Desire Knows No Bounds




Tuesday, July 9, 2002

وقتی توی يه آرايشگاه نشسته باشی تو جردن : می تونی خانومای بزرگی رو ببينی که يه روز در ميون ، ميان موهاشونو درست می کنن که هميشه رو فُرم باشن . خانومای متوسطی رو می بينی که همهء حواسشون به سيگار و موبايلشونه که مثلا بی توجه گذاشتن رو ميز . خانومای جوونی رو می بينی که تمام فکر و ذکرشون رنگ ِ لاکِ ناخن و مدل موهاشونه . دخترهای جوونی رو می بينی که منتظرن زودتر نوبت اپيلاسيونشون بشه و هِی به ساعتشون نگاه می کنن . دخترهای جوون تری رو می بينی که تو همون نوبت نشستن با خيال راحت ، چون فردا می خوان برن تنيس و شنا ، نه امروز . مدير آرايشگاه رو می بينی که ميپرسه : اون بنز سفيد مال کيه که گداشته جلوی پارکينگ ؟ بی رنگ ترين صورتِ يکی از کارکنان آرايشگاه رو می بينی که با پوزخندی می گه : من ماکسيما رو سر کوچه پارک کردم به خدا ! صدای دوستات مياد تو گوشت که می گن : نرو آرايشگاه جردن ، ايدز می گيريا .

و خودتو می بينی که نشستی تو يکی از همون نوبت ها ، قاطی همون آدما ، و می مونی که جزو کدومشونی . فقط حس می کنی ممکنه الان حالت به هم بخوره . می ری تو دستشويی و يه آبی می زنی به صورتت ، تو آينه که نگاه می کنی ، می بينی که هيچی نيستی . هيچی .


Comments: Post a Comment