Desire Knows No Bounds




Saturday, January 3, 2004

يه شب تيله ای





خوب درسته که برفش پنبه ای بود و خوشگل بود و همه ی اينا ، اما چه فايده ؟ همه ی آژانس های دنيا رو با خودش برده بود ! نتيجه اين که ساعت هفت قرار داشتم و تا يه ربع به هشت هنوز آژانسی پيدا نشده بود که ماشين داشته باشه ! نزديک بود مامانم کم کم دلش به حالم بسوزه که زنگ زدن و يه آقای آژانسی با يک صدای بهشتی گفت : شما ماشين می خواستين ؟ .. خدا می دونه از کدوم هزار تا تلفنی که زده بودم پيدام کرده بود .. اما خوب همه ی بديش همين بود ، بعدش پشت سرهم خوب ترين اتفاق های دنيا افتاد .. از رسيدن من به گاندی ظرف هفت دقيقه و دعوا نشدن توسط يه پاييزی ِ در کمال تعجب خوش اخلاق گرفته تا خوردن سوشی و ميسو شيروی تووپ و کلی چيزای ديگه .. از عجايب روزگار اين بود که بعد از مدت ها هيشکی برای برگشتن به خونه عجله نداشت .. هيشکی بعد از ساعت دوازده کدوحلوايی نمی شد .. و مثل هميشه هيشکی دوست نداشت برگرده خونه .. تازه خانوم کاکتوس هم سنگ تموم گذاشت و همه ی سروصداهامون رو در نهايت خوش اخلاقی تحمل کرد ، همه ی کيک شکلاتی ش رو برامون آورد و کم مونده بود اونم مثل بقيه به من تيکه بندازه ! .. داشتم فکر می کردم خدائيش اين تيکه خوردن ديگه برای من عادت شده از اساس .. قدرمو نمی دونين که ! پس فردا که نبودم و ديگه نه کسی بود که اراجيف بگه و نه کسی بود که بهش گير بدين ، دچار افسردگی ِ مزمن می شين شديــــــد ! ( خدايم رحمت کناد ! ) .. اتوبان گردی برفانه-شبانه ی نيمه شب هم که جای خود .. از اون شبای تووپ پرآرامش که آدم دلش نمی خواد به تهش برسه .. جای مارگارت تاچر هم خالی بود هزارتا ..





خوشی های زندگی به همين سادگيه .. و برای همين لحظات ساده چقدر بايد تلاش کنيم .. چقدر همه چی رو ازمون دريغ می کنن .. وقتی اون دو جفت چشم عاشق رو می ديدم و اون نگاه مراقب و اون لبخند مضطرب رو ، دلم می خواست به خدا بگم : آخه چی می شد قطعه های اين پازل رو اين همه پرت و پلا نمی کردی ؟ چی می شد يه نگاهی به ته دل آدما مينداختی و آرزوهاشون رو قبل از اين که خيلی دير بشه برآورده می کردی ؟ چی می شد يه بابانوئل می شدی يا عصای جادويی فرشته ی مهربون ، و تو يه شب برفی ِ قشنگ ، روياهامون رو برآورده می کردی ؟ .. چی می شد به جای اين که بچه های بزرگو شده رو به مامان باباهاشون ببخشی ، می بخشيدی به اونايی که از ته دل دوسشون دارن ؟ .. دلم می خواست تو اون لحظات کوتاه و قاطی اون نگاه خيس ِ نگران ، بهش بگم : " خدايا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من " *


Comments: Post a Comment