Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 24, 2002

عدد ها رو دوست ندارم .

حساب و محاسبه و حساب کتاب و محسوب و حاسب و ... رو هم دوست ندارم .

اصلا اين عدد ها با من لج هستن . با هر چی قاطيشون می کنم ، بازم برعکس عمل می کنن .

روز ها رو می شمرم که زودتر بگذرن ، يواش می شن .

هفته ها رو می شمرم که دير تر بگذرن ، تند می شن .

ستاره ها رو می شمرم که راهو گم نکنم ، کم می شن .

ثانيه ها رو می شمرم که وقت کم نيارم ، زياد می شن .

تو رو که می بينن ، با هم مسابقه می ذارن که زودتر عقربه ها رو بچرخونن .

منو که می بينن ، همه شون می گيرن می شينن و از جاشون تکون نمی خورن .

جزوه های تمرينو که می بينن ، تعداد صفحه ها رو زياد می کنن .

مجله فيلمو که می بينن ، از سر و ته صفحه ها کم می کنن .



خلاصه که همه ش ساز خودشونو می زنن . هر جا سر و کله شون پيدا بشه ، شکل حرفا هم عوض می شه . حرفا از شعر ، تبديل می شن به معامله . از لبخند ، تبديل می شن به مذاکره . از آرامش ، تبديل می شن به محاسبه .

اينه که می خوام بندازمشون دور . ديگه هيچی رو نميشمرم . نه روزا رو ، نه شبا رو ، نه ستاره ها رو ، نه دونه برفا رو ، نه کلمه ها رو ، نه خط ها رو ، نه نقطه ها رو ، و حتی نه خنده های تو رو .

می ذارم هر وقت خواستن ، بيان . هر وقت خواستن ، برن . تا کم کم يه بی نظمی منظم درست بشه . که نه عددی داشته باشه ، نه قانونی ، نه حدی ، نه حسابی .

که همه چی رها بشه . شايد منم رها بشم و سبک . اونقدر سبک که مثه يه بادکنک برم اون بالاها . رو ابرا . و بعد ، يه خواب عميق ِ عميق ِ عميق .


Comments: Post a Comment