Desire Knows No Bounds




Monday, July 22, 2002

فردای ديشب



امروز صبح ، خورشيد از پشت کوه ها اومد ، مثل هميشه ... هوا گرم بود و شرجی ... با خودم فکر کردم نکنه دريا اومده پشت پنجره م ... با کلی ذوق پا شدم نگاه کردم ... ديدم هنوز کوه هست و درخت هست و سکوتی که منو از هياهوی بيرون جدا می کنه ... دستمو دراز کردم ببينم می رسه يا نه ... بعد پشيمون شدم ... گفتم اصلا به من چه که دستم می رسه يا نه ... همين که پشت پنجرهء منه ، انگار که مال منه ... خوب نيست آدم ، زياده خواه باشه ... بعد آروم شدم ... دلم يه شعری خواست که توش ستاره داشته باشه ... يه شعر ِ ستاره دار ِ آهنگ دار ... واسه وقتای بی ستاره .


Comments: Post a Comment