Desire Knows No Bounds




Saturday, January 31, 2004

... به جست و جويت برخاستن

زيستن در آب است و

دوام تشنگی .





تو

معنای آبی ،

مفهوم عطش . *






برايت می نويسم .. همين روزها .. و تنها راز ناگفته ام را با تو قسمت می کنم ..

می نويسم .. همه ی اين سال ها را .. بی سفيدی ، بی نقطه چين .. چه بمانی .. چه نمانی ..

می ترسيدم .. تمام آن روزها را می ترسيدم .. اين بار اما خواستی که بارم را با تو قسمت کنم .. برايت می نويسم ، همان جور که گفتی ، همان جور که خواستی .. هر چه بادا باد ..





* عاشقانه ها -- مسعود گيتی
..
  



Thursday, January 29, 2004

آگهی





تو نيکی می کن و در دجله انداز ..

عوضش می تونی دو ساعت بی وقفه بخندی و يه موکا با کيک شکلاتی هم جايزه بگيری !

اونم تازه با شرکت آر - جی و دوستان !

بچه م پف چشماش خوابيد ، اما در عوض فکش درد گرفت بس که خنديد !





×××××





کسی يه کلاس يا موسسه ی خوب برای دوره ی طراحی داخلی ساختمان سراغ نداره ؟





×××××





يک سری بليط نه تايی فيلم های ايرانی بخش مسابقه ی سينمای ايران ، سانس 1 تا 3 سينما فلسطين موجوده ، قابل توجه علاقمندان بی بليت !





×××××





ها راستی ، فيلم One Hour Photo رو هم ببينين اگه نديدين .

اگه هم جايی سراغ ندارين که ازش اين DVD ها رو بگيرين ، بگين تا بهتون معرفی کنم ، با تحويل رايگان در محل !!





×××××





در ضمن از کرامات جديد مملکت گل و بلبل اين که امروز خانوم های مجرد رو بدون دوست پسر به رستوران جام جم راه نمی دادن ، همين طور آقايون بی دوست دختر رو !!! آقاهه ی دربون می گفت بايد حتما همراه از جنس مخالف داشته باشين !
..
  



Wednesday, January 28, 2004

Nuits Blanches





still in love.jpgهی هی هی ..

می دانستم حواست هست .. خوب می دانستم

گفته بودم مؤمنم ، نگفته بودم ؟

روزهای سختی بود

اما

پوزخند رهگذرانی که به تمسخر ، سودايی و خيال پرستم می خواندند

لحظه ای

حتا لحظه ای

ايمانم را دست خوش ترديد نکرد





و حالا

می دانم بی هوده در کلام ما - کلام من و تو -

معنا ندارد .

صدايت

هنوز عاشقانه ترين هاست

و فردای انتظار

زودتر از هميشه در راه است

زودتر از هميشه .





در تنهايی قد می کشم

رو به نور

آن جا که تو هستی .

...

برازنده ات که شدم

به پايت سبز می شوم

و با تو

عاشقانه می رويم .

..
  




Be the Miracle*





سيم کارت بيچاره ناغافل صبح چند روز پيش مرد .. يا شايدم خودکشی کرد ، کسی چه می دونه .. هر چی که بود ، فقدانش کاملا موثر واقع افتاد ! .. در واقع می تونم بگم کاملا دچار حس cast away زدگی (!) شدم که از قضا همچين بد هم نبود .. يادم افتاد قبلنا از آدمايی که موبايل دار نمی شدن چقدر خوشم ميومد .. يه جورايی دوباره آدم برمی گرده به دوران آرامش و بی خبری ماقبل تاريخ .. کافيه کمی اراده ، کارلوس کاستاندا ، فيلم های خاک گرفته ی يک قرن پيش و باقی مخلفات رو هم قاطيش کنی و يواش يواش برگردی به همون دوران از دست رفته !





**********



يادته .. قرار بود تمرينامو شروع کنم .. گفتی اولين تمرين ، سخت ترينشه .. اگه از عهده ش بر بيای ، بقيه ش ديگه به صورت طبيعی در درونت جاری می شه .. اون موقع سخت برام معنی نداشت ، قبول کردم .. گفتی : برای قدم اول ، از من استفاده نکن .. جملات و کلامت رو از من خالی کن .. هر وقت موفق شدی که من رو به زبون نياری ، بيا برای درس دوم ..

و من ، بعد از هزار روز هنوز پر از منم .. تمام گفتار و رفتارم پره از من .. می دونم چی باعث تشديدش شد ، خوب می دونم .. برای فراموشی حال ، به جايی فرار کردم که ذره ذره تخريبم کرد .. و حالا که خيلی از بی راهه ها رو رفته م ، خيلی از مرزها رو شکسته م ، و ميوه ی ممنوعه رو بارها و بارها مزه مزه کردم ، به اين جا رسيدم که هيچ کدوم اون لذت پايدار رو بهم نمی دن .. اون آرامش اساطيری رو .. اون آرامش ته دنيا رو ..

حالا ديگه چيز جديدی برای تجربه نمونده ، چيز جذابی که بخوام به خاطرش مرز نوردی کنم ، چيزی که ارزش نفی زندگی روزمره رو داشته باشه ..

حالا دلم فقط همون آرامش عميق رو می خواد .. چيزی که از درون بجوشه و ذوبم کنه .. که بتونم به بقيه ببخشم بی اون که تموم بشم .. فرصت زيادی هم نمونده .. يک سال و اندی ، ها ؟ ..

مهم نيست که تا کجا بتونم موفق بشم .. حداقلش اينه که تلاش می کنم فضا رو آماده کنم ، انتهاش مهم نيست .. يادم هست که : معجزه برای قلبی اتفاق می افتد که آرام و خاموش آن را پذيرا شود .. بايد خودم رو دچار آرامش کنم .. آروم آروم ..





**********



خلاصه اين که عجالتا در دوران پارينه سنگی به سر می بريم .. پيش به سوی اصالت و معصوميت از دست رفته !! .. حالا يا حوصله مون سر می ره و دست از پا دراز تر دوباره مدرنيته می شيم ، يا که اراده ی آهنينمون محک خورده می شه و سر بلندانه رفته می شيم پی کارمون !!





* از فيلم Bruce Almighty ( هر چند از جيم کری خوشم نمياد ، اما اين از اون فيلمای با نمکيه که به يه بار ديدنش می ارزه و همچين هم خالی از فايده نيست .)





پ.ن: وقتی فيلم رو امروز صبح ديدم ، به سبک جيم کری يه خواهش از ته دل کردم .. و شب ، درست چند دقيقه بعد از پست اين مطلب ، به طرز عجيبی خواهشم برآورده شد .. بعد از يه قرن انتظار ..

..
  



Tuesday, January 27, 2004

به من گفت : دختر لغات فداكاري و گذشت در فرهنگ لغات ندارند چرا كه وجود ندارند . فداكاري اما خوب نيست . خودخواهانه است . تو خودت را فدا مي كني و در مقابل متوقعي . گذشت متعالي تر است . از خودت مي گذري ، بي توقع ،‌ بي خواهش . چون خودت مي خواهي . چون خودت انتخاب كرده اي . چون عاشقي .

----------------------------------------------------------

مي خواهم به خاطر تو از خودم بگذرم . مي گذاري ؟؟





از آرشيو يه جور ديگه --- تلخون

..
  



Monday, January 26, 2004

tiny things





هی رفيق

می دانی .. زندگی همين هاست .. به سادگی قدم زدن در هوای ابری ( حالا گيرم در قصری خيالی! ) ، گپی نه چندان جدی ، و گاهی هم قهقهه ای از ته دل .. بی دغدغه ی بود و بايد و باقی قضايا .. چکار دارم به ذائقه ی ديگران و قصه های در و دروازه .. همين که گاه و بی گاه نفسی تازه کنيم در هوای دود گرفته ی شهر - دَمی سبک و پر لبخند - ما را بس ..

همين ها را می گفتم که يادش به خير .. به همين سادگی !



..
  



Saturday, January 24, 2004

بالاخره به سلامتی و ميمنت بساط اين تولدهای دوره ای متولدين ماه دی برچيده شد به گمونم ! ( يعنی اميدوارم! ) نصف جماعت وبلاگی تو دی به دنيا اومدن انگار .. خلاصه که ديشب حسن ختامش بود و اين آقا هم کلی فسفر سوزونده بود تا تلافی آفتابه ش رو در بياره ! از يه جعبه خرمالو و کنسرو سيرابی شيردون و تيغ ژيلت و نوار آهنگران گرفته تا قليون و پاکوتاه و * قرمز گلدار و قرص های روزانه ! .. همه ی اينا به کنار ، قيافه ی اون فيله کباب مخصوصش منو کشته بود ! خلاصه که خانوم ها : غزل و نازنين ، و آقايون : نيما ، سامان ، رضا ، مانی ، حبيب ، جين جين ، نويد ، رها .. خوش گذشته شد بسی .





پ.ن : شانس آورديم فروش الکل گندم ممنوع شده و الکل خرما هنوز تست نشده !

پ.ن.2 : لطفا در مقابل زيتون پرورده کمی خودتون رو کنترل کنيد !!

پ.ن.3 : همون جور که sms برای چت کردن و کيلو کيلو تايپ کردن نيست ، دوربين ديجيتالی هم برای عکس برداری لاينقطع و کيلو کيلو عکس گرفتن نيست !!!

پ.ن.4 : غزل جان ، مراتب هم دردی من رو صميمانه بپذير . D:
..
  



Friday, January 23, 2004

Seabiscuit





.....

? He lied to us. You want a jockey who lies to us -

? What do u mean +

. He can't see, he is blind in one eye -

. hmm .. It's fine +

!? It's fine -

.yeah, it's fine.You don't throw a whole life away, just 'cause it's banged up a little bit +







اولش فکر می کردم از اون فيلمای مسابقه ای ِ خسته کننده ست .. اما بر خلاف تصورم لحظه های قشنگی داشت ، اون قدر که يادم رفت چه عصر جمعه ی تک و تنها و دل گيريه !





..
  



Thursday, January 22, 2004

دوصد گفته چون نيم کردار ..





مهربان ؟

مهربان آن ست

که گامش را موازی برمی دارد

برای پر کردن صدای سکوت

همراه کسی که

در کار رفتن است ..





گمان می کنم يادت مانده باشد هنوز ، نمانده ؟



..
  



Wednesday, January 21, 2004

می خواستم بگويم ..





می خواستم بگويم دوستت دارم

که آن ها آمدند

مثل سکسکه ای

در ميان يک آواز .





عليرضا حسينی---عاشقانه ها



..
  



Monday, January 19, 2004

!tranquilo¡





معرکه گرفته ای بانو

سيبی پوست بکَن ...



..
  



Sunday, January 18, 2004

غير منتظره





birthday.jpgراستش امسال فکر می کردم تولدم يه جوريه .. يعنی اصلا دوستش نداشتم .. کلی دلم می خواست که زودتر ازش رد شم و خلاص .. اما بر خلاف تصورم ، يه جور غير قابل انتظاری بهم خوش گذشت .. هر چند که جورش با سال های قبل از اساس متفاوت بود .. از همون تولد خانوادگی - که سه ساعت تمام فقط می خنديديم و مامان بزرگ شيطونی های زمان جوونيش رو تعريف می کرد - گرفته تا جمع شدن تيله ای و گردهمايی فرهيختگانی همراه با کيک شکلات و باقی قضايا ، هر کدوم در نوع خودش کلی چسبيد .. و جدا از اون ، اتقاق ها و هدايا هم به شدت غافلگير کننده بودن ، به شــــــــــــــــدت !





خيلی خوبه يه وقتايی که اصلا انتظارش رو نداری و کاملا داون هستی ، يه عالمه اتفاق کوچيک کوچيک بيفته که يادت بندازه دنيا هميشه هم رو دنده ی چپ نمی چرخه .. و يادت بندازه علی رغم همه ی بد اخلاقی هات ، ادا و اطوارات ، عصبانيت های گاه و بی گاهت ، خودخواهی هات و هزار تا عيب و ايراد ديگه ، هنوز اون قدر دوستای خوب و با ارزش کنارت هستن که از بدترين سال زندگيت برات يه خاطره ی دل چسب بسازن .. يه خاطره ی دل چسب و طولانی ..





خلاصه همه ی اينا يعنی اين که .. دوســــــــــــــــتتون دارم هــــــــــــــــزار تا .





...

Fly, fly do not fear

Don't waste a breath, don't shed a tear

Your heart is pure, your soul is free

Be on your way, don't wait for me

Above the universe you'll climb

On beyond the hands of time

The moon will rise, the sun will set

But I won't forget

...

Go now, find the light






..
  



Saturday, January 17, 2004

۲۸





مرا ياد

تو را فراموش ..



..
  



Thursday, January 15, 2004

يلدا





شب شراب

بيرزد ؟

نيرزد ؟

به بامداد خمار ...






خوب بود .. خوب و طولانی و آروم ..

دلم می خواست همون جور باقی می موند .. همون جور آروم و بی تلاقی .. بی تلاقی با خاطرات خاک گرفته ی ديروزها .. مثل اول ها ..

اما انگار فرمول بازی هميشه يه جوره .. اولين بار بود که اينو می فهميدم .. اولين بار بود که به اين برهنگی همون حس ها رو تجربه می کردم .. همون لحن رو .. همون کلام رو .. و اين بد بود .. دونستن اين که بازی هميشه يه جوره و تنها زمانی اين رو می فهمی که يک بازی رو با افراد مختلف تجربه کنی .. خوب در تمام اين سال ها ، اولين بار بود که اين رو از نزديک تجربه می کردم .. يه تجربه ی درونی .. با گوشت و پوست ..

همه چی آروم بود تا زمانی که دوباره همون لحن و همون کلام ، تو گوشم پيچيد .. اونم درست مطابق فرمول .. همون وقت بود که ديگه ساکت شدم .. نمی دونم چرا تا قبلش فکر می کردم هر کسی بازی خودش رو داره .. نمی دونم اصلا چرا بايد تمام اين حس احمقانه يه هو تو ذهنم تداعی می شد .. اما ذهن رو که نمی شه فرمت کرد ، می شه ؟ ..

می دونی .. تقصير تو نيست ، تقصير فرايند تصوير سازی مغز منه که اون قدر تصاوير رو شفاف بازسازی می کنه .. می دونی .. تقصير منه که انتظار متفاوتی داشتم .. شايد برای من هم خوب شد ، که تا اين جا بيام و ببينم ، که بيام و تجربه کنم ..

حتا الان هم نمی تونم بگم خوبه يا بد .. ديدی که ، سکوت هم بالاخره تموم می شه .. تموم هم شد .. اما اون حسی که باقی مونده هنوز اون قدر پررنگ و عميقه که نمی تونم احساسم رو بی طرفانه قضاوت کنم ..

تو هم به اشتباه افتادی .. حق هم داری .. اما اون حس از جنسی نبود که تو فکر می کردی .. می خوام بگم تقدسی توش نبود ..

می دونی .. بين دم رو غنيمت دونستن و از لحظه ها لذت بردن ، با صدای دل رو گوش دادن يه تفاوت ظريف هست .. زمانی که کاری رو کارپه ديم وار انجام می دی ، لذتی رو که در همون لحظه جاريه تجربه می کنی ، فارغ از اين که اصالت اون لذت تا کجاست .. مثل بوسيدن می مونه .. يه بوسه ی دل چسب به هر حال لذت بخشه . اما بين بوسه ی عاشقانه ( بوسه ای که بار ِ عشقی پخته رو به همراه داره و خودش کلامی عاشقانه محسوب می شه ) با بوسه ای که صرفا از روی لذته ، تفاوت زياديه .. نمی خوام منکر لذت دومی بشم ، اما به هر حال اصالت اولی رو هم نمی شه ناديده گرفت .. خوب جنس آدم ها هم فرق می کنه .. منم گاهی وقتا جلوی خودم نقش بازی می کنم ؛ اما يه جاهايی ديگه نمی شه .. ديشب يه نمونه ش رو ديدی .. نمونه ای که سعی کردم در اون لحظه فراموشش کنم ، کما اين که ادامه ش رو هم ديدی .. اما ..

من به درد بعضی اتفاق ها نمی خورم .. اينو ديگه خوب می دونم ..

لطفا نپرس سو وات ؟ .. چون خودم هم نمی دونم ..







..
  



Wednesday, January 14, 2004

loneliness.jpgهيچ شمردی

چند ستاره

در چشمان پر تمنای دخترک لانه کرده بود ؟

.....

هيچ شمردی

چند هزار روز

چشمان بی ستاره ی دخترک

به پنجره ی خالی خيره مانده است ؟

.....

..
  



Tuesday, January 13, 2004

دی بدرنگ







هميشه دی که ميومد ، همه چی کلی رنگی و هيجان انگيز می شد .. امسال اما يه جور ديگه ست انگار .. مثل فردای روزای خوشگل برفی ، که برفا نصفه نيمه آب می شن و شهر ، گِلی و کثيف و به هم ريخته می شه ..





دقيقا شب امتحان اون نامه ی n صفحه ای به اضافه ی باقی هدايا به دستم رسيد .. چسبيد اساسی ..





آره ، شايد گفتن تولد لعنتی کمی زياده روی باشه .. به خصوص اون وقتايی که وسط تمام حس های ناخوشايند ، يه فرصت کوتاه دل چسب داشته باشی برای بلند بلند فکر کردن ، برای تفکيک احساساتی که شايد خودت داری ناخودآگاه ايگنورشون می کنی .. برای زدن حرفايی که هنوز اشک تو چشمات مياره .. اين جور وقتا می فهمی کجای راه ايستادی .. می فهمی اون چيزی که سرت رو گرم کرده لزوما آرومت نمی کنه .. و دوباره يادت مياد قرار بود آرامش رو درون خودت پيدا کنی .. گاهی همين لحظات کوچيک يه تلنگر می شه که برگردی ، يه نگاهی به خودت بندازی و بگی هی بچه جان ، حواست هست کجا داری می ری ؟





درسته .. هميشه که نبايد يه ريز حرف زد .. شايد وقت کمی سکوت باشه ..





..
  



Sunday, January 11, 2004

آخرش يه روز مخ اين کوله نايک سورمه ايه رو می زنم ، دوتايی می ريم مسافرت .. می دونم کلی خوش می گذره .

داشتم فکر می کردم از همون وقتی که تو سيتی سنتر عاشقش شدم و باباهه برام خريدش ، يه جورايی مدل زندگيم به کل عوض شد ، جدی می گم .. دقيقا با اون کفش فيلاهه هم زمان بود ، همون کفشای برونکا ! .. چقدر دوسشون داشتم .. چقدر با هم خوش گذرونديم .. حتا اون شب کذايی بهاری هم .. يادته ؟

حالا از وقتی اين کوله قهوه ايه اومده ، اون طفلکی تبعيد شده تو کمد .. البته جای نگرانی نيست .. می دونم اين يکی زود دلمو می زنه و دوباره بر می گردم سراغ همون .. سراغ همون رفيق قديمی .





××××××××××





رسم زندگی اين است

يک روز کسی را دوست می داری

روز بعد تنهايی

به همين سادگی . *






××××××××××





هنوزم وقتی بوی بابا می پيچه تو راهرو ، يعنی اين که همه جا امنه .. هنوزم با اين که ديگه تو چشماش نگاه نمی کنم ، اما می دونم چقدر بودنش غنيمته و لازم .. با اون فکرای احمقانه اشک جمع می شه تو چشمام ، اما خوب هنوزم فکر می کنم اونم دليل های خودشو داشته و شايد اونم يه جاهايی از زندگی شو کارپه ديم وار زندگی کرده ، ها ؟ .. نمی دونم .. و هنوز وقتی با همه ی مشغله ش اين جوری مثل امروز بابا بودنش رو در عمل ثابت می کنه ، دلم می خواد اين قدر دور نباشيم که نتونم بغلش کنم و بهش بگم هنوزم بهترين بابای دنيايی ، با همه ی خوبی ها و بدی هات ..





××××××××××





نوچ ، انگار آخرشم هيشکی به خودش نگرفت که نگرفت !!





××××××××××





تولدت مبارک سيب زمينی جونم .. سعی کن زياد بزرگ نشی و اون خنده هات رو هيچ وقت فراموش نکنی .. تازه يادت باشه که اين گوشه موشه ها يکی هست که کلی دوسِت داره و حواسشم بهت هست ، حالا گيرم که به قيافه ش نياد !! .. بعدشم اين که اصولا داشتن دو تا چيز خيلی خوبه : دوست خوب و خواهر خوب .. و من استثنائا از اين بابت خوشبختم .. خلاصه که مبارک يه عالمه .. و ماچ ماچ هزار تا .

..
  



Friday, January 9, 2004

چند نکته ی فنی







من از اين که حس کنم به کسی تعلق دارم بدم مياد خوب ، دست خودمم نيست !

از اين که تو متن زندگی ِ کسی هم باشم ، همين طور .. پياده رو و حاشيه رو ترجيح می دم .. لا اقل تا اطلاع ثانوی !

از اين که به عنوان يه آدم مهم روم حساب باز کنن هم همين طور .. به عنوان يه آدم غير مهم هم !





اصلا من از کسی خوشم مياد که منو جدی نگيره .. دلش برام تنگ نشه .. نگرانم نشه .. وقتی می خوام برم گم شم مجبور نباشم کلی خالی های شاخ دار براش سر هم کنم .. وقتی گم می شم دنبالم نگرده ، بذاره به حال خودم باشم ، و بفهمه حوصله م که سر رفت خودم مثل بره ی آروم بر می گردم سر جام .. روزی اِن بار بهم زنگ نزنه .. بذاره خودم که دلم تنگ شد بهش زنگ بزنم .. وقتی هم دلم بخواد بهش زنگ بزنم مجبور نباشم دنبال بهانه های معقول ِ من در آوردی بگردم .. بفهمه که من اصولا آدم پر حرفی نيستم و انتظار هم ندارم اونم مثل راديو پيام لاينقطع حرف بزنه .. وقتی دلم می خواد کنارش باشم - اما ساکت و بی حرف - هی نپرسه چته .. فرق لحظه ها و حس ها رو بفهمه . مثلا اين که يه وقتايی دوست داری يکيو بغل کنی بی اون که به فرنچ کيس عاشقانه منتهی بشه ، يا يه وقتايی دوست داری کنارش بخوابی و موهاتو نوازش کنه ، بی اونکه به سکس ختم بشه .. در ضمن لطفا قبل از اين که دچار ِ من بشه ( ! ) تمام وارنينگ ها و توصيه های ايمنی رو به دقت مطالعه کرده باشه .. خلاصه اين که باهاش راحت باشم و خوش بگذره ، معذب نباشم ، حرص نخورم ، دچار خفگی موضعی نشم ، وجدان درد نگيرم و .... !!!

همينا .





ها راستی ، با خوندن وبلاگ من هی اخماش نره تو هم .. وبلاگمو با دوستی مون قاطی نکنه .. منم مريم مقدس نيستم در ضمن ! .. هی شان نزول نوشته های وبلاگ رو ازم نپرسه .. به جای آف لاين گذاشتن يا حضوری نظر دادن ، نظراتش رو تو همين قسمت نظرخواهی بذاره با اسم خودش اگه راست می گه . و بدونه من پوستم کلفت تر از اين حرفاست که بخوام ناراحت بشم . چون ديدن کامنت های به ظاهر ناخوشايند ، از خنديدن تو صورت کسانی که می دونی چی در موردت می گن سخت تر نيست ..





پ . ن : همه می تونن اين نوشته ها رو به خودشون بگيرن .

پ . ن . 2 : از دادن هرگونه توضيح در مورد اين پست به صورت حضوری و نيمه حضوری معذورم .

پ . ن . 3 : مخاطب اين نوشته محدوده . ده يا فوقش بيست نفر .

پ . ن . 4 : بازم بايد واضح تر بگم ؟



..
  



Thursday, January 8, 2004

ياد ايام !





در راستای پروژه ی بچه دار شدن ليلا ، ياد اون وقتا افتادم که يه فکر نسبتا مشابه تو کله م بود . يه چيزی تو اين مايه ها که سر و کله زدن با بچه ی تو - که من ترجيح می دادم پسر باشه و تو دختر - بايد کار جالبی باشه . دوتايی با هم چقدر می تونستيم خوش بگذرونيم ، به خصوص اگه پسرک به تو رفته باشه : يه موجود تپلی خوردنی با چشم های درشت مهربون و خنده ی شيطون .

اسمشو چی می ذاشتم ؟ هوووم ، نمی دونم راستش . تا کوچيک بود می شد خرس کوچولو صداش کرد ، بزرگم که شد لابد خرس گنده ! بعدنم می شد يه کوهنورد رزمی کار مديتيشنيست که خدای رياضيه و بالاتر از اون يه دائرة المعارف متحرک . البته سعی می کردم از همون اول با خودم ببرمش شنا که مثل تو ضد آب در نياد !

اما خوب از اون جا که تو معتقد بودی احمقانه ترين عمل دنيا ازدواجه و احمقانه تر از ازدواج ، همانا بچه دار شدن ، می بايست يواشکی اين کارو می کردم . يعنی يه جوری که تو نفهمی بابای بچه ای !

خوب اينم زياد سخت نبود . تازه بعدنم که بزرگ می شد مطمئنا عاشقش می شدی و همه ی تئوری های زمان جوونيت رو بی خيال !

مثلا وقتی چهل سالت می شد تصادفا با يه آقای جوون جنتلمن آشنا می شدی و کم کم می ديدی اهه اين چه موجود جالبيه و چقدر خصوصياتش شبيه توه . بعد از يه عالمه وقت يه روز آقای جوون که زندگی آدم آهنی وارت رو همه ی اين مدت ديده بود ، تو رو دعوت می کرد خونه شون به صرف يه ناهار خوشمزه ی خونگی و بعد ...

خوب راستش کلی بعد می تونست داشته باشه ، اما درست تو همون صحنه ياد Thorn Birds افتادم و مگی و پدر رالف !

اون جا مگی معتقد بود يک زن نمی تونه با کليسا در بيفته* ، و حالا که اون اين کار رو کرده ، خدا داره ازش انتقام می گيره . به اين روش که پسرش هم تصميم می گيره کشيش بشه ...

و بعدتر فکر کردم از اونجايی که اين جا ايرانه و ما ملت ِ طفلکی ، هميشه يه فاز عقب تريم ، اگه خدا تصميم بگيره گناه من رو تو همين دنيا و به شيوه ی Thorn Birds تلافی کنه ، پسر من احتمالا به سرش می زنه بره آخوند بشه ! ..

و خوب اون موقع ديگه عمرا تو من رو نخواهی بخشيد ، اينه که از اساس بی خيال شدم !!





* خدا برای من چه کرده غير از آن که رالف را از من گرفته است .

خدايا ، اين را بدان که ديگر مثل گذشته از تو بيم ندارم . چقدر از مجازاتت می ترسيدم . در تمام زندگی به خاطر همين ترس ، راه راست و محدود را پيموده ام ولی طاعت چه چيزی را برايم به ارمغان آورد ، جز آن که مرا از رالف جدا کرده . شايد اگر از گفته هايت سرپيچی کرده بودم ، خوش بخت تر می بودم ..

تو ما را کودکانی می شناسی که بايد دائما مجازاتشان را به رخ شان کشيد . اما ديگر نمی ترسم چون اين رالف نيست که سرزنش پذير است ، مقصر اصلی تويی ، نه رالف .

او نيز همانند من ، در بيم و ترس از تو زندگی می کند . من درک نمی کنم تو را چگونه می توان پرستيد ...





من همه چيز را به گردن گرفته ام . نمی توانم هيچ کس را سرزنش کنم و از هيچ چيز هم متاسف نيستم . پرنده که خاری سينه اش را خسته است _ پرنده ی خارزار - از قانونی تغيير ناپذير پيروی می کند . او نمی داند چه چيزی وادارش کرده تا سينه اش را به خار بسپارد و آواز خوانان بميرد . حتا لحظه ای که خار سينه اش را می شکافد از فرا رسيدن مرگش آگاه نيست و به همان قانع است که آن قدر بخواند و بخواند تا ديگر صدايی در گلويش باقی نماند .

ولی ما ، ما هنگامی که خاری در سينه مان فرو می کنيم ، می دانيم ، درک می کنيم و با اين همه ، ادامه می دهيم ، ادامه می دهيم ..





" پرنده ی خارزار --- کالين مک کالو "
..
  



Wednesday, January 7, 2004

يه نقاشی قشنگ





...

بیا نقاشی مون رو تموم کنیم...

بذار برای پنجره های خونه ای که کشیدی ، پرده بکشم... پرده های کنار زده شده.. مثل موهای از فرق باز شده ی یه دختر کوچولو....

یادت نره برای اتاق زیر شیروانی ، یه پنجره ی گرد بکشی... پنجره ی بسته و تاریک... برای خراب کاری ها..

روی سقف خونه ، آنتن نکش... اینبار فقط.. بر عکس عادت همیشه ات...که یعنی آدمهای خونه به صفحه های شیشه ای چشم نمیدوزن ؛ که بهم خیره میشن.. به چشمهای هم... هیچ هم خسته نمیشن از با هم بودن...

بجاش یه دود کش بکش... که ازش دود میره بالا.. که یعنی یکنفر داره یه کیک گرد و شکولاتی درست می کنه...که قراره کیک رو بعد از یه خواب طولانی و شیرین بعدازظهر بخورن..

حالا چند تا درخت دور خونه....

تنه ی درخت ها رو تو قهوه ای کن... من میخوام برگهاش رو بکشم...با سرخی گیلاس در بین برگها

یادت باشه ، یه طناب هم بین دو درخت بکشی برای تاب سواری در شبهای مهتابی....

آدم اما نکشیم... بذار فکر کنیم دو تا آدم خوشبخت دارن توی اون خونه در کنار هم زندگی می کنن... دو تا آدمی که منتظرن من و تو زودتر بریم ، تا بیان کنار پنجره و هم رو ببوسن...

زودتر تمومش کن تا بریم...





از وبلاگ گيلاس
..
  




چيستان !



حدس می زنين کادوهای تولد کدوم موجود وبلاگی ممکنه اينا باشه : يه آفتابه ی خوش رنگ که همه مون روش يادگاری نوشتيم - يه چانته - يه بوگير توالت - يه به به - و يه جلد کتاب " توی ده شلمرود ، حسنی تک و تنها بود " !





پ . ن : ديگه تو آناناس برامون يه اپسيلون آبرو نموند !!

پ . ن : البته کادوهای محترمانه هم دريافت کردها ، اما به شدت سری اول کادوها ذوق نکرد !

پ . ن : جواب معلومه ديگه : جين جين !



..
  



Monday, January 5, 2004

شمارش معکوس





قرار بود پاييز و زمستان مال من باشد ..

مهر هم .. باران هم ..

دی هم .. برف هم ..

مال من نشد اما

سبک بود ، اما از آن ِ من نبود .





های ..

کجای اين چار فصل ايستاده ای ؟





کجا بايستم که سرما نسوزانَدَم ..

کجا بايستم که بيايی و ببينی ، که بيايی و بمانی ؟

های ..

با توام

با تو که راز فصل ها را می دانی .
..
  



Saturday, January 3, 2004

يه شب تيله ای





خوب درسته که برفش پنبه ای بود و خوشگل بود و همه ی اينا ، اما چه فايده ؟ همه ی آژانس های دنيا رو با خودش برده بود ! نتيجه اين که ساعت هفت قرار داشتم و تا يه ربع به هشت هنوز آژانسی پيدا نشده بود که ماشين داشته باشه ! نزديک بود مامانم کم کم دلش به حالم بسوزه که زنگ زدن و يه آقای آژانسی با يک صدای بهشتی گفت : شما ماشين می خواستين ؟ .. خدا می دونه از کدوم هزار تا تلفنی که زده بودم پيدام کرده بود .. اما خوب همه ی بديش همين بود ، بعدش پشت سرهم خوب ترين اتفاق های دنيا افتاد .. از رسيدن من به گاندی ظرف هفت دقيقه و دعوا نشدن توسط يه پاييزی ِ در کمال تعجب خوش اخلاق گرفته تا خوردن سوشی و ميسو شيروی تووپ و کلی چيزای ديگه .. از عجايب روزگار اين بود که بعد از مدت ها هيشکی برای برگشتن به خونه عجله نداشت .. هيشکی بعد از ساعت دوازده کدوحلوايی نمی شد .. و مثل هميشه هيشکی دوست نداشت برگرده خونه .. تازه خانوم کاکتوس هم سنگ تموم گذاشت و همه ی سروصداهامون رو در نهايت خوش اخلاقی تحمل کرد ، همه ی کيک شکلاتی ش رو برامون آورد و کم مونده بود اونم مثل بقيه به من تيکه بندازه ! .. داشتم فکر می کردم خدائيش اين تيکه خوردن ديگه برای من عادت شده از اساس .. قدرمو نمی دونين که ! پس فردا که نبودم و ديگه نه کسی بود که اراجيف بگه و نه کسی بود که بهش گير بدين ، دچار افسردگی ِ مزمن می شين شديــــــد ! ( خدايم رحمت کناد ! ) .. اتوبان گردی برفانه-شبانه ی نيمه شب هم که جای خود .. از اون شبای تووپ پرآرامش که آدم دلش نمی خواد به تهش برسه .. جای مارگارت تاچر هم خالی بود هزارتا ..





خوشی های زندگی به همين سادگيه .. و برای همين لحظات ساده چقدر بايد تلاش کنيم .. چقدر همه چی رو ازمون دريغ می کنن .. وقتی اون دو جفت چشم عاشق رو می ديدم و اون نگاه مراقب و اون لبخند مضطرب رو ، دلم می خواست به خدا بگم : آخه چی می شد قطعه های اين پازل رو اين همه پرت و پلا نمی کردی ؟ چی می شد يه نگاهی به ته دل آدما مينداختی و آرزوهاشون رو قبل از اين که خيلی دير بشه برآورده می کردی ؟ چی می شد يه بابانوئل می شدی يا عصای جادويی فرشته ی مهربون ، و تو يه شب برفی ِ قشنگ ، روياهامون رو برآورده می کردی ؟ .. چی می شد به جای اين که بچه های بزرگو شده رو به مامان باباهاشون ببخشی ، می بخشيدی به اونايی که از ته دل دوسشون دارن ؟ .. دلم می خواست تو اون لحظات کوتاه و قاطی اون نگاه خيس ِ نگران ، بهش بگم : " خدايا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من " *
..
  



Friday, January 2, 2004

خود غلط بود آن چه می پنداشتيم



: هزار توجيه منطقی ، چاره ای برای يک لحظه پريشانی نيست ...

ميان مسيح و علی بايد يکی را برگزيد : مهر بی پايان يا غربت بی حصر ...

شايد يه روزی برسه که .. رسيده باشی به ته دنيا ، يه وقتی که بخوای حرف بزنی و کسی نباشه .. اون روز بدون که من هستم و منتظرتم .. اما وقتی که هيچ کس ديگه نباشه ، هيچ کس ِ هيچ کس ..
..
  



Thursday, January 1, 2004

● عاشقانه



.....

کجای اين جهانی ؟

قرار نبود

زمين بگردد و از من دور شوی

پيش از آن که

گلی به گيسوانت هديه داده باشم

يا شعری به لبانت .





" م . ح . عابدی --- عاشقانه ها "





..
  




● بزم کوچک





ميهمان گيتاری آرام و راهی طولانی و گرمايی مطبوع و سکوتی دل چسب بودم ديروز ... امروز هم در محفل شمع و شور و ماهور و حافظ و آوايی بس دل نشين گذشت ..

آرامش ..





پ.ن : هاا ، راستی .. آن شب شايد دلم وعده ی ديدار می خواست .. در فراسوی پيکرها ...

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017