Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 24, 2002

چند شب پيش ، گاو نوشته بود :



٭ زندگی جبر است



زندگی من پر از جبر است . آنقدر که جرات نمی کنم بگويم در زندگی ام اختياری دارم .

زمان تولدم را هرگز خودم انتخاب نکردم .

کشورم را خودم انتخاب نکردم .

شهرم را خودم انتخاب نکردم .

پدر و مادرم را هم .

اتفاقهای حادثه ساز زندگی مثل جنگ ، بی پولی و ... را خودم انتخاب نکردم .

مدرسه هايم را خودم انتخاب نکردم .

کلاسم را خودم انتخاب نکردم .

همکلاسيهايم را

و در نتيجه دوستانم را .



دوستان من ، نتيجه ی يک اتفاقند .

اتفاق تصميم دهها پدر و مادر و ناظم

و تمام جبر حاکم بر تمام آنها .



من ، نتيجه ی يک اتفاقم .

اتفاقی از زمان و مکان و تربيت و حادثه و خانواده و فرهنگ .



و گلدون هم نوشت :



٭ و اما براي من ...



ارزشمند آن چيزي است كه تاثيري در زندگي من و سايرين داشته باشد . دانستن اينكه جبر است يا اختيار تنها هنگامي براي من ارزشمند است كه نتيجه اش را در زندگيم ببينم . يعني اگر روزي اعتقاد به جبر باعث ركود و سكون در زندگانيم شود و اعتقاد به اختيار من را به تكاپو وادارد حتما مختارم . براي من فرقي نمي كند كه چگونه گلدان شدم . اما برايم بسيار مهم است كه در نقش گلدان به درستي ايفاي نقش كنم . براي لذت بردن از زندگي هيچ چيز قشنگ تر از اعتقاد به اختيار و احترام به تصميم نيست .



و حالا



گيريم که زد و گلدون شديم ، برای کاشته شدن گلها . اما ديديم که روحيه مون با گلدون بودن سازگاری نداره . بعد از چند سال گلدون بودن ، ديديم که طاقت نداريم بشينيم يه گوشه و وظيفه مون رو خوب انجام بديم . وظيفهء گلدون چيه ؟ اين که گل ها رو تو دلش نگه داره ، بهشون برسه . حالا اگه گلدون بيچاره نخواد گلدون باشه ، تکليف چيه ؟ آيا به خاطر اينکه وجود ِ گل هاش ، به وجود ِ اون وابسته ست ، بايد يه عمر آرزوهاش رو به خاطر گل ها قربانی کنه ؟ ... يا نه ، می تونه خودشو بشکنه و يه قالب ِ ديگه اختيار کنه ، بدون ِ اينکه متهم به سنت شکنی و عصيان و تمرُد بشه ؟ ... آيا اصلا يه گلدون که توش گل باشه ، حق داره به چيزی جز گلدون بودن فکر کنه ؟ يا نه ، به واسطهء جبر و قانون و عُرف و ... بايد هميشه بپذيره که يه گلدون بايد قبل از همه چيز ، به فکر گل هاش بشه و گلدون باقی بمونه ؟


Comments: Post a Comment