Desire Knows No Bounds




Monday, March 31

دوست داشتن بدون مرزه ... اما اگه بخوای بذاریش تو قالب و چارچوب ، بهش شکل بدی و براش تعیین تکلیف کنی ، خسته کننده می شه ، روزمره می شه ، بکر بودن و ناشناخته بودنش از بین می ره . خوبه همه چی همین جوری طبیعی و وحشی باقی بمونه . بی خیال قالب سازی و تعریف مشخص .
..
  




بعضی حس ها هستند که سیالند و روان . می آیند و می گذرند ، اما ردشان همیشه هست . انتهایی ندارد . مثل روانی جویبار آبی بر سینهء چمنزار . کافیست در کنارش قدم بزنی و خودت را بسپاری به دست روانیش . هر لحظه که بخواهی از خنکا و آرامشش محظوظ شوی بی دغدغهء ادامهء راه . همان دم که خسته ای و غبار گرفته ، با جرعه ای از آب زلالش رفع تشنگی کنی و تازه شوی ، ‌و باز راهت را ادامه دهی و بدانی تا تو هستی و راه هست ، این جویبار هم هست تا شادمانه و بی دریغ قطره هایش را نثارت کند .
..
  



Sunday, March 30

ضيافت يك نفره



گل هاي بشقاب كمرنگند. كوچك و بزرگ، پراكنده اند روي لبه ي بشقاب. قاشق و چنگال رهايند كنار بشقاب لب پَر و ليوان خالي كدر. فضاي اتاق كوچك آغشته است به بوي غذا، كته ي سپيد كه رويش سبزي خشك پاشيده شده، و يك كنسرو ساردين به نيت ماهي سفيد.



زن نشسته، خيره به خالي روبرويش . دست ، پردهء صندوقخانهء خاطره را پس مي زند . حاصلش تنها تصاويري ست خاكستري و مات ، با مزه اي تلخ كه مي لغزد و رسوب مي كند در دهانش . صداي از دست شده اي غريبانه از دل مي خواند : " بهار بود ، تو بودي ، و عشق بود و اميد ... "



و باز او مي ماند و سبزي پلو ماهي شب عيد و تك اتاق تنهاييش. مطلّقه است. شگون ندارد حضورش سر سفره ي هفت سين، سفره ي آن خانه كه دختري دم بخت دارد. حتي اگر آن دختر، خواهرش باشد.



تشنه است و ليوان خالي ست. در يخچال يك شيشه آب بيشتر نيست. شيشه ي نيمه خالي را تا انتها سر مي كشد. چشمش به ماهي قرمز مي افتد كه بي حال شده است درون آب لرد بسته و كدر. آبكش را داخل ظرفشويي مي گذارد. تنگ آب ماهي را خالي مي كند توي آبكش و با دست ديگر شير آب را مي چرخاند، باز هم مي چرخاند - بيشتر، تا انتها - آبي نمي آيد ... آب قطع است، شير ديگر. ماهي داخل آبكش و آخرين تكان هايش تا مرگ. هلاك، شب عيد.

مطلّقه است. حضورش شگون ندارد سر سفرهء هفت سين، حتي براي ماهي كوچك قرمز.



هفته نامهء سیاه سپید
..
  



Saturday, March 29

بر سر در خانقاه شيخ ابوالحسن خرقانی نوشته بود به زر :

هر که در اين سرا درآيد نانش دهيد .

نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد .

چه آنکس که به درگاه باريتعالی به جان ارزد ، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد .



ده کوچيک و سرسبز خرقان . آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقانی .

×××××

جاده همين جور ادامه داره . اطرافش پره از درخت های سپيدار و تبريزی . کم کم هوا سرد و سرد تر می شه . کمی که جلوتر می ری ، نرسيده به جنگل ابر ، بايد بپيچی سمت راست . دهکدهء ابر . جاده باريک می شه و پريچ و خم و سرد . دور تا دورت درخته و ديوارهای کوتاه کاهگلی . برف ريز شروع می کنه به باريدن ، مه رقيقی جاده رو می پوشونه . کمی جلوتر برف و بوران شدت می گيره و کافيه پنج دقيقه از ماشين پياده شی تا قنديل ببندی . يه ده کوچيک ، با مردم مهمون نواز و خنده رو . بيشتر آدمايی که تو اون سرما می بينی ، خانومایی هستن که يا نون به دست دارن بر می گردن بالا ، يا ظرف به دست برای آوردن آب دارن می رن پايين . باد به شدت می وزه و اونا هم به سختی چادرهای سياهشون رو جمع و جور می کنن . وارد تنها مغازهء کوچيک اون حوالی که می شيم ، قريب بيست سی نفر مرد رو می بينيم که داخل مغازه جمع شدن و مشغول گپ زدن هستن . کمی پايين تر از آقايی آدرس نونوايی رو می پرسيم ، راه رو نشون می ده و با اصرار دعوتمون می کنه برای صرف چای . هر چی می گرديم نونوايی رو پيدا نمی کنيم . دوباره از آقايی آدرس می پرسيم و دوباره برای چای دعوت می شيم ، اونم با اصرار فراوان ! بالاخره نونوايی رو کشف می کنيم ، اما چند تا آقا با دست خالی در حال برگشت هستن و میگن نون نداره ، تموم شده . به آقای نونوا می گيم حتی يه دونه نون هم ندارين ؟ می گه حتی برای خودم هم نمونده . میگیم حتی يه دونه ؟ يه نگاهی می کنه و انگار دلش می سوزه ، می ره از اون پشت يه دونه نون بربری برشته برامون مياره و میگه اين سهم خونه بود . هر کاری هم می کنيم ازمون پول نمی گيره . می زنه به سرمون که بريم اون آقايی که دعوتمون کرده بود رو پيدا کنيم ، اما تو اون برف پيدا کردنش به اين راحتی نيست . پس باز دوباره جاده و برف های ريز يک دست .

×××××

باغ های زرد آلو يکی پس از ديگری . زمين های سبز سبز سبز . و هوای سرد سرد سرد .

بسطام . آرامگاه بايزيد بسطامی .



و بعد منطقه ای در همون حوالی . دو طرف پُره از شکوفه های صورتی زرد آلو و درختهايی که شاخه هاشون بنفش و قرمزه . باغ ها ديوار ندارن . درخت های باريک و بلند تبريزی مثل حصاری باغ ها رو از جاده جدا کردن . تا چشم کار می کنه شکوفه ست و سفيد و صورتی و بنفش .

آتيش و ترقه و فشفشه و بزن و برقص و خلاصه تلافی چهارشنبه سوری .

آژانس های خانوادگی هم که کماکان برقرار ! زودتر برگرديم تهران که اين طفلکی ها هم کمی به کار و زندگی شون برسن !

شب در باغ هميشگی ، دوچرخه سواری ، بوی دود ، و خودکشی با قطاب و باقلوای خونگی .

جای بعضی ها هم کماکان و به شدت خالی D:
..
  



Thursday, March 27

يه عالمه بارون ريز نم نم ،‌رو دامنهء کوه . هوا خنک و تميز . و تا دورها ،‌تا جايي که چشم کار مي کرد پر بود از درخت هاي پوشيده از شکوفه هاي زرد آلو . ساکت ساکت . فقط صداي پات روي سنگ ريزه هاي جاده . و باز يه تودهء سنگين خالي که ناگهان آوار مي شه روي شونه هات .

به اين راحتي مجال گريز نيست . بازي جدي تر از شوخي هاي سرسري توه .
..
  




هر چي سعي کرديم ، ديديم عمرا صبح زود پا نمي شيم بريم کوه ،‌اينه که ساعت ۱۲ شب رفتيم کوه نوردي .

اولش فقط دو تا ماشين بوديم ، آخرش شديم پنج تا .

اولش قرار نبود قليون باشه ، بعد شد سه تا ! بعضي ها هم که زده بودن رو دست ۱۳۲۰ !

دو ساعت پياده روي با سه تا ماشين ، شيشه ها تا آخر پايين ، صورت ها همه قنديل بسته ، ich fur nur dich ، wanna be with you ، و خيابون ها و جاده هايي که توشون پرنده پر نمي زد .

کوهنوردي که چه عرض کنم ، راه نوردي با يه دوجين خل و چل . همه هم تابع همون ضرب المثل که : از آن نترس که هاي و هوي دارد ... !

انگار ملت همه آب نمي بينن ، و گرنه هر کدوم در حد خودشون شناگرهاي ماهري هستن !

بالاخره نزديک هاي صبح آدم مجبوره برگرده خونه ، هر چند که يه عالمه خوش گذشته باشه .
..
  




هي نوشتم ، هي پاک کردم . هي نوشتم ، هي پشيمون شدم . آخرشم زدم رو ديليت و خلاص . گفتم بذار باشه سر فرصت ،‌ واسه وقتي که مغزم اينهمه تعطيل نباشه . واسه وقتي که بتونم مثل آدم افکارم و جمع و جور کنم .
..
  



Wednesday, March 26

از وبلاگ ياد تو :

من بازگشته ام

از آنچه تقديرم بود

تا خود را

به آنچه تو مي خواهي

بسپارم... !
..
  



Tuesday, March 25

وسط این آویزونی ایمانی ، این نصفه نیمه بودن ها و این سرگردونی ، همین قصه رو کم داشتم که اونم خوندم به سلامتی :

قدیس نیکوکار مانوئل شهید

کتاب " هابیل " --- نوشتهء " اونامونو " .

خوندنش رو فراموش نکنید .
..
  




از شب تا صبح مي شينيم بازي مي کنيم ، از صبح تا شب هم يا مهمون داريم يا مهمون هستيم . به جاي خواب ظهر هم که تو کافي نت . پس کي بخوابيم ؟!

*****

خوب شد اين آقا آلمانيا بالاخره برگشتن تهران ، و گرنه معلوم نبود کار به کجا بکشه !

*****

الاغ !

*****

حالا مثلا چي مي شد تو هم به جاي اون يکي استان ، ‌ميومدي اين يکي ؟!

*****

از اينهمه خالي ، سرم داره گيج مي ره . بي شوخي .
..
  



Monday, March 24

بالاخره نیکول کیدمن طفلکی اسکار گرفت !
..
  




کماکان ایام به کام است !

*****

بعد از یه قرن ، یه عید بی گاو داشتن کلی می چسبه . هر چند که گاهی پس لرزه ها میرسن ازدر و دیوار ، اما بازم داره می چسبه !

*****

یکی نیست بگه آخه بچه جان ، تورو چه به بحث عقیدتی مذهبی ! فقط کم مونده بود رسما ملحد شناخته بشیم .

*****

نماز خوندن گاهی وقتا خوبه ، به شرطی که کسی برای خوندنش بهت گیر نده .

*****

بعضی حس ها هستن که ممکنه با گذر زمان ، روشون رو خاک بگیره . اما حتی بعد از سالها ،‌کوچکترین تلنگری کافیه تا همه چی دوباره شفاف بشه و برق بزنه .

حس خوب یه جویبار آروم و روون ، با یه عالمه سنگریزهء براق صیقلی که یادگار روزهای پرتقالی گذشته ست ، گذشته های خیلی دور .

*****

فکر نمی کردم دلم اینهمه تنگ بشه ، اما شد !

*****

فکر نمیکردم یادت باشه و برات مهم باشه ، اما یادت بود و برام نوشتی .

خوشحالم .
..
  




ميدونستم که هم فروغ آپديت ميشه و هم سياه سپيد .

اما باور نميکردم با رسيدن بهار ، بهار هم جدي جدي برگرده . رسيدن به خير خانومي .
..
  



Saturday, March 22

سفرهء هفت سين امسال خيلي خوشگل شده بود . بيشترشو خودم درست کردم . يه شب سال تحويل توپ با يه اکيپ ۵۰- ۶۰ نفري پراز آدماي دوست داشتني . و مراسم آب دعا که تا حالا نديده بودم ! اعتقاد آدما به اين شکل سنتي خيلي برام جالبه . چیزی که این روزها در من به شدت کمرنگه .

همهء مراسم سال تحویل یه طرف ، بوسیدن های بعدش هم یه طرف !!!

*****

دارم خالی می شم ... سبک ، اما خالی ... این خالی بودن بدجوری می زنه تو ذوقم ... می دونم کم کم عادت می کنم ، اما الان که اولشه ، هنوز تحملش برام سخته .

اگه نیومده بودم اینجا ، اینهمه هوایی نمی شدم ... اینهمه دلم چیزای جورواجور نمی خواست ... این همه نمی فهمیدم خالی بودن چقدر بی مزه ست .

دو سه نفر اینجان که سال هاست ندیدمشون ... ده سالی می شه ، شایدم بیشتر ... نمی دونم حرف زدن باهاشون درسته یا غلط ، خوبه یا بد ، می ترسم باز دوباره قصهء نصفه نیمه درست شه .

*****

اینجا یه محیط به شدت مرد سالار حکمفرماست . خانومای اینجا به جنس دوم بودن عادت دارن ، به نادیده گرفته شدن ، به خونه نشین بودن ، به تمکین بی چون و چرا ، به راضی نگه داشتن مردها . اینجا به شوهراشون می گن :‌ آقامون . اینجا خانوما باید هنوز پرده نشین باشن ، حالا گیرم به شکل امروزی .

بعد همین دخترا ، همین خانوما ، وقتی یه خورده تحویل گرفته می شن ـ از طرف آقایونی که متعلق به این جامعه نیستن ، ازطرف آقایون رهگذر ، که چند روزی اینجان و بعد میرن ـ خیلی ساده وراحت خودشون رو گم می کنن . خودشون رو رها می کنن و فکر می کنن این دیگه بزرگترین اتفاق دنیاست .

وقتی می بینم به این سادگی خودشون رو پایین میارن ، به این وضوح هیجان و ذوق زدگی شون رو نشون میدن ، و به این راحتی سر کار میرن دلم می گیره .
..
  



Thursday, March 20

سال نو مبارک يه عالمه .

..
  




از وبلاگ مردی که لب نداشت :



آفتاب را در فراسوي افق پنداشته بودم .

به جز عزيمت نابه هنگامم گريزي نبود

چنين انگاشته بودم .



آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود .

×××××

جالبه بلاخره معني پيدا كرد . و بعد از 4-5 سال بلاخره فهميدم كه من هم آيدا نيستم .



آيدا يك تلنگره ، براي اينكه بفهمي كه خورشيد در فراسوي افق نيست ، براي اينكه از عزيمت هاي نا به هنگام براي يافتنش در فراسوي افق دست بكشي . براي اينكه بشيني و دست از سفر بكشي و آيدا وسيلهء اين كاره .



ميان خورشيد هاي هميشه زيبايي تو لنگريست ....
..
  




و خدا کافی نت را آفريد !
..
  



Wednesday, March 19

آخيش ... لااقل ظرف اين يکی دو هفته نمياد !

×××××

بودن با آدمای ساده و مهربون ، بودن تو يه شهر کوچيک و سبز و شاد ، بودن تو يه هوای تميز تميز تميز ، با کوهی که در يک قدميته ، عاليه ... عالی .

×××××

حد اقل تا يه ماه مردم اين شهر کوچيک سوژه دارن واسه حرف زدن ... بيچاره مامان بزرگم هنوز هيچی نشده آبرو واسش نمونده با اين نوه های ضايعی که داره !

×××××

آسمون امروز خيلی آبيه . جای بعضی ها هم خيلی خاليه اين روزا ... خيلی .
..
  




مرگ در يک قدمی ست ...



هميشه نگاهش پيروزمندانه است . از موضع قدرت و با خونسردی کامل . اين بار هم مثل هميشه . اما زمان خاکسپاری پدرش - فقط همون لحظه - وقتی نگاهم کرد نگاهش کاملا شکننده بود ، شايد يه جورايی انسانی شده بود ، يه جور تواضع که تا اون موقع نديده بودم .

مرگ هميشه آدم رو مقهور خودش می کنه . خيلی برام لازم بود که تو يه همچين مراسمی شرکت کنم .
..
  




در تمام طول راه دلم واسه اون عقربهء بيچاره سوخت . طفلکی نتونست از بين 180 تا 200 يه خورده اينورتر بره !
..
  



Monday, March 17

يه چند روزی ميرم مسافرت ، بلکه يه خورده آدم بشم !

..
  




نگاهت



نگاهت رنج عظيمی ست ،

وقتی به يادم می آورد

که چه چيزهای فراوانی را

هنوز به تو نگفته ام .



شاهزادهء سرزمين عشق --- آنتوان دوسنت اگزوپری
..
  




همين تلفن غير منتظرهء امروز صبح کافی بود تا کلی حالم خوب بشه ... مرسی زياد .
..
  



Sunday, March 16

بعضی روزا هستن که آدم دلش می خواد لحظه لحظه ش رو به خاطر بسپاره . شادی های کوچيک کوچيک يهو از در و ديوار هوار می شن سر آدم و آخر شب می بينی که نزديکه قلبت بترکه ، چون اين همه دوست داشتن توش جا نمی شه .

×××××

صبح هر جوری بود به خير گذشت . احساس می کنی خيلی عصبانی و بد اخلاقی و بايد گاز بگيری ، اما خوب همه صلح جويانه از کنارت رد می شن . راستش ته دلت هم از کاری که داری می کنی راضيه ، فقط کمبود وقت وحشتناک به اين روزت انداخته .

×××××

اون خرس عروسکيه رو که می خری ، اخلاقت مياد سر جاش . هديهء تيله ها رو هم که می خری ، ديگه از اساس خيالت راحت می شه . بستهء طلسم شده رو هم که پست کنی ، به طور کلی آخيش ! ديگه اصلا مهم نيست که ساعت به اون خوشگلی رو که يه قرنه دلت می خوادش ، واسه مامانت بخری برای تولدش .

×××××

يک تلفن بزرگوارانه ( ! ) از خوک اعظم وسط شلوغی ميدون ونک . خوبيش اينه که هر چی از نظر اين موجود ، خبر بد باشه ، برای من بهترين خبر دنيا محسوب می شه . اميدوارم لااقل تا آخر عيد اوضاع به همين منوال باشه !

×××××

از دور که چشمم به پاکت آبی و آرم waterman افتاد ، شستم خبردار شد که جريان چی بوده . اما خوب ، قرار بود خوش اخلاق باشم ! يه وقتايی آدم از اساس می مونه در مقابل وضعيت های متفاوت چه عکس العملی نشون بده . يکی از بدترين وضعيت ها اينه که در مقابل هديه ای قرار بگيری که نبايد . حالا بماند که کلی هم تو دلت داری ذوق می کنی . اما يه گوشه از مغز نيمه تعطيلت سيگنال می فرسته که نبايد بگيريش بچه جان ، کی می خوای آدم شی پس ؟ خوب اين خيلی بد وضعيه . ولی با همهء اين حرفا ، خودنويس ترين خودنويس عمرت رو هديه می گيری با يه عالمه بوی گل مريم ... رويای کوچک پيچيده در عطر گل مريم .

×××××

از راه نرسيده بازم عيدی می گيری . از پاييزی و قرمز . هديه هاشونو می دی ، هر چند که باور نمی کنن توشون خالی نباشه ! آخرين باريه که به عنوان دانشجوی سابق اونجايی . يه جورايی دلت تنگه ، اما بی خيال . بذار هم يه خورده تيله ها نفس بکشن ، هم خودت !

×××××

يکی نه بلد بود حرف بزنه ، نه بلد بود جلوی خنده شو بگيره . قيافهء يک عدد نازنين منقبض ( يا شايدم منبسط ! ) به شدت ديدنيه .

×××××

بازم يه هديهء ديگه ! يه سی دی توپ شامل قصه های سوپر اسکوپ زمان بچگی هامون . گاليور ، گرگ بد گنده ، زورو ، گربه های اشرافی ، تيزچنگال ماهيچه دوست ، عليمردان خان ، ... .

مرسی زياد ، آقای اژدها .

×××××

خوب آخرين باره که باشه . با آخرين بار تو که دنيا به آخر نمی رسه ، می رسه ؟

×××××

پايتخت . با نازنین اومده بودیم دنبال یه سی دی . همین جوری که داشتیم واسه خودمون می گشتیم ، يهو تو يکی از مغازه ها چشمم افتاد به بچه ها . اونقدر تحويل گرفتن که مجبور شديم بريم تو مغازه . بعد از يه قرن احوالپرسی ، تازه چشمم به تو افتاد که اونجا وايستاده بودی . خوب راستش خيلی جا خوردم . آخه دقيقا زمانی بود که می بايست مثل هميشه تو شرکت باشی . اونم بعد از حرفای شب قبل . اونم درست وقتی که داشتم به نازنين می گفتم ديگه بی خيال همه چی . حالا اونجا وايستاده بودی و پيروزمندانه لبخند می زدی . از اون لبخندا که يعنی از ديشب تا امشب ، زمان خيلی کمه ، اما تقدير بازی خودش رو تو همون فرصت کم هم بلده . که دست تو نيست ، دست من هم نيست ، که کوتاه بيا و لجبازی رو بذار کنار . خوب خنده م گرفته بود اساسی . حتی يه 24 ساعت هم نگذشته بود از حرفای من ، و باز طبق معمول بازی دست تو افتاده بود . اما جالب تر از من ، ديدن قيافهء يک عدد نازنين فريز شده بود . از اون قيافه ها که آدم منتظره هر لحظه بزنه زير گريه ! ( D: ) داشت به شدت سعی می کرد عادی باشه و من داشتم از خنده منفجر می شدم . نگاهت فقط مهر تاييدی بود بر حرف های ديشب . همون وقت که بعد از کلی صحبت از همه چيز ، ساکت شدی و گفتی : يک ساعت و نيم تمام بی وقفه فقط من حرف زدم . همه ش در طول اين مدت تلنبار شده بود انگار ... چقدر تغيير کردی . خيلی سخته که آدم بدون نگاه کردن به چشمات ، حالِت رو تشخيص بده . چشمها همه چی رو زود لو ميدن . اما صدات فرق کرده ... شدی مثل آدم بزرگا ، قاطی دنيای اونا . با دنيای خودت خيلی بايد فرق داشته باشه ، نه ؟ .....

از گاوه پرسيدی . اينکه آيا هنوز هست يا نه . اينکه اذيتم می کنه يا نه . گفتم ديگه کاری به کارم نداره . لزومی نداشت نگرانت کنم .

از ابرا پرسيدی . گفتم ديگه هيچی مثل پارسال نشد . نه مهرش مهر بود و نه پاييزش پاييز . زمستون هم اومد و رفت ، اما بارونش ، برفش ، ابرش و برگای خيس خورده ش هيچکدوم اون بو رو نداشتن . گفتم : فکر می کردم پاييز که بياد درست می شه ، نشد . گفتم پاييز که بره ديگه حله ، نشد . گفتم زمستون ، اما اونم اومد و رفت . حتی بهار هم ديگه مال من نيست .

از بادبادک روی پشت بوم پرسيدی . گفتم : يه عالمه نخ به دست و پام چسبيده . نمی تونم مثل اون وقتا تکون بخورم .

گفتی : نمی خوای برگردی روی ابرا ، مثل اون وقتا ...

چرا . دلم می خواد . بيشتر از هر وقت ديگه . اما ...

به جاش گفتم : بی خيال بچه جان . دورهء اين حرفا گذشته .

خنديدی و گفتی : باورت نمی کنم .

.....

دلم می خواست اون باشه رو نمی گفتی ... دلم می خواست اون حرفا رو نمی زدم ... دلم می خواست اون نامه رو می خوندی ... دلم می خواست اون نامه رو واست می فرستادم ... دلم می خواست شب تموم نشه ... دلم می خواست بازم برگردم روی ابرا ...

.....

امان از اين دل وقت نشناس که هميشه دوزاريش دير ميفته ... خيلی دير .
..
  




خوبی چت اينه که راحتی ... هيچ وقت نمی تونه بفهمه که چه حالی داری ... که وقتی می گی خوبی ، واقعيه يا الکی ... هر قدر هم چشمات خيس باشن ، کافيه يه "دو نقطه دی" بفرستی تا همه چی مثل هميشه باشه ... يه اوهوم بگو و بذار بگذره ... درخت بودن هم سهمی از زندگيه .
..
  



Saturday, March 15

اندوه زن بودن





پريروز ها بود انگار

نگاهش به نگاهم گره خورد

من دو چشم خالي ديده بودم

او اما

خنده اي ديده بود كه مي توانست آينده اش را تابناك كند.



ديروزتر ها

تمام تلاشش را به كار گرفت

تا مرا از آن خود كند

تا لبخندم را مالك شود.



نگاهش را باور كردم

شاهزادهء سرزمين خوشبختي ها پنداشتمش

دستانم را در دستانش گذاردم

تا آينده را تابناك كنيم.



مالكيت اما

از يادش برد

كه آرزوهايم را رنگي كند

كه چشمانم را لبريز زندگي نگاهدارد.



تعلق ها

همه رنگ تملك گرفت.

رشته هاي رابطه

همه زنجير شد بر گردنم.



و من كه تنها كلبه اي كوچك و تابناك مي خواستم

با دستاني نوازشگر و چشماني خواهنده

خود را در قفسي يافتم

كه دستانش قفل زنجير بود بر دست و پايم و چشمانش زندانبانم.



و اكنون

مي انديشم به آن دور بيهودهء باطل

چگونه جاي همهء دختركانم هنوز و هميشه

آموخته ام كه بگويم:

بلي ، بلي ، بلي



چگونه اشك هايشان را هر روز و هميشه

با خون دل سترده ام

و آموختمشان كه بهشت زير پاي مادران است

ايثار بايد، ايثار، ايثار



و چه ماند سهم من از اين بازي

جز خو كردن به عادت و دود اجاق

به گذشت، به انجام وظيفه، به ميراث پدري، به مهر مادري

بي آنكه حتي آموخته باشم كلمهء عشق را بنويسم.



جنبشي بايد

همتي

فراتر از قناعت به لذت جنبش جنيني زير پوست شكمت

كه فريادت را بستاند و بهشت نسيه را نثارت كند.



حركتي بايد

موجي

فراتر از حركت موزون چشمانتان روي خطوط پيراهنم

كه كامجويي را در زرورق عشق تحفه داشته باشد.



خسته ام اما

سهمم را خواهم ستاند

سهم من از بازيچه ها اينك

عروسك نيست .



" مجلهء الکترونيکی سياه و سپيد "
..
  



Friday, March 14

به پرندهء چسبيده در قير :



پرندهء تنها



پرنده پنج خصلت داشت .

نخستين ، اوج در پرواز

سپس ، پرواز بی همراه

سه ديگر ،

به منقارش هدف گيرد فراز کهکشان ها را

چهارم ، رنگ بی رنگی

و در پايان

نوايش همچنان نجوا .



افسانه های قدرت --- کارلوس کاستاندا



پ . ن : يادم رفت بپرسم آخرش حسابمون شد چند سال ؟
..
  




آقايون بعضی وقتا بر دو دسته هستند :

يا بابای هانيکو --- يا شينوسکه .
..
  



Thursday, March 13

WANTED

آقا يا خانوم کامنت گذار با آدرس ميل آرامش ساحل جنگلی دوهزار ، ممکنه ازتون خواهش کنم با يه آدرس راستکی به من ميل بزنيد ؟ به شدت باهاتون کار دارم .
..
  




از وبلاگ ندای بالای ديوار :



ای موتوری

قديم تر ها با بچه های کوچه می خوانديم

با نامزدت چطوری

اما

حالا

زمزمه کنان با خود می خوانم

هنگامی که ايستاده ام کنار خيابان برای تاکسی

ای موتوری

تو از کجا فهميدی

که اگر بايستم اينجا کمی ديگر

می آيند و "بلندم می کنند بالاخره"

ای موتوری

تو چه با هوشی

نکند که تو فاميل خرگوشی

ببين من اين دفه به خودم قول داده ام

که اگر باز آی کيو سوزاندی

و از اين کشف ها کردی

يک تف گنده به سويت پرتاب کنم

موتوری

به نفعت هست که ديگر نايستی

برای غريبه ای مثل من

که می رود تا دندانش را پر کند

و ديشب خواب ديده است که دختری دارد

و پريشب خواب ديده است که قاتل خطرناکی را دستگير کرده است

و پس پريشب خواب ديده است که دراکولا خانه شان است

برو با نامزد خويش خوش باش

و ما را به حال خود بگذار

ما خطرناکيم

موتوری



گفته باشم...
..
  




ونــــــــــــــــــــــک !
..
  



Wednesday, March 12

رسم همين است .

به همين سادگی ...

فقط بشنو

کسی را مجال شنيدن نيست .

به همين سادگی ...
..
  



Tuesday, March 11

لعنتی

سايهء سنگين لعنتی

گاهی آنقدر کمرنگ و سبک می شود که از ياد می بريش

گاهی با همهء حضورش به يکباره نازل می شود بر شانه هايت

سقوط می کند و له می شوی

می شکنی

و باز قرنی طول می کشد تا شکسته هايت را جمع کنی و بلند شوی

×××××

لعنتی

ترديد احمقانهء لعنتی

که نگاهت داشته بر سر دوراهی ترين جادهء زندگی

نه سر ِ تسليم داری و نه دل ِ ويرانی

معلقی از بلند ترين پل معلق دنيا

و انتظاری که می خراشد و له می کند و رهايت نمی کند تا ابد

×××××

سايهء لعنتی

ترديد لعنتی

انتظار لعنتی

×××××

لعنتی ترين تاوان لعنتی



..
  




دوست داشتن هايي هست به وسعت تمام زندگي .. يک حس خاص و عميق .. گمانم عمقش به ريشه دار بودنش ربط دارد .. شايد اين که عشق وسعت دارد ولي سطحي ست به خاطر رويش علف وارش در دل است .. سالها بايد گذشته باشد تا آن زلالي روح حاصل شود .. و بعد انسان را پر مي کند .. آن قدر که نبودن و بودن دوست يکسان مي شود .. در نفست جاري ست .. هميشه با توست .. يادش مثل بودنش عطر دارد .. و بودنش به همان شيريني خاطره است .. يکي شدن .. بي توقع .. بي درخواست .. با هم بودن براي لذت بخشيدن .. و لذت بخشيدن براي لذت بردن .. نه قرباني مي کند ، نه قرباني مي گيرد .. دونفر از ميان مي روند و تنها يک روح بر جا مي ماند .. و آن يک روح نگاه چشمان را معنا مي کند بي آنکه بخواهي سخني بگويي ..

همه چيز از بعد خارج مي شود .. زمان .. مکان .. جايي نياز نداري براي عشق ورزيدن .. و زماني نيست که بي لذت طي شود .. تا ابد جاري ست در دلت .. تا ابد ...



مي ترسم ... اينهمه بي کران ...



مي ترسم از تمام محبتها بي نيازم کند ...



به گمانم .. نمي تواند تکرار پذير باشد .. يک بار اتفاق مي افتد .. وقتي براي هميشه ...

...............................................

آنچه گفتم قاعدتا نمي توان در زير يوغ ازدواج به دستش آورد .. ازدواج و عشقش تنها يک عادت تلخ است .. آن قدر که به تلخي اين عادت خو مي گيريم .. گريزي نيست ... براي فرار از تنهايي بايد ازدواج کرد .. ازدواج تلخ ترين واقعيت زندگي ، بعد از مرگ است .. و شايد هر دوي اين تلخي ها يک وجه مشترک داشته باشند : اجباري نا گزير ...

...............................................

مي داني ؟ به گمانم خوشبختم ... که در زندگي ام طعم آن دوست داشتن را حس کردم .. که آن لذت بي بديل را مي شناسم ...
..
  




بابا چه خبر شده ؟ همه به فکر تحقيق افتاده ن !
..
  



Monday, March 10

هی يادم می ره که بگم : صاف خورد به هدف ! نشونه گيريتم خوبه ها ، اونم از راه به اين دوری !
..
  




دعای هفته :



خدايا مرا از شر دوستانم حفظ کن ، خودم از پس دشمنانم بر می آيم .

( قابل توجه بعضی ها ! )
..
  




ماری ِ کوه نورد



ماری ! اگه منو می خوای

می مونم

من تنها کسی هستم

که اشکاتو با بوسه پاک می کنه .

ماری ! حيفه چيزی رو که داريم

از دست بديم .

اينه که می خوام اونو نگه دارم

تا ابد نگه دارم .



ماری ! ديگه به فکر کوهت نباش

کوهی که بلنده و نمی تونی از اون بالا بری

ماری ! ديگه پی ِ کوهت نگرد

تخته سنگی که به جست و جوش بودی ، همين جاست .




ماری ! می دونم تو ذهنت

يه جايی دارم .

ماری ! يه کوه پشتِ سرت

سر به فلک کشيده

اگه می تونی از اون بالا بری

برو ، امتحان کن

اما هميشه وقتی که بالا می ری خوشحالی

و وقتی که پايين ميای غمگين .




ماری ! ديگه به فکر کوهت نباش

کوهی که بلنده و نمی تونی از اون بالا بری

ماری ! ديگه پی ِ کوهت نگرد

تخته سنگی که به جست و جوش بودی ، همين جاست .



از خيلی خوب به خيلی بد --- عمو شِل
..
  



Sunday, March 9

آخيش !

و خدا شب بعد از آخرين امتحان را آفريد .

طفلکی آقای پتی ول اين بارم با کلی درایت جاهامونو عوض کرد ، غافل از اینکه استثنائا درس خونده بوديم . تازه سيستم تصحيح ورقه که ديگه بماند ، اساسی !

حالا باز امتحان تموم شد و قيافهء من دقيقا اين شکليه .



در ضمن خيلی می چسبه که آدم خسته و مونده و آويزون بعد از امتحان بره شهر کتاب که کادو بخره و اولين عيدی امسالشم بگيره . مرسی زياد ، آقای فروشنده .

..
  




ديگه حله ... هم متنش آماده شد ، هم خود سنگ قبر ... بابا شرمنده کردين حسابی !
..
  



Saturday, March 8

خيلی سال پيش ، همون اولايی که تازه سهراب خون شده بودم ، عاشق اون تيکهء " به سراغ من اگر می آييد ... " بودم . به مامان بابام می گفتم اگه من مردم ، رو سنگ قبرم اينو بنويسين ! بعد مصدق خون شدم و نظرم عوض شد ، بهشون گفتم اين يکی رو بنويسن : " وای باران باران ، شيشهء پنجره را باران شست ... " . بعد نوبت رسيد به شاملو ، باز پشيمون شدم و گفتم بنويسن : " بايد استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد ... " . يادمه يه بار بابام خيلی عصبانی شد . گفت اگه راست می گی خودت بشين يه متن بنويس که بهت بياد ! ... راستش اون موقع هر چقدر سعی کردم ، هيچی به ذهنم نرسيد . اما خوب در عين حال اصلا اصلا از اين متن ها و شعرهای کليشه ای که رو اين سنگ قبرا می نويسن هم خوشم نمياد .

غرض اينکه ، کسی يه متن خوب واسه سنگ قبر سراغ نداره ؟!
..
  




باز نزديک بهار شد و باز داره کم کم سر و کلهء جونورا پيدا می شه . از جمله اين مگس گندهه !
..
  



Friday, March 7



دير شد ... خيلی دير

سرد شد ... خيلی سرد ... به اندازهء سه تا زمستون

اصلا به قول اژدهای شکلاتی : صبرم عشقمو خورد .

هی می گه : چيزی نشده ، چيزی نشده

اما نه خيرم ... انگار چيزی شده ... انگار نه ، حتما چيزی شده

کاش اون شب دوباره احمق نمی شدم و به حرفت گوش نمی دادم

گفتی فقط يه ذره ديگه بهت فرصت بدم ، فقط به اندازهء يه ميل ، يادته ؟

بفرما ، اينم نتيجه ش !

..
  




يه ضيافت توپ يه نفره ... آی چسبيد ، آی چسبيد !
..
  



Thursday, March 6

يه کتاب ديگه از شهرنوش پارسی پور ( نويسندهء طوبا و معنای شب ) : داستان های مردان تمدن های مختلف .

سبک کتاب کاملا با قصه های فارسی معمولی متفاوته . اولش هی تحمل کردم و به واسطهء گير کردن تو ترافيک خوندنش رو ادامه دادم چون بهتر از بيکاری بود ، اما به قصه های آخر که رسيدم تازه کم کم دوزاريم افتاد که جريان چی بوده . در کل جالب بود ، به خصوص چهار قصهء آخر . خوندنشم بيشتر از يک ساعت طول نمی کشه .



داستان مردان ايلام

يا چگونه می توان بدون عشق زيست و خوشبخت بود .



داستان مردان تپهء چغازنبيل

يا چگونه ترس می تواند قوای مغزی ما را بجود ، و چگونه می توان بر اين ترس غلبه کرد .



داستان مردان دره ی موهنجودارو

... و تقدس کلمه ای ست که از بس آن را بد به کار برده اند ، دچار پليدی شده ؛ در حالی که حامل حالتی شفاف و پاکيزه است . مثلا هنگامی که ده مرد و چهار زن ، از ده تمدن و چهار زير تمدن دور يک ميز نشسته باشند - و اين اغلب در کنفرانس های بين المللی پيش می آيد - تا در کمال ادب سر يکديگر کلاه بگذارند ، تنها يک چيز می تواند آن ها را نجات بدهد : " يک حس مقدس " .
..
  




از وبلاگ کتاب شن :



درهیچ حال نمی شه از کنار این شبانه گذشت ... یادت باشه

مرا تو بی سببی نیستی ...

برو کتاب دشنه در دیس ات رو پیدا کن



از وبلاگ نهايت :



اينجا امنه ؟



مبتكر بودن خيلي مهمه .

مخصوصا مبتكر لحظات خاصي بودن .



از وبلاگ خواب می بينم نويسنده شدم :



خانه اي روي آب داستان مرديست كه از زندگي اشباع شده،به ظاهر مرفه و آراسته،و در باطن منحط و فقير و افسرده.

شنيدم فيلم خانه اي روي آب اجازه اكران گرفته.چند روز پيش فيلمنامه اشو خوندم. نميدونم فرمان آرا چه مقدار از فيلمنامه اصلي رو حذف كرده يا فيلم ساخته شده چه اندازه با متن اين فيلمنامه چاپ شده هماهنگي داره ولي به نظر من بهتره به بچه هاي زير 14 سال اجازه ديدن اين فيلم رو ندن. يك قسمت از متن كتاب رو مينويسم خودتون قضاوت كنين.



● احساس كردم يه چيزي ميخواد بگه، هي ميرفت و ميومد، بعد نشست روي ميز ضرب گرفت، گفت : ميخوام باهات صحبت كنم، يك كم مهمه ، حوصله داري؟ گفتم : بله ، حتما !! گفت : چند وقته فهميدم تو اونو بيشتر از من دوست داري. تعجب كردم، گفتم: شما هر دو قسمتي از وجود من هستين، چه طور ميتونم بين شما فرق بزارم؟ گفت: خوب شايد بدون اينكه متوجه باشي اين كارو ميكني !! من فقط ميدونم كه به من توجه نميكني ، اصلا ميدوني من چند روز درد دارم؟ گفتم:معلومه كه ميدونم، مگه ميشه تو درد بكشي من نفهمم، راستي چرا انقدر درد داري؟ گفت:براي اينكه تو همه كارهاتو به من ميسپاري، موقع رانندگي من بايد فرمونو بچسبم ، اون با خيال راحت دنده رو ميگيره و اصلا تكون نميخوره، من بيچاره انقدر اين ور و اون ور ميرم كه سرم گيج ميره، موقع خريد كردن هرچي بار سنگين مال منه، اون يك كيف كوچولو برميداره، و از خيابون گردي لذت ميبره، موقع ظرف شستن من بايد ظرفهارو بردارم، اون يه اسكاچ ميگيره دستش و آروم ميكشه به ظرفها، حتي وقتي كلاس ميري من بايد كلاسور سنگين با كيفتو بيارم ،آخه مگه من چقدر جون دارم، تازه بدتر از همه شبها موقع خواب تمام وزنتو ميندازي روي من ، صبح كه بيدار ميشي تمام تنم گزگز ميشه، اين چند روز كه مسافرت بودي همش اون چمدون سنگين دست من بود، شب هم پتو رو كشيدي روي اون ، من بيرون موندم ، سرما خوردم.

ديدم بيچاره كاملا راست ميگه،بيشتر بايد بهش توجه كنم.
..
  



Wednesday, March 5

گفت : ... و يه چيزی رو می خوام اعتراف کنم . تو جزء پيچيده ترين آدمايی هستی که ديدم . اين خوبه يا بد ، نمی دونم . مهم هم نيست . خوب و بد رو هر کس واسه خودش می سازه . اما می خوای بگم شبيه چی هستی ؟ ماهی . يه ماهی . خيلی شبيه هستی . من از همون روز اول سعيی برای گرفتنت نکردم ، برای اينکه اينو ديدم . اما وای به حال کسی که بخواد بگيرتت . هر کی می خواد باشه . دختر يا پسر ، به هر عنوانی . اون وقته که اگه يه کم فشار زياد بشه ، ليز می خوری .

گفتم : چه جالب . اولين نفری که اينو بهم گفت خرس مهربون بود . ( اون روز رو خوب يادمه ، طبقهء پنجم ، جلوی در ، موقع خداحافظی ... گفت : می دونی ، تو دقيقا مثل يک ماهی می مونی . تا وقتی تو تُنگ بلوری خودت هستی رو ميز و داری واسه خودت می چرخی ، آدم نگات می کنه و خيالش راحته که هستی ، اينجايی ، هر لحظه که بخوام پيشمی . اما کافيه بخواد دستشو دراز کنه و بگيرتت . حرکتت زياد نيست . آدمو گول می زنی . از دور که نگات می کنه ، فکر می کنه گرفتنت چه ساده ست . اما درست همون وقتی که دستش رو جلو آورده و حس می کنه تو چنگشی ، اگه کمی ، فقط کمی دستشو فشار بده ، ليز می خوری و دور می شی . اونقدر دور که ديگه دستش بهت نمی رسه ... )

گفت : خيلی چيزا می تونم از آيدا بهت بگم ، خيلی چيزا . اما نه ، دوست ندارم پشت ديوار بمونم . فقط يه سوال ... از کی ماهی شدی آيدا ؟

گفتم : شايد پنج شش ساله ، شايدم بيشتر .

گفت : بايد بيشتر باشه . ماهی بودن رو خوب بلدی ، اما تو ماهی بودن ، لذتی نمی بينم تو چشمات .

گفتم : آره ، سختيش بيشتر از لذتشه .

گفت : می دونم . يعنی اينو ديدم . فقط يه چيزی بگم . هميشه فرار کردن گاهی آدمو خسته می کنه . حالا هر چقدر هم آدم به اين کار عادت کرده باشه . بعضی وقتا يه ديوار لازمه برای تکيه کردن . و من ديواری نمی بينم دور و برت آيدا .

گفتم : آره ، درسته . ديوار نه . اما سيم خاردار زياد .

...
..
  




باز بخش موزيک گردون آپديت شد . به خصوص قسمت گوليه رو از دست ندين .



اين هم عادت های جديد شرقی در ولايت غرب .



از وبلاگ پدرام :

" Bombing For Peace Is Like Fucking For Virginity "

..
  



Tuesday, March 4

نقطه ها ...



از ياد برده بوديم ، اما

آن نقطه

سرانجام روزی می آمد

همان نقطه که می خواستيم پايانمان نباشد

همان که پيوسته از مفهوم قاطعش می گريختيم

اما سر انجام روزی می آمد و ما را از آمدنش گريزی نبود

اشتباه از ما بود که وحدتش را به زور ستانديم و با کثرتش خود را به رويا سپرديم



نقطه های پياپی یعنی که اميدی هست

گريزگاهی

معبری

مفری

ناگفته هايی ...

و همين اميد بود که گمراهمان کرد

که سپردمان به دست وهم ابر و رويای باران و سبکی برف



که اگر تنها بود

سال هايمان اين چنين مبهم و اميدوار و منتظر نمی گذشت

نقطه ها سپردندمان به دست نگاه ها

اما تعابيرمان متفاوت بود انگار

و نقطه ها رهايمان کردند در راهی که بی سرانجام بود

در جاده ای مه آلود ، با رگه های نور ، با سبز ملايم چشم نواز ، با نسيمی که بوی تو را داشت و موسيقی دل های بی تابمان را

و گمراهمان کرد تا بی سرانجامی

کاش نقطه را باور کرده بوديم



و اينک

باز همان جاده ست و باز همان راه بی سرانجام

اما انگار در سرابی دور ، سايه ای نقطه وار ، سبزی راه را خاکستری کرده

باور نداشتيمش

پرسيدمت باورش کنيم

گفتی بسپاريمش به دست باد

کاش همان روز باورش کرده بوديم

کاش زير رگبار آن انتظار نفس گير ، نشکسته بوديم

کاش دل به دريا زده بوديم و نقطه را باور کرده بوديم



و اينک تنها

از آن جادهء بی سرانجام

انتظاری سخت فرساينده به جای مانده

و ديگر هيچ

و هنوز نقطه هايی سرگردان

ميان کثرت و وحدت

.....



آيدا --- اسفند 81
..
  



Monday, March 3

نمی دونم چرا يه هو دلم خواست بگم :



شادی من

حباب کوچکی ست

با آه تو می ترکد .

دستت را به من بده

تا از تاريکی نترسيم .

دستم را بگير

آنانکه سوختند ، همه تنها بودند .

..
  




در باب تولد شنبه :



وقتی همه چی ظاهرا آرومه ، ولی تو دلت اندازهء بازار مسگرها شلوغ پلوغه ، وقتی گوشی نيست برای شنيدن ، وقتی حتی جايی نيست برای گفتن ، اون وقت بيرون رفتن با تيله ها تو يه روز فوق العاده سرد و آفتابی ، بدجور می چسبه . حتی اگه بازم فقط شنونده باشی . يه عالمه لحظه های آروم و پرتقالی که به بهانه های ساده ای خلق می شن : به بهانهء تولد صورتی ، به بهانهء توصيف فيلم شب های روشن و عشق اسطوره ای ، به بهانهء کشک و بادمجون پيش غذای موفتار با نون برشته ، به بهانهء خوندن " و تباهی آغاز يافت " ، " پس آنگاه زمين به سخن در آمد " شاملو ، به بهانهء کازابلانکای توی ماشين ، به بهانهء سياست های تاچر گونهء صورتی جلو در بتسا ، به بهانهء توالت های جام جم ، آفتابی که رو ميز وسط افتاده بود ، و آرامشی که همه مون رو ته نشين کرده بود . آرامشی که حتی راه رفتن بعد از يه قرن تو پايتخت هم به همش نزد . و باز هم طبق معمول هميشه آرامشی که به شهر کتاب آرين ختم شد . و در نهايت بازگشت با کوله باری پر و کيف پولی خالی !



پ . ن : بماند که وسط اين همه آرامش ، دچار بحران هويت هم شدم ! همه از هم تعريف می کردن ، مثلا اينکه قرمز يه خانوم کوچولوی تمام عياره که واقعا مثل اسمش می مونه . صورتی و پاييزی هر دو خانوم های گُلی هستن با افکار خانومانه و به شدت دوست داشتنی . آبی که ماهه و حرف نداره و حسابش جداست اصلا . اين آيدا هم که آيداست ديگه ، کاريش نمی شه کرد . محض رضای خدا يه صفت دلگرم کننده واسه دلخوشی من به کار نبردن ! اين آيدا يه زمانی اسم بود ، لااقل دو سه تا صفت به کار می رفت در موردش ، اما الان ديگه خودش شده يه صفت !
..
  




در باب کوه پنجشنبه :



1 . کيک ، کيکه ديگه . حالا چه شکلاتی ، چه خرمايی !

2 . آداب کوه رفتن حکم می کنه که کيسه نايلون محتوی چيپس و ماست رو از دست خانوما بگيرن ، تا اونا مجبور نباشن نايلون رو بذارن وسط جاده !

3 . خدا جای حق نشسته !

وقتی کسی حاضر نيست به خاطر سرما دستاشو از تو جيبش در بياره و چيپس ها رو بگيره ،

وقتی دو دقيقهء بعد يه خانوم غريبه از همون آقاهه درخواست می کنه ازشون عکس بگيره و همون آقاهه دستاشو بلافاصله از جيب در مياره که هيچ ، آستيناشم تا آرنج بالا می زنه با کمال ميل ، اون وقت دست تقدير کاری می کنه که همون آقاهه به خاطر يک کيت کت ناقابل ، يا شايدم به خاطر خانومه که اون پايين داره اسکی می کنه يه جوری بياد پايين که پاش تا اطلاع ثانوی نابود بشه !

وقتی مجبورين دستتون رو تا مچ بکنين تو ظرف ماست ، عاقلانه تر اينه که ظرف ماست رو خالی کنين رو برفا !

اصولا مناظر جلوی خودتون تو تله کابين زيباتر از مناظر پشت سرتونه !

اگه می خواهيد بفهميد طرفتون محافظه کاره ، کينه ايه ، يا نرمال ( ! ) ، باهاش بريد کوه برف بازی !

هرگز با يک ديکتاتور ، سر غذا شوخی نکنيد ، خطر مرگ داره .

بعضی ها بلد نبودن رو زمين صاف راه برن ، پاشدن اومدن کوه !

بعضی ها در اوج کثيف کاری ديگران به شدت تميز موندند و کلاس خودشون رو حفظ کردند !

بعضی ها سعی نکنن احساسات خودشون رو به زبون بيارن سنگين ترن !

بعضی ها ظاهرشون به کلی مظلومه ، اما ... !

آدم اگه با طناب بقيه بره تو چاه ، واسه رسيدن به سئول ، نرسيده به چهارراه سئول می پيچه سمت راست ، می ره درکه و سعادت آباد رو دور می زنه تا برگرده سمت سئول !

و خدا آی کيوی اعشاری را آفريد .

تازه خوب شد پستو رو هم آفريد با منوی شماره دوازده .

جای اونايی که خودشونو لوس کردن و نيومدن اصلا خالی نبود .

و در پايان اينکه از آن ( ها ) نترس که های و هوی دارد ، از آن ( ها ) بترس که سر به توی دارد .



پ. ن : چند تا عکس به شدت افشاگرانه به مزايده گذاشته می شود !
..
  



Sunday, March 2

از وبلاگ زهرا :

... آخرش من نفهميدم اين همه که از شريف حفاظت ميکنن به چه خاطر هست ! باور کنين سازمان انرژي اتمي رو هم اين طوري حفاظت نميکنن ! ... خودمونيم ها ! بيخود نيست اين پسراي شريف همه شون يا دير ازدواج ميکنن و يا اينکه خودشون رو ميکشن و يا اينکه بدون ازدواج ميرن اونور آبا ، بلکه فرجي حاصل بشه :):) از بس که دختراشون يه جوري هستن ! بدون استثناء همه شون لاغر- مردني و به شدت سياه و رنگ پريده هستن ! بدجوري هم احساس نابغه بودن بهشون دست ميده ! دختره از من پرسيد که چه رشته اي هستم و من همين جوري گفتم : کامپيوتر، گفت ورودي جديدي ؟ گفتم نه ! بعدش ديگه براي اينکه سوال نکنه گفتم : شما چه رشته اي هستين ؟! ميدونين چي جواب داد ؟ عمران شريف !!! دختره چقدر عقده اي بود ها ! حالا خوبه ما توي خود شريف بوديم !

عمران شريفش منو کشته !!! ...



هاها ، يادتون نره متن کاملش رو بخونين !
..
  




دو تا تمرين ديگه :



چهار : بچه جان بشين سر جات ! ياد بگير به موقع و مثل بچهء آدم بيای کنار . بذار مردم به زندگيشون برسن . هر چی نباشه تو اين وسط فقط يه تماشاگری و ديگر هيچ .

پنج : حرف هايی هست برای گفتن . اما بيشتر از اون ، حرف هايی هست برای نگفتن . اين دو تا رو با هم قاطی نکن . جلوی زبونتو بگير ، محکم تر از قبل .
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017