Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 28, 2004

Be the Miracle*





سيم کارت بيچاره ناغافل صبح چند روز پيش مرد .. يا شايدم خودکشی کرد ، کسی چه می دونه .. هر چی که بود ، فقدانش کاملا موثر واقع افتاد ! .. در واقع می تونم بگم کاملا دچار حس cast away زدگی (!) شدم که از قضا همچين بد هم نبود .. يادم افتاد قبلنا از آدمايی که موبايل دار نمی شدن چقدر خوشم ميومد .. يه جورايی دوباره آدم برمی گرده به دوران آرامش و بی خبری ماقبل تاريخ .. کافيه کمی اراده ، کارلوس کاستاندا ، فيلم های خاک گرفته ی يک قرن پيش و باقی مخلفات رو هم قاطيش کنی و يواش يواش برگردی به همون دوران از دست رفته !





**********



يادته .. قرار بود تمرينامو شروع کنم .. گفتی اولين تمرين ، سخت ترينشه .. اگه از عهده ش بر بيای ، بقيه ش ديگه به صورت طبيعی در درونت جاری می شه .. اون موقع سخت برام معنی نداشت ، قبول کردم .. گفتی : برای قدم اول ، از من استفاده نکن .. جملات و کلامت رو از من خالی کن .. هر وقت موفق شدی که من رو به زبون نياری ، بيا برای درس دوم ..

و من ، بعد از هزار روز هنوز پر از منم .. تمام گفتار و رفتارم پره از من .. می دونم چی باعث تشديدش شد ، خوب می دونم .. برای فراموشی حال ، به جايی فرار کردم که ذره ذره تخريبم کرد .. و حالا که خيلی از بی راهه ها رو رفته م ، خيلی از مرزها رو شکسته م ، و ميوه ی ممنوعه رو بارها و بارها مزه مزه کردم ، به اين جا رسيدم که هيچ کدوم اون لذت پايدار رو بهم نمی دن .. اون آرامش اساطيری رو .. اون آرامش ته دنيا رو ..

حالا ديگه چيز جديدی برای تجربه نمونده ، چيز جذابی که بخوام به خاطرش مرز نوردی کنم ، چيزی که ارزش نفی زندگی روزمره رو داشته باشه ..

حالا دلم فقط همون آرامش عميق رو می خواد .. چيزی که از درون بجوشه و ذوبم کنه .. که بتونم به بقيه ببخشم بی اون که تموم بشم .. فرصت زيادی هم نمونده .. يک سال و اندی ، ها ؟ ..

مهم نيست که تا کجا بتونم موفق بشم .. حداقلش اينه که تلاش می کنم فضا رو آماده کنم ، انتهاش مهم نيست .. يادم هست که : معجزه برای قلبی اتفاق می افتد که آرام و خاموش آن را پذيرا شود .. بايد خودم رو دچار آرامش کنم .. آروم آروم ..





**********



خلاصه اين که عجالتا در دوران پارينه سنگی به سر می بريم .. پيش به سوی اصالت و معصوميت از دست رفته !! .. حالا يا حوصله مون سر می ره و دست از پا دراز تر دوباره مدرنيته می شيم ، يا که اراده ی آهنينمون محک خورده می شه و سر بلندانه رفته می شيم پی کارمون !!





* از فيلم Bruce Almighty ( هر چند از جيم کری خوشم نمياد ، اما اين از اون فيلمای با نمکيه که به يه بار ديدنش می ارزه و همچين هم خالی از فايده نيست .)





پ.ن: وقتی فيلم رو امروز صبح ديدم ، به سبک جيم کری يه خواهش از ته دل کردم .. و شب ، درست چند دقيقه بعد از پست اين مطلب ، به طرز عجيبی خواهشم برآورده شد .. بعد از يه قرن انتظار ..



Comments: Post a Comment