Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 31, 2002

شاد يا دلتنگ ؟

ديشب ، بعد از يه روز پر جنجال و خسته کننده ، تازه رسيده بودم خونه که تلفن زنگ زد . صدايی بود که می گفت : بايدم منو نشناسی .

می شناختمش ، شايد بشه گفت تنها بازماندهء دوست های روزهای پرتقاليم . يه خبر داشت : فردا قراره بچه های چهارم رياضی دور هم جمع بشن ، پارک قيطريه ، ساعت پنج ! حتما بيای ها ، بهانه هم نيار ، بچه ها خيلی دلشون می خواد ببيننِت .

هووووم ، بچه های چهارم رياضی ده سال پيش ! ياد فيلم ضيافت افتادم .

در وهلهء اول ، فکر کردم که مثل روال هفت هشت سال گذشته نمی رم . چرا ؟ خوب خيلی ساده ست . چون چند سال پيش ، سه تا از همين دوستای بسيار نزديک بسيار عزيز ، سر يک حسادت احمقانه ، زندگی من رو کاملا تو مسير ديگه ای انداختن . من اول خيلی عصبانی بودم ، اما حوصله م سر رفت ، ديدم اونقدر دوستشون دارم و باهاشون خاطره های طلايی دارم که نمی تونم يه عمر ازشون متنفر باشم . واسه همين ديگه نرفتم ببينمشون ، چون دلم نمی خواست تو چشمام نگاه کنن و بهم دروغ بگن . بهشون فرصت دادم که خوش باشن و فکر کنن که من هيچ وقت نفهميدم جريان چی بوده . بهانهء خوبی هم داشتم ، خوب ايران نبودم که بخوام تو جمعشون شرکت کنم . بعد ديگه کم کم خودمو به طور کلی کم رنگ کردم . و دور بهترين دوست های زندگيم رو خط کشيدم . کار خيلی سختی بود . بعد ديگه به کسی اعتماد نکردم . ديگه با کسی قاطی نشدم . تا دو سال پيش که با تيله ها آشنا شدم .

حالا بعد از اين همه سال ، دوباره وسوسهء ديدنشون منو تحريک می کرد . پيش خودم گفتم منکه کاری باهاشون ندارم ، منکه عوض نشدم ، فقط می رم می بينمشون و ميام ديگه . ولی فقط يه فکر بود ، تا امروز ساعت پنج ، نمی دونستم که می رم يا نه . اما آخرش لباس پوشيدم و راه افتادم . بدون اينکه فکر کنم بعد ِ اينهمه سال چی می خوام بگم ! هوا عالی بود و باز من بودم و پارک قيطريه و يه دنيا خاطره . دم ِ چايخونه قرار داشتيم . از پله ها که رفتم بالا ، ديدمشون که روی همون تخت اول نشسته ن . وقتی نزديک شدم و مثل هميشه يه سهلام ِ پر خنده تحويل دادم ، يه لحظه همه شون ساکت شدن ، انگار باورشون نمی شد منو ببينن . و اون دو تا بيشتر از همه جا خورده بودن . وای ، چقدر همه شون مثل اون وقتا بودن و چقدر دلم می خواست مثل قديما بغلشون کنم ، اما جلوی خودمو گرفتم و به يه دست دادن ساده با روبوسی معمولی اکتفا کردم . خيلی دلم می خواست بدونم اونا هم جلوی خودشونو گرفتن يا نه ! تو همهء اونا ، دلم می خواست احساس واقعی دوست سفيدمو بدونم . اون که برام از همه عزيز تر بود . اون که سعی می کرد تو چشمام نگاه نکنه .

يه عالمه صحبت از معلم ها و بلاهايی که سرشون آورده بوديم و دوران پادشاهيمون تو مدرسه شد ، و يه عالمه هم صحبت از خاطره هايی که من جزوشون نبودم . همه بهم گفتن : وای ، اصلا عوض نشدی ، هنوزم آدم نشدی ، ... .

اما من عوض شده بودم و دلم براشون تنگ بود و می دونستم که ديگه نمی تونم اون سد رو بردارم . بخشيده بودمشون ، اما حرمت ِ يه دوستی چندين ساله در سکوت فرو ريخته بود و نمی تونستم بر فراز ويرانه هاش ، دوباره قصری خيالی بسازم .



Comments: Post a Comment