Desire Knows No Bounds




Tuesday, July 16, 2002

دوباره هفته ای دو روز دوستان بهتر از برگ درخت رو می بينم ... و اين بهترين کمک برای احيای روحيهء زنگ زدهء منه . سه تان : آبی ، قرمز ، پاييزی . که البته هيچ شباهتی به سه گانهء کيشلوفسکی ندارن . آبی همونيه که دوست داشتم باشم ، قرمز اونيه که دوست داشتم خواهرم باشه ، و پاييزی اونيه که دوست داشتم مامانم باشه .

دو سال پيش که يه گوشه افتاده بودم زير ميز ، اين سه تا پيدام کردن . گفتن تو هم بيا رنگی شو ، هی نمی خواد تو تاريکی بشينی بگی من سياهم . منم گفتم باشه و پشيمون هم نشدم از باشه گفتنم . اونقدر لازمشون داشتم که تا يه مدت از شدت خوشحالی رفتم بالای ابرا . بعد پاييزی بهم گفت بيا پايين بچه ، بقيه لازمت دارن . منم گفتم چشم ، اومدم پايين و شدم همون جوری که لازمم داشتن . ولی عوضش با اين سه تا که هستم ، می تونم اونی بشم که لازم نيست باشم ، اونی بشم که هستم . می تونم يه نفس عميق بکشم و بلند بلند فکر کنم . اونا هم عادت کردن با بودن ِ من ، دچار افسردگی نشن . ولی هيچوقت مثل بقيه يادشون نميره که پشت ماسک دلقک ، به چشمهای آدم هم نگاه کنن . يادمه اولين بار بعد از تنها چهارشنبهء مهم عمرم ، وقتی تو شلوغی رستوران جام جم داشتيم از هر مليتی ، يه خوردنی انتخاب می کرديم ، آبی بدون اينکه چيزی از چهارشنبه بدونه ، تو چشمام نگاه کرد و گفت : تنهايی ؟ و من ميخکوب شدم و هر چی لبخند مصنوعی ساخته بودم ، ريخت رو زمين . بعدش تو درکه موقع چای بعد از ظهر ، نگاهمو که ديد ، ديگه نپرسيد ، فقط اطلاع داد که : تنهايی . يادمه وقتی همه بهم می گفتن تو ديوونه ای ، خوشی زده زير دلت ، بشين زندگيتو بکن ، پاييزی بود که گفت : " منم اگه بودم همين کارو می کردم . ولی به فکر اطرافيانت هم باش ." يادمه وقتی تنهاتر از هميشه نشسته بودم رو صندلی ، زانوهامو بغل کرده بودم و به مونيتور خيره شده بودم ، قرمز پی ام داد که : " بابا بذار يه بارهم ما بِهِت بگيم x: ، به خدا معنيش همونيه که تو بلدی ." و يادم داد که بازم می شه به مونيتور لبخند زد . حالا باز می بينمشون ، باز خودم می شم و باز زندگی لبخند می زنه . اصلا از ديروز تا حالا که ديدمشون ، همه چی لبخند می زنه . همه خوش اخلاق شدن ، حتی آقای پتی ول ، حتی کلاغا ، حتی گوسفندا ! منهم دچار ابلهانه ترين لبخند دنيا هستم ، يه جورايی شبيه بعضی لبخندهای فارست گامپی . و دلم زياد تنگ نيست . لااقل کمتر از هميشه تنگه . و زندگی هنوز ادامه داره ... .


Comments: Post a Comment