Desire Knows No Bounds




Saturday, July 13, 2002

وقتی برگشتم ، همه بودن ، جز تو . همه اومده بودن با يه عالمه گل و بوسه و لبخند که تحويلم بگيرن . اما من هر چی گشتم ، تو رو نديدم ، واسه همين خودمو تحويل ندادم !

هيچ جا نبودی ، نه تو سالن اصلی ، نه دم در خروجی ، نه دم بوفه ، حتی وقتی از سالن اومدم بيرون ، تو پارکينگ هم نبودی ، گفتم شايد نشستی تو ماشينت که يه وقت يه آشنا نبينَتِت . اما تو ماشينت هم نبودی !

هی بهم می گن : آدم با تو چه راحته ، نه عصبانی می شی ، نه جوش مياری ، نه بِهِت بَر می خوره ، نه بلدی قهر کنی ، خلاصه انگار نه انگار که دختری . يه دفه بفرماييد سيب زمينی ديگه ! اما خوب ترجيح می دم اين دفعه بهم بر بخوره . بنابراين قهر تا اطلاع ثانوی !


Comments: Post a Comment