور من بلند می شه
پوووووفففف
يه جوريم
پشت دود صورتمو قايم می کنم و بو می کشمش
فکر نمی کردم اين همه سخت باشه
بايد اما هنوز جمع رو اداره کنم
کافيه يه لحظه تلخک نباشم تا اوضاع فيلم هندی بشه
اينه که با جديت تمام مزخرف می بافم و تيکه ميندازم و گل واژه می سرايم و بچه ها وسط گريه دچار خنده می شن و جو قر و قاطی می شه
آفتاب غروب می کنه و من پيش آدم هاييم که دوستشون دارم
زياد دوستشون دارم و خوبم
می دونم باز هم دور هم جمع می شيم
همين جوری
هر شيش تاييمون
با تمام خنده ها و گريه ها و بغض ها و خل و چل بازی هامون
اوهووووم
شک ندارم
پايين کافه، خلاصه اشکا سرازير می شه
من که خيالم راحته که بازم می بينمش
اما بازم بغضا می ترکن
عيبيم نداره
کسی که اهلی می شه بالاخره کارش به گريه کردنم می کشه ديگه

نازنين
بدجوری من خاطرخواتم
حاليته؟
..
  




But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine
...
I’ve always thought that I would love to live by the sea
To travel the world alone and live my life more simply
I have no idea what’s happened to that dream
Cos there’s really nothing left here to stop me
...
It’s just a thought, only a thought
...
But if my life is for rent and I don’t learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine
..
  




اگر بنویسم
سکوت
باز هم سکوت معنی می دهد؟
اگر ننویسم
یعنی حتی ننویسم
سکوت
می فهمی من ساکتم؟
یعنی
خودم را ساکت کرده ام؟
..
  




من
نمی خوام با کسی حرف بزنم
و
نمی خوام کسی رو دورو ورم داشته باشم
و
نمی خوام احساس کنم تو رو دوست دارم
و
اصلن دلم نمی خواد بیست و چهار ساعته به تو، به توی لعنتی فکر کنم
و
نمی خوام احساس کنم که داره بهم خیانت می شه
و
نمی تونم بفهمم چه طور می تونم چند نفر رو دوست داشته باشم
و
بخوامشون
من
دلم نمی خواد انقدر بی امنیت باشم که رو تختم بشینم ، پاهامو بغل کنم، فشار بدمشون تو شکمم
محکم
محکم
خیلی محکم
من
دلم می خواد یه روز
یه شب
یه وقت بی وقت
یه وقت بی وقت که هیچ کی منو نمی بینه بشینم کنار یکی واسش از اول تا اخر زندگی لعنتیم رو تا همین الان؛ تا همون الان،
تعریف کنم
و
...
..
  



Tuesday, April 26, 2005

زنده گی به گاه مرده گی

تنفر من از مرد کوچکی که رویاهای مرا می‌برد ژنتیکی نیست. زنان بی اجازه‌ای مثل من اجازه ندارند از کسی متنفر باشند. هم‌چنان که اجازه‌ی عشق ورزی را هم ندارند. تمام این کلمات در قاموس زنان بی‌اجازه فقط یک معنی می‌دهد. تمرد. و همین کلمه باعث اشتباه من شد. چون من هم مانند همه‌ی مردم عادی فکر کردم تمرد فقط همان یک معنی را _که همه‌ی ما می دانیم_ دارد و فراموش کردم که من زن بی‌اجازه‌ام و در لغت‌نامه ی زنان بی‌اجازه تمرد کردن معانی مختلفی دارد. مصدری‌ست که مفعول‌های متعدد می‌پذیرد. اصلا کلمه ی تمرد می‌تواند گاهی در معانی بیاید که در دنیای زنان و مردانی که بی‌اجازه نیستند اصلا این معنی را نمی‌دهد. مثلا می‌شود گاهی معنی سرپیچی از زنده‌گی یا همان مردن را داشته باشد. گاهی معنی له شدن را بدهد. من حتا معانی از کلمه ی تمرد سراغ دارم که به زبان اجاز‌ه‌داران می شود مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و هی دهانش را باز و بسته کند به هوای آب و یک نفر ناگهان دمش را با ساطور تکه کند. حالا اگر می پرسی چرا تمام لغت‌های قاموس نامه‌ی زنان بی اجازه فقط همین یک معنی را دارد، یکی از دلایلش این است که زنان بی اجازه همیشه محدودند و بسیار از فقر فضایی رنج می‌برند.
از نظر من فقط دوچیز در دنیا هست که ارزش فکر کردن را دارد، یکی نفرت داشتن و دیگری عشق ورزیدن. دلیل هیچ‌کس را هم در رد حرف هایم نمی‌پذیرم. آن‌قدر سوفیست شده‌ام که همه‌ی آدم‌ها به‌اضافه‌ی جناب پروتوگوراس را ته جیبم بگذارم. من لغت نامه‌‌ی ‌بی‌اجازه‌گی‌ام را باز کردم و دیدم در معنای کلمه‌ی نفرت نوشته شده تمرد. خندیدم، انگشت وسط دستم را به‌طرف کلمه‌ی تمرد نشانه گرفتم و با همه ی وجودم نفرت ورزیدم. نفرت از مرد کوچکی که رویاهایم را برد. زن حقیر بی‌چاک‌دهنی که سر نکبتش را درون خانه‌‌ی امن من آورد و هوار کرد. هرمافرودیت احمقی که اثر انگشتان کثیفش روی لباس من ماند. اما مسئله‌ی مهم این است که نفرت زن بی‌اجازه‌ای مثل من بعد از مدتی تبدیل به بی‌تفاوتی می‌شود و اصلا از همین زمان است که واژه‌ی تمرد در آن معنایی که بااجازه‌گان از آن می‌شناسند ظاهر می‌شود. بنابراین حس نفرت نمی‌تواند زنان بی‌اجازه را له کند، مرده کند و یا آن‌ها را به ماهی‌های موصوف در بالا تبدیل کند.
اشتباه من دقیقا از همین‌جا شروع شد. من دوباره لغت‌نامه‌ی بی‌اجازه‌گی‌ام را باز کردم و معنی عشق را دیدم. همان کلمه‌ی تمرد. و دوباره همان انگشت میانه و همان تلاش برای عشق ورزیدن آن هم در نهایت. با همه‌ی وجود. و من چه‌قدر دیر فهمیدم که تمرد در این‌جا تنها آن معنی دنیای اجازه‌داران را نمی‌دهد. که چندین معنی دارد. که یعنی له شدن، مردن، یعنی مثل ماهی که از آب بیرون بیفتد و دهانش را به امید آب باز و بسته کند و ناگهان یک ساطور بزرگ دمش را قطع کند و خون، خون سرخ و داغ شتک بزند روی تمام تصوبرهایی که دور و برش چیده‌ و پر کند فضای محدود اطرافش را و کم کم کم کم در خون خودش خفه شود. و چقدر دیر فهمیدم که عشق زنان بی‌اجازه حد وسط ندارد و فقط نهایت است و بس.
من قبل از این‌که وقت آن برسد و ساطور به هوای دم زرین نازنیم بلند شود خودم دمم را می‌جوم و ذره ذره می‌خورم. می‌خواهم یک‌بار هم که شده واژه‌ی تمرد را ــ به هر معنی کوفتی که دوست داری فرض کن ــ عینیت ببخشم.



احتمالا يادم مي‌رود هر از چند گاهي، که آرام مي‌شوم و اندکي شاد و نگاهم يک رنگي مي‌شود بين سبز و بنفش که يعني اميدواري مشروط. حتما يادم مي‌رود وگرنه وقتي تمام عمرم پر است فضاهاي محدود سياه رنگ مجهول، زر و زر خنديدن و يا اين‌طور دل‌برانه روبان صورتي به بافته‌ي گيسو زدن و خط چشم سپيد و شلوار کوتاه سبز با بلوز هم‌رنگ و عطر زدن، ان هم گودلايف چه معني مي‌دهد؟
پاسکال مي‌گويد: تاريکي ابدي ان فضاهاي بي‌کران مرا به وحشت مي‌اندازد. من به اين گفته مي‌خندم . از همان خنده‌هايي که مخصوص آدم‌هايي‌ست که تا مغز استخوان غم‌گينند. اگر چيزي باشد که بي‌کران باشد، بي‌کران در حقيقت و نه در خيال محدود، ان‌وقت ترس اصلا بي‌معنا مي‌شود. اطراف من پر است از فضاهاي محدود، آن‌قدر محدود که همه اضافات خود را بريده‌اند.



من فقط می خواستم آن طور که در عمق وجودم حس می کنم زنده گی کنم. چرا این کار این قدر سخت بود؟
هرمان هسه


در کتاب مقدس بی‌اجازه‌گان آمده است:
در آن زمان که حفره‌ی بزرگ و مکنده‌ی عشق در کنار تو سر باز کرد، پس به‌هوش باش که اگر فرو روی دیگر نخواهی رست


در کتاب مقدس بی‌اجازه‌گان آمده است
آن زمان که دیوارهای حریم تو نازک است و در پس دیوار گوش‌هایی‌ست پنهان که آزادی تو را چوب می‌زنند، پس هیهات که عاشق شوی و بگویی دوستت دارم را.

از يادداشت های زن بی اجازه
..
  



Monday, April 25, 2005

حالا خوب می‌دانست بعضی زخم‌ها را نمی‌شود نشان هر کس داد ... مهتاب! ... بعضی دردها را نمی‌شود حتی خم به ابرو آورد ... این‌جا حتی نمی‌شود آرزوی مرگ کرد ... دریغ! در الفبای این مردم حتی مرگ معنای منحرفی داشت .. .. برای این‌ها مردن به مثابه منتفی شدن است و مرگ ضایعه‌ای ظالمانه که در کابوسی از تابوت و قبر و کافور پیچیده شده و حالا مدت‌ها بود همه‌ی این آدم‌ها عجیب بوی کافور گرفته بودند انگاری ... او که این‌طور به مشامش می‌رسید ... چشم‌ها آن‌قدر مفهوم زننده‌ای دارند که حتی آدم نمی‌تواند تلفظ‌شان کند و بگذرد زبان این‌ها از جنس آنچه بگوید نیست .... مهتاب .. تا کی باید لبخند زد؟ ....
..
  




هوای اين‌جا هی بوی تنت را می‌آورد عجيب ...
سفر چرا به‌بوی دست‌های تو آغشته است؟
..
  




نشسته بودم خستگی در کنم که آقاهه اومده بی مقدمه می گه
يه چيزی بهت بگم؟
تو چهره ت و رفتارت يه چيز خاصی هست
يه چيزی که آدم تو يادش می مونه
تو از اون آدم هايی هستی که بايد خوشبخت باشن
بايد
چون بلدن چه جوری زندگی کنن
بلدن چه جوری خوشحال باشن
تو از اونايی که می تونی زندگی رو بگيری تو مشتت
و اگه اين طور نيست
بايد بری ببينی کجای کارت می لنگه
تو از اون آدم هايی هستی که حق ندارن خوشبخت نباشن..

..

داشتم فکر می کردم آيا تا به حال از زندگيم راضی بوده م؟
..
شادی های من همه از جنس happiness بوده ن
شادی های سبک و موقتی
يادم نمياد که به طور کامل satisfied بوده باشم
خيلی وقتا بوده که دوست داشته م زندگيم همون جا متوقف بشه، همون قدر برام بس بوده، کامل بوده
اما هيچ کدوم موندگار نبوده ن
همه شون اتفاق افتاده ن وتموم شده ن
اما يادم نمياد که به طور مطلق سبک و خشنود باشم
..
اوهوومم
I have been happy
but not satisfied
never and ever
...
..
  




من بالاخره از اولين عينک فروشی دومين عينکی رو که امتحان کردم خريدم!
ويوا لا ويدا
..
  




يادت هست؟
زندگی می کرديم
با خطوط رابطه
کابل های عايق مسی
حس های ترجمه شده به زبان صفر و يک
..
و حالا
حتا صفرها و يک ها و کابل ها و عايق ها هم از ما خالی مانده اند

به همين سادگی
..
  



Sunday, April 24, 2005

هی هتل جونم
امروز که زنگ زدم برای مبل ها
همچين صدات يه مدل دوست داشتنی ای نگران بود که کلی حال کردم باهاش!
آخه می دونی
عين صدای اين باباهای خيلی نگران بود که تا می شنونت می پرسن: خوبی؟
که يعنی طوری شده؟
خلاصه مدلش يه جوری بود که کلی ماچ داشت
*:ummmmmm
..
  



Saturday, April 23, 2005

کسی که به حقيقت دوست می دارد
بی نفرت به سوگ می نشيند

مارگوت بيگل
..
  




مامی زنگ می زنه قضيه ی تلفن رو پيگيری کنه
دلم می خواست يادش نمونده باشه
بهش می گم پيگيری می کنم
خوشحال می شه و قطع می کنه
من اما می مونم چيکار کنم
دستم به تلفن نميره
" يادت باشه اون آقاهه رو تو شاهزاده و گدا، انی تايم، انی پليس.. "
من اما مرددم
صدای خوشحال مامان مياد تو کله م
...
شت
...
ميام آفلايناتو می بينم
اسممو می بينم
...
هی سعی می کنم يه راه حل ديگه پيدا کنم
اما صدای مامان نمی ذاره
...
اوکی
انی تايم، انی پليس
...
بد موقعيه
الان درست وقتيه که خيلی از مشکلات من می تونست با وجود تو حل شه
دقيقن راه حل هشتاد درصدشون پيش تو بود
بقيه شونم با صرف بودنت کم رنگ تر می شدن بی شک
يه عمر به عنوان شخص ثالث راجع به همين چيزهايی حرف می زديم که حالا برای من اتفاق افتاده
و درست تو همين موقع، نيستی
...
با اکراه از تبصره ی شاهزاده و گدا استفاده می کنم
به مامان خبر می دم که درست می شه
مامان خوشحاله باز هم
من اما حس خوبی ندارم
هيچ حس خوبی ندارم
...
نمی دونم چرا ياد حرفای اون آقا تلفنيه ی پارسال افتادم
نمی دونم چرا فکر می کنم دوباره داره يه قصه تکرار می شه
حالا گيرم که جا و نقش آدماش فرق کنه
بعد فکر می کنم که قانون کارماست همه ی اينا
بعد می بينم طبق کانون کارما کليه ی حوادث اين دو سال رو من باعث شدم
بعد اما نمی دونم آيا تو اين قانون قضيه ای هم هست که بگه عواقب کارهای شما تا شعاع يک کيلومتری تون رو هم دچار می کنه ، يا نه!
...
اگه مامان می دونست، چی می گفت يعنی؟
..
  




هر بار که صداشو می شنوم
تمام تنم می لرزه
وقتی رو اون صفحه ی لعنتی call 1 ميفته
انگار همه چی مثل اسلايد مياد جلو چشام
دوباره از ترس يخ می زنم
دوباره همه ی حواس ام رو جمع می کنم تا خودم رو عادی نشون بدم
بعد اما می دونم دوباره نشونه ی چيه
می دونم اين کال وان های بی گاه رو چه حسابه
بعد باز ياد پارسال ميفتم و يخ می کنم

شب شده
دوباره صداهه مياد
می دونم چه قدر دوسم داره
می دونم هيشکی تا حالا اين جوری منو دوست نداشته
اما نمی دونه که تنها کسی بوده که من رو به مرز جنون رسونده
حرف می زنه و حرف می زنه و سعی می کنم کلماتش رو تفسير نکنم
اما آخرش طاقتم طاق می شه و بغضم می ترکه
می دونم اين بغضه مال امروز نيست
مال حالا نيست
می دونم بغض تمام اين دو هفته ست
تمام اين مدتی که همه ش همه چيو قورت دادم و به روی خودم نياوردم
اما حالا دوباره با يک اشاره سرريز کردم
همه هاج و واج می مونن که چی شده
ديگه تلاش نمی کنم تا بغضم رو و صدام رو و اشک هام رو کنترل کنم
همه چيز رو رها می کنم، نگاه ها و سوال ها رو هم

.....

فشاره زياده
سعی می کنم بهش دامن نزنم
اما زياده
...
بعد می گم بی خيال بابا
به راحتی می تونست خيلی بدتر از اينا هم باشه
باز داری اگزجره می کنی که
اما وقتی به صداهه فکر می کنم
و به دو سه هفته ی ديگه
بی اختيار سردم می شه
...

قلبه باز داره گرومب گرومب صدا می ده
از اون صداهای بد
.
..
  




بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند ِ دردناک ِ وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی، از ياد می بَرد
و ابلهانه می پندارد
که حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دوردست تحرک
در ديدگان کاغذی اش آب می شود

بر او ببخشاييد
که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزند
...
..
  




صبح بی هنگام آوار می شود پشت پلک هايم که حالا از خستگی روی هم مانده اند
بی هوا چشم باز می کنم و به عادت هر روز اين سال ها تو را سلام می گويم
بعد يادم می آيد که حالا باز اردی بهشت است و به طعنه می گويم
هه، سلام هم حتا سلامتی نمياره آبجی، بيدار شو با هم بريم

آفتاب يله کرده تا پشت ميز صبحانه
کارد را داخل عسل می چرخانم و دلم پر می کشد تا هوای تو
" هر روز حتمن عسل بخوريا "
حالا هنوز هم هرروز عسل می خورم و هنوز هم صدايی بر شانه ام دست می سايد و هنوز جايی چيزی بی حس است و کند است و سنگين است و خالی ست..
..
  



Friday, April 22, 2005

می دونی
گاهی فاصله ی رويا تا واقعيت هيچی نيست
ولی...
آدمی که تو رويا زندگی می کنه خيلی می شکنه
خيلی...

" ديوونه "
..
  




می گه طلاقش دادم...

يادم ميفته که همين پريشب قرمز می گفت: از من می شنوی يه جوری بهش ندا بده که ازدواج کردی رفتی.. که ديگه نيستی.. وگرنه اين جوری هميشه همه چی براش سخت می مونه..

نمی دونم راستش
...
..
  




تو اين جمع های خونوادگی ، هی همه دلشون می خواد جای من باشن
هی می گن خوش به حالت و اينا
بعد اما نمی دونن که جای واقعنی ِ من چه جاييه که
بعد هی که دلشون می خواد جای من باشن
بعد هی من زهرخندم می گيره
..
  



Thursday, April 21, 2005

هی خانومه
حالا از any given thursday هامون که بگذريم
و از کافه ی پر از عليرضا عصار که ديگه از دست ما خلاص می شه
اما خدائيش فکر نمی کنی بعد از تو کی به من خبر بده کمل کوله ی جديد آورده؟

ديگه کلی تا دارم تنها تر می شم که
از اون تنهاترايی که وقتی دلت می خواد با يکی بشينی يه فنجون قهوه بستنی مخصوص بخوری
می بينی هيشکی ِ هيشکی ِ هيشکی نيست که

پوووووف
بی خيال
تا يادم مياد از فرودگاه بدم ميومده
اصلن نمی خوام فکرشو بکنم
عجالتن دارم به اون سه تا عينک کذايی می خندم و بس

و فقط تر هم اين که
I love U
*:



پ.ن: هی خرمگس جان
اولن که استعداد تو در تبديل کردن محافل تراژديک به مجالس کميک واقعن قابل تحسينه، اين يک
دومن هم که يادآوری می کنم Closer و باقی قضايا!
..
  




جالبه!
امسال انگار کل تيله ها تبديل شدن به نارنجک!
به سلامتی همه زدن تو کار انفجار، اونم خيلی شيک و ريلکس!
هه!

راستش از اين که ديدم امروز تو هم يه جورايی به همون جايی رسيدی که من رسيدم، تعجب کردم
خوب اولش اين که دلم نمی خواست
بعدشم فکر می کردم بايد برات سخت تر از اين حرفا باشه
نگرانت هم بودم زياد
هی ياد پارسال ميفتادم، وقتايی که می خواستی در موردش حرف بزنی
اما حالا می ديدم نه
انگار اوضاع خيلی فرق کرده
اما از اون طرف هم
اگه واقعنی واقعنی اين همه حست شبيه حس من باشه
می تونم حدس بزنم اون ته ته دلت چی می گذره
سعی می کنی چيزهايی رو که داری می بينی باور کنی
به خودت بقبولونی که همين جوريه که هست
اما..
هميشه يه اما ته دلت هست
يه امای لعنتی که ته دلت تا هميشه می مونه
و خوب می دونم هم که اين حسه حس فرساينده ايه
کاری رو می کنی که دلت نمی خواد، اما شواهد و قرائن و شرايط و منطق و غرور و هزار چيز ديگه حکم می کنن که بايد
اينه که ديگه ترديدها رو کنار می ذاری و عزمتو جزم می کنی و از قضا خيلی هم خونسرد و آروم و بی رحمی
بعد که تموم می شه، خيال می کنی که حتا سخت هم نبود
دل تنگی هست، اما نه به سختی قبل
بعد شگفت زده می شی از اين که چی تو رو به اين جا رسونده
تويی که همون آدم سال قبل و سال قبل تری
چی؟

ها
می بينی که خسته ای
اون قدر خسته که ديگه تاب خم تر شدن نداری
می بينی اگه اين همه صبر کردی و سختی ها رو تاب آوردی و خيلی چيزها رو به جان خريدی
در نهايت نتيجه ش همونی بوده که ديدی
و اون برات بس نبوده
کافی نبوده
اقناعت نکرده
پس ديگه شايد چيزی بيش از اين نباشه
پس بقيه ش رو می ذاری به حساب تعلل
حالا گيرم به هر اسم و بهانه ای
بعد يه هو ادامه دادنش برات سخت می شه
ديگه نمی تونی خسته تر بشی از اينی که هستی
اينه که دست نگه می داری و قطار می ايسته
حالا باز هم منتظر يک عکس العملی
يک حرکت
حرکت آخر
که شايد تمام اين حس ها زاده ی خيال تو بوده
منتظری تا ببينی چه جوری بدرقه می شی
و گمونم همين حرف آخر بس تر از تمام حس ها و خيال ها و گمان ها و وهم ها و اتفاق ها باشه
حالا اين جا ديگه به وضوح فرصت باقی مونده رو به رخ می کشی
که های
در کار رفتنم ها
بعد نگاه می کنی به دستی که تکون می خوره
نه به قصد نگاه داشتنت
که به نشان بدرقه
و همين کافيه تا رها کنی و بری و دور شی
بی خيال لحظه ای درنگ حتا
بی فکر بازگشت
بی حس
بی وزن
...
نمی دونم زمان چه بر سر اين حس ها خواهد آورد
اما می دونم خراش هايی هست که جاشون تا هميشه می مونه
شايد با گذر زمان ديگه درد نداشته باشه
ديگه جراحتش سر باز نکنه
اما می مونه
...
..
  



Wednesday, April 20, 2005

ميام که بگم
ميام که ميل بزنم يه چيزاييو توضيح بدم
ميام که بنويسم اون يه خروار کلمه ای رو که تو سرم مثه کرم وول می خورن
اما نمی تونم
می خورن به در و ديوار، اما بيرون نميان
نمی تونم راحت باشم
سردرده هم ظهر دوباره يه هو نازل شد
کلافه م کرده

پوووووف
به درک اصلن
حوصله ی هيچ کدومتونو ندارم
می رم بخوابم
..
  



Tuesday, April 19, 2005

نمی دونم چرا زنگ می زنی
نمی دونم چرا آفلاين می ذاری
نمی دونم چی تو کله ت می گذره
ولی اين ميس کال امروزيه ها
يه جورای خاصی بود
مثه همون وقتا که صدات می کردم تو دلم
بعد زودی زنگ می زدی
از اون يه جورای قبلنيا
که هر بار اسممو صدا می کردی
يه چيزی آب می شد اون تو
ميس کال امروز اون مدلی بود
..
..
  




نمی دونم چرا هر بار که می رم پايتخت و آقا اسبه رو می بينم که هنوز هست، کلی حالم خوب می شه!
انگار يه جورايی ته دلم قرص می شه..
..
  




دن کيشوت جان
رو اين حساب بود که فکر کردم لابد ما باهم ازين حرفا نداريم
چه می دونم
همون که می گن چيزی که عوض داره گله نداره و اينا
(;
..
  




از خوابيدن می ترسم ديگه. به محض اين که خوابم می بره کابوسام شروع می شن. کابوسای دنباله داری که اون قدر واقعين که وقتی از خواب می پرم صد بار خدا رو شکر می کنم که خواب بوده.
شدم عينهو سکوت بره ها.
..
  



Monday, April 18, 2005

بعضی چيزها هست که تکه پاره و نصفه نيمه برنمی دارد
بعضی چيزها را بايد تمام خواست
تمام تمام..
برای بعضی چيزها بايد تمام بود
تمام..

به تمامی هر آن چه که هستيم
هر آن چه که از ما به جا مانده است
تکه ای اين جا باشی و گاهی تکه ای آن طرف تر و هرازگاه تر آن سوتر برنمی دارد
نه در رفت و نه در آمد

ديگر نه رفت و
نه آمد
..
  




منو با يه بوسه
ببر تا ستاره
بمون و يه لحظه
نگام کن دوباره

آهای خوشگل عاشق بود؟
اين عمو پوياشونه!
..
  




موقع صبحانه فکر می کنم که سخت است ها
به گمانم موقع به تخت بستنم رسيده
اما نه
ديگر اين وسوسه ها تکراری شده
اين بار منم که می برم
اما باز فکر می کنم که
هاه
سخت تر هم شده انگار

عصرشده
با سردردی که حالا ديگر از کذايی بودن گذشته و دارد بدل می شود به عادت
می نشينم روی صندلی و فارغ از هر خيالی و انتظاری به رسم عادت پنجره ی کوچک را باز می کنم
هاه
اسکرول بار می لغزد روی پنجره و آن ميان اسمی توجهم را جلب می کند
خيره می مانم به آن دو خط
نيم ساعتی گذشته
و من هنوز خيره مانده ام به صفحه ی کوچک
به دستانم ايمان می آورم
وسوسه کارگر نيست
خشک و سرد مانده اند

يک ضربدر کوچک گوشه ی پنجره و
خلاص

حالا باز نيستی
به همين سادگی

کند و سنگين بلند می شوم
به دستهايم اما ايمان آورده ام
..
  



Sunday, April 17, 2005

امروز پروژه ی آخر ترم و ژوژمانمون تعيين شد
بعد من يه غلطی کردم به استاده گفتم اين بار دو سه نفری رو پروژه هه کار کنيم
اونم قبول کرد

بعد اما جنگ شد که!
اونم سر چی؟
سر من!!
..
  




دلم خواسته يه نهنگ درسته ببلعتم
شايد پدر ژپتوهه اون تو باشه
..
  




فک کنم اگه آدم عرضه شو داشته باشه
يه همچين جاهاييه که بايد خودشو بکشه و خلاص
اين جوری درست می شه همون پاک کردن صورت مساله
بدون اين که درگير پروسه ی لعنتی حل کردن بشه
نه وقتی که ديگه همه چی به فاک کشيده شد
..
  




مرا اميد وصال تو زنده مي...

می شود دنباله اش را برايم بفرستي؟...
يكبار؛ فقط يكبار ...
می خواهم بدانم نوشتن هم می داني؟...
خاطره هم داري؟...

دلقک
..
  




دلم شور می زنتش
..
  




می بينی؟
درست همين روزايی که وسط اين همه کلاف پيچ در پيچ گره خوردم
اونم درست همون گره هايی که من با دندون هم نمی تونم بازشون کنم
اما تو به راحتی با سرانگشت حلشون می کردی
نيستی
ومن هربار بايد از خودم بپرسم
اگه تو بودی الان چی می گفتی
اگه تو بودی اين جارو چيکار می کردی

هه
خوب آره
تقصير خودمم هست
يادمه که هزار بار پرسيدی و گفتی مطمئنی تو اين يه مورد لااقل می تونی کمکم کنی
و يادم هست که بازم خودم کله شق بازی درآوردم
اما حالا هرروز مجبورم خيال کنم اگه تو جای من بودی چيکار می کردی
و بعد يادم ميفته که
تو نه جای من هستی
و نه حتا هستی
..
  




ول
آی تينک د گيم ايز گوينگ تو ستارت
اند
آن فورچونتلی
ايت سوندز کروئل

دتس نات فر
..
  



Saturday, April 16, 2005

هوووممم
به قول اين رفيقمون
آيم اسپويلد ويد اتنشن به گمانم
..
  




هاها
اين آقای شوهر خاله هه ها
خيلی موجود جيگريه
دوستش می داروم
..
  




no volveré
..
  




هان
برپا انسان های والاتر
تنها اکنون است که آينده ی بشر درد زايمان می کشد
خدا مرده است
اکنون ما می خواهيم که ابر انسان بزيد.
..
  




تو را دادم
دو ستاره خريدم
يکی برای من
يکی برای تو

حالا ستاره ها خاموشند
و من برای پس گرفتنت چيزی ندارم
..
  




آهای الاغ عزيز
اوممممممم*:
..
  




يکی از فيلمای خوشگلی که تو اين چند وقته ديدم man on fire بود
منو ياد لئون ميندازه کلی
..
  




استاده همون جور که داره کارامو ورق می زنه می گه: حواست باشه مورچه رو نعل نکنی
راست می گه
اين اشتباهيه که هميشه مرتکبش می شم
..
  



Thursday, April 14, 2005

می دونی؟
می ترسم دوباره
از اين که نکنم دارم شيفت می کنم
از يه موقعيت به يه موقعيت ديگه
از يه آدم به يه آدم ديگه

واقعيت اينه که من ديگه نمی تونم مثه قبل بشم
ديگه حتا نمی تونم مثه بعد هم بشم
الان تو وضعيم که هيچی نمی تونم بشم
هيچی هيچی

بعد واسه همين می ترسم از اين که تکرار بشم
از اين که دوباره جايی باشم که نبايد

الان کوچک ترين سيگنالی تحت فشار قرارم می ده
کوچيک ترين سوالی
خواهشی
انتظاری
همه شون به شکل اگزجره ای اذيتم می کنن

بعد فکر می کنم تنها راه حلی عجالتنی شون، اينه که کل شرايطو ايگنور کنم
می گيری چی می گم؟

می خوام بگم بذار ول باشم واسه خودم
بذار نبينم که داری نگام می کنی
خوب؟
..
  



Wednesday, April 13, 2005

هووووم
چقدتا دلم سوئيسی و روبيک با بوی سيگار خواسته بود

يه سری تيک های رفتاری تو به طرز عجيبی منو می گيرن!
دوسشون دارم کلی تا
عجيبه

kholaseh ke me haces bien rafigh jan
muuuy bien...

هومممممم
کتاب جيگرای حاقظ
عمو فريدون
آب هندونه
تيراميسو شيرو ناکازاکی هيراکاوا: خنگی بس که!
آب پرتقال و گوجه سبز و پريتی وومن و الخ

با اين که می ترسيدم از شيفته
اما آروم بودم
انگار که بزرگ شده باشم

يه روز نارنجی با طعم ليمو...
..
  




پرسيدم به خاطر سی دی هاست ديگه؟
گفتی: و سی دی ها.

وقتی که زنگ زدی، از ذهنم عبور کرد که ممکنه خودت بياری شون. اما بعد زودی گفتم عمرن.
اما اون سکوت و مکث پای آيفون حدسمو به يقين تبديل کرد. هه... حس گسی بود اون لحظه که بايد تصميم می گرفتم چی بگم پای آيفون. اگه کمی قبل تر بود، ممکن بود بگم بفرماييد تو آقای پيتزا دليوری. اما الان... هوممم، نو وی. گفتم وايستا الان ميام پايين. طول حياط رو به کندی رسوندمش دم در. ساکت بودی و قيافه ت خوب نبود. يه جوری که انگار از اون وقتای سردرد دارت باشه. رنگت تيره شده بود و نگاهت سنگين بود. گفتم از کی تا حالا آژانس شدی؟
گفتی امسال سال تغييرات بزرگه ديگه، گفته بودم که.
.....
بد بود همه چی. بد و سرد. می دونم که تلخ بودم و بی رحم. اما...
وايستادم تا از پيچ کوچه بگذری.. نه، حتا تا اون موقع هم وای نستادم.. فقط اون قد ديدم که داری می ری ته کوچه.. بعد درو بستمو و تکيه دادم بهش و ..
.....
سی دی ها، اون نواره، اون کيف کاغذيه، کتابا..
.....
کتابه رو ورق می زنم.. يادمه گفته بودی خوشم مياد ازش حتمن.. آره، خيلی شبيه منه.. اما تلخه ورق زدنش، تلخ..
.....


نه گريمه، نه بغضمه، نه دلتنگمه، نه غمگينمه.. نه هيچی ديگه..
يه حجم خاليه اين دفعه.. با دفه ی قبل خيلی فرق داره، خيلی..
اين بار همه شون می رسن به يه نقطه ی کور، به يه جا که فعلن خواب رفته و حتا اگه سوزن هم بزنی بهش، دردو حس نمی کنی..
..
  



Tuesday, April 12, 2005

هه
آدم نمی شم که
آخرم کارو شارت کردم تا دقيقه ی آخر
اما عوضش کار شدا

الان کلی بيستمه
..
  



Saturday, April 9, 2005

من اگه یه روزی مثلا یه نویسنده ای شدم
و برای بچه ها قصه نوشتم
بچه ها قصه هامو دوست داشتن و من شدم نویسنده ی محبوبشون
بعد برام نامه نوشتن
نامه ی همه شون را خودم جواب میدم
تایپ هم نه، با خط خودم
بعد یه چیز کوچولو هم میذارم تو پاکت کنار نامه م
خودم رو پاکت آدرسشونو با دست می نویسم
بعد پست می کنم
هیچی ازون خوشحالیه اون بچه
وقتی که میبینه یه آدم بزرگی که دوستش داره، داره اونو اینجا، این گوشه ی دنیا، اینهمه دور، می بینه
قشنگتر نیست

muette
..
  




هوووومممم
من عاشق اين بوی خودمم بعد از حموم
عاشق بوی اون صابون سبزه با مام بالدسينی
..
  




يکی نيست بهم بگه بابا جان
نمی ميری اگه شاخص نباشی!
اين قد نکُش خودتو

اما راه نداره که

يا هيچی يا بيست!

عقده ای!!
..
  




غريبی می کنم اين روزها با خودم
با منی که اين جاست
با منی که می نشيند، راه می رود، ترانه می خواند
و نشانی از درد در چهره اش نيست
غريبی می کنم با اين سکوت تلخ که در من نشسته است

می نشينم
راه می روم
ترانه می خوانم
می چرخم و می گردم تا دور شوم از آن همه سايه ی بی صدا
از آن وهم سيال
اما حجم سنگين پيدايم می کند و در من می شکند و آوار می شود

دردی مرا چنگ می زند و
آهی مرا می شنود

نه
گريزی نيست
بايد که بود و بايد که ديد و بايد که کشيد

گريزی نيست
..
  




هی خرجونم
خوبه که هستی
کلی تا
..
  




...
هيچ چيز با گذشت زمان آسان تر نمی شود
ما خسته تر می شويم
و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسان تر می شوند
همين.

ليلای ليلی
..
  




se sfuma tu amor
..
  



Friday, April 8, 2005

Se esfuma tu amor
..
  






Marc Anthony - Amar Sin Mentiras

Se esfuma tu amor

Quiero decirte que creía en tu palabra
Quiero explicarte que la vida era a tu lado
Que había puesto yo mis sueños en tus manos
Que sin dudar te seguiría
Sin preguntarte confiaría
.....
Con el correr del tiempo te fuiste alejando
Como quien parte poco a poco y para siempre
Dejando atrás lo que fue parte de tu vida
Tomando lo que no era tuyo
Lo que no te correspondía
.....
Y todo todo queda en cero amor
Y nada nada queda en su lugar
Ahora mi corazón se parte en dos
Se quiebra mi vida
Profunda la herida
Que deja ciega toda la ilusión
Que deja abandonado un sentimiento
Se parte, se quiebra, se pierde en el tiempo
Se escapa, se vuela, se esfuma tu amor
.....
....Con las manos tan vacías que
.....
Como matar de un día para el otro
Lo que con tanto empeño he protegido
Y quedarme con mis sueños en pedazos
Armarlos y recuperarlos
Saber que soy un hombre que ha perdido
.....
Y todo todo queda en cero amor
Y nada nada queda en su lugar
Ahora mi corazón se parte en dos
Se quiebra mi vida
Profunda la herida
Que deja ciega toda la ilusión
Que deja abandonado un sentimiento
Se parte, se quiebra, se pierde en el tiempo
Se escapa, se vuela, se esfuma tu amor
Se esfuma tu amorSe esfuma tu amor
Se parte, se quiebra, se pierde en el tiempo
....Se parte, se quiebra, se pierde
..
  




هی خداهه
بگو تولدت کِيه يه سمعک بخرم برات
..
  



Thursday, April 7, 2005

دلم پر کشيد تا سرشاخه ی انگشتانت
کبوتری بر گودی دستانت تخم گذاشته بود
..
  




فرياد زدم:
ديگر برنگرد.

و از درد،
تاول زدم.
..
  




خانه ام ابری ست

خانه ام ابری ست
و از سايه
بی آفتاب ترم



..
  




در سينه ام خار روييده
از بذر لبان تو
..
  




داريوش داره می خونه:

با تو آسان می شد از دست سياهی ها گريخت
رو به سوی وسعت شب های بی فردا گريخت
...

من سردم می شه
..
  




می گن گرگ ِ
بيابونه
می گن گرگ ِ
بيابونه
ولی هيشکی نمی دونه
که اون از عشق نالونه
..
  



Wednesday, April 6, 2005

دلم پر کشيد تا سرشاخه ی انگشتانت
کبوتری بر گودی دستانت تخم گذاشته بود
..
  




وقتی تلفن زنگ می زنه کلی دلم می ريزه پايين
اگه دوباره مامان باشه چی
بازم هيچی ندارم بهش بگم که
جز اين که بی حرف به صداش گوش بدم پشت تلفن
به صدای مامی مغرور سر سختی که هيچ وقت از حرفی که بهش اعتقاد داشت کوتاه نميومد
مامانی که هميشه سنگ صبور و حلال مشکلات همه بود
مامانی که واسه ی غريبه ها هم از همه بيشتر مايه می ذاشت
حالا چه می لرزه صداش
چه همه غمگينه
چه همه تنهاست
...

آدمای قوی چه سخت می شکنن، نه؟
..
  




یه دفعه یادم اومد که تو سینما فرهنگ قبل از دیدن فیلم " ماهی ها عاشق می شوند " ، یه دفترچه تبلیغاتی از فیلم " یک بوس کوچولو " به کارگردانی " بهمن فرمان آرا " – که نمی دونم به جشنواره نرسید یا این که مجوز اکران نگرفت – پخش می کردن که توش از قول " محمدرضا سعدی " که " رضا کیانیان " نقشش رو بازی می کرد نوشته بود : " من تو بغل زنم برای معشوقه م گریه کردم "
..
  



Tuesday, April 5, 2005

تمام عید را گریستیم
سین هفتم ما سنگ مزار خواهرم بود
جاتون خالی اینجورشوندیده بودیم
سر هرمزار یکفرش
و روی هرفرش
یک سفره
تا حالا صد تا سفره یه جا دیدید؟

×××××


منصور در پای دار آزاد شد
ومسیح بالای صلیب
دار یا صلیب فرقی ندارد
صلیب علامت جمع است
شاید توحید یعنی به صلیب کشیده شدن هستی

×××××

چه تناقض جالبي
مسيح زاده مريم مقدس بود
وعاشق مريم فاحشه
دنياي آشفته اي داريم
آنقدر آشفته که هرکس را يک مسيح لازم است
اما اين غيرممکن است
زيرا هر مسيح را دومريم لازم است
يکي باکره ويکي فاحشه
يکي که بزايدش و يکي که روحش را سيراب کند

×××××

و خداوند به ابراهیم گفت
اسماعیل را برایم قربانی کن
ابراهیم گفت: گوسفندی را که پشت تخته سنگ پنهان کردی در بیاور
خداوند خشمگین شد و گفت: قرار نبود فیلمنامه منو بخونی
ابراهیم گفت تو هم قرار نبود با احساسات مردم بازی کنی
خداوند معذرت خواست و گوسفند را آورد سه نفری کباب زدند و خوردند

×××××

و زمان که به وسيله ساعت آنرا در بند مي کشيم حجمي بي انتها و رها ست که مارا به سزاي در بند کشيدنش مي ميراند تا ابديت را احساس نکنيم.

شايد فلسفه
..
  




Test

تست كنكوركدام گزينه براي جاي خالي مناسب تر است؟

خدا ... است

الف) مرده
ب) خوابيده
ج) ريده
د) گنديده

×××××

اگه خودتونم غمگين هستين حداقل سعي كنيد دوستاي غمگين انتخاب نكنيد
هيچي مزخرف تر از دوست دپرس نيست

×××××

پسرک قصه من دیشب بر اثر یک بیماری مرموز در صفحه ی 132 مرد
حالا مانده ام به ناشر که منتظر یک کتاب 200 صفحه ایست چه بگویم؟

steal this blog
..
  




..
  



Monday, April 4, 2005

هه
شده م عين سارا کورو وقتی که هنوز دختر شاه پريون بود و براش جشن تولد گرفته بودن
بعد يه هو خانوم مينچين اومد که: سارا ديگه از حالا به بعد يه پرنسس نيست
بايد بره اتاق زير شيروونی و ...

خلاصه که تا همين چند وقت پيشا همه چی خوش و خرم بودا
اما يه هو ورق برگشت
بدجوريم برگشت
..
  




خوب آخه بعضی وقتا
حالا يا اصن بيشتر وقتا
آدم نمياد حرف بزنه يا غرغر کنه که بهش راه حل ارائه بدن يا بخوان مشکلشو حل کنن که
آدم مياد غر می زنه که فقط يکی بگه: آها
فک کنم همين کلی کافی تر باشه
..
  




... عرض مي كردم، آدمها دو دسته اند: اول آنكه زير باران مي روند و مريض مي شوند ... دوم آنكه مريض نمي شوند ... شما از دسته ي اول هستيد و اين نهايت ِ ... نهايت ِ ... نمي دانيم نهايت چيست .... آخر شما نهايت همه ي چيزهاي خوبيد و نه negative ... ( مي خواستم بنويسم منفي، اما استفاده از كلمه ي منفي در برابر پيامبرها چندان جالب نيست، لذا از واژه ي اوريجينال آن استفاده كردم ) ...
مي دانيد! نظر اينجانب بر اين است كه حال كه از هم قدر اقيانوسي دوريم، شما با آن موهايي كه هر روز بلند تر مي شود ( به قدري كه امروز بسته بوديدشان! ) زير باران نرويد، و اگر مي رويد ، با خود چتر ببريد ... هرچند كه مي گوييد از چتر دل خوشي نداريد ( واژه ي تنفر عطف به ماسبق حذف شد ) ... اما اين رسمش نيست كه شما همين جوري مريض شويد ... بايد وقتي مريض شويد كه من باشم ... كه بغلتان كنم و از زير بارون ببرمتان و بگذارمتان در تختخواب تا استراحت كنيد .. آنهم مبسوط ... تا برايتان سوپ بپزم و راه به راه قربان صدقه تان بروم و لوستان كنم (بوستان نيز به هكذا!) ... تا اگر استخوان درد داشتيد، محكم بغلتان كنم تا نفهميد استخوان دردتان از بغل كردن من است يا از سرما خوردگي .. قول مي دهم آن موقع آنقدر خوش بگذرد كه زبانم لال تصميم بگيريد هر از چند گاهي مريض شويد ... اما خوب چه باك! ... من پيشتان هستم و نزديك و مواظب، نه يك اقيانوس دور و نگران ...
ببخشيد كه بين حرفهايم وقفه افتاد ( آخر داشتم جواب تلفن را مي دادم ) ... كجا بوديم؟ .. آهان! ... آدمها دو دسته اند ... دسته ي اول انكه با گذشته هايشان زندگي مي كنند، دسته ي دوم آنكه با حال زندگي مي كنند و دسته سوم ( قرار بود دو دسته باشند، نمي دانم چرا شدند سه تا ) آنكه با آينده زندگي مي كنند ... مي دانيد من هيچ وقت دسته اولي نبودم ... معمولا از سومين گروه بودم ( كه آخر نفهميديم، مگر قرار بر دو دسته نبود؟ ) ... چون از دسته ي اول نيستم نه اسمها يادم مي ماند، نه تاريخها، نه قيافه ها و نه خاطرات ... شايد به همين خاطر است كه دوربين عكاسي برايم پديده ي بسيار جالبي ست ... اما آن روزها اگر تاريخش يادم نباشد، اما لحظه لحظه ي آن دو روز يادم است ... آن هم بدون دوربين عكاسي ... آهان! فهميدم چرا قرار بر دو دسته بود، چون اين روزها من شده ام ملغمه اي از دسته ي اول و سوم ... در روز، دو روز گذشته و هزار روز نيامده را زندگي مي كنم ... و منتظر آن روزي نشستم كه ديگر با حال، حال كنيم ! ... آن هم دو نفري ...
دنياي جالبي ست رفيق جان ... دنيايي كه در آن آدمها دو دسته اند: دسته ي اول تويي و دسته ي دوم بقيه ..

.پ.ن: راستي مي خواستم بگويم كه خيلي دوستتان دارم بانو ... اما ديگر دير شد، چون نامه را پست كرده بودم!

دون کيشوت
..
  




مادرم بی شک يکی از اعقاب کاستاندا بود. من، خيلی زور بزنم از دختران ِ "دولسينه" ام.
...
من، زاده ی يک خيال محض. من، از اعقاب دولسينه ی بی خبر از همه جا، که برگزيده بود بی آن که بداند.

شال بامو
..
  




خداهه ها
فقط منتظر نشسته ببينه من چی می گم يا در حق کی چه بدی ای می کنم
که سه سوت بعدش صاف بذاره تو کاسه م
همين پريشب حرفايی رو که زدم، ديشب شنيدم!!
خداهه داره انتقام تک تک دوستان و آشنايانو می گيره خلاصه
فقط من نمی فهمم که باباجان خوب قبول
من تو خيلی از روابطم بی رحم و بی انصاف و يه طرفه و اينا بوده م
قبول
ولی از اون ورم خيلی وقتا کارای خوب کرده م و مهربون و باملاحظه و نيکوکار و سوئيت و اينا بوده م که
چس چرا اونا دچار رفلکس نمی شن؟!
فقط کارای بد آدمه که برمی گرده می خوره تو کله ش؟!

دتس نات فِر
..
  




خنده مو ازم گرفتی
..
  




اولور د اوديو
دای کيرای
..
..
  




People break down into two groups when the experience something lucky. Group number one sees it as more than luck, more than coincidence. They see it as a sign, evidence... Group number two sees it as just pure luck. Just a happy turn of chance... For them, the situation isn't fifty-fifty. Could be bad, could be good. But deep down, they feel that whatever happens, they're on their own. And that fills them with fear. But there's a whole lot of people in the Group number one, they're looking at a miracle. And deep down, they feel that whatever's going to happen, there will be someone there to help them. And that fills them with hope. See what you have to ask yourself is what kind of person are you? Are you the kind that sees signs, sees miracles? Or do you believe that people just get lucky


Signs
..
  




We both had done the math. Kelly added it all up and... knew she had to let me go. I added it up, and knew that I had lost her. 'cos I was never gonna get off that island... I couldn't even kill myself the way I wanted to. I had power over *nothing*. And that's when this feeling came over me like a warm blanket. I knew, somehow, that I had to stay alive... I had to keep breathing. Even though there was no reason to hope.. And now, here I am. I'm back... And I've lost her all over again. I'm so sad that I don't have Kelly. But I'm so grateful that she was with me on that island. And I know what I have to do now. I gotta keep breathing

cast away
..
  




يه زايمان در پيش دارم
يه زايمان طبيعی

درد داره زياد
زياد
..
  




عجب حس مزخرفی
از وينستون تقلبی و ماربوروی قرمز هم مزخرف تره
..
  




بی معرفت
..
  




حالا اصلن حساب همه ی همه ی همه ی حرفا به کنار
اصلن گيرم که همه شون درست
ولی خدائيش اگه فقط پای معرفتم در ميون می بودا
فقط ِ فقط يه نمه معرفت
بازم قبول بود
خدائيش قبول بود
اما...


بی معرفت
..
  




هه
دوتا چيز کوچيک!!!

هه!
..
  




هه
می شد لااقل اين ريختی به جاهای خنده دار کشيده نشه
اين مدل حرف زدن و تشکر کردن ديگه واقعن مثل تشکر از خانواده ی محترم رجبی و شهرداری منطقه سه ی آخر سريالا می مونه
...
عصبانيم
آزرده م
و انگار که فريب خورده باشم
...
خلاصه که زکی! *

* گوزن ها
..
  



Sunday, April 3, 2005

بز خانوم
عوض سمعک کادو خريدن برو يه عينک طبی بخر
وگرنه تا پس فردا کاملن کاملن کور خواهی شد
گفته باشم

عينک آفتابی هم داشته باشه لطفن
..
  




شادما!
..
  




يادم باشه واسه اين يکيه * هم سمعک بخرم

* مراجعه شود به يکی ِ پست پايينی!
..
  




يکی يا منو ببره بشونه سر پروژه م
يا بگه سه شنبه کلاس نداريم
پور فابورررررررر
..
  




خيلی کيف داره که آدم در عرض يه ربع عين تراکتور وبلاگشو آپ ديت کنه
خوش به حال خواننده ی خوشبخت!

منم دلم از اين وبلاگا خوندن می خواد که تخمی کيلومتری آپ ديت می شن
..
  




من اندوهگينمه که
..
  




هی خداهه
بگو تولدت کِيه يه سمعک بخرم برات
..
  




جناب خدا جان
اصلن خدا جان جانک!
مائده های بهشتی نمی خوام، مائده ی زمينی می خوام، اونم نه از نوع ژيد-وارش!
الان فقط زود ِ زود يه سينی برام بفرست که توش يک عدد هويج پوست کنده، يه کاسه انار دون کرده، يه ليوان آب پرتقال و يه سيب باشه
خواهشن
وگرنه از غصه می شينم تخمه می خورما
پليييييييز
..
  




د پارتی ايز اور.
..
  




امرور سارا درمانی کردم!
سارا درمانی يه روش موثره که فک کنم فقط در مورد من جواب می ده. تو فيلم سارای مهرجويی يه صحنه بود که هميشه جلو چشمه. بعد از مهمونی ای که به خاطر حسام داده بود، خونه ش ديگه از به هم ريختگی جای سوزن انداختن نداشت. بعد مهمونا که می رن، اون می مونه و يه دنيا خستگی و انبوه ظرف های نشسته و آشغال های پراکنده و يه عالمه دل ِ گرفته. بعد شروع می کنه خونه رو تميز کردن. من نمی دونم چرا عاشق اون صحنه ی خونه تميز کردنش مونده م تمام اين سال ها. بعد هروقت حالم خيلی گرفته باشه، خيلی ِ خيلی، اگه شروع کنم يه خونه يا يه اتاق خيلی به هم ريخته رو تميز اساسی کردن، کلی حالم خوب می شه.
خلاصه.. امروز که پامو گذاشتم تو خيابونمون، يه عالمه بوهای محشر پيچيد تو دماغم. بوی گياه تازه سبز شده. يه عالمه بوی زرد و سبز و سفيد. هووووم. وايستاده بودم زير درختا و همين جور خيابونمونو بو می کشيدم. بعد شرمنده شدم که اينا اين همه زنده ن و من عين عنکبوت چسبيده م کف اتاقم! بعد اما نه که حالم خيلی گرفته بود، رفتم آقای ميوه فروشی. يه عالمه سيب قرمز، هويج نارنجی، فلفل دلمه ای سبز ِ سبز، گوجه فرنگی ريز يه دست قرمز، کاهو، کلم، خيار بوته ای تر و تازه که بوش گيج می کنه آدمو، موز، کيوی، از اون ليمو ترش گنده ها، و مهم تر از همه چاغاله بادوم درشت شيکم گنده خريدم. بعد پولشونو حساب کردم و قرار شد شاگرده ببرتشون خونه مون. ولی کيسه ی چاغاله بادومو برداشتم گفتم اينو خودم می برم! عين اين عقده ای ها!! بعد رفتم آقای سوپر بغلی و يه عالمه چيپس و ماست و موسير و چوب شور و دوغ و بستنی قيفی پاک و کنسرو ذرت و نخودفرنگی و خيارشور و سس فرانسوی دلپذير و بروتچن و پنير خامه ای پگاه و توک و امممم با چندتا چيز ديگه خريدم، آها، با دوتا هايپ، بعد اونارم گفتم برن خونه مون، به جز هايپه. بعد رفتم آقای شيرينی فروشه يه جعبه ی اساسی شيرينی ناپلئونی خريدم، از پاندای بغلش هم يک پرس خوراک بلدرچين! بعد شاد و مسرور و سوت زنان برگشته شدم خونه!! به آقاهای ميوه ای و سوپری گفته بودم يک ساعت و نيم ديگه جنسا رو بيارن، بعد واسه همين با آرامش خدمت بلدرچين جان رسيدم، هرچند که کوچيک تر از اشتهای من بود! بعد چاغاله ها رو شستم گذاشتم تو يخچال و ته مونده ی هايپ بی نوا رو به زور سرکشيدم.
تا ميوه ها و خوراکی ها برسن، اومدم يه اس ام اس بزنم به قرمز جونم که ديدم اهه، تو زنگ زدی. احتمالن همون موقع که من داشتم گوجه فرنگی سوا می کردم. بعد از اين اتفاق ميمون شاد شدم، چون اگه صدای زنگو شنيده بودم قطعن جواب می دادم و بعدشم مثل سگ پشيمون می شدم! با اين حال نمی تونم کتمان کنم که خيلی خوب بود که شماره تو ديدم، خرم هنوز، نه؟
ها، داشتم می گفتم. خوراکی ها و ميوه ها که اومدن، سارا درمانی م شروع شد. آشپزخونه کلی به هم ريخته بود و يه عالمه ظرف نشسته هم داشتيم. طبق معمول از انتهايی ترين گوشه ی آشپزخونه شروع کردم اومدم جلو. خوراکيارم همه رو جا به جا کردم و خوشگلاشو گذاشتم تو سبد کورن فلکس ها و شکلات ها. آخ که اين شوآف منو کشته! ميوه هارم شستم، اون سبد سفيد چارگوشه رو برداشتم و يه ورشو هويج گذاشتم، کنارش گوجه و کاهو _ آخ که من می ميرم واسه بوی کاهوی تازه شسته شده - يه ورش چندتا خيار و روشونم فلفل دلمه ای ها رو گذاشتم. بقيه رو هم چيدم تو کشوها. بعد کلی يخچالمون از اين تيريپ خارجکيا شد که درشونو که باز می کنی يه عالمه قوطی های جيگر رنگ و وارنگ و سبد سبزيجات توشونه. تازه کلی هوس کرده بودم بادمجون تازه و سبزی خوردن هم بخرم، اما نه که بايد پروژه تحويل بدم، نه وقت بادمجون سرخ کردن داشتم، نه سبزی پاک کردن، اينه که موکول شد به بعد تحويل پروژه. اما عجب شاهی های لطيف و تربچه های جيگری بودنا! دلم کشک و بادمجون خواست!
انی وی، با اون اتک کذايی همه جا رو محلول پاشی کردم، از سينک و سبدها گرفته تا کانتر و روی کابينت ها و گاز و ديوار بالای سينک، بعد واسه همين الان همه جا برق می زنه، از اون برق تميزی های ستاره دار!
خيلی کيف داره خورده های روی کابينتو عوض جمع کردن با خيال راحت بريزی رو زمين، من عاشق اين کارم! تازه جارو زدن آشپزخونه رو هم خيلی دوست می دارم! ( آخی بميرم واسه احساساتم، به چه جاهايی که نرسيده ن!! )
بعدشم کاهو سکنجبين مبسوطی ميل کردم که مامی جان زنگ زدن! هی.. کم و بيش منتظرش بودم. می دونستم خلاصه همين روزا بايد منتظر روز موعود باشم. اوضاع بده، خيلی بد. و من اصلن قادر نيستم فکر کنم که بايد چه غلطی بکنم. اينه که عجالتن فکرشو نمی کنم. هرچند که تمام شب کابوسشو می بينم. امروز دم صبحی که آخرش بود. با چاقو به بابا حمله کرده بودم! اون قدر واقعی که تمام تنم خيس عرق شده بود. وقتی از خواب پريدم هنوز تمام تنم می لرزيد.
فاک دم!
هيچی ديگه، واسه اين که فکرشو نکنم اومدم نشستم اين مزخرفاتو جزء به جزء نوشتم تا يه خورده از حال و هوای تلفنه بيام بيرون. اصلن از پارسال تا حالا ها، لعنت به اين تلفن. منفورترين بخش زندگيه عجالتن!

چقدر خوبه که می شه هر مزخرفی رو نوشت. يه جورايی خاليم می کنه وقتی با حرص می کوبم رو اين کيليدای کی بورد و می زنم تو سر اينتر! صدای اسپيسه که از همه جيگرتره تازه.

کلاس امروزو دودر کردم، اگه مال پس فردا هم دودر شه آدم خوش بخت تری می شم به نسبت الان!

از تلفنی که قراره زنگ بزنه متنفرم.
از اونيم که ديگه زنگ نمی زنه هم.

امسال هم سال کاهوه، پس غر زدن ممنوع! آخه نه که سال خريه، پس دست خودش نيست اين خربازياش که، بايد صبور و مهربون بود باهاش!
نيگا، الان عين ابلها نشسته داره منو نيگا می کنه، با يه لبخند نفهمانه ی گاو پاک!
..
  



Saturday, April 2, 2005

می دونی از چی بدم اومد؟
از اين که فقط وايستادی نگاه کردی
با يه مشت جملات مزخرف
...
ترسو
..
  




" U "
was a big fake
..
  




a big fake
..
  




جلو اشکامو نمی تونم بگيرم
دارم می ترکم
يه جور خيلی بدی دارم می ترکم
..
  




چيستان

خواهر تو نيستم
دوست تو نيستم
عشق تو نيستم
اگر گفتی من چيستم؟
..
  




فاينلی آی بروک ايت اينتو پيسز
گود اور نات
ول
آی دون نو
بات ات ليست آيم دان

84-1-13 --- 1:00 AM
..
  



Friday, April 1, 2005

مجله هفتمو برداشتم با هم رفتيم بيرون قبل از اين که مثه عروسک الدوز بترکم
تهران جيگر اين دو هفته ای دوباره داره شلوغ می شه
فک کنم بازم همه برگردن خونه هاشون
):
به قول خاله قاصی تهران بی ترافيک رو عشقه
انی وی
ال کافه
قهوه مخصوص
تارت شکلات
يه عالمه آدم بی مجله ی غير تنها
بعد نه که داشتم می ترکيدم
کنتاکی نادر
ست کمبوی اسپايسی با ذرت و پياز فرايد شده ی اضافه
بعد بوش منو کشته بود تو تاکسی
اراده مو هی تحريک کردم تو تاکسی بازش نکنم
بابا اراده
روپوش درنياورده چار زانو رو مبل بزرگه ی جلو تلويزيون با يک عدد فيلم فرد اعلای من پسند فان
کلی هوم الاون و اينا خلاصه
اصلنم داشتم به روم نمياوردم که چی تو کله م می گذره که و چه خيالی دارم و اينا
پروپوزال فور د فورث تايم
درخت دوست داشتنی من
يه عالمه دل تنگی و مهربونی
ته مغزه يکی داره می گه حالا امشب نه
اما امشب پيش مياد خلاصه
اوکی دن
پس همين امشب
...
هيچی ديگه
آيم دان!
..
  




آی شود فيس ويد رياليتی بالاخره
آی کنت هلپ ايت انی مور
ول دن
آف کورس آی نو
آی دو ريگرت
..
ناو آی نو د من
دت آی کود بی اين لاو ويد
دت آی کود استی اين لاو ويد
دت آی کود دو اوری تينگ آ وانت ويد
بات ناو
ايت ساوندز توو ليت
توو فار
اند توو آن تاچبل
..
ول
دتس د لايف
بات آی گاتا گو تو ارن مای پارت
يپ
تو ارن مای پارت ويچ آی ديزرو
نو متر هاو فار
بات آی گاتا گو
..
  




درد داری
درد داری و من تنها نگاهت می کنم
بر زخم هايت دست می کشم
و دردت در من فرو می چکد

مرهم اما نيستم
که خود از جنس همان زخم هام
زخم عتيق سال ديده..
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017