Desire Knows No Bounds




Saturday, November 30, 2002

اين روزها و شب ها ، بيقرارم ... خبری از اون آرامش هميشگيم نيست ... اين بی تابی اذيتم می کنه ، بی تابی که نمی دونم از کدوم جنسه ... پيشتر ها ، هر قدر هم که دچار هياهو می شدم ، درونم آروم بود ، شب که می شد ، همه چی بر می گشت سر جاش ... اما اين شب ها ، بيقراريم اتفاق جديديه که هيچ جوری آروم نمی شه ... دلم می خواست کتابی رو که اون خانوم لبنانيه بهم داده بود پيدا می کردم و مثل اون وقتا يه خورده باهاش آروم می شدم ، اما می دونم اونم ديگه فايده ای نداره ... هی سياوش قميشی گوش می دم و گوش می دم و گوش می دم و يه جورايی گم می شم .
..
  




با تو حکايتی دگر

حديث دوست داشتنت ، حديث ديگری ست ...
..
  



Friday, November 29, 2002

بيد مجنون نوشته بود :

وقتي چشماتو می بندی و می ذاری كس ديگه ای دستتو بگيره و راهو بت نشون بده ، می ترسی بری تو در و ديوار يا بيفتی توی چاله ای چيزی ، مگر اينكه كاملاً بش اعتماد كنی . اول نمی تونستم . هی تقلب می كردم ، چشامو وا می كردم و جلومو يه ديدی می زدم . يه كم كه گذشت بش اعتماد كردم . كاملاً . اون لحظه ها قشنگترين لحظه های ديروز بود ...



اين حسيه که شايد خيلی از ما داشته باشيم . اينکه گاهی وقتا دلمون بخواد چشم هامون رو ببنديم و با خيال راحت سکان رو بديم دست يکی ديگه ، بی واهمه و نگرانی ، با اطمينان کامل . تکيه بديم و هراس نداشته باشيم از اين که خراب بشه ، به هم بريزه .

هدايت کردن هميشه لذت بخشه ، به آدم نيرو و انرژی می ده . اما تو زندگی يه لحظه هايی هست که خسته می شی ، دلت می خواد با اعتماد کامل تکيه بدی ، چشماتو ببندی و به هيچی فکر نکنی . هيچ نگرانی نداشته باشی و مطمئن باشی همه چی درست پيش می ره ، مثل همون زمانی که سکان دست خودته .

تو اون لحظه ها اگه يه تکيه گاه مطمئن داشته باشی - يه درخت استوار و قوی - می تونی بی دغدغه سکان رو به دستش بسپری و خودت زير سايه ش دراز بکشی و چشم هاتو ببندی . خودت رو بسپری به جريان سيالی که تو رو با خودش می بره و اونقدر آرومه که آرامشت رو بر هم نمی زنه . اين حس لذت بخشيه . حسی که شايد مدت هاست گمش کرده م .
..
  




امشب رو بيشتر از پريشب دوست داشتم ... حس خوبی بود ... يه جور حس گم شدن در جمع ... ديده نشدن ، يا لااقل کمتر ديده شدن ... ياد اون سفر چند سال پيش افتادم ... و خالص ترين حسی که تجربه کردم ... کاش می شد حس اون سال يه بار ديگه تکرار بشه .
..
  



Thursday, November 28, 2002

بخش موسيقی گردون ِ اين آقای ديکتاتور هم با همکاری اين آقاهه راه افتاد . يه سری بزنين به اين انتخاب های عالی آهنگ ها ، به خصوص که RAIN هم داره ...

Listen to the pouring rain

Listen to it pour

And with every drop of rain

You know I love you more ...
..
  



Wednesday, November 27, 2002

خيلی وقت پيشا ، خيلی خيلی وقت پيش ها ، پسر عمه م ده تا شماره از يه نشريهء جديد رو برام آورد و گفت : اينا رو بخون ، از اوناييه که خوشت مياد . اولی رو خوندم ، دومی رو ، سومی رو ، و به چهارمی نرسيده مشترک نشريه شدم . هفته نامهء مهر . از معدود نشريه هايی بود که تمام صفحاتش رو می خوندم . و با بسياری از مطالبش ، زندگی کردم . حالا سيد رضا علوی هم به جمع وبلاگ نويس ها پيوسته . به پاس لحظات قشنگی که با مهر داشتم ، ورودش رو خوشامد می گم . کاش حسين يعقوبی هم وبلاگ بنويسه .
..
  




و هنوز زير باران بايد رفت ،

در آن گوشهء ساکت از اين شهر شلوغ ،

که فقط تو باشی و دوستی و سنگفرش خيس لغزنده ،

و دستانت که سردند ...

چشمانت را می بندی ،

و هر آنچه گفتنی ست فرو می دهی .

دست هايت هر قدر هم که سرد باشند ،

با تماس فنجانی چای گرم خواهند شد ،

انتظار بيهوده است .
..
  




... نزديک شدن آدما با حرف زدنه ، با لمس کردنه ، با حس کردنه . اينطور نيست که بگی آقا نيم متر بيا جلوتر !
..
  




عجيب بود ... تا وقتی نرفته بودم ، لااقل بهانه ای داشتم برای اين سنگ بودن ... اما امشب فهميدم که انگار ديگه چيزی نمونده ... يا شايد مدت ها قبل فروريخته و من نمی ديدم ... يا می ديدم و باور نمی کردم ... ته دلم هنوز چيزی هست که می گه : بايد بگردی ، جوابت جايی هست ... اما کجا ؟ ندانم ... اما حتی خبری از اون حس بد هم نبود ... اصلا حسی در کار نبود ... پس ريشهء اون ايمان ته نشين شده کجاست ؟!

انا انزلناه فی ليله القدر .
..
  




از وبلاگ دلتنگستان :



* تقارن :

بيضي، خاطره ء خسته ء‌ دايره اي بود که داخل يک مستطيل گير افتاد. روزي که مستطيل پاک شد، بيضي هيچ وقت گِرد نشد. از آن روز به بعد، کمين مي نشست،‌ مربع شکار مي کرد و آنقدر اسيرش مي کرد تا لوزي شود. بعد آزادش مي گذاشت و مي گفت : « سخت نگير. تقارن بيش از حد هم خوب نيست...خيلي معمولي است!»
..
  



Tuesday, November 26, 2002

اِممممم ... راستش می دونم باور کردنش يه خورده زيادی مشکله ، اما به خدا از وبلاگ جين جين ( ! ) :

( و در ضمن پيرو حرف های ديشب ، قابل توجه " بعضی " ها ! )



● ميدوني چيه، «زندگي من»؟... من امروز يکي از زيباترين درسهاي عمرم رو از تو ياد گرفتم. اگه بخوام صحيح تر بگم تو منو از يه خواب عميق و گيج کننده بيدار کردي. تو چشمهاي من رو به روي يه دنياي جديد باز کردي... تو به من فهموندي که در عشق زمان معني نداره و فقط بايد «حال» رو در نظر گرفت... تو به من ياد آوري کردي که عشق نياز به محافظت من نداره و خود جوشه. عشقي که نياز به مراقبت من يا تو داشته باشه ديگر عشق نيست، اينکار دقيقا همون منطقي رو دنبال ميکنه که در ازدواج هم صورت ميگيره: توسل به چيزي غير از خود عشق براي محافظت از اون!... چيزي که همواره ميتونه تبديل به قاتل اصلي عشق بشه... آره، من احمق خيال ميکردم که بايد از الان به فکر حفظ رابطه امون در آينده باشيم... من فکر ميکردم اگه از الان سرد شدن رابطه مون رو پيش بيني کنم ميتونم ازش جلوگيري کنم و اين دقيقا اشتباه من بود!... من غافل ازين بودم که چيزي که اهميت داره خود عشقه نه تداوم اون. ما بايد الان قدر اين لحظات زيباي ما هم بودن رو بدونيم... لحظاتي سرشار از عشق ناب، لذت بخشترين لحظات عمرمون... چه ارزشي داره که اين لحظات ناب رو با فکر به آينده خراب کنيم؟... مگه دو حالت بيشتر وجود داره؟ يا اون لحظهء يخ زدن قلبها پيش خواهد آمد که خب باز هم نه تنها ضرري نکرديم بلکه مدتي از زندگيمون رو با عشق به يکديگر به زيباترين وجه ممکن گذرونديم و لذت برديم. اونموقع که ديگه عشقي وجود نداره، همون بهتر که رابطه قطع بشه. رابطه اي که هيچ سودي براي دو طرف نداره... و يا اينکه اين عشق ابدي تا آخر عمر با ما خواهد بود که ديگه چه جاي نگرانيه!؟... علاوه بر اين مگه اين عشق نيست که خودش بايد از خودش مواظبت کنه؟... اين عشق قراره دواي دردها و مشکلات آينده باشه نه اينکه خود تبديل به مشکلي بشه که از الان به فکر حل کردنش باشيم!

پس چه بهتر که از لحظات زيباي کنوني کمال استفاده رو بکنيم... چه بهتر که قدر اين لحظات و عشقمون رو بدونيم و سعي کنيم که همين الان در جهت قويتر کردن رابطه مون و زيباتر کردن عشقمون تلاش کنيم و هيچ نگران آينده نباشيم. بايد بکوشيم هم اکنون اونرو هر چه زنده تر و شادابتر نگه داريم... بگذاريم همواره خود عشق خودش رو توليد کنه و خودش به خودش استحکام ببخشه... و تو به من نشون دادي که رمز بقاي عشق چيزي جز اين نيست...

دوست دارم...
..
  




اينو خيلی دوست داشتم :

... خواستم بگويم از جنس حادثه ای ،

ديدم راهی هستی که بايد تو را آغازيد ...
..
  



Monday, November 25, 2002

چقدر حرف اينجان که نمی تونم بزنمشون ... دارن سر ريز می کنن ... می گم که ، می شه سعی کنی خودت بخونيشون ؟! ... باور کن هر چی بيشتر دارم سعی می کنم ، بيشتر داره نمی شه !
..
  




از وبلاگ گاو و گلدون :

٭ كي براي چه كسي ؟

براي يك پسر شونزده ساله ، دختراي هيوده هيژده ساله تا خانم هاي سي و هفت هشت ساله اي كه شيك پوش و تر تميز باشن خيلي جذابن .

براي يك پسر بيست و يك ساله ، دختراي نوزده ساله تا خانم هاي سي و يكي دو ساله اي كه شيك پوش و تر تميز و خوشگل و خوش صحبت باشن ، فوق العادن .

براي يك مرد بيست و شش ساله ، دختراي بيست ساله و خانم هاي سي و يكي دو ساله اي كه خيلي شيك پوش و تر تميز و خوش صحبت و خوشگل و خوش بو باشن ، غير قابل مقاومتن .

براي يك مرد سي و يك ساله ، دختراي بيست و دو سه ساله و خانم هاي سي ساله اي كه خيلي شيك پوش و تر تميز و خوش صحبت و خوشگل و خوش بو و باكلاس و وارد باشن ، غير قابل مقاومتن .

براي يك مرد چهل ساله ، دختراي بيست و پنج ساله و ....

.

.

.

دقت كردين اين حرفا چه اثرات جالبي رو بعضي ها داره ؟!!
..
  




عجيبه که امسال اينقدر بيشتر از پارسال زنگ زده شدم ! ... فکرشو که می کنم ، کلی خجالت زده می شم ... اما از اون طرف ، حتی پينوکيو هم نيستم که آدم شم ! ... خدائيش تو اينهمه سال ، هيچوقت به بدی امسال نبودم ... به شدت دچار حس خود - بد - بينی هستم اين روزها ... تا دير نشده بايد يه فکری به حالش بکنم .
..
  



Sunday, November 24, 2002

پارک جمشيديه ... مرغابی های توی برکه ، چه بی وقفه زندگی می کردن ... و بيرون برکه ، همه چيز چقدر ثابت بود ... يه عالمه درخت های پاييزی لم داده زير آفتاب سرد ، فارغ از اون همه هياهوی شهر دودزده ... و تو که نمی دونی بگی مرسی بابت همه چيز ، يا شرمنده بابت همه چيز ... کاش بهانه ، بهانهء ديگری بود .

با اين همه ممنون بابت اون هديهء غير منتظره .
..
  




يه وقتايی هست که گفتن يه حرف بدجوری رو دوش آدم سنگينی می کنه ... يه وقتايی هم هست که نگفتنش ... ولی هميشه انگار آخر بازی اينه که : سفيدی ها را خودت بخوان ...

يه وقتايی هست که آدم از شنيدن يه حرف خيلی شرمنده می شه ... يه وقتايی هم هست که از نشنيدنش ... ولی هميشه انگار آخر بازی اينه که : نا گفته ها را خودت بشنو ...

يه وقتايی هست که می خوای بگی ... يه وقتايی هست که می خوای بشنوی ... اما دست روزگار ، بازی ديگه ای تو آستين داره ... پس تسليم شو و بگذر ... بگذر تا زندگی هم بگذره ... فقط يه چيز رو فراموش نکن ... با لحظه ها بازی نکن ... دم رو غنيمت بدون ... همين .
..
  



Saturday, November 23, 2002

" ... لا اقل يک کار هست که انجام آن با تلفن ممکن نيست . و از نظر شما اين نا ممکن تنها لازمهء زندگی ست : يک نامهء عاشقانه . با تلفن نمی شود يک نامهء عاشقانه نوشت . نه به اين دليل که صدا کافی نيست ، برعکس ، به اين دليل که صدا زيادی ست . تنها در انزوا ، در نبود ِ نفس ، در نبود همه چيز ، می توان دربارهء عشق صحبت کرد .

... فقدان ، يار را رام می کند . امروز ، زن ها هنوز اين موضوع را می دانند .

... عشق ، بدون دليل ، بدون مقياس می آيد و همين گونه می رود .وقتی هست ديگر نمی توان کاری انجام داد . در نبودش می توان نوشت . "

غير منتظره --- کريستين بوبن .
..
  




دلم به حال وجدانم می سوزه ... طفلکی اين روزا بايد بدجوری صداش گرفته باشه ... بس که هی داد می زنه و هيشکی به حرفش گوش نمی ده .

حتی شهامتی نه ،

که صورت مساله رو پاک کنم !
..
  




سر در گم .

کافی بود کسی ببيند ،

آسان بود ،

شايد آسان تر از بوئيدن يک گل .

اما همه دلباختهء تصوير بودند ،

هيچ کس نديد ، هيچ کس .
..
  



Thursday, November 21, 2002

هميشه آدم يه عالمه آرزو داره ... يه عالمه چيز که دلش بخواد ... يه عالمه هدف که دنبالشون باشه ... يه عالمه کار که بخواد بکنه ...

اما يه وقتايی هم هست که فکر می کنی ديگه تموم شدی ، ديگه همه چی بسه ، ديگه چيزی لازم نداری ، ديگه بايد صبر کنی تا خودش بگذره و نوبتت سر بياد ...

اگه به من بگن فقط می تونی يه آرزو کنی که برآورده ش کنيم ، ازشون می خواستم بذارن يه بار ، فقط يه بار ، در يه مورد ، فقط در يه مورد دکمهء undo رو بزنم .
..
  




مسلمانان مسلمانان ، مسلمانی ز سر گيريد

که کفر از شرم يار من ، مسلمان وار می آيد
.
..
  



Wednesday, November 20, 2002

مسافران رو ديدم ... خيلی دوسش داشتم . و حتما باز هم می بينمش .

عصری با نمايش - نمايش لال ها - با بازی بهاره رهنما ... اصلا دوسش نداشتم . امکان نداره ديگه ببينمش .

وسط کلاس موقع افطار - کنار خيابون - يه ظرف بزرگ حليم با شش نفر آدم گشنه ... خيلی دوسش داشتم . خيلی خوش گذشت و کلی چسبيد . حتما بازم می خوريمش .

بعد از کلاس ... يه شام خوشمزه + کلی صحبت های جالب با آبی . اظهار نظر های احمقانهء من که تا دو سال پيش به نظرم کاملا غلط ميومدن و حالا کاملا درست . خيلی شب خوبی بود . حتما باز هم اتفاق ميفته .

اصولا شبی که آدم تمام خوردنی های مورد علاقه ش رو بر حسب تصادف بخوره ، خيلی شب دوست داشتنی از آب در مياد .
..
  






فقط همين يه بالش مونده ...

فکر می کردم تموم کردنه که سخته ...

نمی دونستم شروع نکردن هم ...

نمی دونستم ادامه دادن هم ...

يا ادامه ندادن هم ...

و ما همچنان دوره می کنيم ، شب را و روز را ... هنوز را .

..
  




از اين آقاهای گلابی - که نمی دونن اون پدال اوليه اسمش گازه ... که از بين اين همه اتوبان ، پر ترافيک ترين خيابونا رو انتخاب می کنن ... که آينهء ماشينشون اندازه آينهء تريليه ... که همون آينهء تريلی رو هم صاف تنظيم می کنن رو مسافر صندلی عقب ... که آسمون و ريسمون رو به هم می بافن تا يه حرفی زده باشن ... که آخرشم باز می گن : اما اون مسيری که شما می گفتين ترافيکش از اين مسير بيشتره ! - خيلی بدم مياد . فقط حيف شد که آخرش گفت ديروز بازنشسته شده و امروز اولين روزشه ، وگرنه به شدت تصميم داشتم موقع برگشتن ، يه راست برم سراغ اين آژانسه و از آقاهه شکايت کنم .
..
  



Tuesday, November 19, 2002

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
.
..
  




امشب فيلم اتاق پسر نانی مورتی رو ديدم . کسانی که اهل فيلمای آخر شب سينما فرهنگ هستن ، اين فيلمو از دست ندن . فقط سعی کنين به هيچ عنوان کنار آدمايی که چيپس دستشونه ، نشينين . چون دقیقا نصف حس فيلم با خش خش بستهء چيپس و سر و صدای جويدنش از بين می ره .
..
  



Monday, November 18, 2002

..
  




برای بهار :



" چقدر قشنگند

می شنوی ری را

به خدا پروانه ها پيش از اينکه پير شوند ، می ميرند

حالا بيا برويم از رگبار واژه ها ويران شويم

عيبی ندارد يکی بودن ديوار باغ و صدای همسايه

باران که باز بيايد

می ماند آسمان ، و خواب و خاطره ای

يا حرفی ميان گفت و لطف آدمی با سکوت ... "



زمستون که مياد ، يه عالمه برف با خودش مياره ... برف سفيد ، که وقتی اون بالاست ، چه سبکه و تميز ، که وقتی مياد پايين ، انگار خسته می شه و خيس ... سردت می شه ، دستات يخ می کنن ، نوک دماغت قرمز می شه ، رو صورتت بلور های برف تبديل به قطره می شن و قِل می خورن و ميان پايين ... عيب نداره ... يه خورده پنجره رو ببند ، يه پولوور بزرگ ِ بزرگ پشمی بپوش ، از اونا که آدم توش گم می شه ، بشين جلوی شومينه ، يه فنجون چای داغ هم بذار جلوت ، و از پشت پنجره نگاه کن به بلور های برف که چه خوشحالن ... يادت باشه زمستون فقط يه مقدمه ست ، مقدمه ای برای بهار ... بهار که بياد ، باز سبز می شی و سبک و آفتابی ...

اينم اون آهنگی که می دونم دوسش داری ، مال تو .
..
  



Sunday, November 17, 2002

اين آخری ها هی داره از اين هديه های کوچيک غير منتظره خوشم مياد . بعضی وقتا بدجوری حال آدمو خوب می کنن .

مرسی بابت گل ها و تيله ها ، آقای گروه فشار . حالا هی من ميگم پشت اين ستارهء حلبی ، قلبی از طلا وجود داره ، هی ملت می گن نه !

مرسی بابت اون هديهء سبز کوچيک ، آبی جونم .

مرسی بابت اون نگرانيهای آفلاينی و ميلی و تلفنی ، همين که هستين ، خودش کلی غنيمته .

مرسی بابت اون هديه ای که در راهه و هنوز نديدمش .

مرسی آقای پَتِ پستچی ، هر چند که اين وسط سر تو هم بی کلاه نموند .
..
  




زندگی بی تو چقد قشنگه ، خوک من !

..
  




انگار که هنوز پوست صورتت بسوزه ... که بوی ادوکلن خوش بويی رو بدی که دوسِش نداری ... که رد نگاه سنگينی رو حس کنی که حالت رو به هم می زنه ... و دستهای بزرگ و جستجوگری که از بخت نا موافق دنبالت هستن ... که هی بری و بری و بری ، اما جايی نباشه که بتونی گم بشی ...

يه عالمه خشم و عصبانيته ، که سعی می کنی درسته قورتشون بدی ... که اگه خاليشون کنی ، ممکنه شيشه ها فرو بريزن ... يه عالمه نفرته ، که کم کم بی رنگ می شن ... به ترحم تبديل می شن ... که نفرت از جنس احساسات قويه ; که ترحم ، پَست تره ، خنثی تره ، سزاوار تره ...

چه خوب بود که ديشب سرد بود ، اونهم از نوع سرمای سنگدل بداخلاق ، که هيچ بويی و رطوبتی و ملايمتی توش نبود ... حتی دلم می خواست اون حوضچهء آبی کوچيک با گلدونای شمعدونی کنارش رو هم از خاطره م حذف کنم ... اون وقت همه چی کامل می شه ... يه تصوير خطی و دو بُعدی که به راحتی می شه در هزارتوی پس کوچه های ذهن گمش کرد ...
..
  



Saturday, November 16, 2002

اگه فقط يه دسته گل لاله بود - از اون دسته گل ها - شايد بهتر می شدم امروز ... حتی لاله هم نه ، حتی همون دسته گل هميشگی زنبق و نرگس ... حتی چند شاخه مريم ...

برم يه خورده آروم شم .
..
  




از اين همه خيابونای يه طرفهء اين روزها داره بدم مياد ... که هی از روبروت بيان ، که نور بالا بزنن ، که توقع داشته باشن بهشون راه بدی ... که وقيحانه از روبرو بيان و نورشون رو بندازن تو چشات ، که شايد بکشی کنار ... که راه بدی ... نه يکی ، نه دو تا ، هی پشت سر هم ... يه هو شک می کنی ، نکنه اين تويی که داری ورود ممنوع می ری ؟ ... که هيشکی با تو نيست ، کنارت ، پشتت ... همه از روبرو ...
..
  



Thursday, November 14, 2002

از وبلاگ خانوم گل :

من روزه ام . تو نيستی . او هم نيست .

بهشت بی تو و او مگر بهشت می شود ؟
..
  




لطفا دوستم نداشته باش



برای اينکه دوستم داشته باشی ،

هر کاری بگويی می کنم ،

قيافه ام را عوض می کنم ،

همان شکلی می شوم که تو می خواهی .

اخلاقم را عوض می کنم ،

همان طوری می شوم که تو می خواهی .

حتی صدايم را عوض می کنم ،

همان حرف هايی را می زنم که تو می خواهی .

اصلا اسمم را هم عوض می کنم ،

هر اسمی می خواهی روی من بگذار !

خب حالا دوستم داری ؟

نه - صبر کن !

لطفا دوستم نداشته باش !

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد !



" عمو شل "
..
  




چهارشنبه شب ها ... حاتمی کيا ... خاک سرخ ... و بيشتر از همه ، پرويز پرستويی و چشمانش که نيازی به کلام ندارند .
..
  



Wednesday, November 13, 2002

الان می رم بابا ... فقط اومدم بگم بالاخره اين آقاهه برگشت ... وِلکام بَک !
..
  




از وبلاگ سال های ابری :

چقدر تلاش ؟ چقدر دست و پازدن و چنگ زدن به آن ريسمانهای نا مرئی احساس ؟

پاييز به نيمه رسيده، باد خزان می وزد و می وزد و می وزد ، تا به آخرش برسد تمام برگهای باغمان می ريزد . آن نقاش کجا رفت ؟ می خواهم برايمان برگی بکشد . نمی خواهم عشقمان به خاطره تبديل شود . می خوام بماند . نمی خواهم چيزی بميرد . زندگی می خواهم . زنده شدن آن نگاه ، زنده شدن آن حس سبز، زنده شدن همه روزهای بارانی گذشته . تو آن نقاش می شوی ؟

دف می زدند . دف را دوست دارم . انگار نيايش می کنند به سوی آسمان وقتی که بر روی دف هايشان می کوبند . چشمهايی بودند که بسته شدند . قطره اشکی هم بود . قطره اشکی که آرام و بی صدا فرو غلتيد . دستهايی که يخ کرده بودند . جمع خوانی هم بود . جمعی که سالها زمان می خواهد تا خودش را بتواند فرياد کند . دستهايی بود که در خفا بهم زده می شد . دستهايی هم بود که رو به آسمان بهم می خوردند .

اين حال من بی توست . بغض غزلی بی لب . افتاده ترين خورشيد . زير سم اسب شب ...

سلام کيمياگر جوان ،

خاطره ديوانگی مان هيچگاه از يادم نمی رود . تو به من گفتی ديوانه . او به من گفت شيفته . من به تو گفتم شيفته . کاش روزی هم می شد گفت "عاشق" .

نشسته ای آنجا و از من جواب می خواهی . نشسته ای و با آن چشمهايت که می دانی ديگر نمی توانم نگاهشان کنم نگاهم می کنی و مرا در خود غرق می کنی و از من جواب می خواهی .

از من جواب می خواهی . می دانم اگر بگويم اين روزها از من جز درختی نمانده وحشت می کنی و خواهی رفت . می دانم اگر نقابم را بردارم و همه آن تنهايی ها و نيازها را ببينی ترس برت خواهد داشت و خواهی رفت .

من هم بخشی از افسانه هستم . همان افسانه ای که دوست داريم بشنويمش . دوست دارند مرا هم بشنوند . قصه مرا . اما همانقدر که افسانه خياليست قصه من هم افسانه است . کاش کسی می خواست خودم را بشنود . نه ! ای کاش بی ای کاش . نمی خواهم شکوه کنم . هر کجا هستم باشم . آسمان مال من است . حتی اگر يک روح سبز هم نباشد که بخواهد من را بشنود من می مانم ، می خوانم ، می چرخم ، می رقصم ، می گريم ...

باز هم خبری نشد . عاشقانه ها را اينجا نوشتم . گفتم شايد فرصتی بايد داد به او که می گويد عاشق است . گفتم فرصتی بدهم به نشانه ها و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک که شايد با ما از سر آشتی در آيند . اما نشد ، باز هم نشد . باز هم نيامد .

من سردم است .

من سردم است و انگار هيچگاه وقت گرم نخواهم شد .

ای يار، اي يگانه ترين يار ، " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اينجا زمين چه وزنی دارد

و ماهيان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه می داری ؟


فروغ گفت اين جملات را ، فروغ گفت اما انگار من بودم ، انگار او بود در من . انگار يک ناخوداگاه جمعی بود .

امروز هم نيامد . امروز هم نيامد تا من بيشتر ترسم بگيرد . من نوشتم ، نوشتم ، نوشتم . با هر کلامی آرزو می کردم که بيايد و بگويد دروغ می گويم ، اشتباه می کنم ، حقيقت ندارد .

اما حقيقت داشت .

ای يار، ای يگانه ترين يار " آن شراب مگر چند ساله بود؟ " که اين چنين روح مرا آتش زد ؟ آن شراب مگر چند ساله بود که هنوز تن من ، روحم سرمست پيمانه هايش است ؟ آن شراب مگر چند ساله بود که هنوز هم نمی توانم فراموش کنم ؟

از نيمه شب هم گذشته . پنجره را باز گذاشته ام . هيچ قاصدکی نيامد . هيچ خبری . هيچ خاطره ای . هيچ يادی . سنگينی روزها و شبها پشتم را آرام آرام خم می کند ، روحم را آرام آرام می پژمرد . می گويند اين يعنی که داری بزرگ می شوی . اين يعنی که داری تجربه کسب می کنی .

من يخ کرده ام . درد دارد ، درد . چرا نمی آيی اين يخ را آب کنی ؟ چرا آنور افق ايستاده ای و انتظار داری از آنسوی افقها من گرمی دستانت را حس کنم و به يکباره آب شوم ؟ مگر نمی دانی بايد بيايی اينطرف تر ، آرام ، آرام ، به آرامی . زير آن پوسته سخت قلبی است که روی جاده صاف شده . بايد در آن دميد ، آرام ، آرام ، به آرامی .

دلم برايت تنگ شده . دلم برای آن روزها که تنها در غار تنهاييم بودی با من تنگ شده . ای کاش هيچگاه از آنجا بيرون نمی آمديم . ای کاش هيچگاه طعم زمينی بودن را حتی از دور احساس نمی کرديم .
..
  



Tuesday, November 12, 2002

يه روز نارنجی ... با بوی نارنگی ، وقتی پوستشو می کنی و ذرات خيسش در هوا پراکنده می شن ... خواب سفيد ، کار حميد جبلی ... فکر می کردم با يه اثر نسبتا فلسفی طرف باشم ، اما يه کار کمدی بود ، و باز ، بازی عالی جبلی ...

هديه اصولا چيز خيلی دوست داشتنيه ... قمار باز داستا يوسکی ، هويت کوندرا ، و به خصوص اون کارت پستال های خوشگل ونگوگ ... و به خصوص تر اينکه بر خلاف تصورت ، پشت نويسی هم شده باشن ...

بعد از ظهر بارون اومد ... نم نم ... خنک و مطبوع ... کوچه های سر حال ... پس کوچه های سبز يخچال و بلوار شهرزاد و ميرداماد ... و سياوش قميشی که ميخونه ... بعد از ماه ها ، همه چی همون شکلی بود ... انگار که توی اين گوشهء شهر پر هياهو ، زمان و صدا دچار توقف شده ... هنوز از پشت اون پنجره های بلند ، جنب و جوش مردم رو توی شلوغی ونک می بينی و انگار ديوار ها اونقدر ضخيمن که هيچ صدايی رو نمی شنوی ... هنوز اون صندلی گردون رو به پنجره ... اون گلدون سبز ... اون شاخه های زنبق ... و اون سکون ... و هنوز انگار ته دنياست اونجا که تو هستی ... ... کوتاه باشه که سنگينی ش شکننده نباشه ... که نفس ها بريده بريده نباشن ... که بعدش باز تو باشی و خودت و خيابون شلوغ خيس ... که باز همون حس هميشگی ، پر از داشته ها و نداشته ها ، پُرِت کنه و ته نشين بشی ...

امروز حتی آقای پتی ول هم نارنجی بود ... به شدت لبخند می زد و تحويل می گرفت و خودش تمرين حل می کرد ! ... يه ربع هم وسط کلاس لطف کرد و اجازه داد که بريم شير کاکائوی شيشه ای بخوريم ، از اونها که طعم بچگی هاتو می دن ، با چيپس کچاپ و ماست و موسير ... کنار خيابون ، زير بارون ، و هوا که تاريکه و خنک و چسبناک ...

و شب هم نارنجی بود ... بعد از يه عالمه وقت ، شايد بيشتر از يک سال ، با يه دوست قديمی بری نمايش يوسف و زليخا ... يه نمايش از کارهای پری صابری ، که شمس پرنده ش رو خيلی دوست داشتم ، و رند خلوت نشين رو هم کمتر ... تو اين کار ، نقش يوسف خيلی برام جالب بود ... بماند که زليخا طفلکی چقدر انرژی مصرف کرد و چقدر خورد تو ديوار ( جای بعضی ها خالی ! ) ، و يوسف هم ، يه آقای خوش سيما بود که عليرغم ميلش ، عشق زليخا رو رد کرد ... اما بازی ِ بازيگر ، اين حس رو به من القا می کرد که علت اين امتناع ، يه جور ترسه ، اين که بهت گفته باشن به کبريت دست نزن ، خطرناکه ، می سوزی ! ... در اون بازی ، اثری از اراده و اختيار و اقتدار نبود ... يه جور رفتار منفعل ، يه انکار از سرِ ناچاری انگار ... که آخر حتی زليخا هم به زبون در اومد که : تو که ادعا می کنی خدای تو بخشنده ست و کريمه و رحيم ، پس چرا به حرف دلت گوش نمی کنی ، مگه اميدی به بخشيده شدن نداری ؟! ...

شب و خيابون های خلوت ... ابی که می خونه ... آرژانتين و الوند و پيتزايی و گپی و دوستی که فکر نمی کردی ببينيش ... احساس آرومی داری ... همون حس سبک بودن ، هوووم ، شايد يه جورايی همون خواهر مقدس بودن ... و باز هديه ای که انتظارشو نداشتی ... کنسرت کريس دی برگ ... که ديدنش ، وقتی آخر شب خسته می رسی خونه و ساکتی و پنجره رو باز می کنی تا آخر ، خيلی می چسبه ...



وضعيت آخر :

همه چی قاطيه ... يه عالمه کامواهای خوش رنگ ، که در هم تنيده شده ن ... يه عالمه رنگ های شفاف و براق ، که شُرّه کرده ن روی بوم سفيد ... سفيد که نه ، شايد سبز کمرنگ ، شايد هم آبی کمرنگ ... و خدا که انگار خيلی دوره ... و اون ابر سياه بزرگ ، که در راهه ... و بادبادکی که روی پشت بوم يه ساختمون ِ نه خيلی بلند ، نخش به آنتن تلويزيون بسته شده ، و تنها تا جايی که طول نخش اجازه بده ، برای خودش می چرخه ... اونهم به مدد نسيمی ، که گاه هست و گاه تر نيست ... و هنوز پاييزه ... و هنوز عصار ، که می خونه : فرصت بودن با تو ، اگه حتی يه نفس بود ، برای باور ِ بودن ...
..
  




اين خط ثابت دنباله دار ... که انگار انتهايی نداره و گره ی نداره و فرودی نداره ... که نقطه ای نداره و وقفه ای نداره و سکونی نداره ... که جاريه و می ره و ما رو با خودش می بره ... هر بار اومدم شک کنم ، نشانه ها نازل شدن ... هر بار اومدم رد کنم ، نياز ها آشکار شدن ... پس مؤمن باقی می مونم .

خاک گشتن ، مذهب پروانگيست ...
..
  



Monday, November 11, 2002

چه عجب ! ... امروز ظهر رو می گم ... مثل هميشهء هميشه .
..
  



Sunday, November 10, 2002

امشب هم خيلی زود ، خيلی خيلی زود ، به همهء صداها حکومت نظامی دادم ... فقط برای لرزش اون پل خاکستری ... که شايد بلرزه ... که نلرزيد ... ساعت دوازده شد ... ديگه هر کالسکه ای هم که بوده باشه ، حتما تا حالا تبديل به کدو تنبل شده ... انگار اين روزا ، ديگه حتی يه لنگه کفش بلورين هم دردی رو دوا نمی کنه .
..
  



Saturday, November 9, 2002

شادمانه ... ساده ...

..
  




امروز چند تا کتاب خريدم که بايد بخونم ، اما به شدت عزا گرفته م بابت خوندنشون : جنايت و مکافات ، برادران کارامازوف ، و دلبند عزيزترينم ( نامه های آنتوان چخوف و اولگا کنيپر ) ... دو تای اولی رو يه قرن پيش خوندم ، اونم خيلی سرسری ، تازه از کتابايی هم که اسمای آدمای توش با " اُف " و " ايچ " و " ويچ " تموم می شه ، اصلا خوشم نمياد . يه جورايی دلگيرن . مائده های زمينی و درِ تنگ آندره ژيد هم هنوز نصفه ن ... می ترسم چند وقت ديگه هم کم کم بشينم فيلمهای تارکوفسکی و پاراجانف رو ببينم !



ای کاش " اهميت " در نگاه تو باشد ، نه در چيزی که به آن می نگری .

ناتانائيل ، آرزو مکن که خدا را در جايی جز همه جا بيابی . هر مخلوقی نشانی از خداست و هيچ مخلوقی او را هويدا نمی سازد . همان دم که مخلوقی نظر ما را به خويشتن منحصر کند ، ما را از خدا برمی گرداند .

انديشهء " لياقت " را در خود از ميان بردن ، اين است مانع بزرگ روح .

علاقه را هيچوقت ، عشق را .

تو نيز شبيه کسی هستی که برای راهنمايی خود به دنبال نوری می رود که به دست خويش دارد .

هر آرزو بيش از تصاحب مجازی مورد آرزو مرا مستغنی ساخته است .

علاقه هيچ وقت ، عشق . به خاطر چه بسا چيزهای لذيذ عشق را فرسوده کرده ام . درخشندگی آن چيزها از اينجاست که من مدام به خاطرشان می سوزم .

بايد عمل کرد بی آن که " حکمی " در خوب و بد اعمال کرد . و بايد دوست داشت و اضطرابی به خود راه نداد که خوب است يا بد .

دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تا کنون هيچ کس به تو نداده است . اما در ضمن که مالک اين لذتم ، نمی دانم چگونه آن را به تو بدهم .

درست است که اعمال ما ، ما را می سوزانند ، ولی تابندگی ما از همين است . و اگر روح ما ارزش چيزی را داشته ، دليل بر آن است که سخت تر از ديگران سوخته است .

" مائده های زمينی --- آندره ژيد "
..
  




..
  



Friday, November 8, 2002

..
  



Thursday, November 7, 2002

لورنا مک کنت گوش می دم ... صداش کمه ، خيلی کم ... چهار زانو نشسته م روی صندلی ، و قلبم داره هنوز فشرده می شه ... سه ساعت گذشته و هنوز آروم نشده م ... چقدر دلم می خواست اون لحظه ، همه چی متوقف می شد ... احساس بچه ای رو داشتم که ساعت ها لب دريا ، تو ساحل ، نشسته و يه قلعهء شنی درست کرده ، با برج و بارو ، جاده و راه های عبور زمينی و زير زمينی ، و بعد ، کمی بعد تر ، يه موج بزرگ مياد و همهء ماسه ها رو با خودش می شوره و می بره ... قلبم هنوز فشرده می شه ... و پل خاکستری مقابلمه ... چقدر فاصله ... چه کوتاه ... چه عميق .
..
  




حس خوبی دارم . از بودن در مهمونی های خانوادگی کم و بيش لذت می برم ، اما امشب از اون شبايی بود که خيلی دوستش داشتم . به آدما نگاه می کردم و از سادگی شون لذت می بردم . از اينکه چه راحت غرق زندگين . دغدغه هاشون چه ساده و شيرينه . سرگرمی هاشون ، حرفاشون ، سليقه هاشون . همه برام جالب بودن . انگار که از سياره ای ديگه اومده باشم . فکر می کردم که مدت هاست از اين آدما دور شده م . مدت هاست که از نزديک نگاهشون نکرده م ، لمسشون نکرده م . مدت هاست که حل شده م تو دنيای خودم . دلم می خواست جای يه کدومشون می بودم . با همون دلمشغولی ها . خانوم هايی رو می ديدم که فکر و ذکرشون خلاصه شده بود در زندگی جاريشون ، سعی می کردن به بهترين وجهی يک زن باشن با تمام خصايص زنانه ، رفتار زنانه ، و افکاری که تمام حيطهء ذهنی شون رو به راحتی آشکار می کرد . و احساس می کردم از وضع موجودشون چقدر راضين و لذت می برن . " قانع بودن به شرايط موجود و سودا های رنگارنگ نداشتن " از لذت هاييه که مدت هاست تجربه ش نکرده م . دلم يه خورده آرامش مطلق می خواد ، آرامش مطلق .
..
  




و خلاصه اينکه :

... که يعنی عمو جغد شاخدار کلی زور زده تا يه چيزايی بگه به بَنِل !
..
  




..
  



Wednesday, November 6, 2002

کُندی ... کُندی ... کُندی .

لاک پشت ، موجود خوبيه ... اما نه برای هميشه .

دلم می خواد وقتی در حال دويدنم ، تو هم بُدويی ... وقتی دارم راه می رم ، تو هم راه بری ...

نه اينکه من هی برم و برم و برم ، بعد يه عالمه وقت تنها بشينم تا تو برسی ...

اين حوصله مو سر می بره ، کِسلم می کنه ، خسته م می کنه ...

می فهمی ؟

..
  




راستی خورشيد خانومی ... فهميدی ما چقدر شيک واسه خودمون قرار گذاشتيم دوشنبهء ديگه ، همين جا ، جام جم ، آدماشم معلوم کرديم ؟! ... من احساس می کنم يه خورده ماه رمضون باشه هفتهء آينده ! ... و فکر کنم ما بدون قرار قبلی راحت تر همديگه رو می بينيم ! ... چه کنيم ؟
..
  



Tuesday, November 5, 2002

يه دوشنبهء دوست داشتنی

وقتی تلفن صبح خيلی زود زنگ می زنه ، دلم به شدت می ريزه پايين ، اصولا منتظر خبرهای بد هستم ، اما امروز به شدت خبر خوبی بود ... بالاخره به دنيا اومد ! ... آخيش ... کم کم داشتيم نگران می شديم که بلافاصله بعد از به دنيا اومدنش مجبور باشيم بريم براش کارت پايان خدمت بگيريم ! ... اما بالاخره لطف کرد و به اضطراب چند هفتگی ما خاتمه داد و باعث شد با خيال راحت بتونيم بريم تولد ... تا حالا نشده بود تو اينهمه سال از اين اتفاق اينقدر ذوق زده بشم !

تولد آبی بود ... آبی که بودنش تو اين سال ها و به خصوص تو اين ماهها کلی برام غنيمت بوده ... از معدود آدمای زندگيم که می تونم چشم بسته بهش اطمينان کنم و دربست قبولش داشته باشم ... از نوع ارتباطی که سالها قبل داشتم و بعد ، سالها گمش کرده بودم ... آبی به شدت منو ياد سپيده می ندازه ، سپيده هم متولد آبان بود ، سپيده هم اولين دختری بود تو زندگيم در اون سال ها که از اعتماد کردن بهش پشيمون نشده بودم ، سپيده هم تنها دوست اون روزهام بود که می تونست همه چی رو خودش بخونه ، تمام سفيدی ها رو ، تمام نا گفته ها رو ... سپيده هم آبی بود ، آبی زلال کمرنگ ، با همون لبخند عميق ... ولی خوب ، خوک ها خيلی چيزها رو خراب کردن ... حالا بودن با آبی همون طعم روزهای پرتقالی رو برام داره ... بودن با آبی ، بودن با تيله ها رو برام به همراه داشت ، و اين دوستی ، من رو به شدت از روزهای خاکستری جدا کرد ...

بالاخره بعد از کلی خيابون گردی آخرشم باز سر از جام جم در آورديم ... چند ساعت خوب و دوست داشتنی ... با يه عالمه بوی گل رز و گل مريم که من خيلی دوست دارم ... با يه عالمه حرف و حرف و حرف ... با يه عالمه احساس بدون حرف ... موکای el cafe ... اون کيک شکلاتی و اون نيمکت آخری که وقتی آدم می شينه روش ، ته نشين می شه ... روز خيلی خوبی رو داشتيم ... فقط کاشکی صورتی می تونست بفهمه داره چيکار می کنه ... که داره دستی دستی خودشو دچار چه مخمصه ای می کنه ... خيلی سعی کرديم بهش بگيم ، اما اونقدر داغ بود که فقط دلش می خواست بگه ، هيچی نمی شنيد انگار ...

شبش هم شايد حکايت جداگانه ای باشه ... راه رفتيم و راه رفتيم تا پارک ... کلی حرف بود که زده نشد ... کلی حرف بود که شايد نبايد زده می شد و شد ... سرد بود ... خالی بودم ... و گرم نمی شدم ... يه سری فرمول و بايد و نبايد قاطی شده بود ... انگار يه قطعهء جداگانه بود که چسبونده باشنش ته امروز ... حکايتی از يه جنس ديگه ...
..
  




از وبلاگ عرائض :

گاهی اما اين تلنگرها فقط يک جمله است . حتی يک جمله تبليغاتی : " زندگی دکمهء بازگشت ندارد . ديجيتال هندی کم سونی "
..
  




کريس دی برگ داره می خونه :

We'd change the world with mad ideas together :

Another rainbow to follow with you ,

Another dream that may never come true ,

It is better to have tried the vain than never try at all ,

Another rainbow where gold may fall ..
.
..
  



Monday, November 4, 2002

راستی :

" ما ملت عاشق ، چقدر خوب می دانيم که چگونه می توان به ضرورت ، صدا را مثل نفرت ، به سکوت تبديل کرد . همان گونه که می دانيم چگونه می توان نان تازه را خشک کرد و نگاه داشت ، برای روز مبادا ... . "
..
  



Sunday, November 3, 2002

سبک که باشی ... روز ، خوشی هاشو بی دريغ نثارت می کنه ... کافيه پاتو که می ذاری بيرون ، به آسمون نگاه کنی و لبخند بزنی و بگی : سلام ، امروزو با من باش .

" خانهء جوان " رو خيلی دوست دارم ... پر از چيزای تک و قشنگه ... بهترين جا برای هديه خريدن ... هر بار می شه يه عالمه وقت ، نگاه کرد و لذت برد ... امروز يه عالمه تيله خريدم ... تيله های سبز ... کوچيک و بزرگ ... کوچيکا خالين ، سبز سبزن ، با کنجکاوی نگات می کنن ... اما بزرگا سبز کمرنگن ، توشون از اون پَره های لطيف و نرم داره ، سفيد و ليمويی و فيروزه ای ... با مهربونی نگات می کنن ... انگار که حاضرن بشينن و ساعت ها بهت گوش بدن و لبخند بزنن ... ريختمشون توی اون تُنگ گلو باريک ... يه خورده هم از عطرمو ريختم توش ... بعد گذاشتمشون اين جلو ... چشماشون داره از خوشحالی برق می زنه .

شهر کتاب نياوران ... کتاب فروشی هميشه عالی بوده ... هر بار که می رم توی يه همچين جاهای دوست داشتنی ، به شدت دلم می خواد يه کتاب فروشی داشته باشم ... بچه هم که بودم ، هميشه آرزو داشتم بابام کتاب فروش باشه ... کتاب فروشا ، زياد نمی رن مسافرت، می رن ؟

هوا که ابری و خنک باشه ، بيکار که باشی ، نياوران هم که باشی ، خيلی سخته از جلوی خيابون جمشيديه رد بشی و وسوسهء راه رفتن توی پارک ، راحتت بذاره ... پس يه خورده دنده عقب می گيری و به زودی سر از پارک در مياری ... پارکی که سنگ فرشش خيسه و ليز ، که گل هاش مست از بارون و هوای تميز با خوش رويی بهت لبخند می زنن ... برگای زرد و نارنجی و قرمز ، هارمونی قشنگی درست کردن ... يه نفس عميق می کشی که مطلق عطر بارونه ... شر شر آب رو که می شنوی ، گوش می دی و گوش می دی و دوست داری هی زمان کش بياد ... که راه بری و خيس بشی و ساعتی نباشه که نگران نگاه کردنش باشی ... اين ساعت همه کارا رو خراب می کنه ... هر قدر هم که بهت خوش بگذره ، باز مثل سوهان روح يادت مياره که بسه ، وقت تمام ... بارون شروع می کنه به باريدن ... از کوچه باغ کنار پارک ميای پايين و دلت می خواد کوچه هيچوقت تموم نشه ... که بباره و نفس بکشی و خالی باشی ... تگرگ که مياد ، يادت ميفته که شاعر گفته : زير باران بايد رفت ... و از اونجايی که حساب تگرگ جداست ، می ری به رستورانی که خاليه و شومينه ای که روشنه ... و تو که خيسی و سرد و گرسنه ... زمان که می گذره ، خشک می شی و گرم و سير و باز تيک تيک ساعت که باهات مسابقه گذاشته .

بر می گردی تو هياهوی شهر شلوغ و می دونی که بايد ها و نبايد ها ، هنوز حرف اول رو می زنن ... کهنه نقاب زندگی ، هنوز رو صورت های ماست .

تو شهر ، آفتابه ... خبری از بارون و تگرگ نيست ... انگار که از يه سيارهء ديگه اومده باشی ... باز می ری و حل می شی قاطی آدما .

ميدون وليعصر ، هميشه پر از چهره های مختلفه ... آدمای رنگ و وارنگ ... شاد ، غمگين ، سرحال ، خسته ... حتی گاهی کرم ، گاهی خرمگس ... خوب همين جوری که نمی شه ، می شه ؟ ... پس کافی شاپی و گپی و ساعتی که هنوز داره باهات مسابقه می ده .

گير ميفتی تو ترافيک پر سر و صدا ، همه متوقف می شن ، اما عقربه ها همچنان خستگی ناپذير مشغولن ... می دونی که زنگ تلفن يعنی اينکه بدقولی هم حدی داره بابا ... دعا می کنی يا ماشينا راه بيفتن ، يا عقربه ها از کار بيفتن .

بالاخره می رسی کافه تئاتر ... می شين سه به دو ... از اينکه می بينی خوبه ، خوشحال می شی ... انگار همه چی سر جاشه ، اما تو سر جات نيستی ... سعی می کنی به روی خودت نياری ، اما می دونی که سر جات نيستی ... بازم بايد و نبايد ها هجوم ميارن ، بازم اونان که برنده می شن ... خوب به هر حال اينجوريه ... تا الان بايد خوب ياد گرفته باشی، نه ؟ ... پس حواست رو جمع کن ، دَرسِت رو خوب پس بده .

می تونی آروم باشی و لذت ببری ، اما ياد اون تلفنی ، دلت شور می زنه ، هميشه انگار بايد يه سايه باشه تا همه چی کامل نباشه ، می دونی اگه زنگ بزنه ، اين تويی که بايد بری و کارهارو درست کنی ... بازم مهم نيست تو چی دلت می خواد ، مهم اينه که چيکار بايد بکنی ... وقتی ذهنت آشفته ست ، دقيقا به همون دردی دچار می شی که چند شب پيش ، بغل دستيت دچارش بود ... از اساس قطع می شی ... خوب آخرشم تلفن زنگ می زنه ... بايد بری ... وقتی بايد بری ، عقربه ها تندتر می شن ... همش سرعتشون رو به رُخِت می کشن ... آژانس دير تر از هميشه مياد ، اما زود تر از هميشه می رسی ، اون قدر زود که همه چی درست می شه و آخرش می تونی يه نفس راحت بکشی ... خيالت که راحت می شه ، عقربه ها هم يواش می کنن ، واسه خودشون می چرخن ، قدم می زنن ، ديگه عجله ندارن ... کافی بود يه روز تمام يادت بيارن که همه چی نمی تونه اونجوری که تو دلت می خواد باشه ... که اين تويی که بايد کوتاه بيای ، بايد کنار بيای و قدر لحظه های خوبت رو بدونی ، هر چند کوتاه باشن و کوتاه و کوتاه ...

حالا همه چی آرومه ... تيله ها هنوز برق می زنن ... خسته ای ، گرمی ، سبکی ...

اما ، دلتو بردی با خود به جای ديگه .... اونجا که خدا برات لالايی می گه ... .
..
  



Saturday, November 2, 2002

راه رفتم ... راه رفتم ... راه رفتم

می خواستم فراموش کنم چيزی رو که شنيده بودم ... می خواستم اون تعجب رو ، اون بُهت زدگی رو از ياد ببرم

مستحقش که نبودم ، بودم ؟

بارون هم روشو برگردوند ... آفتاب شد ... يه عالمه کار بود که بايد می کردم ، يه عالمه چيز که بايد می خريدم ... و زمانی که مثل هميشه تند تر از من می دويد

صدا هنوز توی گوشم بود ... يعنی چی آخه ؟! ... نمی تونستم درک کنم

سعی خودمو کردم ... روز خيلی خوبی بود ... يه عالمه چيز قشنگ که خريدمشون ... يه عالمه چيز قشنگ که درست کردمشون ... سعی می کردم غرق شم تو جريان زندگی ... و زمانی که هنوز کش ميومد

وقتی برگشتم خونه ، بی قرار بودم ... منتظر يه علامت کوچيک ... خيلی کوچيک ... اما هيچی نبود

چند شب پيش ، نگار ساعت ها پای تلفن بهم گفته بود که اينقدر مغرور نباش ، يه خورده فرصت ، يه خورده صبر ، تو مايه بذار ، يه خورده غرورت رو مهار کن

و درست فرداش بود که يکي گفت : هيچ وقت آيدا ، هيچ وقت ، پاکبازی نکن ... غرورت رو هيچ وقت آيدا ، غرورت رو نه ... بذار هر وقت که بخوای ، برق خودخواهی و غرور ، چشمات رو زيبا کنه ... چشم بی غرور ، چشم نيست ، دو تا غدهء بی معنيه ... بهترين آدما رو از دست بده ، اما غرورت رو نه

و من می دونستم که چه چيزهايی رو ار دست داده بودم ... و هنوز هم ...

ابر که شد ، بارون که شروع شد ، ديگه نمی تونستم آروم بگيرم

خيابون ِ پر درخت ِ خيس خورده ، تاريک تاريک شده بود

بايد می رفتم جايی که آروم بشم ... که امن باشه ... که طردم نکنه

مثل بيشتر وقتای دل تنگی ... قيطريه ... پارک دوران کودکی ... درختای بلند و بی برگ ... زمين خاکی ... بوی بارون و يه جای بزرگ ِ بزرگ ِ خالی ... دستام خالی بود و دلم پر ... اما راه رفتن زير بارون اين خوبی رو داره که معلوم نمی شه خيسی چشمات از چيه ... اونقدر رفتم و رفتم که هر چی تو دلم بود تموم شد ... ديگه ناراحت نبودم ... عصبانی نبودم ... دلگير هم نبودم ... بودم ؟ نه ، نبودم ... درست شده بودم ... مطمئن بودم که خوبم و می تونم راه برم ... که می تونم ادامه بدم

برگشتم ... دستام پر بود و دلم خالی ...

سبز شده بودم و خيس و سبک

بعد ديدم که نشانه اينجاست ... يه رد پا ... يه علامت کوچيک ... همون که فقط من می تونم حس کنم چقدر بزرگه

خوب ترين حس دنيا در يک لحظه ... شاد از اينکه هنوز می تونم سرم رو بالا بگيرم ، بذارم چشمام رو نگاه کنی و ببينی که برق می زنه ... اشتباه نکرده بودم ... نه ، اشتباه نکرده بودم .



از وبلاگ قاصدک : پرسه زير باران .
..
  



Friday, November 1, 2002

..
  




نکنه گُمِت کرده باشم ؟!
..
  




همه جا رو بوی بارون پر کرده ...

بوی بارون يعنی اون حس عميق ،

اون يادگار مشترک ،

هر جای اين شهر که باشی

هر قدر که دور باشی .



بارون يعنی که هنوز ،

من هستم و تو هستی و دست هايی که بی قرارن .

بارون يعنی وسوسهء گرم شدن با تن تو

وسوسهء ابری شدن تو هُرم نفس هات

وسوسهء خيس شدن زير رگبار بوسه هات .



بارون يعنی بوی خاک ، بوی کاهگل ، بوی چمن خيس خورده

يعنی تو

که يه جای دور

زير يک سقف بلند ، با فنجانی در دست ،

به قطرات بارون خيره شدی و هنوز دو دلی

که آيا چتر برداری يا نه .



... " چتر ها را بايد بست

زير باران بايد رفت " ...



بارون يعنی تو که هنوز ،

زير سقف ايستادی و تکرار می کنی : انگار گفته بودی ...

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017