Desire Knows No Bounds




Tuesday, December 31

بالاخره رفت ... اين بار هم تموم شد . و خوب معمولا هم به خوبی و خوشی تموم می شه . اما از اينکه بايد هر بار منتظر رفتنش باشم ، خسته می شم . و با هر بار رفتن ، اين انتظار و اضطراب که ، باز کی بر می گرده ... کاش راهی بود که می شد کار رو يکسره کرد ، که رها شد از اينهمه اصطکاکی که می خراشه و زخم می کنه و رد عميقی از خودش به جای می ذاره .
..
  



Sunday, December 29

اين نسل را با من بخوان باقی بهانه ست !

هاها ، این کامنتاشون منو کشته !
..
  




کريسمس مبارک .

راحت بخوابيد .

دخترک کبريت فروش همچنان کبريت می فروشد .
..
  



Saturday, December 28

... تا به خاطر بسپارم*

فراموشي گريبانم را گرفته . فراموشي همه چيزهاي مهم و بدتر از همه به خاطر آوردن دقيق و با جزئيات همه چيزهاي بيخود . ميگويد کتاب بخوان . ميخوانم ، اما به انتهاي صفحه نرسيده ابتدايش را فراموش کرده ام . خودم کتابي را به او توصيه ميکنم که داستانش را اصلا به خاطر نمي آورم فقط ميدانم که خوبست .

بد حکايتسيت . در ماشين کرايه را به راننده ميدهم . باقي را پس ميدهد . باقي پول در دستم است که فراموش ميکنم اين باقي پول است و بايد در جيبم بگذارم و حس ميکنم بايد آنرا به راننده بدهم . ميزنم روي شانه اش و پول را به او ميدهم . کمي در آينه به من نگاه ميکند و يک خدا شفا دهاد نثارم ميکند و به بغل دستي اش ميگويد روزگار سختي ست !

از کنسرت برگشته ام . ميگفت که حوصله اش سر رفته ، که کاش چيز ديگري ميبود . شوخي ميکرد ميدانستم . آنهمه شوري که در آن موسيقي بود و آن رقص ظريف انگشتان رهبر ارکستر و ارتعاش ظريف صداي خواننده نميتوانست حوصله او را که خود از جنس موسيقي ست سر ببرد . ميدانستم شوريست در جانش از همان جنس . رقص رقص است ، ميخواهد رقص نوتها باشد در هوا ، يا رقص شادمانه نور در مجال باريک يک روزن … بايد به خاطر بسپارم ، بد مصب است اين فراموشي . اينهمه رقص را بايد به خاطر بسپارم ....

ميگويد اين آغاز فراموشي بزرگتري ست . ميگويم ژن اش را شايد داشته باشم : جنون . ميگويد بترس . ميترسم ، از جنون نه ، ازين فراموشي بيرحم . اينهمه تصوير را نميخواهم . اما چيزهايي هم هست ، نميخواهم آنها گم شوند .



پنج ، شش کتاب نيمه باز روي ميزم است . برايم علي السويه ست که کدام را و از کجا بخوانم . هر صفحه اي را که بازکنم گذشته و تاريخچه اي ندارد . همه چيز مخلد است در زمان حال . همين خطي که اکنون جلوي چشمم به پايان ميرسد .



در کتابفروشي شادمانه ، در کتابها جستجو ميکند . چند دقيقه اي بيشتر دور نيست ، اما همين چند لحظه گم ميشوم در بين اينهمه کتاب . گنگم . هيچکدام از کتابها آشنا نيستند . هيچ نوشته اي توجهم را جلب نميکند . ميگويد اين آغاز فراموشي بزرگتري ست . اما من که هنوز فراموش نکرده ام . دستکم يادم مي آيد زماني بعضي کتابها برايم جذاب بوده اند . سعي ميکنم پيدايشان کنم . قفسه تاريخ : پاسخ به تاريخ ، تاريخ بيست ساله ، اشکانيان ، نفت .... نه اينها نبوده اند مطمئنم . اگر آنهمه تاريخ معاصر ميخواندم دستکم بايد کله ام اکنون بوي نفت ميداد . نه ميدانم که اينها نبوده اند . حرکت ميکنم ، قفسه ادبيات : يک مشت اف و افسکي برايم آشنايند . يکي را بر ميدارم ، نا آشناست . همه شان نا آشنايند . همين اوفشان باقي مانده . سارتر دارد آن بالا عق ميزند . اين يکي را به ياد مي آورم اما خودم به حد کافي تهوع دارم . خدايا چه همه قفسه ، پس چرا به خاطر نميآورم ؟؟؟؟

يک کتاب برداشته است ، نشانم ميدهد : مرشد و مارگريتا از يک افي که فراموشش کرده ام . ميپرسد همين را ميگفتي قشنگ است ؟ راستش اصلا به خاطر نمي آورم اما ميگويم اوهوم . فقط يک حضور شيطاني را درآن کتاب در ذهن دارم . کاش منظورم را از قشنگ برايش ميگفتم . نشد . نقد خرد ناب کانت هم روي ميز است . حالم خوب نيست . گور پدر خرد ناب . آها آنجا ، آن وسط ، روي ميز بالاخره يک کتاب آشنا يافتم . مشتاقانه به سمتش ميروم . جلد سورمه اي با نقاشي شاد : حسني ما يه بره داشت . عين کتاب را حفظم . خوشحال ميشوم ازينکه چيزي را کاملا در خاطر دارم . حيف ، اسم نويسنده اش را الان فراموش کرده ام . اما کل کتاب را از حفظم . بر پدر خرد ناب لااقل براي من يکي ، نويسنده حسني نگو بلا بگو مهمتر از کانت است . چون هردو چرت و پرت گفته اند اما به هر حال چرت و پرت يکي حال ميدهد و خزعبلات ديگري عذاب آور است .



ميگويد کتاب را زمين بگذارم آبرو ريزي ست . راست ميگويد به گمانم . ميرويم آنطرف تر که پراست ازين جنگولک بازيهاي يونيسف . يکي را بر ميدارم چند هزار و خورده اي . روبرويم تصوير لبخند يک بچه مفلوک است در ناکجا آبادي مزين به آرم يونيسف . پشت سرم تصوير پسربچه اي که دم فروشگاه آويزانم شده بود که جان مادرت يک آدامس بخر . گفتم ارواح عمه ات نميخرم . قفسه را نگاه ميکنم : قيمت هرکدام ازين زينگولک هاي يونيسف پول خون پدر من است و عمه آن آدامس فروش مفلوک . به من چه که آدامس پنجاه تومني را صد تومن بخرم ، لابد يک يونيکوفتي پيدا ميشود تا به دادش برسد . اصلا يکي از همين زينگولک هاي يونيسف ميخرم ، گيريم به دست اين بدبخت نرسد لابد به يک جاي همان آفريقايي بدبختي که لبخندش را چند هزار تومان قيمت زده اند ميرسد . عجب فکري ، حفظ وجدان و کلاس باهم . که يعني با يک تير چند نشان . پولم را ميدهم به اين مردک مو بافته فروشنده ، که به جاي چه ميدانم ارژنگ يا الدنگي که به مارک لباسش بيايد و موي بافته اش ، از بد حادثه اسمش عباس است و چه بدبختي عظما يي ست که انسان تا شورتش هم مارک فلان کارخانه اروپايي باشد و آنوقت از بد روزگار اسمش عباسي ، جوادي ، چيزي باشد ! کاش او هم مثل من فراموشي بگيرد تا يا اسمش را فراموش کند يا لباس مزين به مارک فلان يون را.



از کتابفروشي بيرون مي آييم . حواسش نيست که منهم هستم . منهم حواسم نيست که خودم هستم . با هم درين حداقل توافق داريم . فراموش کرده ام که هستم ، اما التماس آن کودکي که به جاي آويزان شدن به اينهمه يون ، به شلوار من آويزان شده بود را نميتوانم فراموش کنم ، بي پير است اين فراموشي ...



عليرضا .
..
  



Friday, December 27

بعد از فصل اول و اکيپ فرهيختگان و بحث شيرين فمينيسم ، چشممون به جمال نسل آخر و اين گروه خفن و بحث شيرين تر جنتلمنيسم روشن !
..
  




Dr. Strangelov به فارسی !
..
  



Thursday, December 26

راستي اگر قرار باشد همه چيز را فراموش کنيد جز دو سه چيز ، کدام خاطرات را نگه می داريد ؟ تصاوير را نگه می داريد ؟ کدام تصاوير را ؟ يا شايد هم صدا ها برايتان خاطره انگيز تر باشد ؟ کدام يک را ؟ يا رايحه ها که خاطرات خاصي بيشتر آميخته رايحه اند تا بسته تصوير ...
..
  




موسيقي شايد مخلوق حرکت دستي باشد در خالي يک فضا اما بيشتر تجسم رقص انگشتي ست بر لطافت يک پوست.
..
  




نمايش عشق



ما عشق را می پرورانيم

و در قفسه می گذاريم

تا در نمايش مدهای قديمی

مثل لباس های پدربزرگمان

به نمايش بگذاريم .

" اميلی ديکنسون "



ياد تو افتادم که هميشه ميگی : ما قوم حسرتخوار غم پرست ...
..
  




هی دارم از واقعيات زندگيم فرار می کنم و هی می گم : بی خيال ، فردا فکرشو می کنم !
..
  




... راستی انسان وقتی تنها در مملگت بيگانه ، دور از وطن و دوستان خود و بی اينکه بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به دست آورد ، آخرين ، درست آخرين فلورين خود را به مخاطره می اندازد و به قمار می گذارد ، راستی احساس عجيبی سراپايش را فرا می گيرد ! من بردم . و وقتی بيست دقيقه بعد قمارخانه را ترک کردم ، صد و هفتاد فلورين داشتم .

گاهی ، آخرين فلورين آدم ، می تواند اين معنی را بدهد و اگر همان وقت جرات خود را از دست داده بودم ؟ اگر نتوانسته بودم تصميم بگيرم !

فردا ، فردا همهء اينها پايان خواهد يافت !



قمار باز --- اثر داستايوسکی --- ترجمه جلال آل احمد .
..
  



Monday, December 23

داره مياد ...
..
  




هر آنچه بر تخته سفيد کلبه مان نوشتيم

همه را پاک کرديم .

اما چه مغرور و دردمندانه

حجم بودن يکديگر را در قلب های جوانمان انباشتيم ،

و يک شب

از پی آهی سرد قسم خورديم

همديگر را حفظ خواهيم کرد ،

دوست خواهيم داشت ،

و سرنوشت را دست در دست هم

نظاره گر خواهيم بود .
..
  




ديدی بازم يادت رفت ؟

ديدی بازم دير شد ؟

به قول بهار ، يادم تو را فراموش ...
..
  



Sunday, December 22

..
  




وقتی می بينم هست ولی ديگه نمی تونم قصهء هر شبش رو بخونم ، دلم می گيره .

وقتی می بينم هست ولی بی سر و صدا می ره ، دلم می گيره .

وقتی می بينم هست ولی ديگه نمی نويسه ، دلم می گيره .

وقتی می بينم هست ولی داره می ره ، دلم می گيره .

وقتی می بينم هست ولی ممکنه بره ، دلم می گيره .

و انگار شب ، با تمام حجمش جاری ست .

" هميشه ماندن - ای کوه -

هميشه بودن نيست . "

با کوه ، ماه گفت .

ز اندوه استوار

با ماه ، کوه گفت :

" اما هميشه ماندن و بودن

ميراث جاودانهء خاک است . "
..
  



Saturday, December 21

برگ های پاييزی و

طعم گس خرمالو را يادت هست ؟

خرمالو ها گس نبودند اين بار ،

طعمشان در خاطرم نمانده .

تقويم را ديدم ،

پاييز بود که می رفت

بی آنکه پاييزگری کرده باشد .

در آينه نگاه کردم ،

لب هايم تَرَک خورده اند

بی آنکه زمستان آمده باشد .

اين بار انگار

ديگر نه پاييز ، همان پاييز بود و

نه من ، همان من .

هر شب بی تو ، يلدا ترين شب سال .
..
  




شب يلدا ست امشب ، اما انگار " نسل ما يلدا ندارد..."



" يلدا ". می گويند يعنی تولد . تولد خورشيد . شب تاريک و طولانی ميايد و ميرود و روزی ديگر ميايد و خورشيد ميايد و هرروز بيش از ديروز می تابد و برف ميبارد و ميبارد و بازهم خورشيد است که همچنان می درخشد . می گويند رومی های قديم ، مصريهای قديم ، ايرانيهای قديم همه جشن می گرفته اند تولد خورشيد را . می گويند تولد ميترا و عيسی مسيح و خورشيد همه يک روز است . می گويند شکست اهريمن در شبی طولانی و درخشش مهر را در شب يلدا جشن می گرفته اند از سالهايی دور ، خيلی دور .



يلدا شايد خاطره جمعی ايرانيان باشد ، خاطره پدران و مادرانمان . يلدا را که بگويی ، طعم هندوانه و آجيل در دهانشان چرخ می زند . ياد گرمای کرسی و نفس گرم پدربزرگ که داستان می گفت و ياد شب نشينی های فاميل و شوخی های پسرانی که تازه پشت لبشان سبز گشته بود و دخترانی که از بزرگترها شرمشان می شد .

اما يلدای من و بسياری از نسل ما نه رنگ شب نشينی دارد ، نه سرخی هندوانه و نه صدای شکستن آجيل زير دندان . برای ما که با آپارتمان و تلويزيون خو گرفته ايم ، يلدا شايد ياد آن شب دوران کودکی باشد که ذوق داشتيم بلندترين شب سال است و فکر می کرديم اشکالی ندارد که تا ديروقت به تماشای تلويزيون بنشينيم ، چرا که وقت کافی برای خواب داشتيم !



شب يلدا ... تصاوير عاشقي . صداي دلنشين زني كه مي گويد زخم هاي آدم سرمايه اس حامد . سرمايه تو با اين و اون تقسيم نكن ...

شب يلدا ... صداي ويگن . وقتي روي اشك هاي عشق محمدرضا فروتن ، " با تو رفتم " را مي خواند .

يلدا ... بلندترين شب سال براي عاشقي كردن ... "



کاپوچينو .
..
  




تلويزيون داره کارهای عجيبی می کنه ! هفتهء پيش فيلم Shining استنلی کوبريک رو نشون داد و اين هفته هم توت فرنگی های وحشی اينگمار برگمان رو . و جالب تر اينکه وسط فيلم ، اخبار انگليسی زبان ساعت يازده پخش شد و بعد از اخبار ، ديگه يادشون رفت بقيهء فيلم رو نشون بدن !
..
  



Friday, December 20

چگالی نسبی .
..
  




از فضائل شب جمعه :

از يک نخ شروع شد ، به پُک و پيک رسيد !

و راستی : در سال 1320 ...
..
  



Thursday, December 19

...*

1. امروز شايد اولين روزيست که هواي ابري دلم را زده است. اين ابري که اينجاست غريبه ست با من. نميدانم چرا، اما اينطور مينمايد. ديگر خبري ازان حس هميشگي نيست. پاهايم با خاک و چشمهايم با اين افق بسته بيگانه اند. چيزي تغيير کرده است. چيزي که هنوز جنسش را نميدانم. اما حضورش نرم نرمک پر رنگ تر ميشود. شايد بي معني بنمايد اما هيچگاه، مطلقا هيچگاه، آفتاب را انتظار نکشيده ام، اما اکنون چرا. منتظرم تا شايد اين ابر بيگانه برود...

2. آمدن کسي را هميشه انتظار کشيده ام، نميدانم چه کسي و نميدانم از کجا اما ايماني بوده، حسي، چيزي... به دنبالش نگشته ام، شايد از تنبلي، شايد از رخوت و شايد از شدت ايماني که نگاه را به بدرقه روانه ميسازد و نه پا را، حس ميکنم اينهمه سال را بر پاي ايستاده ام به انتظار، و نشستن البته گناهي ست...

3. در لحظه اي نامنتظر رسيد، آنگاه که از هميشه بيشتر سر به زير افکنده بودم و خسته ازينهمه انتظار به دنبال چارپايه اي ميگشتم تا لختي بياسايم، شايد هم به دنبال زميني تا عمري...

4. اين طولاني ترين و گرمترين استقبال ممکن بود از پس سالهاي خاکستر، نگاه و بازهم نگاه. سکوت و بازهم سکوت...

5. استقبالش را آغوش گشودم، دويدن ناممکن مينمود براي اين زانوان به رخوت خو کرده ، با سر شتافتم...

6. آن آغوش خالي ماند و آن لبخند محو شد. خسته بود و منتظر، او نيز چارپايه اي مي جست تا چشم به راهي بدوزد، به انتظاري که پايانش من نبودم...

7. بازگشت را شانه به شانه و دست در دست مي آييم تا نيم آن چارپايه محقر مجال آسودگيمان باشد...

8. انتظارم به پايان نرسيد اما ديگر منتظر نيستم. او که بايد مي آمد همينجاست، کسي که منتظر من نيست...



*اينهم يک دليل ديگر بر اينهمه تغيير، هر نوشته اي توصيف نامي بود که پيش ازان ميآمد، اما اين يکي مانده در حسرت نامي، دچار بي ريشگي ، حسرتي براي آغاز و تمنايي براي پايان و بگذرم...

عليرضا
..
  



Wednesday, December 18

چقدر الان دلم از اون فندک نقره ای ها می خواد ، همون براقه ، با اون جعبه سيگار کناريش !
..
  




... می دانی ، ما شرقی هستيم . پيراهنی که از غرب رسيده به تن ما نمی خورد . ما بايد پيراهن خودمان را بپوشيم . زن شرقی اگر ريشه اش نگنديده باشد می خواهد که به صدای پايی عادت کند . يادت می آيد که چقدر از آزادی جنسی حرف می زدی ؟ من فکر می کنم هر لحظه جايی بودن ، هيچ کجا نبودن است . آزادی جنسی يعنی نکبت جنسی ...



از کتاب نازلی ----- منيرو روانی پور ----- شامل سه قصه که من فقط کمی قصهء اولش رو دوست داشتم .
..
  




بالاخره هم بی خوابی (insomnia) رو ديدم و هم زندگی دو گانهء ورونيک رو . بی خوابی با بازی آل پاچينو ، هيلاری سوانک ، و رابين ويليامز ، محصول 2002 ، يه فيلم شسته رفته با يکی از بازی های هميشگی آل پاچينو که به راحتی حس کمبود خوابش رو به بيننده ( به خصوص بينندهء مستعدی مثل من ! ) القا می کنه . زندگی دوگانهء ورونيک اثر کيشلوفسکی محصول1991 هم فيلمی بود که به شدت من رو تحت تاثير قرار داد ، به خصوص با اون صدا و موسيقی .
..
  




هاها ... باز چشم ما رو دور ديدی و ميکروفون افتاد دستت !

از طرف غول درياچه ! ( که هنوز گاهی وقتا ياد اون مزرعه هه ميفته )
..
  



Tuesday, December 17

داره برف مياد ، از اون برفای پنبه ای سبک ... که يعنی پاييز داره می ره ... که يعنی زمستون داره مياد ... پاييز هم اومد و رفت ... پر از برگای خشک بود ، اما اونقدر ها هم نارنجی نبود ... پر از ابرای تيره بود ، اما اونقدر ها هم بارونی نبود ... اما زمستون که بياد ، برف که بياد ...

يه ماه ديگه ، همچين شبی ، تولدمه ... و منو ياد قشنگ ترين و پرخاطره ترين تولد عمرم ميندازه ، پارسال رو می گم ... ولی اين بار فرق داره ... و فقط من می دونم که چقدر فرق داره ... زمستون که بياد ...
..
  




به بهانهء برف امروز :



زمستان

عشق تو را در زمستان به ياد می آورم

و دعا می کنم باران

در سرزمينی ديگر ببارد

برف

برشهری ديگر بريزد

و خدا زمستان را از تقويم خود پاک کند

چگونه خواهم توانست زمستان را

پس از تو تاب آورم نمی دانم .



در بندر آبی چشمانت ---- نزار قبانی .
..
  




از وبلاگ يک نگاه ساده :

٭ خواستم بنویسم : نامه ای برای تو

دیدم بی صداقتیست و بی انصافیست و بی دقتی ... که نامه را وقتی می باید نوشت که مسافتی در کار باشد و فاصله ای در بین ... وقتی چنانم دور باشی که دوریت را بهانه نگارش نامه کنم ، یا چنانت دور بپندارم که نامه را ، وسیله نگرشی ساده ... به تو ، به خودم و به فاصله ای که میان ماست ... که نیست ، که هیچگاه نبوده است از آن ساعت که یافتمت و بازت شناختم ، تا به امروز ، تا به این لحظه ...



و آهوی زنان .
..
  



Monday, December 16



خوب خيلی غافلگير کننده بود راستش ،

ولی بی نظير مثل همهء قبل ها ...

هر چند که آخر نه تو مانی و نه من .

..
  




از وبلاگ نوشی و جوجه هايش :

جواب

ميگه حضانت بچه‌ها رو بهت نميدم.

بچه‌ها رو بهت نميدم.

مهريه‌تو میتوني بگيری و بری....

من چکار کنم؟ چکار میتونم بکنم...

کجا برم؟ کجا میتونم برم...

بهم بگين.....



عاشقانه

صبحی يه مهمون داشتم. دم رفتن دختره ازش آويزون شد که دده. ديدم پسره زل زده به دوستم که قربون صدقه میرفت و از من میخواست چند دقیقه ایی دخترک رو به حیاط ببره. دلم نمیخواست پسرم حسودی کنه. گفتم: مامانی ولش کن دختره رو. بزار بره. دوسش ندارم، تو رو دوست دارم.

نگام کرد و گفت: هان؟... دوسش نداری؟ میشه منم دوست نداشته باشی؟ میخوام برم بیرون!



منطق افعال

چند وقت پيش پسرم در يه جمعی همکلام و هم بازی يه آقايی شد. بعد از چند دقيقه ايی که خجالتش خوب ريخت به آقاهه گفت: شما کچلی؟! آقا که از اين قسمت صميميتشون زياد خوشش نيومده بوده با من من جواب داد: کچل که نه .... يه کمی موهام ريخته. پسرک با کمی تاسف پرسید: اونوقت که موهات ريخت مامانت دعوات کرد؟ آقا گفت: نه چرا بايد دعوام ميکرد؟ پسرم گفت: آخه من هر وقت شيرمو ميريزم مامانم دعوام ميکنه.



الفبا

ميدونين امروز چی شد؟ داشتم با پسرم الفبای انگليسی کار ميکردم. همه رو درست ميگفت. کلی ذوق کرده بودم. تا رسيديم به حرف ايکس. ازش پرسيدم حالا بگو اين چيه؟ گفت : حرف پاک يادت نره.



پسرکم اولين بار که ميدون آزادی رو ديد گفت: إ .... مامانی.. شبکه تهران !

..
  



Saturday, December 14

هميشهء هميشه پشيمونيم از نگفتن حرف هايی بود که بايد می زدم و نزدم ... اين بار از گفتن حرفی بود که هرگز نبايد می زدم و زدم .

...

خيلی سخته که نگرانت نباشم ... کاش لااقل اينو بدونی .
..
  




باز ابر سياهه اينجاست ... تو همهء اتاقم ... آره ، ابرها رو دوست دارم ، آسمون ابری ، روز ابری ، هوای ابری ... اما اين ابر سياه اخموی بداخلاق رو نه ... بارون رو دوست دارم ، آسمون بارونی ، روز بارونی ، هوای بارونی ... اما بارون ِ اين ابر بدجنس ترسناک رو نه ... خيلی سعی کردم مهربونش کنم ، خوش اخلاقش کنم ، رامش کنم ، اما نشد که نشد ... منم تسليم ... حالا ديگه سعی می کنم وقتی مياد ساکت بشينم سر جام تا خودش خسته بشه ، تا حوصله ش سر بره و تنهام بذاره ... حالا وقتی می باره ، خودمو تو گوشه ترين گوشهء اتاقم قايم می کنم تا لااقل سيلش منو نبره ... خيلی سخته توفان بياد و هيچ جا نباشه که دستتو بهش بگيری تا کمی بيشتر مقاومت کنی ، خيلی سخته .
..
  



Friday, December 13

يه مين ِ تنها

يه جا منتظر منه

که تنهائيمونو با هم قسمت کنيم .




" پيشاپيش عليها الرحمتها ! "

------------------------------

در راستای سقوط به درک خالص حس انسان های اوليه - چيزی از جنس همون سير صعودی تا سقوط - اين حس غريب امروزمو نمی تونم ننويسم ... خوب يه خورده زيادی بی معنيه ... اما حقيقتا جزو معدود حس های عميق زندگيم بوده در اين چند روز اخير ... هووووم ... يعنی اينکه هر توضيحی خراب می کنه اون حس ِ " خود - پارينه سنگی - بينی " رو !

که يعنی همين که :

- آيدا ، اَ ؟

- اوهووم ...
..
  




از اين فيلم ها هی دارم تعجب می کنم ! اون از سيندرلا ، اينم از عزيزم من کوک نيستم . حتی اسم های پرستويی و معتمد آريا هم کمکی به تحمل فيلم نکرد که نکرد ( البته اگه صندلی بغلی رو بذاريم کنار D: ) .

اميدوار بودم که خانه ای روی آب مياد و انگار که نمياد ، و باز ياد اون جمله ش افتادم که هديه تهرانی می گفت :

" اگه ميدونستم سرنوشت زندگي ما رو كي مي بافه ، حتما ازش مي خواستم مال منو كلا بشكافه ! "

و يه جا ديگه که رضا کيانيان می گفت :

“ از قديم گفتن مواظب باش چي آرزو مي كني چون ممكنه برآورده بشه ! “

و خُب شب بارون بود که به طرز هوشمندی می باريد ! ... يه شب خوب با کشفيات خوب با آدمای خوب با غذای - امممم ، گفتن ننويس - غذای تند و يخ در بهشت ليمو با پوست ( ! ) ... و قهوه شکلات تو اون کافهء ارمنی ساعت يک شب ... انصافا وبلاگ هر بدی که داشته باشه به اين ساعت های صميمی و خوبش می ارزه ... حالا بماند که بنا بر دلايلی به حليم و کوه صبح ختم نشد ! ...

می بينی ، به همين سادگيه ... زندگانی سيبی ست ، گاز بايد زد با پوست ... حالا اگه پوستش يه خورده هم پريد توی گلوی آدم ، عيب نداره ، بی خيال !
..
  




يه حکايت قديمی و آشنا :

تو بارها می خواستی به من بگويی و هر بار نگفتی .

و من نمی دانستم چگونه بگويم ، چه بگويم .

...

انگار

بی حرف بايد از خم اين راه گذر کرد

رنگی کنار اين شب ِ بی مرز مرده است .


...

Yesterday , When I Was Young
..
  



Thursday, December 12

" سکوت " علامت رضاست انگار

اما گاه

سکوتم نشانی بر رضايت نيست

که از سر ِ تاکيد است .
..
  



Wednesday, December 11

کافی

حضور تو کافی ست تا همه جا بی مکان شود

آمدن تو کافی ست تا همهء لحظه ها بی زمان شود .



همهء تو

دوستم داشته باش

از آبی که بر پايت می خورد هراس مکن

با تن و گيسوانی بيرون از آب

هرگز غسل تعميد زنانگی نخواهی يافت .



کسی را نمی بينم جز تو

... اگر مردی

تو را بيش از من دوست دارد

مرا به سوی او ببر

تا نخست او را بستايم برای پايداريش

و سپس ، او را بکشم .

( !!! )



" نزار قبانی --- در بندر آبی چشمانت "
..
  




..
  



Tuesday, December 10

گفتم : " عاشق " نه ، " عشق " نه ، تنها " رفيق " باش .

گفت : تا صبح بيدار بودم ... فکر ، خاطره ، تصوير ، و فکر ... به من می گی که دوست بمونم ، اينکه دوستيم ارزشمنده ... و اينکه اما عاشقی ، و رنج می کشی . و حضورم اگر گامی از اين دوستی فراتر بياد ، لطافت لحظاتت رو می خراشه . صميميتش رو از بين می بره . و نتيجه ش عذابه ... يادته يه روز گفتی من نمی تونم دوست داشتنم رو محدود کنم ، مرز بذارم ... فکر می کنی من می تونم ؟ ... اين خيلی سخته که آدم اينهمه حس درش ايجاد بشه ، بعد بفهمه که بايد برگرده ، خيلی سخته ...

گفتم : اين بايد از کجا مياد ؟

گفت : از موقعيت تو . می دونی ، تو عاشقی ، خيلی زياد ... و من بايد ملاحظهء تو رو بکنم ، و اون حس قشنگ رو ... سخته آدم هی به خودش نهيب بزنه که اون دست ها مال تو نيست ...

گفتم : می دونی که اين دوستی برام مهمه . اما رها نيستم . حس سالهای قبلم هنوز جاريه ، از جنس خاطره نيست .

گفت : می تونم تو رو رها بخوام ؟ هر وقت ، دير و زودش مهم نيست . مهم اينه که ايمان داشته باشی به اومدنش . زمانش اهميتی نداره . شايد فردا يا هرگز . اين برای من مهمه . ايمان به اينکه چيزی خواهد آمد .

گفتم : اين بی رحميه . چطور می تونم بهت اطمينان بدم از چيزی که مطمئن نيستم . اين می شه يه دروغ بزرگ .

گفت : گاهی آدم با شکش به ديگری اطمينان می ده . شک تو يعنی ايمان من به يه امکان .

گفتم : حس من در طی اين چند سال ، در طول نبود ، در عمق بود ... و با دروغ نگفتن به تو ، مکرر ناراحتت می کنم . دلم می خواست رفيق باقی بمونی برام ... اما شايد اين خيلی خودخواهيه ...

گفت : می دونی طنز ماجرا چيه ؟ اين داستان برای من در زندگيم هی تکرار می شه ... يعنی آدم ها به من نزديک می شن ، خيلی ، اما تا يک خط ... آدمايی با عشق هايی که برای خودشون دارن ... من بايد دوستی باشم که تماشاگره ... می فهمی يعنی چی ؟ ... تماشاگر بودی تا حالا ؟ ... زخم های من هنوز سر باز هستند ... باور کن ديگه نفسی ندارم و يا چشمی برای تماشا . اين همه منظرهء قشنگ ، اما گاهی تمنای داشتن مياد سراغ آدم ... هميشه نمی شه پشت پنجره بود ...



و من هنوز غرق اين انديشه ام ، که اين خواستن ، که اين تقاضای دوست ماندن ، نهايت خودخواهی ست. خودخواه شده ام ؟
..
  



Monday, December 9

از وبلاگ چيکه :

● هواشناسي

برف اول هم که بياد و تو نباشي ،

ديگه همه چيزاي خوب اومده و تو نبودي

فردا ،

ديگه خيالم راحت شده !



● تو آدم بشو نيستي . حتي با "ع".



از وبلاگ آدم اول :

گام معلق لک لک

مرز یعنی وسوسهء گذشتن ، گذشتن یعنی پیشامد بازنگشتن . بازنگشتن یعنی از دست دادن ، بر جای گذاشتن و اینچنین است که بر سر هر مرز گامی سرشار آشفتگی و پریشانی معلق می ماند . فاصلهء بین عملی زیستن و تجریدی بودن به مبهمی مرز میان خیال و واقعیت است . اما مرزی هست و مرز نشینان ناگزیر از گذشتن .

متن کامل .
..
  




می دونی امشب دلم چی می خواست ؟

اينکه پنجره رو باز می کردم تا آخر ، يه دونه از اون ليوان بزرگای سفالی پر از چای داغ ، تو ، و شجريان که می خوند :

ببار ای بارون ببار ... با دلم گريه کن خون ببار ... ماهو دادن به شب های تار ... ای بارون .
..
  




کاش اين سرگيجه يه خورده بس می کرد ...... کاش حس اون سايه با حس سرگيجه قاطی نمی شد ... کاش اونهمه بی قراری تو چشمهام نبود ... کاش زمان کمی بيشتر کش ميومد...... کاش صورتی کمی بيشتر به عاقبت حماقتی که داره می کنه فکر می کرد ... کاش با حرفم دلش رو خالی نمی کردم ... کاش لااقل حرفمو جدی می گرفت ...... کاش تو سان سيتی عقربه ها اونقدر مسابقه نمی دادن ... کاش تيله ها می دونستن چقدر زياد دوسشون دارم ، بودنشون چقدر حالمو خوب می کنه ... کاش اينهمه لحظه های خوب اينقدر زود تموم نمی شد ...... کاش اينهمه دلم تنگ نمی شد ... کاش نمی ترسيدم پنجره رو باز کنم تا بوی بارون بپيچه توی اتاق ... کاش بارون منو ياد هيچی نمی نداخت ... کاش می تونستم بيام اينورتر ، کمی اينورتر ... کاش سرگيجه بس کنه .
..
  



Sunday, December 8

..
  




فيلم سيندرلا رو ديدم . فيلمی که بر خلاف تصورم - با پيش زمينه ای که از بيژن بيرنگ و مهران رسام داشتم - اصلا ازش خوشم نيومد . می خواست بگه تا زمانی يه چيزی تو رويای ماست ، می تونه قشنگ و دلپذير باشه ، اما واقعيت چيز ديگه ايه !

اما با اين حال ، همراهی با جنتلمن کوچک ، مثل هميشه برام لذت بخش بود . شهر بازی چمران ، سينما ، شام و يه هديهء کوچيک . اما نگاهش ، نگاه غمگينش هنوز جلوی چشم هامه . واقعيت تلخ زندگی آدم بزرگ ها ، زندگی ساده و معصومانه ش رو خاکستری کرده . ديگه از اون اعتماد به نفس و شور سابق ردی تو نگاهش نبود . دنيای بی رحمانهء آدمای خودخواه ، شفافی روزهاش رو از بين برده بود . و من هنوز خشمگينم از اون خط کشی های احمقانه ، از اون قيد و بند ها ، از اون عُرف ها ، و از اون بايد و نبايد ها ، که اينجوری برق اون چشمهای بی آلايش رو کم سو کرده بود .

نفرين به سنت های آبا و اجدادی .
..
  




..
  



Saturday, December 7

" ... به تو نگاه می کنم و می دانم

که تو تنها نيازمند يک نگاهی

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشايدت ، تا به در آيی .

من پا پس می کشم

و در ِ نيمه گشوده

به روی تو بسته می شود . "
..
  




باز خوانی آرشيو آدمايی که می شناسيشون هم حکايتيه ها ... قبلا که می خونديشون ، خيلی از جملات رو سرسری رد می کردی و می گذشتی . اما حالا که اون آدم پشت مونيتور رو می شناسی ، قيافهء تک تک کلمه ها و جمله ها عوض می شه . بار معناييشون فرق می کنه . انگار که داری ترجمه ش رو می خونی . ترجمه ، يا شايد تفسير ، يا شايد تعبير ...
..
  




ميگه عاشقم می سوزم تا ابد

اگه راه و رسم عاشـــــــقی اينه .
..
  




..
  



Thursday, December 5

تلفن که زنگ زد ، انتظار همه رو داشتم ، جز تو ... اما صدا که اومد ، انگار همون موج هميشگی باز جاری شد توی رگ هام ... سعی کردم فقط حال باشه و طنز ، تا راحت باشی و چيزی نگم که از گفتنش پشيمون بشم ... اما ديدم هنوز هم کافيه تا بيای و لبريزم کنی از اون آرامش ته دنيا ... هی سعی کردم که نگم ، که نپرسی ، که بگذريم ... که نشد ... گفتی : يعنی ديگه اصرار نکنم ؟ ... و جادوی لحن اون صدا وادارم کرد تا بگم چقدر دلم بی قرار بودن توه ... که چقدر بی تو همه چی خاکستری و مصنوعيه ... که تو که باشی ، رنگ ها همه شفافند و صيقلی ... اما اينها رو مثل هميشه در دلم زمزمه کردم ... نهايت قدرتم رو خلاصه کردم در اين جمله که : بين کم بودن و نبودن ، نبودنت رو ترجيح می دم ... اينجوری لااقل خيالم آسوده ست که تنها منم و تصوير تو ... که منتظرت نيستم ... هفت ماه گذشته ... بيست و هشت چهارشنبه ... دوباره نمی خوام منتظر باشم ... منتظر نبودن ، می فهمی ؟ ... سکوتت سنگين بود ... سکوتت سخت بود ... سکوتت پُر از گلايه بود ... که متهمم می کرد به بی انصافی ... نفس هات رو از پشت اون همه فاصله حس می کردم ... حتی نگاهت رو ، و چه خوب بود چشم هام رو نمی ديدی ... که نمی تونستم اون همه دوست داشتنت رو از نگاهت پنهان کنم ... گفتی : به من فرصت بده ... گفتم : خسته ام از اين همه گذر زمان ... گفتی : می دونی که در گفتن ِ " دلم برات تنگ شده " يا " می خوام ببينمت " بسيار امساک می کنم ، و تو تنها کسی هستی که بی صبرانه می خوام ببينمت ... و من بی رحمانه گفتم : از دوباره منتظرت بودن خسته م ... باز تو بودی و صدای نفس هات که دلم می خواست داغی شون رو روی پوست صورتم حس کنم ... و خاطرهء سنگينی و قدرت دستانت روی اون نيمکت سرد پاييزی ... گفتی : به من يه فرصت ديگه بده ، چند روز ، فقط چند روز ، بذار برات يه ميل بزنم ... و اونقدر بودنت خوب بود که نخواستم اون لحظات رو خراش بدم ... گفتم : باشه ... اما می دونم اين بار هر چه که باشه ، آخرين باره ... و برات گفتم هر جا که باشی ، هميشه اينجايی ... و حس خوبم لحظه ای کمرنگ نمی شه ... و گفتم اين دوران سخت کم ديدنت و بعد تر ها نديدنت ، بهم ثابت کرد که ارزشهات منحصر به فردند و بی نظير ... که نايابی و تنها ... که شايسته ای که بخوانمت : مردی برای تمام فصول ... کلمات چه ناتوان بودند از انتقال حس من در اون لحظهء کوتاه ... و تو باز هم دعوتم کردی به انتظار ... و گفتم اين بار هم می مانم ... اما فقط اين بار ... ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری ...
..
  




... بايد كمرنگ باشم ، مثل يك سايه . تا بتواني در آرامش حضورم ، مستانه دمي بياسايي .

يک نالهء مستانه در اين شهر نديديم

ويران شود آن شهر که ميخانه ندارد
..
  



Wednesday, December 4

آخه من نمی فهمم چرا هی اين قرار های وبلاگی سر از کافه تئاتر به اون کوچيکی در مياره که آدم نمی تونه توش تکون بخوره ! بابا صد رحمت به همون کيک منجوق دار ال کافه ، لا اقل قهوه موکاش خوشمزه تر از قهوه مخصوص اينجاست که ! با اينهمه شب خوبی بود ( جای قاصدک هم خالی ) . فقط نمی دونم چرا اون موشکه اينقدر صاف اومد طرف من ! حالا خوبه ما هنوز با هم بی حساب نشديم !

هاها ... ياد شلوار آزاد دفعهء پيش افتادم ... امان از با کلاسی اين جمع فرهيختگان !
..
  



Tuesday, December 3

آقاههء استاد روانشناسی سر کلاس می گفت :

فکر کنين چی می شد اگه ازدواج ها خود به خود سر ِ يه تاريخی expire date می شدن . يعنی تاريخ مصرفشون تموم می شد . هر کی دوست داشت ، تمديد می کرد ، هر کی هم نه ، خلاص !

هوووم ... من که هر چی فکر کردم ، به اين نتيجه رسيدم که : هاها ... چه باحال می شد !
..
  



Monday, December 2

و اون ی ِ تعلق

برام قشنگ بود ... خيلی زياد .
..
  




... : الهی پوزی مضروب ... و قلبی مکسور ... و عشقی غايب ... و پولی قليل ... و رقيبی کثير !!!

( شان نزول : اون آلمانيه ! )
..
  




يه وقتايی هی از اينور اونور اتفاق نازل می شه ... اين چند روز هم از اون وقتاست ... و من هر قدر هم که خوش اشتها باشم ، اين همه رو نمی تونم هضم کنم که ! ... بی قراريم هنوز ادامه داره ... خودم هم زياد خوب نيستم ... اين روزها تنها چيزی که يه خورده خوبم می کنه ، حس هاييه از جنس حس ديروز ... انگار که يه حس قديمی باشه از پيشترها ... انگار که بشناسيش از خيلی قبل ... آميخته با بهانه های قشنگ و کوچيکی مثل چندکتاب ، ماری نابوکف ، جهالت کوندرا ، شور زندگی استون و بيشتر شايد بيضايی ... اما هنوز اون گيجی هست ، اون حصار ، اون واقعيت تلخی که نمی تونی ناديده ش بگيری و رو شونه هات سنگينی می کنه ... دلت می خواد که نباشه تا سبک باشی و بی خيال ... که هست و سنگينه و پُری از دغدغه ...
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017