Desire Knows No Bounds




Saturday, November 29, 2003

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم!



کلاس اولی رو فروختم به وسوسهء يه مشت برگ نارنجی خيس که اصلنم خش خش نمی کردن .. کلاس دومی عزيزم رو فروختم به وسوسهء برش ِ دوم يه کيک شکلاتی ِ هيجان انگيز .. بعد به اين نتيجه رسيديم که ملکه بودن زيادم هيجان انگيز نيست ، لا اقل چهل سال پيش که نبوده ، با اون قصرهای جوادشون ! .. اما در نهايت به شياطين غلبه کردم و کلاس سوميه رو به وسوسهء چيزبرگر با قارچ و سيب زمينی نفروختم !

اصلنم بعدش يه آيدای گرسنهء پشيمون نبودم .. هيچم !!
..
  



Friday, November 28, 2003

tile.jpgتيله ها رو دوست دارم .. حتا اگه هر کدومشون يه جورايی آشفته و پريشون باشن .. البته به جز پاييزی که طبق معمول سوار زندگيه و فارغ از هر دغدغه . اونم شايد به اين خاطر باشه که چيزی به نام دنيای درونی نداره . از مدل زندگيش خوشم مياد . همه چی رو از زاويهء خودش می بينه ، با يه خط کش که معمولا تو اندازه گيری کوتاه نمياد . با ارزش های نسبتا مطلق که البته بعد از يه مدت هم نشينی با ماها کمی دچار تعديل شده . اما به هر حال مدلش اينه که آدم ها رو تو اشل خودش جا بده . ياد حرف شوهرش ميفتم که بعد از شنيدن يه تيکهء حاضرجوابانهء من گفته بود : اگه تو اين قدر منو سرکوب نکرده بودی ، منم يه آيدا شده بودم !!

پاييزی از اون آدماييه که هيچ وقت نمی تونه وبلاگ نويس باشه ، چون نه حرف ناگفته ای داره ، نه نيمهء پنهانی ، نه دغدغهء ذهنی به زبون نيومده ای ، و نه تمايلی برای پاگذاشتن اون ور خط قرمز ..

از اون طرف اما ، شايد مهم ترين وجه اشتراک و نزديکی ِ من و آبی و قرمز ، عبور از خطوط ممنوع زندگی مون باشه .. راه رفتن روی لبهء تيغ ، و سرکشی ِ پنهانی که هيجان و لذت و ترس رو توأمان به همراه داره .. مزه مزه کردن ثانيه به ثانيهء اون تيکه هايی از زندگی که فقط و فقط متعلق به خودمونه ، حتا اگه راه رفتن روی لبهء پرتگاه باشه ..

شايد پررنگ ترين وجه قضيه اين باشه که هيچ کدوممون نگفتيم : " اما شهامتی نه ، که نوشيم شوکران ... "

×××××

تولد آبی .. دهلی دربار .. يه صورتی ِ اصلاح ناپذير ِ غرق شده تو زندگی .. کافی شاپ آرين .. و زيارت دماغ جديد !!

×××××

در ضمن سعی می کنم از کافه عکس و جيمبو و افلاطون و فرشتهء مهربون و سينوس ِ خود شيفته و شهر کتاب آرين و ايمان و کافه نادری و کافه سنايی و الخ چيزی نگم !

×××××

علی رغم اتفاقات جورواجور و تصميم های رنگارنگ ، دو تا چيز هميشه سر جاشونه : شيطنت های مقطعی کوتاه مدت و وجدان آگاه بلند مدت !

هيچ کدوم کوتاه نميان که نميان .. کاری شونم نمی شه کرد .. الانم ديگه جوری شده که هر کدوم سرشون به کار خودشونه و سعی می کنن به کار هم ديگه دخالت نکنن .. نه که حواسم نباشه ها ، هست .. اما خوب برای زندگی توی تونل ، يه کوچولو اکسيژن هم لازمه ديگه ، نيست ؟





پ . ن : بعضی از آدما و نوشته ها ، اديت ناپذيرن !

..
  



Wednesday, November 26, 2003

تصوير اين روزها



blue candle.jpgيه شب طولانی ِ چسبناک با آبی .. يه عالمه اتفاق ِ کوچيک ِ رنگی .. يه اسم که هر روز ِ هر روز به محض بيدار شدن مياد تو کله م .. يه تلفن که هيچ وقت به خاطر من زنگ نمی زنه .. يه انتظار که حالا ديگه بی صدا نشسته پشت در .. يه غول نا مهربون که حوصله مو سر می بره .. يه عالمه کلمهء جديد که دوسشون دارم زياد .. يه عالمه آدم جديد که باهاشون دوست نمی شم .. يه دوست جديد که شبا با هم نقاشی می کشيم .. يه عالمه تصميم که سر همون پلهء اول می شينن .. يه عالمه دل تنگی که از پنجرهء بسته هم ميان تو .. چند تا دست کوچيک خشکی زده که منتظر منن .. دو تا دست بزرگ خالی که سردشونه .. يه کوه کتاب نخوندهء منتظر .. يه عالمه فيلم نديدهء نا اميد .. چند تا مجله فيلم که هنوز نايلونشون هم باز نشده .. يه عالمه برنامه ريزی های خورده شده به ديوار .. چند تا تصميم کبرای در دست اجرا .. دو تا وسوسهء غير قابل اغماض .. يه دل ِ پر سودای هوايی ..

و بالاخره يه کوچهء طولانی ِ پاييزی که دلش برای آدم های غير تنها تنگ شده ...

..
  




در راستای حس خود-زغال-بینی



آخ جون .. بالاخره ناهار !

..
  



Monday, November 24, 2003

خشنود





اين روزها آرام و ليمويی ست ... به سادگی ِ لبخند ِ پنج مداد رنگی ِ وسوسه گر که دورشان روبانی قرمز بسته شده باشد .





و بهترين اتفاق دنيا

هنوز هم

نيمه تاريک ِ اتاق است و

دستان گرم و مهربانت

که قوی و آرام

می لغزند روی موهايم

و نرمه موهای بناگوش را

با حوصله و دقت

می برند تا انحنای پشت گوش ها

آن جا که در پيچش گردن و شانه گم می شوند ..



..
  



Wednesday, November 19, 2003

سرمای هزارساله





گاهی وقت ها

دل تنگی هم چنان ادامه دارد

تا آن دورها

تا آخر آسمان ، جايی نزديکی های زمين .





کافيست سيگاری آتش بزنی

ليوان سفالی داغ را در دست بگيری و

پاهايت را آن سوی پنجره تاب دهی

فارغ از نگاه مردک همسايه .

و آرام آرام

پوست صورتت را رها کنی به دست سرمای ابدی .





دل تنگيت انگار

هزار ساله ست

رويت را بيهوده برمگردان .

نه دستانی از پشت سر ، روی چشمانت حلقه خواهد زد

نه هُرم داغ نَفَسی روی پوست گردنت خواهد نشست

و نه بوی آشنايی به وسوسه ، از پنجره جدايت خواهد کرد .





بيهودگی

تا آن سوی ديوار بلند همسايه موج می زند

و اميد

تنها هم عمر يک سيگار است .



..
  



Monday, November 17, 2003

منم می خوام



● حالا تنها چیزی که دلم میخواد اینه که یه روز سرد و ابری پاییزی ، کوله پشتی سورمه ایم رو پر کنم از لباس و خوراکی و بزنم از خونه بیرون...

از دکه ی روزنامه فروشی سر خیابون یه مجله فیلم بخرم و راه بیفتم ...

برم برای خودم بلیط چالوس بخرم و روی صندلی کنار پنجره بشینم ، کنارم یه دختر دانشجو بشینه که تمام راه کتاب درسیش رو بخوونه...

بعد من سرم رو تکیه بدم به پشتی صندلی ... نه کتاب بخونم و نه مجله یی رو که تازه خریدم.. به آهنگی هم گوش ندم...فقط بیرون رو نگاه کنم...فقط نگاه کنم و هیچ فکر و خیالی نبافم و هیچ آرزو نکنم که کاش تنها نبودم ...

برسم چالوس و با دختر دانشجو خداحافظی کنم و ناهار ساندویچ سوسیس"از این ساندویچ هایی که دورش کاغذ کاهی داره " بخورم ...

بعد برم لب دریا ...

تمام ساحل رو پابرهنه راه برم و هیچ بروی خودم نیارم که چه سرده و دارم یخ میزنم...

غروب که شد ، برگردم...

با یه نارنج که از درخت توی خیابون چیدم...

و برگردم...

شب رو باید برگردم...

اما راه برگشت چشمانم رو می بندم که از سیاهی کوهها نترسم...

و بالاخره برسم به خونه و هیچکس نفهمیده باشه که من اینهمه ساعت نبودم...

بعد بیام تو وبلاگم بنویسم که " چه روز خوبی داشتم "...





از وبلاگ گيلاس .
..
  



Sunday, November 16, 2003

شب قدر





خوب به هر حال مهم شب زنده داريه .. که انجام شد .. حالا چگونگی ش ديگه بماند .. خدا خودش از نيتمون آگاه بوده حتما !

D:



..
  



Thursday, November 13, 2003

من بی می ِ ناب ؟





يکی از معدود اتفاقات خوب در اين چند سال اخير شايد ، همين کشف تيله ها باشه . بودنشون حتا از دور هم آرامش بخشه ، چه برسه به نزديک .. بی هوا و بی برنامه ، وسط کلی کار و شلوغی ، دم افطار ، زير بارون ، کافه بلاگ .. يه عالم حرف ، از اونايی که ماه هاست تو گلوت موندن .. يه عالم تاييد ، از اونا که خيلی لازم داشتی .. يه عالم حس مشترک ، از اونا که خيالت رو يه کم راحت می کنه تو اين جهنم تنها نيستی .. و خوب بارون و فنجون چايی که باشه ، فقط می مونه يه کم شکلات و يه نخ سيگار و کمی استامينوفن کدئين ، يا چيزی با همون خاصيت ..





حس ويرانی ، تلخه .. شايد در تمام اين ده سال فقط چند دقيقه لمسش کرده باشم ، اما حاضرم ده سال ديگه هم زجر بکشم و حتا برای يک لحظه دوباره اون تجربهء ويران کننده برام اتفاق نيفته .. آبی هم ويرانی رو به همين شکل می شناسه .. اون هم همين هراس از رويارويی ِ دوباره رو داره .. اولين بار بود که می ديدم يکی ديگه هم عمق اين لحظه رو تجربه کرده .. شايد تنها عاملی که راضی مون کرده به وضعيت موجود ، همين باشه .. ويران گری ِ اون لحظه ها به قدری زياده که هيچ جسارتی رو ، هيچ ريسکی رو ، و هيچ حماقتی رو برنمی تابه .. و خوب ، اين جا جاييه که بی گدار به آب زدن ، هميشه غرامت جبران ناپذيری داشته .





بايد بدخواه نباشم ، زياده خواه هم .. بدخواه نبودم ، هيچ وقت ، فقط يک بار ، فقط برای يک نفر .. سعی می کنم که نباشم .. شايد همين گره عفونی نفرت باشه که آروم آروم بزرگ شده ، ريشه خزونده و فضا رو مسموم کرده .. بايد بائوباب ها رو از ريشه کند .. اگر مواظبشون نباشی ، مثل يک غدهء سرطانی همه جا پخش می شن و سيارهء کوچکت رو متلاشی می کنن .. بايد اين غده رو ريشه کن کنم .. به خصوص اين روزها که دوباره آدم ها رو دوست دارم ، خيلی زياد ..





زياده خواه اما .. نمی تونم نباشم .. بال و پری اگر نيست ، سودای پرواز که هست .. زندگی ِ بی عشق ، برای من ِ عاشق ؟ .. زندگی ِ بی سودا ، برای من ِ سودا زده ؟ ..





و آخر اين که ، من يک قلم فرانسوی چوبی ِ هيجان انگيز دارم .



..
  



Wednesday, November 12, 2003

سيب گاز خورده





گفت : سخت بود وايستم و ببينم سيبی که برام اون همه مقدس بود ، گاز زده می شه ... رفتم که صدای گاز زدن رو نشنوم ، صدای گاز زدن و جويدن رو ...





شايد اين اشتباه ذهن ماست که فقط بخش های خوشايند رو تصوير سازی می کنه ، پررنگ می کنه ، و ناخودآگاه چشمش رو به روی قسمت های ناخوشايند می بنده ... شايد چون تصوير ناخوشايند ِ واضح و شفافی جلوی چشمش نيست ، تصور می کنه که همه چی تو يه هالهء نورانی قرار داره .. چه می دونم ، تقدس ، يه همچين چيزی .. شايد هم تقصير منه که به ندرت تصوير مشخصی از نيمهء تاريکم ارائه می دم ، هر چند که سعيی هم در پنهان کردنش ندارم ، نمی دونم ...





اما خوب بيشتر ماها ، با ديدن نيکول کيدمن يا هر ايکس و ايگرگ ديگه يی ، همون تصوير خوشايندی که روی پرده بهمون نشون دادن به ذهنمون می رسه . شايد کمتر کسی باشه که با ديدن يه هنرپيشهء محبوب ، اون رو در حالی که ژوليده و نا مرتب و سرماخورده روی کاناپه ولو شده ، بدون آرايش ، با چشم ها و دماغ پف کرده و قرمز تجسم کنه . يا فرضا در حال دستشويی ، استفراغ کردن ، يا هر تصوير نامتعارف ديگری .





اتفاقی که ميفته همينه . ما اون بخش رو ناخودآگاه از ذهنمون ايگنور می کنيم ، تا تصويری که ساختيم خدشه دار نشه . اما اين به اين معنی نيست که اون قسمت ها اصلا وجود ندارن ... بعد اگه يه دفعه يه گوشه ش بياد جلوی چشممون ، تمام اون تصوير شکسته می شه و از چشم ميفته ... خوب اين کمی غير منصفانه ست ، اما وجود داره ... ديدن واقعيت عريان ، بدون پوشش و لفاف ، هيچ وقت کار ساده ای نيست .





شايد اتفاقی که تو ازدواج ميفته هم همين باشه . آدمی رو که تا حالا هميشه در قالب های خوشايند و دلچسب ديديم ، حالا در وضعيت های جديدی می بينيم که کاملا عادی و غير قابل اجتنابن ، اما چون برهنه و بدون زرورق هستن ، تصوير اون بتی رو که تو ذهن ما شکل گرفته بوده از هم می پاشن . شبيه همون اتفاقی که در " عشق سال های وبا* " ميفته .





و شايد همين نکته ، محکی باشه برای دوست داشتن . اينکه ببينيم تصوير يک آدم رو دوست داريم و ستايش می کنيم ، يا خود ِ اون شخص رو ، با تمام نقاط ضعف و قوتش ، و عليرغم ديدن زوايای تاريک و پنهانی که در هر آدمی وجود داره .





فکر می کنم دوست داشتن و دوست داشته شدن ، با اين تعريف ، خيلی سخت تر باشه . اين جا ديگه روی هر احساسی نمی شه به راحتی برچسب " دوست داشتن " رو چسبوند . شايد اين همون دوست داشتنی باشه که بعد از عشق مياد و موندگاره .. کسی چه می دونه ...





* گابريل گارسيا مارکز
..
  



Monday, November 10, 2003

از وبلاگ قاصدک :



...

دو نفرند. دو دوست. جانم براي هر دو در مي رود.

يكي را امروز عمل مي كنند و يكي را فردا.براي هر دو هم ريسك سرطان هست. عجب اسمي دارد اين لعنتي. نوشتنش سخت است. گفتنش كه مصيبت.

...

نمي خواهم منتظر چاقوهايي باشم كه فرو مي روند و مي برند تا به زندگي اعلان جنگ بدهند.

...

دلم مي خواهد تقويم را از روي ميز كارم بردارم و تندي ورقش بزنم و بگويم كه پنجره باز بوده و يكي در را پيش نكرده است و حالا تقويم ورق خورده و روزها زودي گذشته اند...

مي بيني چه شنبهُ دلنشيني ست؟

دلم مي خواهد براي هر دوشان از اين آينه هاي دردار چوبي كار اصفهان بخرم.بگويم با دل سير در آينه نگاه كنند تا نگاهشان ته آينه بماند. بعد من درهاي آينه ها را ببندم و بروم.

دلم...

دلم مي خواهد شنبه بي پيشوند باشد و من هيچ كلمه اي را جابجا نكنم.





مطلب کامل .

..
  




زندگی سکه ای





يه عمر حرفای گنده گنده زديم ، چی شد آخرش ؟ هيچی !

يه عمر هی نشستيم کلی آسمون ريسمون بافتيم و اسمای دهن پر کن رديف کرديم ، چی شد آخرش ؟ هيچی !

يه عمر هی واسه هر کاری فکر آخر و عاقبتشو کرديم ، چی شد آخرش ؟ هيچی !

يه عمر ناظم مدرسه مون اومد گفت اين قدر " باری به هر جهت " نباشيد ، چی شد آخرش ؟ هيچی !

...

حالا ياد گرفته م که ديگه حرفای گنده گنده مو واسه خودم نگه دارم . اين جوری ، ملت نه شاکی می شن ، نه دچار سوء تفاهم .

حالا ياد گرفته م سه سوت سر و ته قضيه رو هم بيارم . اگرم نشد ، پاک کن که هست . از اساس صورت مساله رو پاک کنم .

حالا ياد گرفته م که بابا ، بی خيال پس فردا ، امروزو بچسب ، حالا کو تا فردا .

حالا ياد گرفته م که زنده باد زندگی " باری ، به هر جهت " .. کی گفته واسه هر کاری بايد مقاديری دليل و موتيويشن و هدف و باقی مخلفات داشته باشم ؟ کافيه يه سکه داشته باشی تو جيبت ، که مثل هر سکهء ديگه ای دو رو داشته باشه . ميندازيش بالا ، رو هوا می زنيش و خلاص .. شير يا خط ..

شير يا خط بهت می گه اگه بيشتر از ده دقيقه پاشو رو دُمِت نگه داشت دهنت رو بسته نگه داری يا بترکی .. خط اومد ، خفه شو لطفا .. به خير می گذره .

شير يا خط بهت می گه امشبو باهاش بری بيرون يا بمونی تو خونه .. خط اومد ، بگير بخواب .. حالش گرفته می شه ولی برمی گرده ، اين جوری بهتره !

شير يا خط بهت می گه تلفنتو روشن کنی يا نه .. شير اومد ، روشن می کنی .. به موقع زنگ می زنه و مجبور نمی شی لو بدی که دلت تنگ شده بوده ، چه خوب .

شير يا خط بهت می گه فرانسه بخونی يا اسپانيش .. اسپانيش .. بعدا می فهمی که نزديک بوده با چه عتيقه ای هم کلاس بشی و نشدی ، خدا رو شکر .

همينه ديگه .. به همين سادگی .. اين جوری نه مغزت دچار فرسودگی میشه ، نه بعدا دنبال مقصر يا دليل می گردی ..



يه سکهء دو رو .. و خلاص .



..
  



Friday, November 7, 2003

پيش تر ها

ترانه هايم را

شتابان و نابخردانه

به سودای پرواز

فروختم..

...

زان پس

پريشان و ناباورانه

در حسرت رويای پرواز

لبخند را به گدايی نشستم..

...

اکنون

من مانده ام و

بغل بغل ترانه ی ناسروده

...

چنين شد که

بانوی بی ترانه شدم..



سلام.

..
  



Wednesday, November 5, 2003

fall.jpgيکی از قسمتای قشنگ پائيز ، پائيز ِ جمشيديه ست .. به خصوص اون وقتايی که هوا خنک و آفتابيه ، از اون هواها که می چسبه آستينای ژاکتتو تا نوک انگشتات بياری پايين .. به خصوص وقتی که همهء ملت سر کار و زندگیشونن ، از اون وقتا که تو پارک پرنده پر نمی زنه .. ابتدای مسير کولک چال ، راه رفتن در امتداد اون رودخونه باريکه ، نشستن رو تنهء درخت های قديمی ، و کلی راه رفتن رو برگای نارنجی ، از اونا که يه عالمه خش خش می کنن زير پات .

سعی می کنم کم کم پائيز رو به خاطر خودش دوست داشته باشم و به خاطر همهء لحظه های سبک و قشنگش ، تا هی يادم نيفته که پائيز بی تو يه تيکهء بزرگو کم داره .





...

خط را بگير و بيا

اين جا هنوز بستری ست بی پرچين

و زنی در باد

سرگرم ِ کِشت قاصدک



بگذار در فاصلهء پوست ِ تو و غربت من

يک بار کلاغ به خانه اش برسد

پيش از آن که قصه به سر شود .
*





* گراناز موسوی

..
  




سنگسار



" افسوس بر من

که پوست ِ تنت را

به واهمهء سنگ

بيهوده فروختم ... "



..
  



Monday, November 3, 2003

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی !





از در که اومدم تو ، گفتم : هووووم ، عجب بوی تووپی . اينقدر از اين آقاها که بوی عطرشون بعد از يه ساعت هنوز تو راهرو می مونه خوشم مياد ! ... کلمه ها هنوز درست جا نيفتاده بودن که ديدم هاها ، منبع بوی توی راهرو ، نشسته روی مبل ! ...



... بلافاصله گارد هميشگيم اومد سراغم ، اما با توجه به اتفاقات اخير و لطف هايی که در حقم کرده بود ، و مهم تر از اون ، ده پونزده تخته شکلات سوئيسی جورواجور و يه جعبه بزرگ بادوم هندی که به عنوان هديه رو ميزم بود ، سعی کردم تا جايی که می تونم رفتار معقولانه و دلچسبی داشته باشم . با اينکه کار سختی بود ، اما اين روزها تا حدودی نتيجه ش موفقيت آميز به نظر مياد . حداقل از اون تنش های مسلسل وار خبری نيست . هر دومون ديگه از اينهمه کشمکش بی سرانجام خسته شديم انگار . اين بار از هر بار آروم تر به نظر مياد . از شيوهء تهاجمی ش خبری نيست ، و اين خوبه . می تونيم در نهايت آرامش و با پنبه سر همديگه رو ببريم . به طرز شگفت انگيزی داره در مقابل لجبازی های من کوتاه مياد و من نمی تونم درک کنم چی تو کله ش می گذره ، چرا از دست من خسته نمی شه ، چرا هر بار می ره و باز برمی گرده .





ديروز موقع رفتن ، يه نگاهی به دی وی دی بربادرفته که روی ميزم بود انداخت و گفت : توی سنگدلی و حماقت ، چيزی از اين رفيقت ( اسکارلت رو می گفت ) کم نداری .

گفتم منظور ؟

گفت : يه وقتی می فهمی اون چيزی که يه عمر دنبالش بودی " عشق رت " بوده که ديگه برای برگردوندنش خيلی دير شده .

گفتم نکنه دچار حس ِ " خود - رت - باتلر - بينی " شدی ؟!

گفت : بدبختی تو همين جاست . هيچ وقت ارزش دوست داشتنی رو که دارن به پات می ريزن نمی فهمی . هميشه تو چارچوبی که تو تصوراتت درست کردی زندگی می کنی و آدم ها رو مطلق دسته بندی می کنی . اگه کسی دم دستت باشه و دوستت داشته باشه ، برات خسته کننده می شه ، چون در دسترسِته . هر چيزی که راحت به دست نياد رو تحسين می کنی و تا به دستش مياری زود دلتو می زنه . بين واقعيت و رويا گير افتادی . عاشق ذهنيتی هستی که روز به روز از واقعيت دورتر می شه . اگه همون اشلی رويايی رو الان دو دستی تقديمت کنن ، دو روز بعد جاش پشت در کوچه ست ، چون ديگه برات جذاب نيست . تو عاشق چيزی هستی که خودتم نمی دونی چيه ، و ديگه هيچ چيز ارضات نمی کنه . چرا ؟ چون عادت کردی که در معرض توجه باشی ، ازت تعريف کنن ، بهت محبت کنن بی اون که تلاشی کرده باشی . بی اون که به خودت زحمت بدی جوابشون رو بدی . اون قدر خودخواه شدی که تا حوصله ت از چيزی سر می ره ، يا تا جايی گير ميفتی ، به راحتی به خودت اجازه می دی صورت مساله رو پاک کنی . روز به روز داری تو لاک خودت سخت تر و سخت تر می شی . بترس از اون وقتی که ديگه حتا اونايی که عاشقتن ، اونايی که از ته دل دوسِت دارن ، اونايی که برات ارزش و احترام قائلن خسته بشن و رهات کنن . چيزی که آدما رو نگه می داره ، بخش ارزشمنديه که در وجودت ديده ن . اون بخش که از بين بره ، ديگه نمی تونی به هيچی متکی باشی . نه به چشم و ابرو و قد و هيکلت ، نه به سواد و کتاب و مدرکت ، و نه به هيچ چيز ديگه .

تو هميشه ارزش ها رو دير می فهمی . زمانی که ديگه تمام فرصت ها رو از دست دادی . تو حتا قدر خودت رو هم نمی دونی .

متاسفم برات که حاضر نيستی چشماتو باز کنی و دور و برت رو خوب ببينی ، قدر آدمای اطرافت رو بدونی . و از اون چيزی که دارن نثارت می کنن ، آگاهانه لذت ببری .

.....



بدبختی بزرگ تر می دونين کجا بود ؟ اينکه تمام اين مدت من تو اين فکر بودم که اهه ، نکنه جدی جدی اين خود رت باشه و من دوزاريم طبق معمول دير بيفته !

و بعدتر اين که اگه رتی که می گن ، اين باشه که ... پووووووف !



..
  



Sunday, November 2, 2003

you made my day







" پل های مديسن کانتی " ... نمی تونم هيچی بگم ، جز اينکه دقيقا همين قصه رو از نزديک ِ نزديک با چشمای خودم ديدمش ... خيلی چسبيد و کلی حالمو خوب کرد .



قصه همون تراژدی قديمی بود . زنی متاهل درگير عشقی اجتناب ناپذير می شه ... و سوال ، همون سوال هميشگی . آيا اين خيانته ؟ .. آيا درسته که مرزها رو زير پا بذاره و دنبال دلش بره ؟ .. آيا به واسطهء عاشق بودن ، محکومه ؟ .. آيا درسته که عمری رو به خاطر همسر و فرزندانش بمونه و بی عشق زندگی کنه ؟ .. آيا درسته که زندگی ش رو به خاطر عشقی چهار روزه رها کنه ؟ .. آيا هميشه بين مادر بودن ، و زن بودن اينهمه تضاد هست ؟ .. آيا همچين عشقی با گذر زمان کمرنگ می شه و از بين می ره ؟ ..



بعد از خوندن کتاب ، ياد کامنتی افتادم که فروغ برام گذاشته بود :

" ... هيچ کس تا در موقعيتی نباشه ، نمی تونه قضاوتی درباره اون وضع بکنه .. کسی می فهمه و می تونه درست ببينه که زمانی در همون زاويه قرار داشته .. راستی يه چيز ديگه .. خوب و بد نسبی هستند .. يک بوم و دو هوا هم فقط يک تعريفه که خودت می سازی .. وجدان هم نسبی ست .. همه چيز نسبی ست .. خدايي که ما رو در موقعيت ويژه ای قرار می ده نبايد اين کار رو بکنه .. امتحان آدم ها اون هم از طريق اين که وادارشون کنی احساس شونو له کنن بی عدالتی ست .. از دست خدا شاکی ام ... "



همينه .. يعنی بايد همين باشه ... تعريف ها و ارزش گذاری ها نسبی هستن ... از موقعيتی تا موقعيت ديگه کاملا فرق می کنن ... اونقدر متفاوت که حتا مفهومی به نام خيانت ، عليرغم ظاهر مطلقی که داره ( مطلقا ارزش منفی ) ، در بعضی شرايط ستودنی می شه .

ميلان کوندرا تو يکی از کتاباش گفته بود : " خيانت يعنی از صف خارج شدن . "

و خوب من فکر می کنم هر " از صف خارج شدنی " مذموم نيست . خيلی وقتا تو صف باقی می مونيم چوم جسارت و شجاعت کافی نداريم تا با موقعيت جديدی روبرو بشيم . گاهی تو صف موندن تنها از سر عجز خودمونه ، اما با برچسب هايی مثل " وفاداری " ، " بردباری " و " تحمل " روی ناتوانی هامون سرپوش می ذاريم . يا به همچين صفاتی آويزون می شيم چون راه ديگه ای نداريم . در حاليکه گاهی وقت ها اون چيزی که در نگاه اول برچسب خيانت داره ، اون قدر باشکوه و دست نيافتنيه که ته دلمون حسرتش رو می خوريم .



نسبی بودن ارزش ها و تعاريف و باورها ، بهترين نتيجه ايه که از اين روزهای زندگيم گرفته م . اين جوری بار زندگی خيلی سبک تر می شه . قسمت های خشن و جدی و منطقی ش کمرنگ تر می شه . و اون حس سبکی ِ ساده انگارانه ای که به جا می مونه ، زندگی رو نارنجی تر می کنه .
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017