Desire Knows No Bounds




Thursday, March 31

..
آن گاه که به تو می نويسم
با پريشانی دل نگران لرزش دستانم ام
و باران گرمی که در درونش فرو می بارد
و می بينم که مرکب به دريا بدل می شود
و انگشتانم به رنگين کمان
و غم هايم به گنجشکان
و قلم به شاخه ی زيتون
و کاغذم به فضا
و جسم به ابر

خويشتن را در غيابت از حضورت آزاد می کنم
و بی هوده با تبرم
بر سايه های تو بر ديوار دلم
حمله می کنم

حکايت بارانی نامهربان است با من
اين گونه که من دوستت می دارم
اين گونه..

به باران خيره می شوم
پنجره ام را پر می کنی
خيره می شوم هم چنان که هزار سال انگار چنين کرده ام
پنجره را
اين پنجره را می گشايم
دستانم را به سويت دراز می کنم
و با دستانی دودآلود
در آغوشت می گيرم
با مهربانی
با داستان های ناآشنا شب زنده داری می کنيم

از اشباح می ترسم
در گشاده نيست
اسم شب به من بگو
به من که دستانم می لرزد و تو را
تو را
تو را
چون بارانی بی قرار دوست می دارم..
..
  




سپهر پیر بدعهدست و بی مهرست؛ میدانید؟
..
  




ساده لوحان اند
که فانوس ِ آبی را
از نسيم
می ترسانند

خون می سوزانم و
شعله می کشم

می مانم!
..
  




.. به همان سادگی
که کلاغ سال خورده
با نخستين سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گويد
دل،
ديگر
در جای خود نيست


به همين سادگی!
..
  




امسال واسه هيشکی تبريک عيد نفرستادم.. دلم نخواست.
اما عوضش از اونايی که گيرنده ی تبريکشون فقط من بودم خوشم اومد. از اونايی که تو متن تبريکشون فقط اسم من بود. از اونا که ميلشون CC و BCC نداشت.
کلی تا دوست داشتمشون.
..
  




چشم بر هم منه
بی ستاره ام مکن
بانو
..
  




عمارت پادشاه را کوتاه تر بساز سنمار.
..
  



Wednesday, March 30

همه جا آروم و خلوته
از اون خلوت های آفتابی و دل چسب
تهران مثل يه گربه ی خمار خواب سر ظهر، دراز کشيده زير پاهامون

ساکتم
از اون ساکت های ته نشين
خيره شده م به تهران خواب گرفته
نه به چيزی فکر می کنم
نه دنبال حرفی می گردم برای گفتن
به تو تکيه داده م و خوبم
يه جورايی ياد اون وقتامون ميفتم
ازجور ِ اون خوبای اون سال ها
سرم روی شونه ته و دستت دورم حلقه شده
يه بوی خوب می دی
يه بوی خوب قديمی
هووومممم
دستمو می کنم تو يقه ی بازت و گردنتو بو می کشم
" ديدی هنوز دوسم داری؟ "
" هيچم
بی خود تفسير به رای نکنيد پليز "

هه
آره خوب
هنوز دوستت دارم و هنوز می تونم تا هزار سال بی حرف کنارت بشينم و خوب باشم
اما اون چيز داغه بود؟
که از وسط سينه ی آدم هُری می ريخت تو دلش؟
اون ديگه نيست
عادت ندارم تو رو بدون اون داشته باشم
تو رو بدون اون لمس کنم
تو رو بدون اون بو بکشم
به اسم صدام کنی و هيچی تو دلم نريزه پايين
بهت گفته بودم اينو؟
نوچ
يادم نمياد گفته باشم
اما حالا می گم

تا همين چند وقت پيشا هم بعد اين همه سال
هر بار ِ هر بارِ هر بار که اسمم رو از زبون تو ميشنيدم
دلم يه جور خوبی می ريخت پايين
يه چيزی توش آب می شد
داغش می کرد
اما حالا
حالا آب هم توش تکون نمی خوره حتا
فقط گاهی يه درد توش می پيچه و تکثير می شه

تا همين چند وقت پيشا بعد اين همه سال
هر بار ِ هر بار ِ هر بار که خدافظی می کرديم پای تلفن
من می دونستم که امکان نداره تو زودتر از من گوشيو بذاری
هميشه اون قد وای ميستی تا من قطع کنم
بعد هميشه من يه کوچولو طولش می دادم بدون اين که تو بفهمی
تا يه کوچولو بيشتر بدونم که اونوری هنوز
بعد لبخند بزنم هی
بعد اما الانا يه عالمه وقته که تق، گوشی رو از دور ول می کنم بره سر جاش
بعد حواسم هم هست که حالا ديگه اين شب ها تو مجبور نمی شی يه کوچولو بيشتر وايستی
بعد بازم يه لبخند می زنم
اما از اون لبخندای ته ريش دار
از اون لبخندای اخم دار

هه
مسخره ست، نه؟

تنم رو فشار می دی و نگام می کنی
اما من خيره موندم به تهران خواب گرفته و حتا نمی بوسمت هم
همين قدر که هستی خوبمه انگار
حالا ديگه نمی خوام هی نزديک ترت رو حس کنم
خستمه چون
عين يه سرباز از جنگ برگشته نشسته م کنارت و خوبم
خوبم و دست روی زخم هام می کشم
بوسه هات هم داغم نمی کنن حتا
می دونی
حرف جديدی توشون نيست
انگار که از سر عادت باشن يا بر حسب و ظيفه

بی انصاف نيستم
می دونم دوستم داری
اما چيزی کمه
چيزی کمه و من نمی تونم از داشتنش صرف نظر کنم
نمی تونم تصويرهامو يه پله پايين تر بيارم
سودايی ام، ها؟

حالا ديگه برای شنيدن تمام حرف های اين روزها و اين شب هات ديرمه
حالا ديگه با ناباوری نگاهشون می کنم
با هزار سوال و هزار شک و هزار پرسش بی جواب
" همه ی چيزايی رو که من می بايست به تو می دادم
تو داری به من می دی
کامل و تمام
و من در مقابل هيچ کاری برات نمی کنم "
" ... "

يه جورای تلخی چشمامو می بندم و حفظ می کنم کنارت بودن چه حسی داره
انگار که آخرين بار باشه
کسی چه می دونه
..
  



Tuesday, March 29


!me too
..
  




به انتظارت خواهم ماند
تا تلاقی خطوط موازی در بی انتها
..
  




ماه واره

زنی با بلوط گیسوی بلندش
عسل نوچ چشمانش
سرخ رسیده‌ی لب‌هایش
می‌خندد

بی‌انتهای شانه‌های مردی
او را در بر می‌گیرد

همیشه همین را نشان می‌دهد این کانال

مبل را می‌چرخانم
پشت به تلویزیون
رو به تو

موهایم
چشم‌هایم
رویاهایم
سیاه است

تصویر مرا داری؟
..
  



Monday, March 28

من چقد تنهامه که پس
از اون تنها ها که تيره ی پشتت يخ می کنه از سرما
که ته دلت خالی ِ خالی می شه
از اون تنها ها که وقتی خاليته و دلت قد يه دنيا تنگه، هر قد فکر می کنی و بالا پايين می کنی می بينی روت نمی شه به هيشکی زنگ بزنی بگی يه خورده پهلوم باش
دلم يه کوه می خواد
يه کوه واقعنی
همين حالا
الان ِ الان
نه که بخوام جای من بارامو نگه داره ها
نه
فقط کاقيه بهم بگه می تونم از پسش بر بيام
بهم بگه اگه نزديک بود بشکنم اون وايستاده تا سرم داد بزنه نشکن
رو پاهای خودت وايستا
...
هه
خودم می دونم چمه
اينا همه ش بهانه گيريه
همه ش بدقلقيه
چون ديگه مومن نيستم
چون شک کرده م
چون ته ِ ته ِ دلم ديگه گرم نيست
چون ايمانمو گم کرده م
..
اوهوممم
مشکل همين جاست
باقی ش همه بهونه س
...

" کاش ایمانم رو از دست نداده بودم . نه؟ "
..
  




"Just Walk Away"

I know I never loved this way before
And no one else has loved me more
With you I've laughed and cried
I have lived and died
What I wouldn't do just to be with you

I know I must forget you and go on
I can't hold back my tears too long
Though life won't be the same
I've got to take the blame
And find the strenght I need to let you go

Just walk away
Just say goodbye
Don't turn around now you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you

So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away

There'll never be a moment I'll regret
I've loved you since the day we met
For all the love you gave
And all the love we made
I know I've got to find the strenght to say

Just walk away
Just say goodbye
Don't turn around now you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you

So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away
..
  




تازه تر دلم يه بغل پر لاله هم خواسته
يه دسته ی بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ
..
  




تازه دلم ميل هم خواسته
از اون ميل ها که دوست داری هی دوباره بخونی شون
که مال خودته
خود خودت
اينم زياد تا
..
  




..
  




من بی می ناب زيستن نتوانم..
..
  




از مردايی که بلدن چه جوری يه زنو لوس کنن خوشم مياد خوب
تقصير من نيس که
خوشم مياد از اينايی که بلدن چه جوری با محبتشون روح يه زنو سيراب کنن، حالا هر کی می خواد باشه، باشه
فرهيخته يا غير فرهيخته ش مهم نيست به گمونم
اين جا حکايت، حکايت انی تينگ السه
بايد بلد باشی يه زنو اون قدر اشباع کنی که معتادت بشه
که آلوده ت بشه
که نتونه کنارت بذاره
که وقتی نباشی جای خاليتو با هيچی ديگه نتونه پر کنه
..
اول از همه بايد خيالشو راحت کنی که تا ته ته دنيا باهاشی
هر چی که بشه، هر اتفاقی که بيفته
بعد بايد بهش بفهمونی که برات از همه چی مهم تره، از همه ی همه
بعد بايد اون قدر دوست داشتنو بهش نشون بدی تا آروم آروم پُر بشه
سيراب بشه
لبريز بشه
بايد به تناوب تاييدش کنی
تحسينش کنی
بپرستيش
بايد حس کنه که جاش جای خاصيه
که برات با بقيه متفاوته
که جاش امن ترين جای دنياست
..
نه که فکر کنی خيلی کار سختيه ها، نوچ
يه زن رو هر قدر ديرتر و سخت تر به دست بياری، ديرتر از دست می ديش
شايدم برای هميشه داشته باشيش
اگه بهت اعتماد کنه، ديگه همه چی تمومه
بيشتر از تو عاشق می مونه
وفادار تر از توه
فداکار تر هم
بعد می تونی تکيه بدی عقب و با لذت عشق رو مزه مزه کنی
چون گمون می کنم يه زن عاشق به مراتب بيشتر از يک مرد عاشق می تونه عشق رو به نمايش بذاره
عشق رو جاری کنه توی رگ های تن مرد
و خودش رو به صليب عشق بکشه
..
به مردی که زنی از ته دل عاشقشه حسودی می کنم
..
  




دلم عاشقی خواسته
از اون عاشقيا که تنت گُر می گيره
يه چيز داغ از وسط جناق سينه ت ذوب می شه می ريزه تو دلت
از اون عاشقيا که گرم می شی
آروم می شی
مطمئن می شی
از اونا که خيال می کنی يه کوه پشتته
که خيال می کنی می تونی تا آخر دنيا رو پياده بری به خاطرش
اوهوومم
دلم پرستيدن خواسته
اونم زياد تا
..
  



Sunday, March 27

دوست دارم ساحل بذاريم اسم دخترمونو
آروم تر از بارونه
..
  




دلم يه بغل می خواد
يه بغل گرم و طولانی و عميق و آروم
..
  




سال بدی بود سال هشتاد و سه.. بدترين سال عمرم.. اما امسال يه جورای خوبی آرومم.. يه جورای شلخته ای البته!
موقع سال تحويل قرار بود خونه ی مامان بزرگ باشيم که نشد، بنابراين سفره ی هفت سين آماده شده نداشتيم و مجبور شديم در ظرف پونزده دقيقه سفره بچينيم! اينه که سفره مون تشکيل شد از سمنوی فريزری، يه دسته سيخ کباب روبان زده، يه بسته سيگار، يه دسته سنجاق قفلی، يه ظرف پر از ساعت مچی، يه مشت سکه ی بيست و پنج تومنی، و يک عدد سوتين! اما خوشبختانه با ورورد مهمون های دم سال تحويلی مون مورد آخر تبديل شد به سبزه ای که فرستاديمشون بخرن!
خلاصه که سال با کلی دلقک بازی تحويل شد و مهمونامون هم باعث شدن مقاديری از اصطکاک داخلی بنده کاسته بشه. بعدشم کليه ی گله های خانواده جمع شديم خونه ی مامان بزرگه و بساط عيدی و کادوی تولد و الخ.. خوب بود خلاصتن.
بالاخره در دقيقه ی نود قرار شد بريم خطه ی بارون خيز شمال.
يه جورايی سختم بود، اما می دونستم که رفتنم بهتر از نرفتنمه.. ويلايی که گرفته بوديم تو يه جای خيلی خوشگل بود.. يه عالمه کوچه باغ که پيچ می خورد و از جاده ی اصلی دورمون می کرد، پر از نارنجستان و باغ های مرکبات.. تو حياط ويلاهه کلی درختچه های کوچيک کاشته بودن، يه نهر نسبتن عريض هم از تو حياط رد می شد که من کلی عاشقش شدم.. همسفرهامون رو هم خيلی دوست داشتم.. يه خونواده ی ساده و مهربون و بانمک.. از اون مهربون های واقعنی.. وقتی پسر بزرگ خونواده وارد شد من يه هو جا خوردم.. بد جوری شبيه درختم بود آخه.. همون قد و هيکل.. همون مدل موها، همون رنگ پوست.. همون تن صدا و همون مدل خنده ها.. همون مدل مهربون بودنش، از اون مهربون های بی حرف.. و دقيقن همون دست ها.. همون دستای بزرگی که قلبشونم به همون بزرگی می شه.. همون مدل يه وری رو زمين نشستنش که هی وسوسه می شی قلفتی بری بشينی تو بغلش، ولی بايد جلو خودتو بگيری و اينا!.. خلاصه که تمام مدت يه جورای خوبی انگار که درختم هم اون جا باشه.. اون هم ميونه ش کلی با من کلی خوب از آب دراومد، هرچند که خانومش زياد از اين حالت صميمانه ی ناگهانی خوشش نميومد به گمونم..
يه عالمه ی يه عالمه بارون.. يه عالمه دويدن زير بارون نم نم تو کوچه باغ های خلوت.. يه عالمه بوی بارون که بوی هيشکيو نمی داد.. فقط بوی خود بارون بود و بس.. دلم می خواست تو باشی، ولی می دونستم که تو دلت نمی خواد، می دونستم که تو زير بارون راه رفتنو دوس نداری،می دونستم که از خيس شدن خوشت نمياد.. بعد می دونستم حق ندارم دلم کس ديگه ای رو هم بخواد.. آخه بدجوری قلباشونو شيکسته بودم به خاطر تو.. قلبای دوستای خوبمو.. واسه همين بوی بارون يادم می آورد که حالا ديگه تنهام.. نه تو رو دارم و نه دوست ديگه ای که دلش رو به خاطر تو نشکسته باشم..
اما باز هم خوب بود.. باز هم همين قدر که سبک بودم خوب بود.. همون قدر که خودم رو دوست تر از سال قبل داشتم خوب بود.. اوهوومم.. من بودم و بارون و نارنجستان های پيچ در پيچ و امتداد نهری که ديگه منو به هيچ جا نمی رسوند.. به هيچ جا..
عوضش هر شب تا صبح يه عالمه بيست و يک بازی کرديم.. من دستم خوب بود و کلی بانک هامو پر می کردم.. بازی کردن با همسفر شبيه درختمو هم خيلی دوست داشتم.. اونم چون بُرهای من براش خيلی خوب ميومد همه ش کنار من می نشست و هی دستاش منو دلتنگ می کرد.. دلم می خواست مواظبش باشم، هواشو داشته باشم، خوشحالش کنم، همون جور که درختمو.. اما خوب، بايد يادم هم می موند که...... يادم موند هم.. حواسم رو جمع کردم هم..
يه عالمه قليون کشيدم لب ساحل، قليون و وينستون.. وقتی که نم نم بارون ميومد و موج های دريا می خورد به اسکله ی زير پامون.. وقتی که شب تو تاريکی نشسته بودم رو اون تخته سنگه لب ساحل و آقای شبيه درخت برام يه سيگار روشن کرد که: اين شايد بهترت کنه.. وقتی که تکيه داده بودم عقب و قايقه رو نگاه می کردم که چسبيده بود به خط افق، و آدم های دور و برم رو که چه ساده و بی بهانه شاد بودن..
شبا يه چايخونه ی گرد بزرگ شيشه ای بود نزديک ويلامون که دورتادورش نشيمن های چوبی با گليم و پشتی داشت و بساط چای و قليون و يه آقايی که صداش بين گلپا و جواد يساری در نوسان بود با بساط نوازنده های تنبور و تار و ضرب و الخ.. کافی بود بری توش بشينی فقط تا از دود قليونا منگ شی.. ما هم می رفتيم و همراه آقاهه دم می گرفتيم که: پارسال همه دسته جمعی رفته بوديم زيارت - بنفشه - باباکرم - داش غلوم - عجب شبی بود و الخ!.. طفلی بابای باکلاس و فرهيخته هم گير افتاده بود وسط جواد بازيای ما و عين برف پاک کن ماشين هر چند ثانيه يه بار يه دست شيک می زد!..
پيغامت رسيد که: "...مواظب نی نی مون هم باش".. هااااااه.. نه گمانم که بفهمی چه حسی داشتم.. نه گمانم..
جاده های خيس .. صدای دريا .. حميرا، فريدون، حبيب، سياوش قميشی.. و ماشينی که جای من نبود.. دماغمو می چسبوندم پشت شيشه ی صندلی عقب.. چراغ ها رو تماشا می کردم.. و دل تنگ می شدم.. و دل تنگ می موندم..
ميشستم بالای پله های دم اتاق ها و پاهامو از لای نرده ها آويزون می کردم پايين و آدم ها رو نگاه می کردم..
همسفرهامون خوشحال بودن.. دوستمون داشتن و از بودن با ما لذت می بردن.. منم دوستشون داشتم.. اين جور آدم ها رو هميشه دوست داشته م.. آدم های ساده، مهربون، و بزرگوار.. آدم های يه دنيای کاملن متفاوت..
مامان شاد نبود.. خوب بود، اما خوشحال نبود.. اندوه بود ته چهره ش.. يه غم بزرگ.. غم غروری که شکسته شده..
بابا مثل هميشه بود اما.. همون آدم توداری که حالا اما ديگه لااقل من خيلی کارهاش رو به حساب توداريش نمی ذارم..
خواهر کوچيکه خوب بود.. به راحتی همه دوستش داشتن.. خوب بود که می ديدم همسفرهامون بی دغدغه و بی توقع به خاطر همونی که هست دوستش دارن.. يه جور دوست داشتن خوب، خيلی خوب..
آخرش بايد برمی گشتيم اما.. دلم نميومد از لب ساحل برگردم تو ماشين.. برادر وسطيه اومد که: يخ می زنی دختر، باز هم مياريمت شمال بابا!.. و من خنديدم که: چشممم..
راه رفتنی رو بايد رفت خلاصه.. اين يه قانونه..
تو راه برگشت همه ش سعی می کردم حواسمو پرت کنم.. پرت کنم از عيد پارسال - از وقتی که برگشتم خونه.. از اون همه درد سرد.. عجز سرد.. و تب سرد مرگ - ..
لعنتی.
..
  




..
  



Monday, March 21

..
  




کاش ايمانم رو از دست نداده بودم، نه؟
..
  




از تاريکی می ترسيدم و تو اين را خوب می دانستی.
..
  




.. به همان سادگی
که کلاغ سال خورده
با نخستين سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گويد
دل،
ديگر
در جای خود نيست

به همين سادگی
..
  




عمارت پادشاه را کوتاه تر بساز سنمار
..
  




چشم بر هم منه
بی ستاره ام مکن
بانو
..
  




" دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود بی آنکه بداند
حلقه ی آتش راخواب دیده ست
عقرب عاشق "
..
  




شبی ابولحسن خرقانی بربام خانقاه در حال عبادت به خواب رفت.. در رویا دید که از عرش کبریا خداوند با او سخن میگوید.. خداوند گفت: بولحسن میخواهی مردمان را از درون تو باخبر کنم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت: ای خداوند.. می خواهی من مردمان را آواز دهم و از مهر و کرامت بی حد تو آگاهشان کنم تا از فردا همه سر از عبادت تو بردارند؟
پاسخ آمد: ای بولحسن.. نی از تو نی از ما..
..
  




ساده لوحان اند
که فانوس ِ آبی را
از نسيم
می ترسانند

خون می سوزانم و
شعله می کشم

می مانم
..
  



Sunday, March 20

حکايتی ست ها
سال دارد نو می شود و من هنوز دوش نگرفته ام
دلم نمی خواهد خودم را از تو بشويم
سال دارد نو می شود و من آماده نيستم
همه چيز بی موقع است
برای من وقت ندارم
دوست داشتم سر صبر وارد سال جديد می شدم
سالی که بايد که بد نباشد
اما وقت نيست
عليزاده گوش می کنم و تو را بو می کشم روی پوست تنم
حالا خوب می دانی که چه قدر دچار توام
حالا ديگر خوب می دانی که به تو عاشق مانده ام
با تمام زخم ها و رفتن ها و نرفتن ها
با تمام دردها و ماندن ها و نماندن ها
زمان لازم است.. زمان
برای پوست انداختن
پوستی که سراسر آغشته ی توست

حالا که بعد از ديروز است ديگر خوب فهميده ای که دوست داشتن و عاشق ماندن در مرام من يعنی چه
حالا اما من هنوز هم عاشقم و هنوز هم آزرده ام و هنوز هم نمی دانم چگونه بايد ترکت کنم

می دانی
تو دست های مرا خوب می شناسی
تو دست مرا خوب می خوانی
و من ديگر دست ِ رو بازی می کنم

حالا ديگر خوب می دانی کافيست بيايم تا يخ هايم را آرام آرام آب کنی
آرام
آرام
زمان می برد
اما می دانی که آب می شود و تو حوصله می کنی
به اندازه ی تمام نا آرامی هام
اندازه ی تمام بی اعتمادی هام
حوصله می کنی تا دوباره گرم تو شوم
تا دوباره تخدير شوم در گرمای گردنت
و چشم هام را ببندم

من سُر می خورم و زمان می ايستد
تو در دست هايم رها می شوی و جايی ته ذهن من مغرور است از داشتن تو مرد بزرگ در دست های کوچکم
تو را لمس می کنم و از داشتن همه ی تو آرام می شوم
راضی می شوم
خوب می شوم
می دانی
هربار با تو بالغ می شوم و با هر بلوغ ، کودکانه سرخوش
حالا ديگر اين را خوب می دانی
نيامده بودم که بمانم
ماندم اما
به تمامی ماندم

می پرسی "چند بار عاشق شدی تا حالا؟"
سرم را برمی گردانم که "يک بار"
و آغوشت تنگ تر می شود
لبانت را جستجو می کنم
ياد گفته ی دوستی می افتم در باب کرامات ريش
آن هم ريشی انبوه
می خندم و با دندان پيدايشان می کنم

چيزی گره می خورد
قفل می شود
و شيره ای از جانی به جان ديگر می آميزد
تو از تو خالی می شوی و من از تو پر می شوم
من تو را درد می کشم و تو در من آرام می گيری
موج ها فرو می نشينند و رخوتی آرام سايه می پراکند
صورتت لای موهام پيدا نيست و نفست سنگين و يکنواخت گردنم را می نوازد
به خواب رفته ای
آسوده و مطمئن از داشتنم
من اما چشم هام باز است و به تفاوت رنگ پوست هامان نگاه می کنم و لبخند می زنم
از آن لبخندهای به پهنای صورت
حالا ديگر خوب می دانی که معتاد توام
معتاد به خواب رفتنت در کنارم
معتاد به سينه فشردن سرت
معتاد گم شدن در بازوانت
می خندی که "اگه دختر باشه اسمشو می ذاريم عقل پر
اگه پسر، مجنون"
و من لبخند می زنم به تمام جنونی که پس اين مجنون نهفته ست

تلو تلو می خوری
می خندم که "هاها، بابا قهرمان"
و می آيم سراغت
نگهم می داری که "قبول نيست
من تموم شدم، تو تازه سرحال شدی
شيطنت نکن دختر"
ها
"شيطنت نکن دختر"
می شناسم اين را
و می دانی که ..
نه
اين را ديگر هنوز نمی دانی

آرام دراز کشيده ايم
زمان نمی گذرد
زمان اين بار ايستاده است و من آرامم
آرام ِ آرام
لب هايت را پيدا می کنم
نمی بوسمت اما
می شناسی اين را ديگر
چشم هايم را می بندم و نفست را نفس می کشم
نجوا می کنی که " اين می تونه تا صبح همين جوری بمونه، نه؟"
" اووهوومم "
و تا ته دنيا هم می تواند همين جور که تو بخواهی بماند
تا ته دنيا
و تو اين را ديگر خوب می دانی
" آدما همين جوری می شه که تصميم می گيرن ازدواج کنن، نه؟
همين جوری که بخوان همه ش داشته باشنت
نه؟ "
" اووهوومم "
و چيزی سيال از من می گذرد
" بازم دلم می خواد بپرسم دوسم داری؟ "
" نوچ.. هيچم
يادت رفته که قهرمه انگارا "
و می فشاريم که " اگه اين قهره که قهر قهر تا روز قيامت "
و نمی دانی چيزی در درونم مچاله می شود
چنگ می زند
و به درد می آوردم

" دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را
خواب دیده ست
عقرب عاشق "


شنبه شب --- بيست و نهم اسفند ماه هزار و سی صد و هشتاد و سه
..
  




حکايتی ست ها
سال دارد نو می شود و من هنوز دوش نگرفته ام
دلم نمی خواهد خودم را از تو بشويم
سال دارد نو می شود و من آماده نيستم
همه چيز بی موقع است
برای من وقت ندارم
دوست داشتم سر صبر وارد سال جديد می شدم
سالی که بايد که بد نباشد
اما وقت نيست
عليزاده گوش می کنم و تو را بو می کشم روی پوست تنم
حالا خوب می دانی که چه قدر دچار توام
حالا ديگر خوب می دانی که به تو عاشق مانده ام
با تمام زخم ها و رفتن ها و نرفتن ها
با تمام دردها و ماندن ها و نماندن ها
زمان لازم است.. زمان
برای پوست انداختن
پوستی که سراسر آغشته ی توست

حالا که بعد از ديروز است ديگر خوب فهميده ای که دوست داشتن و عاشق ماندن در مرام من يعنی چه
حالا اما من هنوز هم عاشقم و هنوز هم آزرده ام و هنوز هم نمی دانم چگونه بايد ترکت کنم

می دانی
تو دست های مرا خوب می شناسی
تو دست مرا خوب می خوانی
و من ديگر دست ِ رو بازی می کنم

حالا ديگر خوب می دانی کافيست بيايم تا يخ هايم را آرام آرام آب کنی
آرام
آرام
زمان می برد
اما می دانی که آب می شود و تو حوصله می کنی
به اندازه ی تمام نا آرامی هام
اندازه ی تمام بی اعتمادی هام
حوصله می کنی تا دوباره گرم تو شوم
تا دوباره تخدير شوم در گرمای گردنت
و چشم هام را ببندم

من سُر می خورم و زمان می ايستد
تو در دست هايم رها می شوی و جايی ته ذهن من مغرور است از داشتن تو مرد بزرگ در دست های کوچکم
تو را لمس می کنم و از داشتن همه ی تو آرام می شوم
راضی می شوم
خوب می شوم
می دانی
هربار با تو بالغ می شوم و با هر بلوغ ، کودکانه سرخوش
حالا ديگر اين را خوب می دانی
نيامده بودم که بمانم
ماندم اما
به تمامی ماندم

می پرسی "چند بار عاشق شدی تا حالا؟"
سرم را برمی گردانم که "يک بار"
و آغوشت تنگ تر می شود
لبانت را جستجو می کنم
ياد گفته ی دوستی می افتم در باب کرامات ريش
آن هم ريشی انبوه
می خندم و با دندان پيدايشان می کنم

چيزی گره می خورد
قفل می شود
و شيره ای از جانی به جان ديگر می آميزد
تو از تو خالی می شوی و من از تو پر می شوم
من تو را درد می کشم و تو در من آرام می گيری
موج ها فرو می نشينند و رخوتی آرام سايه می پراکند
صورتت لای موهام پيدا نيست و نفست سنگين و يکنواخت گردنم را می نوازد
به خواب رفته ای
آسوده و مطمئن از داشتنم
من اما چشم هام باز است و به تفاوت رنگ پوست هامان نگاه می کنم و لبخند می زنم
از آن لبخندهای به پهنای صورت
حالا ديگر خوب می دانی که معتاد توام
معتاد به خواب رفتنت در کنارم
معتاد به سينه فشردن سرت
معتاد گم شدن در بازوانت
می خندی که "اگه دختر باشه اسمشو می ذاريم عقل پر
اگه پسر، مجنون"
و من لبخند می زنم به تمام جنونی که پس اين مجنون نهفته ست

تلو تلو می خوری
می خندم که "هاها، بابا قهرمان"
و می آيم سراغت
نگهم می داری که "قبول نيست
من تموم شدم، تو تازه سرحال شدی
شيطنت نکن دختر"
ها
"شيطنت نکن دختر"
می شناسم اين را
و می دانی که ..
نه
اين را ديگر هنوز نمی دانی

آرام دراز کشيده ايم
زمان نمی گذرد
زمان اين بار ايستاده است و من آرامم
آرام ِ آرام
لب هايت را پيدا می کنم
نمی بوسمت اما
می شناسی اين را ديگر
چشم هايم را می بندم و نفست را نفس می کشم
نجوا می کنی که " اين می تونه تا صبح همين جوری بمونه، نه؟"
" اووهوومم "
و تا ته دنيا هم می تواند همين جور که تو بخواهی بماند
تا ته دنيا
و تو اين را ديگر خوب می دانی
" آدما همين جوری می شه که تصميم می گيرن ازدواج کنن، نه؟
همين جوری که بخوان همه ش داشته باشنت
نه؟ "
" اووهوومم "
و چيزی سيال از من می گذرد
" بازم دلم می خواد بپرسم دوسم داری؟ "
" نوچ.. هيچم
يادت رفته که قهرمه انگارا "
و می فشاريم که " اگه اين قهره که قهر قهر تا روز قيامت "
و نمی دانی چيزی در درونم مچاله می شود
چنگ می زند
و به درد می آوردم

" دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را
خواب دیده ست
عقرب عاشق "




شنبه شب --- بيست و نهم اسفند ماه هزار و سی صد و هشتاد و سه
..
  




miracle happens
..
  




دوستم
کمی آن سو تر بايست
آن سوتَرَک

می دانی؟
دست و پا زدن فضا می خواهد آخر

رويت را هم برگردان
نگاهم نکن
می دانی که خوش ندارم مقابل چشمانت آرايش کنم
مقابل چشمانت عريان شوم

آن سو ترک بايست
چشمانت را ببند
ساعت را هم نگاه نکن

زمان می برد اين گونه پوست انداختنم

تمام که شد
صدايت می کنم
اگر هنوز آن جا باشی ..
..
  




خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت...
..
  




امسال ديگه حق نداره بد باشه
واقعن ِ واقعن حق نداره..
..
  




شوريده --- پريسا و گروه دستان
به تماشای آب های سپيد --- عليزاده ، گاسپاريان
فريدون --- آهای خوشگل عاشق!
..
  




..
  




سال بد تموم شد يعنی واقعن؟؟
..
  




افسانه ی کوتاه:
"می مانی"
.
..
  




..
  




تهران اين جوريو دوست می دارم
فرض کن: همت؟ يه ربع همه ش!
ونک؟ هشت دقيقه!
خيابون اصليه؟ اصلن بی ترافيک ِ بی ترافيک!
پشت چراغ قرمزا؟ فقط پنج شيش خط ماشين!

کاش مسافرا تصميم می گرفتن ديگه برنگردن خونه هاشون.
..
  



Saturday, March 19

آخرين روز از آخرين ماه ِ امسال رو يادم می مونه..
..
  





شما که حق قانون شخصی داشتن را برای کسی قائل نمی شوید. قضاوت های کوچکتان، کوچک و بی پایان. در بایگانی شما بماند. من صاحبشان نیستم.
..
  



Friday, March 18

دوست می داروم اينو!
..
  




..la vida de mío
..
  




دلتان قرص باشد ستاره های من
بقيه خدائيش سياره اند
!
..
  



Thursday, March 17

زنی هست که دلش درد می کند


زنی هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند.

زنی هست که برعکس است. با دوستانش غريبگی می کند و در غريبه ها به دنبال دوستانش می گردد. از نزديکانش دور است و با هر کسی که دور است نزديک می شود. به هر چيزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چيزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد. زنی هست که برای بهتر شناختن خودش هر کاری را تجربه می کند، و بعد از هر تجربه ی جديد خودش را کمتر و کمتر می شناسد. زنی هست که می خواهد از خودش فرار کند، ولی در خودش گم شده است و راه فراری نمی بيند.

زنی هست که صبحها هيچ کاری نمی کند و شبها به زندگی ادامه می دهد. زنی هست که اينجا نشسته است و فکرش آن سوی دنياست. زنی هست پر از آرزو که نا اميد شده است. زنی هست پر از زندگی که در انتظار مرگ نشسته است. زنی هست که خسته است، و هر روز بيشتر از ديروز فعاليت می کند.

زنی هست که حالش از هر چه دور و بر خودش جمع کرده است به هم می خورد. زنی هست که تنهاست و حالش خوب است، و از اينکه در تنهايی حالش خوب است حالش به هم می خورد. زنی هست که عاشقِ عاشق شدن است، و از عشق چيزی نمی داند.

زنی هست که ديگر زن نيست، چون می داند که زنانگی هم نسبی است، و او مردی در کنارش ندارد. زنی هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده است و هيچ دلخوشی ندارد. زنی هست... زنی هست... زنی هست.

زنی هست که در من است و از من نيست. زنی هست که از من بدش می آيد و من هم از او، و ما هر دو يکی هستيم. زنی هست که با من می جنگد و از جنگ بدش می آيد. زنی هست که تسليم نمی شود، و مرا تسليم خودش کرده است. زنی هست که همين است که هست، و هيچ کس نمی داند او واقعا کي است و کجاست و چه می خواهد، ولی همه می دانند که او دلش درد می کند.
..
  




يک عدد پست از شاهين قرض گرفتم.. بعد صاحبش شدم!
..
  



Wednesday, March 16

از تاريکی می ترسيدم و تو اين را خوب می دانستی..
..
  




I have written this song for my cousin Nazanin who had a break up with her Date recently as a sympathy until she upDate again!!
!And also this is to be sent to Emminem upon his request
!after 2 months u can watch it on MTV


Its spring time … New Year holiday
..U r calling the beauty centre
U have so much to pay
Pay for your hair pay for your nails pay to keep your relation
!The most irresistible yami part, an Oo La La EPILATION
(!and im sure I've messed up with the Dictation)
?Don't u forget something
!!U have no more a Mate
,so put this painful hard part aside
!till u find another Date


"خرمگس خاتون"
..
  




- دارم ترکت میکنم عزیزم.
- باشه.... راستی، مواظب خودت هم باش.
..
  



Tuesday, March 15

هوووممم
خوب گمونم می شه راحت تر هم با قضيه برخورد کرد!
مثلن اين جوری که خلاصه يه جايی هست که يه کوه داشته باشه ديگه، ها؟
کافيه آدم راه بيفته بره
خلاصه ش که به يه جايی می رسه که

ماهی سياه کوچولو گفت: شما زيادی فکر می کنيد
همه اش که نبايد فکر کرد
راه که بيفتيم، ترسمان به کلی می ريزد

اوهووم
راه که بيفتيم..


پ.ن. و ظاهرا هيچی هم قرار نيست از افتادنش جلوگيری کنه
راهه رو می گم.
..
  




اين سال هشتاد و سه هه ها، اصن تا لحظه ی آخر ِ آخر کم نمياره که!
بعدشم من از رو آتيش نپريدم که، آتيشه از رو من پريد.
عوضش اندازه ی هزار تا هفت ترقه و ديناميت و موشک پايه دار جيغ کشيدم.. هيشکيم نفهميد چی به چی شد!
..
  




..
  



Monday, March 14

دلت قرص باشد ماه من
اين جا همه ستاره اند..


" زاغارت "
..
  




کسی دل و دماغ منو نديده؟!
کلی پروژه ی رو هوا مونده دارم بابا!
..
  




يه چيزی مثل يه بغض..
..
  



Sunday, March 13

خوب واقعيتش اينه که نوچ، من نمی تونم بدون عشق زندگی کنم، نو وی..
اما حالا ديگه بايد يه خورده سعی کنم بين عشق و دوست داشتن تميز قائل شم. واقعيت تر از اون اينه که خوب می دونی چقدر دوستت دارم، اما حالا ديگه نمی تونم اسم اين حسمو عشق بذارم. راستش حالا گمونم بيشتر از اون که عاشقت باشم، آلوده ی توام. زندگيم پره از جای پای تو، ردی که به اين سادگی ها نمی شه پاکشون کرد. بی شک يه عالمه سال زيادتر لازمه تا آدم بتونه ساليان عاشقی ش رو جزو خاطره ها حساب کنه. و من تو اين دوره ی جديد، هنوز يه نوآموز محسوب می شم. اما حواسم هست که جايی چيزی داره می خشکه. چيزی که من و تو نکاشتيمش، خودرو بود، بی نياز از مراقبت های گلخونه ای پا گرفت و جوونه زد و ريشه دووند.. خوب اما حالا شروع کرده از ريشه خشکيدن.. گريزی هم نيست.. شايد بشه برای مدتی با داربست نگهش داشت، اما حالا گيرم اين توفان نه، توفان بعدی که بالاخره ميندازتش که، ها؟

ياد حرفای ديشبت ميفتم.. حرفای اين شبهات.. و نمی تونم بی زهرخندی که ناخوداگاه دچارم می کنه بهشون فکر کنم.. تا همين پيش ترها حاضر بودم تمام داشته هامو به تو بدم.. فقط به تو.. دادم هم.. اما نخواستی شون.. خوب دلايلت رو هم می دونم، اما بهشون کاری ندارم، برام مهم نيستن.. اون چيزی که تو ذهن من باقی خواهد موند اينه که نخواستی.. آره، دقيقن از همون جاهاييه که ديگه هيچ عقل و منطقی به کارم نمياد.. مثل يه بچه که آب نبات چوبی شو وسط کار ازش گرفته باشن، چشمامو می بندم و لج می کنم و پا به زمين می کوبم.. حالا اين که از اساس اون آب نبات چوبيه مسموم بوده يا برام خوب نبوده يا هر چيز ديگه، عجالتن به دردم نمی خوره.. شبش هم ممکنه لج کنم و بگم شام نمی خورم.. خوب بازم دودش تو چشم خودم می ره، می دونم.. اما هيچ کدوم از اين دلايل نمی تونن تصوير اون لحظه ی گرفتن آب نبات رو برام موجه کنن.. خوب؟
بعد می دونی تو ناخوداگاهم، دقيقن توی ناخوداگاهم چه اتفاقی ميفته؟
يه لحظه هايی پيش ميان که کاملن آگاهانه و آپشنال ميام يه چيزايی رو جدا می کنم و می ذارم کنار، که ديگه به اشتراک نذارمشون.. که نگهشون دارم برای خودم.. نه که بخوام لج کنم، نه.. ولی واقعن می بينم که ديگه دلم نمی خواد .. بعد واسه همين می شه که غريبی می کنم باهات.. ساکت می شم.. خسته می شم.. چون ديگه من ِ طبيعی م نيستم.. يه منيم که انگار همه ش تو ذهنش داره نبش قبر می کنه..
اين حسيه که اصلن دوست نمی دارمش.. اما هست..
..
  




خوب چون که
I ran out of my faith

×××××

دلم يه دوست ِ بزرگ می خواد که من مامانش نشم ديگه
يه دوست ِ بزرگ ِ کار نَدار که وقتايی که هيشکی وقت نداره اون وقت داشته باشه
يه دوست بزرگ ِ کار ندار ِ زبان دان که برا هر جمله ای نياز به زيرنويس نداشته باشه
اصلن يکی که زبونمو بلد باشه
ترجيحن خوش غذا هم باشه!

×××××

می دونی چرا می تونی خيلی راحت ازم بپرسی که " دوسَم داری؟ "
چون از جواب من مطمئنی
چون حتا اگه يه روزم بهت بگم ازت متنفرم بازم شک نداری که دارم دروغ می گم
..
بعد حالا می دونی چرا ديگه دوس ندارم بهم بگی " دوسِت دارم " ؟
..
  




ديره ديگه اما..
..
  



Thursday, March 10



Waiting For The Miracle


Baby, I've been waiting
I've been waiting night and day
I didn't see the time
I waited half my life away
There were lots of invitations
and I know you sent me some
but I was waiting
for the miracle, for the miracle to come
***
I know you really loved me
but, you see, my hands were tied
I know it must have hurt you
it must have hurt your pride
to have to stand beneath my window
with your bugle and your drum
and me I'm up there waiting
for the miracle, for the miracle to come

***
Ah I don't believe you'd like it
You wouldn't like it here
There ain't no entertainment
and the judgments are severe

The Maestro says it's Mozart
but it sounds like bubble gum
when you're waiting
for the miracle, for the miracle to come
***
Waiting for the miracle
There's nothing left to do
I haven't been this happy
since the end of World War II
Nothing left to do
when you know that you've been taken
Nothing left to do
when you're begging for a crumb

Nothing left to do
when you've got to go on waiting
waiting for the miracle to come

***
I dreamed about you, baby
It was just the other night
Most of you was naked
Ah but some of you was light
The sands of time were falling
from your fingers and your thumb
and you were waiting
for the miracle, for the miracle to come
***
Ah baby, let's get married
we've been alone too long
Let's be alone together
Let's see if we're that strong
Yeah let's do something crazy
something absolutely wrong
while we're waiting
for the miracle, for the miracle to come

***
Nothing left to do
When you've fallen on the highway
and you're lying in the rain
and they ask you how you're doing
of course you'll say you can't complain
If you're squeezed for information
that's when you've got to play it dumb
You just say you're out there waiting
.for the miracle, for the miracle to come

..
  




هه..
...
آره خوب.. لعنت به اين وبلاگ و حماقت هاش
حيف..
..
  




..
  




يه وقتايی..
حالا يه وقتايی که نه، اين روزا همه ش دارم آرزو می کنم کاش اين بازيه واقعی نباشه.. کاش يکی بياد بهم بگه همه ش سر کاری بوده.. کاش من تو اين قصه نقش سوم شخصو داشتم.. کاش می تونستم بی طرفانه قضايا رو تجزيه تحليل کنم.. کاش می شد به يکی بگمشون و مطمئن باشم راه درستو جلو پام می ذاره .. و هزار تا کاش لعنتی ديگه..
اما واقعيت اينه که بازی خيلی جديه.. جدی تر از اون که بتونم مثل دو سال گذشته چشمامو ببندم و ايگنورش کنم.. واقعيت اينه که بازی جديه و منم سوم شخص نيستم..
از همين الان از روبروشدن با اون لحظه ی لعنتی بدم مياد.
..
  



Tuesday, March 8

وقتی نور افکنت را از روی مرد موردعلاقه ات بر می داری - شرمنده ام آقای کوندرا - مردهای دیگر پر رنگ نمی شوند، اتاق کاملا تاریک می شود.
اگر چه شما حرف های خوب زیاد بلدید و آدم را سیخ می زنید تا بیشتر از یک بار در سال فکر کند و اگر چه شما جنس خودتان را خوب می شناسید و خوب هم تعریفش می کنید و اگر چه شما بر خلاف 99/99 درصد از روشنفکران حوالی کافه شوکا، غیر از خوب حرف زدن حرفی هم برای گفتن دارید و اگر چه... سر و تهش راهم که بیاورم این یک قلم قاعده و اصل شما می لنگد!

my own's room

×××××

اين حس را دوست دارم.. خاموش کردن شعله ی کبريت را با بازدم ِ پس از گيراندن ِ سيگار..
آشناست..
شانس داشتن دود سيگار را با خاموش کردن آن ديگری برای مدتی به دست می آوری.. می دانی اما بار ديگر که هوس گيراندن ِ سيگار کنی، محتاج شعله ای ديگری..

×××××

من تو را دوست می دارم
تو ديگری را
و ديگری مرا..

×××××

چيزی لايق پرستش
چيزی لايق ايمان آوردن و مؤمن بودن و مؤمن ماندن

جای خالی ِ بزرگی ست
بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ

×××××

ناخونامو تيز کرده م
تيز ِ تيز
دارم رو تصويره خراش ميندازم
..
..
  



Monday, March 7

آدمک قصه ی ما از وايستادن خسته شده، اما از اون طرفم جايی برای نشستن نداره.. چيکار کنه حالا طفلکی؟

دِ، همون آدمکه ديگه.. همون که می خواست اون قد بزرگ شه تا دستش به ابرا برسه.. اما نرسيد که!
نه که بزرگ نشده باشه ها، نه.. بزرگم شد.. اما عوض اين که قد بکشه، هی کوتاه ترم شد.. آخه نه که کمرش خم می شد هی، خم تر و خم تر، بعد قدش هی آب می رفت ديگه.. تا آخرشم دستش به ابرا نرسيد.. تا آخرشم پشت پنجره ش جا موند.. تازه آخرشم همه که رفتن، هيشکی يادش نيومد که لااقل سرشو برگردونه و برا آدمک جا مونده ی قصه ی ما دست تکون بده که.. بعد اين جوريا شد که آدمکه اون قد پشت پنجره ش جا موند و جا موند تا آقتاب همه ی رنگاشو برد.. شد کم رنگ ِ کم رنگ..
حالا لابد می پرسی مگه کس و کار نداشت اين آدمکه؟ دوستی، آشنايی، کسی که بياد پهلوش، بياد بهش سر بزنه؟
خوب راستش قضيه يه نمه پيچيده س.. يعنی نمی دونم چه جوری توضيحش بدم!

والا اين جورياست که هميشه اولش اين آدمکه يه عالمه دوست داشت.. يه عالمه دوستای دوست داشتنی که خيلی دوسشون داشت.. بعد اما اين دوستاش يه خاصيت مشترک داشتن.. دوست داشتن نزديک که ميان، آدمکه دستاشو ببخشه بهشون.. اما نه که دستای آدمک قصه ی ما از خيلی وقت پيشا بسته بود، خوب؟ اون وقت هيچی نداشت بده ديگه.. دستاش خالی بود، بسته بود، سرد بود.. بعد واسه همين اون دوستا هم کم کم حوصله شون سر می رفت.. می ديدن هيچی نمی تونن داشته باشن.. بعد واسه همين تصميم می گرفتن برن.. برن يه جا که دست خالی نمونن.. برن يه جا که يه عالمه گرمی دستاشونو پر کنه.. اين شد که يکی يکی رفتن.. حالا يکی زود، يکی دير.. اما راستش همه شون رفتن.. بعد همين جوريا شد که آدمک قصه ی ما هميشه تنها موند.. نه که دوست نداشته باشه ها، نه، دوست داشت.. اما می دونست نيومده ن که بمونن، اومده ن که برن.. بعد نه که دستای آدمکه بسته بود، عوضش برق زندگی رو که تو چشماش بود بهشون بخشيد، به تک تکشون.. بعد کم کم ديگه چشماش کم سو شد، چيز زيادی واسه خودش نموند.. بعدترا اون وقت نه که ديگه دور و برشو تار می ديد، بعد اون تصوير تاره ديگه خوبش نمی کرد، ديگه سرپا نگرش نمی داشت، واسه همين يه روز تصميم گرفت چشماشو ببنده و اصن ِ اصن ديگه هيچی نبينه.. برگرده تو روياهاش.. برگرده اون جايی که دستش به ابرا می رسيد.. اون جايی که روی شادی های کوچيک زندگی غلت می زد.. اون جا که طعم زندگی رو واسه خودش خلق می کرد..
...

...

اممم.. ديدی اين دستگاه ها رو، حالا دستگاه که نه، جلوی بعضی از مرکز خريدها يا دپارتمان استورها يه جونورايی می ذارن که اصولن هم يا خرن، يا الاغن، يا گاو، خوب؟ از اونا که کلی خوش آب و رنگن، بعد هميشه هم هستن، تو هم هر وقت دلت خواست سوارشون شی کافيه يه سکه بندازی توشون و اونا هم اندازه ی سکه ت بهت سواری می دن، بعدنم که سکه ت اکسپاير شد يا ديگه حوصله نداشتی تو رو به خير و اونا رو به سلامت؛ ديديشون ديگه، نه؟
خوب راستش من جديدنا مدل آدمشم ديده م..

...

بعد ديدی يه وقتايی که يکيو بيش تر از گنجايشت دوست داری، بيشتر از مقرراتت، بعد بيش تر از ظرفيتت هم دلت براش تنگ شده، خوب؟
بعدنش در اثر همين موارد بالا چه رفتارهای عجيب و غير منتظره ای بروز می دی، ديدی؟
من اينم ديده م جديدنا!
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017