Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 31

ای وای از اسيری ، کز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد ، صياد رفته باشد




دارم شهر قصه رو گوش می دم که می گه :

تو منو ديوونه کردی ... دل ای دل ... دل ای دل

خونه مو خراب کردی ... خونه ت خراب ای دل
..
  




عصبانی می شی که چرا حرفامو پاک کردم !

برای اينکه احساس کردم امضا داره ... کادر داره ... می خواد قانون بذاره ... می خواد قرارداد تصويب کنه ... نمی خواستم حرفی زده باشم که بعدا مجبور شيم جفتمون از دستش فرار کنيم . و تو هم نمی تونی برای حرفی که گفته نشده منو بازخواست کنی . عزيز من ، حتما لازم نيست همه چی رو با نوشتن اثبات کنيم . همينکه تو بدونی کجای ذهن و قلب منی ، کافيه . خودت خوب می دونی که نمی تونی به طناب و زنجير و در و پنجرهء بسته عادت کنی . خوب ، پاکشون کردم تا هميشه باز بمونن و تو هم احساس خفگی نکنی . اشکالی داره ؟
..
  




خونسرد ِ هميشگی

آرام ِ هميشگی

بيقرار ِ هميشگی

چقدر خوبه که ديگه کمتر از دستت حرص می خورم ، زمانی که کلی با آب و تاب برات تعريف می کنم و جوابم نوار خاليه ، مبادا چيزی بگی که ... !

هوووم ... امشب هم مثلا همه چی مثل هميشه بود .

...

- خوب ، چه خبر ؟ گو اينکه همه چی مثل هميشه ست .

- آره . و درگير . ولی کلی لطيف تر شدم . به طوريکه با ديدن يه کاغذ سبز هم دچار احساسات گرايی (!) می شم .

- هاها ، لطيف به معنی اينکه کاغذ سمباده يا لبهء اره برقی ، چيز ِ لطيفيست ! اون وقت می تونه با احساسات تو هم مترادف باشه !

- من مطمئنم تو دخترخالهء هيتلری يا شايد هم نزديکتر .

- به هر حال آقای خرس مهربون ، لطفا به اون خانومی که من فکر می کردم دختر شجاعه و حالا می بينم انگار جزو دار و دستهء شيپورچی بوده ، بفرماييد بنده دارم مثل بچهء آدم زندگيمو می کنم ، و کاری هم به کار کسی ندارم ، می شه اينقدر برای من آفلاين های تحريک آميز نفرسته و توقع های عجيب غريب نداشت باشه ؟ مطمئن باشيد که من خودمو نه دار می زنم ، نه ميندازم زير کاميون ! اگه دست از سر من برداره ، کلی ممنون می شم .

جواب : ...

حوصلهء گوش دادن به نوار خالی نداشتم ، حالا دارم .

حوصلهء هر گونه جر و بحثی که منجر به تو بشه رو داشتم ، حالا ندارم .

نبودنت امکان پذير نيست . بودنت ثابته . با ديگری بودنت خنده داره . و متزلزلم نمی کنه . اون قدر که تنها آدمی هستی که می تونم به جرأت در موردش بگم : هواداران کويت را ، چو جان خويشتن دارم . حاصل همون اعتماد به نفس احمقانه ای که خودت برام ايجاد کردی . و حالا هی می خوان منو درگير بازی تموم شده ای کنن که خودشون درست کردن . حالا می خوان من حرف اول و آخر رو بزنم . نمی دونن که من حرف اول و آخر رو زدم ، اما فقط يک بار ، اونم آخرين شب ، اونم آخرين بار ، و نمی دونن که همون کافی بود برای هميشه :

مقصود تويی ، کعبه و بتخانه بهانه .

..
  




شاد يا دلتنگ ؟

ديشب ، بعد از يه روز پر جنجال و خسته کننده ، تازه رسيده بودم خونه که تلفن زنگ زد . صدايی بود که می گفت : بايدم منو نشناسی .

می شناختمش ، شايد بشه گفت تنها بازماندهء دوست های روزهای پرتقاليم . يه خبر داشت : فردا قراره بچه های چهارم رياضی دور هم جمع بشن ، پارک قيطريه ، ساعت پنج ! حتما بيای ها ، بهانه هم نيار ، بچه ها خيلی دلشون می خواد ببيننِت .

هووووم ، بچه های چهارم رياضی ده سال پيش ! ياد فيلم ضيافت افتادم .

در وهلهء اول ، فکر کردم که مثل روال هفت هشت سال گذشته نمی رم . چرا ؟ خوب خيلی ساده ست . چون چند سال پيش ، سه تا از همين دوستای بسيار نزديک بسيار عزيز ، سر يک حسادت احمقانه ، زندگی من رو کاملا تو مسير ديگه ای انداختن . من اول خيلی عصبانی بودم ، اما حوصله م سر رفت ، ديدم اونقدر دوستشون دارم و باهاشون خاطره های طلايی دارم که نمی تونم يه عمر ازشون متنفر باشم . واسه همين ديگه نرفتم ببينمشون ، چون دلم نمی خواست تو چشمام نگاه کنن و بهم دروغ بگن . بهشون فرصت دادم که خوش باشن و فکر کنن که من هيچ وقت نفهميدم جريان چی بوده . بهانهء خوبی هم داشتم ، خوب ايران نبودم که بخوام تو جمعشون شرکت کنم . بعد ديگه کم کم خودمو به طور کلی کم رنگ کردم . و دور بهترين دوست های زندگيم رو خط کشيدم . کار خيلی سختی بود . بعد ديگه به کسی اعتماد نکردم . ديگه با کسی قاطی نشدم . تا دو سال پيش که با تيله ها آشنا شدم .

حالا بعد از اين همه سال ، دوباره وسوسهء ديدنشون منو تحريک می کرد . پيش خودم گفتم منکه کاری باهاشون ندارم ، منکه عوض نشدم ، فقط می رم می بينمشون و ميام ديگه . ولی فقط يه فکر بود ، تا امروز ساعت پنج ، نمی دونستم که می رم يا نه . اما آخرش لباس پوشيدم و راه افتادم . بدون اينکه فکر کنم بعد ِ اينهمه سال چی می خوام بگم ! هوا عالی بود و باز من بودم و پارک قيطريه و يه دنيا خاطره . دم ِ چايخونه قرار داشتيم . از پله ها که رفتم بالا ، ديدمشون که روی همون تخت اول نشسته ن . وقتی نزديک شدم و مثل هميشه يه سهلام ِ پر خنده تحويل دادم ، يه لحظه همه شون ساکت شدن ، انگار باورشون نمی شد منو ببينن . و اون دو تا بيشتر از همه جا خورده بودن . وای ، چقدر همه شون مثل اون وقتا بودن و چقدر دلم می خواست مثل قديما بغلشون کنم ، اما جلوی خودمو گرفتم و به يه دست دادن ساده با روبوسی معمولی اکتفا کردم . خيلی دلم می خواست بدونم اونا هم جلوی خودشونو گرفتن يا نه ! تو همهء اونا ، دلم می خواست احساس واقعی دوست سفيدمو بدونم . اون که برام از همه عزيز تر بود . اون که سعی می کرد تو چشمام نگاه نکنه .

يه عالمه صحبت از معلم ها و بلاهايی که سرشون آورده بوديم و دوران پادشاهيمون تو مدرسه شد ، و يه عالمه هم صحبت از خاطره هايی که من جزوشون نبودم . همه بهم گفتن : وای ، اصلا عوض نشدی ، هنوزم آدم نشدی ، ... .

اما من عوض شده بودم و دلم براشون تنگ بود و می دونستم که ديگه نمی تونم اون سد رو بردارم . بخشيده بودمشون ، اما حرمت ِ يه دوستی چندين ساله در سکوت فرو ريخته بود و نمی تونستم بر فراز ويرانه هاش ، دوباره قصری خيالی بسازم .

..
  



Tuesday, July 30

کتاب



ديروز ظهر غريب آشنا گفت : يه کتاب جديد کشف کردم ديروز از پرويز خرسند که دربارهء دکتر نوشته .

گفتم : اسمش چيه ؟

گفت : شرمنده ، اونقدر جذب نوشته هاش شده بودم که اسمش يادم رفت !



اينجوری شد که من ديروز رفتم دنبال يه کتابی که نمی دونستم اسمش چيه .

کتاب بهانه ای شد برای آبی تا همراهم تو انقلاب قدم بزنه و باعث بشه تمام حرف هايی رو که تا نيم ساعت قبلش ، تو کافی شاپ به زور ِ نوشيدنی قورت داده بودم ، بريزم بيرون . که چی ؟ راستش هيچی . ولی همين که آدم بدونه هنوز می تونه حرف بزنه کم و بيش ، خودش خيليه . اينکه با يه نگاه از سر ِ همدردی و فهميده شدن ، آروم بشه . در عرض نيم ساعت ، سرحال شدم . و برای اينکه زمان بيشتر کِش بياد ، خودمو با پوسترهای فروغ و شاملو و سهراب و شجريان و اخوان ثالث و هدايت و بنان و دکتر شريعتی و ... خفه کردم . حالا اينکه می خوام اينارو کجای ديوار بزنم ، بماند ! تازه بعدِ يه قرن ، بالاخره خورشيد را بيدار کنيم رو هم پيدا کردم . وقتی رسيديم به همون مغازهء هميشگی تو بازارچه کتاب ، من دوباره گفتم : اون کتاب جديد پرويز خرسند رو می خوام در مورد دکتر ، و اين بار بدون اينکه آقای فروشنده با يه نگاه عاقل اندر سفيه ، اسم کتاب رو ازم بپرسه ، من و يگانه و ديوار رو برام آورد . با يه نگاه مختصر به فهرست کتاب و متنش ، حدس زدم که بايد خودش باشه .



قبله هر سو که می خواهی باش

... به راستی که اين همه از توست ، که پيش از اين من می خواستم و نمی شد و نمی يافتم و اکنون تو می خواهی و می توانی و هر دو می يابيم . و چنان خوشبختيم که " قبله هر سو که می خواهی باش" ، ما هم را نماز می گذاريم که هر دو خالق هميم .



"باور کردن يا نکردن" مساله اين نيست .

سعی می کنم باور کنم . اما باور کردن و نکردن من فرقی نمی کند . " او " به طرز وحشتناکی هست ، و من نمی توانم اين وجود وحشتناک را باور نکنم . تا جايی که می توانم مقاومت می کنم . ولی می دانی که مقاومت هم حدی دارد . بالاخره در هم می شکنم و تسليم می شوم . " واقعيت " پرم می کند .



فاتح هميشه سيم های خاردار است

... امروز غمگينمان را ديروزی شاد و فردايی شايد شادتر قطع می کند . در ديروز زندگی کنيم . امروز بی رنگمان را رنگ بخشيم و فردا را دوست بداريم : که در " شايد " زندگی نهفته است .



زندان يعنی در ِ بسته

... می بينی که " با تو بودن " را اگر توانسته اند از من بگيرند - که نتوانسته اند - اما " تو را داشتن " و " دوست داشتن " از من جدا شدنی نيست و آنها نتوانسته اند . و من همچنان خوشبختم و پُرم از بهار و از تو که خون منی و در رگهايم می دوی .



" تنها " در ميان " تن ها "

... در جدايی انجماد است که انتظارمان را می کشد . باد زوزه می کشد و سرما هجوم می آورد . به هم نزديک تر شويم تا مرگ را نااميد به عقب برانيم .



آنچه را که " می توان " هيچ نيست و آنچه را که بايد " نمی توان " .



حالا من هنوزم نمی دونم که اين همون کتابه يا نه ، اما از اون کتاباييه که زير ِ يه عالمه از جمله هاش خط کشيده می شه . ممنون دوست عزيز .



من و يگانه و ديوار ... پرويز خرسند .







..
  




" تاوان "



به خود گفتم :

" برخيز !

يک سوسک نيم مرده در سطل زباله

بيشتر از تو برای زندگی دست و پا می زند . "




هی می ديدم که دارم سنگين می شم ... تعجب می کردم ... آخه يه حفرهء خالی که نبايد اينهمه سنگين بشه ... هی می ديدم خسته م ، همه ش خوابم مياد ، بی حوصله م ، ... ، دور و برم رو که نگاه کردم ، ديدم همه چی مثل هميشه ست . بعد خوب تر که نگاه کردم ، ديدم اوووووووووه ، همه جا پُر ِ بائوباب شده بوده و من حواسم نبوده ، واسه همين اينهمه وقت داشتم می ترکيدم . مگه اين بيچاره چقدر جا داره آخه . طفلکی شازده کوچولو يه قرن پيش گفته بود مواظب باشينا ، بائوباب درختيه که اگه دير به فکرش بيفتند ، ديگه هيچوقت نمی تونن شرش رو بکنند ، چون تمام سياره رو می گيره و اون رو با ريشه هاش سوراخ سوراخ می کنه و آخرش هم باعث ترکيدن سياره می شه . خلاصه من يادم رفته بود و همه جای اينجا پر شده بود . ترسيدم که نکنه منم دارم ميشم مثل آدم بزرگا ، آخه معمولا اونا چيزای کوچيکو فراموش می کنن ، اين بود که به فکر ِ يه خونه تکونی ِ اساسی افتادم . يه خورده زمان و يه عالمه اراده لازم داشت . اما نشدنی نبود . از کوچکترين گوشه شروع کردم . يکی يکی رفتم جلو . خوب خيلی سخت بود . تازه کلی هم اون وسطا ترکيدم . اما زود خودمو جمع و جور کردم و چسبونده شدم به هم . حالا عوضش همه جا داره برق می زنه . منم کلی سبُک شدم . کلی خالی . و کلی پر انرژی . معجزه ای رخ نداد . اما من از چيزای خيلی احمقانه و پيش پا افتاده ، واسه خودم يه معجزه ساختم . ديدم هنوزم می شه آدم چشماشو ببنده و وسط يه درهء پر از افعی ، فکر کنه که داره لب ساحل ، قدم می زنه . مثل فيلم رقصنده در تاريکی می شه وسط يه کارخونهء دلگير ، با مردی که دوستش داری ، با آهنگی که دوست داری ، برقصی و زندگی هم بهت لبخند بزنه . خيلی چيزا می شه ، به شرطی که يه خورده تخيلمون رو به کار بندازيم . اون وقت سبُک می شيم قدِ يه بادکنک و می ريم اون بالا ها که لااقل دود و سر و صدا کمتره . زيادم بد نيست .

خلاصه اگه تو اين هياهو و شلوغ پلوغی زندگی روزمره ، وقت کردين سرتونو بالا کنين و يه نگاهی به آسمون بندازين ، ممکنه يه بادکنک ببينين که نخش پاره شده و داره واسه خودش اون بالا ها می چرخه ، شايد من باشم .
..
  



Thursday, July 25

کوتاه کنم

بی گفتگو

تا بَعد .



به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند

سرود رفتن و رفتن

... و برنگشتنها .




" حميد مصدق "

پنجشنبه 3 مرداد .
..
  



Wednesday, July 24

عدد ها رو دوست ندارم .

حساب و محاسبه و حساب کتاب و محسوب و حاسب و ... رو هم دوست ندارم .

اصلا اين عدد ها با من لج هستن . با هر چی قاطيشون می کنم ، بازم برعکس عمل می کنن .

روز ها رو می شمرم که زودتر بگذرن ، يواش می شن .

هفته ها رو می شمرم که دير تر بگذرن ، تند می شن .

ستاره ها رو می شمرم که راهو گم نکنم ، کم می شن .

ثانيه ها رو می شمرم که وقت کم نيارم ، زياد می شن .

تو رو که می بينن ، با هم مسابقه می ذارن که زودتر عقربه ها رو بچرخونن .

منو که می بينن ، همه شون می گيرن می شينن و از جاشون تکون نمی خورن .

جزوه های تمرينو که می بينن ، تعداد صفحه ها رو زياد می کنن .

مجله فيلمو که می بينن ، از سر و ته صفحه ها کم می کنن .



خلاصه که همه ش ساز خودشونو می زنن . هر جا سر و کله شون پيدا بشه ، شکل حرفا هم عوض می شه . حرفا از شعر ، تبديل می شن به معامله . از لبخند ، تبديل می شن به مذاکره . از آرامش ، تبديل می شن به محاسبه .

اينه که می خوام بندازمشون دور . ديگه هيچی رو نميشمرم . نه روزا رو ، نه شبا رو ، نه ستاره ها رو ، نه دونه برفا رو ، نه کلمه ها رو ، نه خط ها رو ، نه نقطه ها رو ، و حتی نه خنده های تو رو .

می ذارم هر وقت خواستن ، بيان . هر وقت خواستن ، برن . تا کم کم يه بی نظمی منظم درست بشه . که نه عددی داشته باشه ، نه قانونی ، نه حدی ، نه حسابی .

که همه چی رها بشه . شايد منم رها بشم و سبک . اونقدر سبک که مثه يه بادکنک برم اون بالاها . رو ابرا . و بعد ، يه خواب عميق ِ عميق ِ عميق .
..
  




در آستانه



بايد اِستاد و فرود آمد

بر آستان ِ دری که کوبه ندارد ،

چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست ،

و اگر بيگاه

به در کوفتنت پاسخی نمی آيد .

کوتاه است در ،

پس آن به که فروتن باشی .

...

بدرود

بدرود

رقصان می گذرم ز آستانهء اجبار

شادمانه و شاکر .

...

و اکنون

آنک در ِ کوتاه ِ بی کوبه در برابر و

آنک اشارت دربان ِ منتظر .

دالان تنگی را که درنوشته ام

به وداع

فراپشت می نگرم :

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما يگانه بود و هيچ کم نداشت .

به جان منت پذيرم و حقگزارم . ( چنين گفت بامداد خسته ) .




در آستانه يی ديگر ... بی بامداد ... 2 مرداد .
..
  




نارنجی

براق

گاز می شد زد با پوست .



نارنجی

فراموشکار

گاز می شود زد بعد از پوست کندن .
..
  




چند شب پيش ، گاو نوشته بود :



٭ زندگی جبر است



زندگی من پر از جبر است . آنقدر که جرات نمی کنم بگويم در زندگی ام اختياری دارم .

زمان تولدم را هرگز خودم انتخاب نکردم .

کشورم را خودم انتخاب نکردم .

شهرم را خودم انتخاب نکردم .

پدر و مادرم را هم .

اتفاقهای حادثه ساز زندگی مثل جنگ ، بی پولی و ... را خودم انتخاب نکردم .

مدرسه هايم را خودم انتخاب نکردم .

کلاسم را خودم انتخاب نکردم .

همکلاسيهايم را

و در نتيجه دوستانم را .



دوستان من ، نتيجه ی يک اتفاقند .

اتفاق تصميم دهها پدر و مادر و ناظم

و تمام جبر حاکم بر تمام آنها .



من ، نتيجه ی يک اتفاقم .

اتفاقی از زمان و مکان و تربيت و حادثه و خانواده و فرهنگ .



و گلدون هم نوشت :



٭ و اما براي من ...



ارزشمند آن چيزي است كه تاثيري در زندگي من و سايرين داشته باشد . دانستن اينكه جبر است يا اختيار تنها هنگامي براي من ارزشمند است كه نتيجه اش را در زندگيم ببينم . يعني اگر روزي اعتقاد به جبر باعث ركود و سكون در زندگانيم شود و اعتقاد به اختيار من را به تكاپو وادارد حتما مختارم . براي من فرقي نمي كند كه چگونه گلدان شدم . اما برايم بسيار مهم است كه در نقش گلدان به درستي ايفاي نقش كنم . براي لذت بردن از زندگي هيچ چيز قشنگ تر از اعتقاد به اختيار و احترام به تصميم نيست .



و حالا



گيريم که زد و گلدون شديم ، برای کاشته شدن گلها . اما ديديم که روحيه مون با گلدون بودن سازگاری نداره . بعد از چند سال گلدون بودن ، ديديم که طاقت نداريم بشينيم يه گوشه و وظيفه مون رو خوب انجام بديم . وظيفهء گلدون چيه ؟ اين که گل ها رو تو دلش نگه داره ، بهشون برسه . حالا اگه گلدون بيچاره نخواد گلدون باشه ، تکليف چيه ؟ آيا به خاطر اينکه وجود ِ گل هاش ، به وجود ِ اون وابسته ست ، بايد يه عمر آرزوهاش رو به خاطر گل ها قربانی کنه ؟ ... يا نه ، می تونه خودشو بشکنه و يه قالب ِ ديگه اختيار کنه ، بدون ِ اينکه متهم به سنت شکنی و عصيان و تمرُد بشه ؟ ... آيا اصلا يه گلدون که توش گل باشه ، حق داره به چيزی جز گلدون بودن فکر کنه ؟ يا نه ، به واسطهء جبر و قانون و عُرف و ... بايد هميشه بپذيره که يه گلدون بايد قبل از همه چيز ، به فکر گل هاش بشه و گلدون باقی بمونه ؟
..
  




امروز برای پيدا کردن يه مطلبی ، کلی دچار ِ خود - آرشيو - خوانی شده بودم ! ... همين جوری که خودِ چند ماه پيشمو نگاه می کردم ، کلی خنده م گرفت ... عين ِ اين عکسای قديمی که آدم وقتی خودشو می بينه تو دلش می گه : اَه ... اون وقتا چه قيافه ای بوديما !
..
  




outline...outline...outline

lineout...lineout...lineout

line...line...line

اينهمه line و من هنوز out !
..
  



Tuesday, July 23

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ... ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب .
..
  



Monday, July 22

امشب



بارون ِ ديشب باعث شد امروز يه روز ِ سبُک و آفتابی باشه ... يه روز پرتقالی ... حتی آقای پتی ول هم خوش اخلاق شده بود ... تازه بعدِ يه قرن من درس خونده رفته بودم سر کلاس ... بعد از کلاس زد به سرمون که بريم پارک قيطريه ... من و آبی و قرمز و صورتی ... امروز آبی ناراحت بود ، ناراحت ِ خيلی چيزا ... آبی ، خيلی بزرگه ، دلش قد ِ يه درياست ، مثه وسطای دريا زلاله و آروم ، واسه همه درخته ، و حالا که خودش ناراحت بود ، حس کردم که چقدر احساس تنهايی می کنه ... روح های بزرگ هميشه تنها ترن ، و امشب ، آبی ِ منهم شايد خيلی تنها باشه . سعی کرديم يه خورده از اون حال و هوا دَرِش بياريم ، يه خورده در اومد ، ولی می دونم وقتی قرمز رو پياده کنه ، باز ابری می شه .

پارک قيطريه ، پارک غريبيه ... آدمو يه جوری می کنه ... اگه بومی ِ پارک باشی ، برات آرامش بخشه ، مثل حياط خونه . اگه بومی نباشی ، دلت می گيره ... اون برکه های کوچيک دم ِ چايخونه ش مثل يه تابلوی خنک ، روح آدمو نوازش می کنن .

رو يکی از تخت ها نشستيم به صرف چای و خرما و چيپس ... مرتضی ضرابی هم نشسته بود روی تخت روبروئيمون ، من همش فکر می کردم اون قيافه ای که تو فيلم دستفروش داشت ، فقط مال تو فيلمش بوده ، ولی واقعا همون ريختی بود ، فقط با اين تفاوت که لباسش تميز بود ... موهای آويزون و سبيل و ته ريش و کلی احساس ! ... از اون قيافه هايی که آدم دلش می هواد موهاشونو شونه کنه و ببرتشون حموم ! ... ولی خوب انصافا بازيش تو دستفروش ، عالی بود .

پارک قيطريه پارکِ روزهای کودکی من بود و روز های بودن ِ بابابزرگ ، بادکنک های قرمز گندهء براق ، روزهای آفتابی شن بازی و اون سرسره درازه ... الان ديگه اون سرسره هه نيست ، زمين بازيشم موکت کرده ن ! ... بابا بزرگ هم ديگه نيست ، کسی هم برام بادکنک قرمز گندهء براق نمی خره ... اما به جاش می شه مثل امشب رفت زير فواره ها و خيس شد ، اونقدر خيس که روسری ِ آبيت بشه سورمه ای ، می شه بوی چمن و صدای آب رو با هم قورت داد و يه نفس عميق کشيد ، می شه با تيله های رنگی ، آروم بود و ساکت و عميق ... می شه دوباره منتظر يه معجزه بود مثل بارون ديشب ... و خوب ، وقتی تو ترافيک بلوار کاوه ، داشتيم نوار گوش می داديم ، باز هم بوی نم بلند شد ، دستمو که بردم بيرون ، باز قطره ها خيسم کردن ، و باز امشبم بارونی شد ... يه بارون سَبُک و آروم ... نشانه ها رو باور کنم ؟ ... .
..
  




فردای ديشب



امروز صبح ، خورشيد از پشت کوه ها اومد ، مثل هميشه ... هوا گرم بود و شرجی ... با خودم فکر کردم نکنه دريا اومده پشت پنجره م ... با کلی ذوق پا شدم نگاه کردم ... ديدم هنوز کوه هست و درخت هست و سکوتی که منو از هياهوی بيرون جدا می کنه ... دستمو دراز کردم ببينم می رسه يا نه ... بعد پشيمون شدم ... گفتم اصلا به من چه که دستم می رسه يا نه ... همين که پشت پنجرهء منه ، انگار که مال منه ... خوب نيست آدم ، زياده خواه باشه ... بعد آروم شدم ... دلم يه شعری خواست که توش ستاره داشته باشه ... يه شعر ِ ستاره دار ِ آهنگ دار ... واسه وقتای بی ستاره .
..
  






وای باران ، باران

شيشهء پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

..
  




امشب اونقدر گل سنگم گوش دادم تا آخر ، آسمون عصبانی شد ، رعد و برق ، و بعد باريد ... از کجا فهميده بود ؟ ... اون که می تونه از اون بالا ببينَتِت ... شايد می خواست دل منو خوش کنه ، هان ؟ ... بگه می فهمَمِت ... بگه ممکنه من هم وسط چلهء تابستون بزنه به سرم و ببارم ، تو که ديگه جای خود داری ... اما اينکه امشب باريد ، برام عجيب بود ، شايد يه نشانه باشه . يه يادآوری ، هان ؟ ... و من هنوز به نشانه ها ايمان دارم ... و من به نشانه ها دل بسته ام ... کاش امشب اينهمه طولانی نبود ... کاش پشت پنجرهء من ، اينهمه خالی نبود ... پشت پنجرهء اتاقم ، کوه هست ، درخت هست ، و سکوتی که منو از هياهوی بيرون جدا می کنه ... و می دونم پشت پنجرهء اتاقم ، تصويريه که دستم بهش نمی رسه ... فقط می تونم بشينم و نگاهش کنم ... و بدونم که هست ، حتی اگه پيش من نباشه ... کاش امشب اينهمه طولانی نبود ... انگار وقتی منتظری ، ثانيه ها هم می شينن پهلوی تو و انتظار می کشن ... دلم می خواد همهء ثانيه ها با هم مسابقه بذارن ، زودتر به خط پايان برسن ، و شب يلدای ِ اين هفتهء من تموم بشه ... هووووم ... ميشنوی ؟ ... قطره های بارون ... بوی نم بارون ... و دست من که خيسه از اشک و نم قطره های بارون ... آخرين شبِ بی تو ، يلدا ترين شبِ سال ... .



يکشنبه شب 30 تير .
..
  



Sunday, July 21

..
  




يه عالمه کار ِ نکرده ... يه عالمه درس ِ نخونده ... يه عالمه outline ِ ننوشته ... يه عالمه کتاب ِ نخونده ... يه عالمه فيلم ِ نديده ... يه عالمه تلفن ِ نزده ... يه عالمه چيز ِ نخريده ... يه عالمه قرار ِ نذاشته .

هی روز به روز بر وخامت و ضخامت اوضاع ، افزوده می شه !

بايد يه خورده خودمو قسمت کنم !
..
  




استعفا



بدينوسيله رسما استعفای خود را از سمت بالغ بودن به اطلاع همگان رسانده ، همزمان تمايل خود را جهت پذيرش مسئوليت ۸ سالگی اعلام ميدارد .

من می خواهم دوباره به مک دونالد بروم و تصور کنم که يک رستوران چهار ستاره است !

من می خواهم دوباره تکه چوب هايم را در يک برکه کثيف و کوچک به آب اندازم و در پياده رو حين قدم زدن به سنگريزه ها لگد بزنم .

من می خواهم شکلات بخورم و فکر کنم که آن چيزی بهتر از پول است ، چون ميشود آنرا خورد .

من می خواهم در زير يک درخت بلوط لم بدهم و با دوستانم در يک روز گرم تابستان ليموناد بنوشم .

من می خواهم به زمانی برگردم که زندگی ساده بود ، زمانيکه تنها چيزی که تو ميشناختی فقط رنگها بودند و جدول ضرب ها و اشعار کودکانه ، ولی هيچکدام آزارت نميداد ، چون نميدانستی ، آنچه را که نميدانستی ، و اهميت هم نمی دادی !

تمام آنچه که می دانستی اين بود که شاد باشی ، زيرا بطور سعادتمندانه ای از آنچه که تو را نگران يا ناراحت می کرد ناآگاه بودی .

می خواهم فکر کنم که دنيا منصف است ، و اينکه همه صادق و خوبند .

می خواهم باور کنم که هر چيزی ممکن است .

می خواهم که در قبال پيچيدگی های زندگی فراموشکار باشم و دوباره با چيزهای کوچک بيش از حد هيجان زده شوم .

می خواهم دوباره به سادگی زندگی کنم.

ديگر نمی خواهم که روزم را با مشکلات کامپيوتری ، کوهی از کاغذ های اداری ، اخبار مايوس کننده ، فکر چگونه طی کردن روزهای باقيمانده ماه که تعدادشان از پول موجود در حساب بانکی ام بيشتر است ، صورتحساب دکتر ، وراجی ، بيماری و از دست دادن عزيزان سپری کنم .

من می خواهم به قدرت لبخند ، گرمی آغوش ، کلمات مهربان ، حقيقت ، عدالت ، صلح ، رويا ، تخيل ، انسان و ساختن فرشتگان در برف ايمان داشته باشم .



و اکنون .... دفتر چه يادداشتم ، کليد های اتومبيلم و صورتحساب های کارت اعتباری ام در پيش رويم قرار دارند و من رسما از بالغ بودن استعفا می دهم .... و اگر می خواهيد اين بحث را با من ادامه دهيد مجبور خواهيد بود که ابتدا مرا بيابيد ، زيرا من ديگر ....

..
  



Saturday, July 20

مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی ... ز بامی که برخاست مشکل نِشيند .

گفته بودم . ... نگفته بودم ؟ ... چه فرقی می کنه ... به هر حال ديگه " مشکل نشيند " .
..
  




دوستت دارم ، استامينوفن کدئين !
..
  




از عشق ِ يه طرفه متنفرم



- هميشه فکر می کردم مثل اسکارلتی . ولی حالا می فهمم که از اسکارلت احمق تری . يادت باشه که تو واقعيت ، ديگه کسی پيدا نمی شه تا به جای مارگارت ميچل ، بشينه ادامهء داستان رو بنويسه و تو دلتو خوش کنی که خلاصه می تونی يه راهی واسه برگشتن رِت پيدا کنی .

- هاها ... در احمق بودن من که شکی نيست ... ولی ديگه نه اونقدر که رت باتلر رو با فرانک کندی اشتباه بگيرم !
..
  




شب ِ شراب ، نَيَرزد به بامداد ِ خمار



بعد ِ دو شب مهمونی و خونه نبودن و گفتن و خنديدن و زدن و رقصيدن و شنيدن و ترسيدن ، آدم ساعت ده و نيم يازده ِ شب ، تو ترافيک جمعه شبِ همت باشه ، زير تابلوی ايکات که ديگه محمدرضا گلزار رو نداره ، سيما بينا گوش بده ، و ياد تلفن ديشب بيفته که ... .

بايد يه تصميم اساسی بگيرم ! نمی شه که هی بهم بَر نخوره . اين دفعه خيلی ناراحت می شم تا ديگه هيچ وقت درست قبل از مهمونی رفتن ، اينجوری به هم نريزم .

امشب وقتی به دوست داشتنی ترين قسمت اتوبان تهران رسيدم ، ورودی ِ همت به مدرس- شمال رو می گم ، همونجا که يه هو هوا خنک می شه و لطيف و نمدار ، با يه عالمه تپه های سبز سبز سبز ، تصميممو گرفتم . حالا هم رسما اعلام می کنم و تمام .

به همين سادگی .

فکر کنم دو روز گفتيم و خنديديم و خوش گذشت ، و سردرد امشب فقط به خاطر بی خوابيه و بس ! و گرنه فراموش کردن بازی های تقدير که راحته . می شه يه عمر تمرينش کرد ، هر روز ، به يک شکل جديد . می شه از همهء چيزهای خوب و دوست داشتنی دور بود و به همهء چيزهای بد و دوست نداشتنی ، نزديک . فقط کافيه وقتی می ری جلوی آينه ، چشماتو ببندی . اون وقت همه چی درست می شه .

اين حس امشب هم فقط به خاطر مستيه و خستگی . مستی ِ ذهن و خستگی ِ روح . می خواستی کمتر بخوری خوب ! قبلا هم شنيده بودی که :

شب شراب نيرزد به بامداد خمار .
..
  



Thursday, July 18

***
..
  




راستی بشر به نفرين ِ سرطانی ِ کدامين بنفشهء ناکام گرفتار آمده است ؟
..
  




می شه در اوج تنگدستی ، مناعت طبع داشت . می شه با يه دنيا محبت ، همهء فاصله ها رو برداشت ، حتی فاصله های طبقاتی رو . می شه در حقيرترين زندگی ِ گرد و خاک گرفتهء غربت زده ، بزرگترين ميهمانی دلها رو بر پا کرد . می شه روی قطعه فرشی ماشينی ، دورترين ها رو جمع کرد ، می شه بوسيد ، می شه خنديد ، می شه رقصيد . می شه فاصله ها رو فراموش کرد حتی در باغی که از سر ِ صدقه به تو سپرده باشن برای رتق و فتق امور . می شه بزرگترين قلب های دنيا رو داشت در سرزمينی که متعلق به تو نيست .



اينها رو ديشب از خانواده ای افغانی در باغ ِ دربند ياد گرفتم .
..
  



Wednesday, July 17

... سهم من ،

آسمانيست که آويختن پرده ای

آن را از من می گيرد .



هشت هفته ... .

چهارشنبه 26 تير .
..
  




ياد نامه های کاغذی به خير !



امروز پستچی زنگ زد . گفت يه بسته دارين از آمريکا . يه عالمه تعجب کردم . ياد اون وقتا افتادم که لا اقل هفته ای چند تا نامه داشتم . نامه هايی که با دست نوشته شده بود . با جوهر . روی کاغذِ انتخاب شده . بعضی هاشون بوی عطر می دادن . يه وقتايی عطر مصنوعی ، يه وقتايی هم عطر ِ نويسنده هاشون . چقدر کيف می داد وقتی با دقت بازشون می کردم که خراب نشن . می ديدم فقط واسه من نوشته شدن . تو انتخاب ِ رنگ و طرحشون دقت شده . بوی آشنا می ده . اما اين چند سال اخير ، با پيدا شدن اينترنت ، ديگه کم کم قيافهء پستچی مون يادم رفت . ديگه وقتی زنگ درو می زدن ، اونهمه ذوق نمی کردم . چون می دونستم بعيده نامه باشه ، اگه مال من باشه ، فوقش يا مجله فيلمه ، يا مِهر ، يا مجلهء وب . حالا ديگه نامه هام صاف ميان تو اتاقم ، رو ميزم ، سر جايی که بايد باشن . درسته که هنوز کِيف داره آدم ببينه جلوی اينباکسش تو پرانتز يه عدد نوشته شده باشه ، ولی مزهء اون نامه های دست نويس ، يه چيز ديگه بود .

تازه اين نامه های الکترونيکی هم حکايتی دارن واسه خودشون . خيلی هاشون سياهن با فونت آريل و سايز 10 ! يعنی معمول ترين حالت ممکن . اگه طرف بخواد يه خورده بيشتر تحويل بگيره ، فوقش فونت رو عوض می کنه و سايز رو . به ندرت ديدم کسی رنگ رو هم عوض کنه . تازه اونم به پينگليش ! ديگه اگه طرف خيلی خيلی بخواد وقت بذاره ، برات فارسی می نويسه . اوج تحويل گيری آدما تو نامه نگاری برقی ، فارسی نوشتن و رنگی نوشتنه که ديگه جدی جدی انگشت شمارن آدمايی که اينجوری مِيل بفرستن .

خلاصه اينکه دچار نوستالژی شدم . دلتنگ ِ نامه های دست نويس و آقای پستچی .
..
  




پرندهء سحرخيز



ببين ، اگر پرنده ای ، پرنده ای سحرخيز باش ،

و کرمی برای صبحانه ات شکار کن .

اگر پرنده ای ، سحرخيزترين پرنده باش ،

اما اگر کرمی ، تا ديروقت بخواب .



" عمو شل "
..
  




امشب

آرامش بود و تنهايی شبهايم ... صدای لورنا مک کنت بود که مرا با خود می بُرد تا دور ها... بوی سرد دوات بود بعد از سالهای ليز ِ جوهری ... قلمی بود و قلم تراشی ... و سطح صيقلی کاغذ که وسوسه ام می کرد به نوشتن .

چرم کهنهء سالهای خوش ِ بی پرواييم را بر زانو گذاشتم

قلم را تراشی تازه دادم

دواتم را با مُرکبی خوش رنگ آغشتم

و نامت را مشق کردم

بارها و بارها

در انحنای شکستهء خطوط

در قوس های قانون مند دواير

بر کاغذ ترسيمت کردم

و گوشم

از صدايت پر شد

و درخشش مرکب بر سطح صيقلی کاغذ

چشمهايم را نوازش کرد

و نامت

حک شد

بر دلم .



آيدا .
..
  



Tuesday, July 16

دوباره هفته ای دو روز دوستان بهتر از برگ درخت رو می بينم ... و اين بهترين کمک برای احيای روحيهء زنگ زدهء منه . سه تان : آبی ، قرمز ، پاييزی . که البته هيچ شباهتی به سه گانهء کيشلوفسکی ندارن . آبی همونيه که دوست داشتم باشم ، قرمز اونيه که دوست داشتم خواهرم باشه ، و پاييزی اونيه که دوست داشتم مامانم باشه .

دو سال پيش که يه گوشه افتاده بودم زير ميز ، اين سه تا پيدام کردن . گفتن تو هم بيا رنگی شو ، هی نمی خواد تو تاريکی بشينی بگی من سياهم . منم گفتم باشه و پشيمون هم نشدم از باشه گفتنم . اونقدر لازمشون داشتم که تا يه مدت از شدت خوشحالی رفتم بالای ابرا . بعد پاييزی بهم گفت بيا پايين بچه ، بقيه لازمت دارن . منم گفتم چشم ، اومدم پايين و شدم همون جوری که لازمم داشتن . ولی عوضش با اين سه تا که هستم ، می تونم اونی بشم که لازم نيست باشم ، اونی بشم که هستم . می تونم يه نفس عميق بکشم و بلند بلند فکر کنم . اونا هم عادت کردن با بودن ِ من ، دچار افسردگی نشن . ولی هيچوقت مثل بقيه يادشون نميره که پشت ماسک دلقک ، به چشمهای آدم هم نگاه کنن . يادمه اولين بار بعد از تنها چهارشنبهء مهم عمرم ، وقتی تو شلوغی رستوران جام جم داشتيم از هر مليتی ، يه خوردنی انتخاب می کرديم ، آبی بدون اينکه چيزی از چهارشنبه بدونه ، تو چشمام نگاه کرد و گفت : تنهايی ؟ و من ميخکوب شدم و هر چی لبخند مصنوعی ساخته بودم ، ريخت رو زمين . بعدش تو درکه موقع چای بعد از ظهر ، نگاهمو که ديد ، ديگه نپرسيد ، فقط اطلاع داد که : تنهايی . يادمه وقتی همه بهم می گفتن تو ديوونه ای ، خوشی زده زير دلت ، بشين زندگيتو بکن ، پاييزی بود که گفت : " منم اگه بودم همين کارو می کردم . ولی به فکر اطرافيانت هم باش ." يادمه وقتی تنهاتر از هميشه نشسته بودم رو صندلی ، زانوهامو بغل کرده بودم و به مونيتور خيره شده بودم ، قرمز پی ام داد که : " بابا بذار يه بارهم ما بِهِت بگيم x: ، به خدا معنيش همونيه که تو بلدی ." و يادم داد که بازم می شه به مونيتور لبخند زد . حالا باز می بينمشون ، باز خودم می شم و باز زندگی لبخند می زنه . اصلا از ديروز تا حالا که ديدمشون ، همه چی لبخند می زنه . همه خوش اخلاق شدن ، حتی آقای پتی ول ، حتی کلاغا ، حتی گوسفندا ! منهم دچار ابلهانه ترين لبخند دنيا هستم ، يه جورايی شبيه بعضی لبخندهای فارست گامپی . و دلم زياد تنگ نيست . لااقل کمتر از هميشه تنگه . و زندگی هنوز ادامه داره ... .
..
  




صدای يخ ها رو که شنيدم ، اومدم بگم سردِ سرده ، نمی خواد تکونش بدين . بعد ، چشمم که افتاد به دستش ، ديدم ليوان رو تکون نمی ده . ليوان داره می لرزه . دستاش داره می لرزه . يه هو دلم لرزيد . اون دستای مهربون که بچگيهام موهامو می بافت . برام لباسای قشنگ می دوخت . اونا که قشنگ ترين پالتوی دنيا رو برام دوخته بود ، اونقدر قشنگ که همه فکر کرده بودن بابام از انگليس خريدَتِش . اون دستها که خوشمزه ترين قطاب ها و باقلواهای عالم رو درست می کرد . اون دستا که يه عمر ميزبان يه عالمه مهمون بود ، دختر و پسر و خواهر و برادر و نوه و ... . حالا برای نگه داشتن يه ليوان ِ به اين کوچيکی می لرزيد . دلم می خواست همون موقع ببوسمشون ، بگم که چقدر دوسشون دارم ، چقدر دلم می خواد هنوز مثه اون وقتا روی موهام بلغزن ، اما نمی شد . چون می ترسيدم ليوانش شور بشه . ديگه نتونه غذا بخوره . به جاش فقط تو دلم يه عالمه بوسيدمش ، يه عالمه .

مامان بزرگ ، دوسِت دارم ، قدِ يه دنيا .
..
  




هر دو تاشون می دونن که هيچوقت نمی تونن با هم تو آسمون باشن . خورشيد و ستاره رو می گم . فقط ممکنه يه لحظه های کوتاه همديگه رو تو راه ببينن . اونم موقع رفتن ِ يکی و اومدن ِ ديگری . طفلکيا اگه از هم خوششون بياد ، هيچ وقت نمی تونن با هم قرارملاقات بذارن . فقط شايد بتونن يه وقتايی همديگه رو پشت ابرا ببينن ، اونم جوری که هيشکی خبردار نشه . تازه هميشه هم از هم دورن . يکيشون اين سر دنيا ، يکيشون اون سر دنيا . انقدر هم دور و برشون پُر ِ ستاره و سياره و ماه و ماهواره هستش که اگه بخوان به هم برسن ، مجبورن همهء کهکشان رو جارو برقی بِکِشن . تازه اگه ماهواره ها رو جارو کنن ، ممکنه همديگه رو گم کنن . اگه همديگه رو گم کنن ، ممکنه شب و روز قاطی بشه . اون وقت همه چی به هم بريزه . شايد مردم به فکر اختراع خورشيد و ستارهء مصنوعی بيفتن . آخه اونا دلشونو به چيزای مصنوعی هم می تونن خوش کنن . بعد اگه مصنوعی هاشون خيلی شبيه اصلی ها باشن ، ممکنه اون دو تا هم به اشتباه بيفتن ، اون همه راه برن يه سر ديگهء دنيا ، واسه يه خورشيد يا ستارهء مصنوعی . و تازه وقتی بفهمن طرف مصنوعيه که بهش دست بزنن . اون موقع ديگه شايد خيلی دير باشه که بخوان اونهمه راهو برگردن . پس همون بهتر که بشينن سر جاشون و بذارن لااقل دنيا فعلا همين جوری که هست ، بگرده .

هر کجا هستم ، باشم

آسمان مال منست

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمين مال منست

چه اهميت دارد

گاه اگر می رويند

قارچ های غربت ؟
..
  



Monday, July 15

يه جای کار ايراد داره . هر وقت من سر حالم و حوصلهء يه عالمه کار دارم و کلی وقت دارم ، به ساعت که نگاه می کنم ، می بينم کنارش نوشته : PM . از اون طرف هر وقت خوابم مياد و خسته م و بايد برم بيرون و وقت ندارم و حوصله ندارم ، می نويسه : AM ! کاش يا جای اين دو تا عوض می شد ، يا من !

..
  



Sunday, July 14

امروز يه خورده رفتم اينور اونور گشتم ، بعد به شدت به اين نتيجه رسيدم که تو از ايدز هم خطرناک تری ! اون بيچاره لااقل از راه دور ديگه سرايت نمی کنه ، اما تو از طريق صفر و يک هم سرايت می کنی و مريض بيچاره رو می کنی مثل خودت . بعد هی آدم مجبور می شه يه بار ديگه اون بالا رو با دقت نگاه کنه ببينه تويی يا يکی ديگه ! می گی نه ، يه نگاهی بنداز به دور و بريهات تا بفهمی چی می گم .
..
  




... : بابا اگه من با خود ِ هِلِن کِلِر هم دوست شده بودم ها ، تا حالا لااقل يه بار بهم گفته بود دوسِت دارم !
..
  




فرمان چشمه به رفتن است ،

نماندن و سرازير شدن .

پس رها ... رها شويم ،

که اين ، خود ِ اتفاق است .
..
  




بابا شرمنده ... ولی من هنوز درست حسابی برنگشتم به خدا ! يعنی هنوز درست حسابی نتونستم بشينم پای اين کامپيوتر که بِرِسَم مغزمو روشن کنم و مِيل و پی ام جواب بدم . از فردا باتری ميندازم توش راه بيفته . خلاصه يه ببخشيد ِ بزرگ به همه .

بعدشم ، واسه من هم از اون ويروس ها اومده ! حتی واسه خودم هم فرستادمش ! بازم من بی تقصيرم . امروز همه جا رو تميز کردم ، اگه بازهم من براتون چيزی فرستادم ( منظورم ويروسه ! ) ، خبرم کنين .
..
  



Saturday, July 13

من آخر نفهميدم اينجا جمعه تعطيله يا شنبه يا يکشنبه !
..
  




يه ديوار ِ خيلی بلند وجود داره . پشتش چيه ؟
..
  




چه جالب ، فکر نمی کردم مردُم ِ اون بيرون ، هنوز منو يادشون مونده باشه . گفتم الان که بعد اينهمه وقت منو ببينن ، کلی ازم گِله می کنن که بی معرفتی و از اين حرفا ، بعدم بهم می گن برو همونجا که تا حالا بودی . و منهم که کلی سعی کرده بودم لپ تاپم رو دم ِ در جا بذارم ، ديگه جايی رو واسه رفتن نداشتم . اما در کمال تعجب با يه عالمه نگاه مواجه شدم که می شناختَنَم . نگاه هايی که خصمانه نبودن ، انگار هنوز دوستم داشتن ، حتی بعد يه قرن " تلفن نزدن " . اصلا ازم نپرسيدن کجا بودی اين همه وقت ، واسه همين به شک افتادم نکنه اونا هم وبلاگ می خونن ! يه خورده نگران بودم که حرفی نداشته باشم واسه زدن ، نگران که نتونم ارتباط برقرار کنم ، نگران که نکنه هی دی سی بشم . اما اين مودم اکسترنال همهء نويز ها رو گرفت . جمع و جور کرد . شدم همونی که اون وقتا بودم . زيادم سخت نبود . چند روز خورديم و خوابيديم و گفتيم و خنديديم و زديم و رقصيديم و ديديم و شنيديم . فقط يه اشکال کوچيک بود ، کاشکی دلم رو هم جا گذاشته بودم .
..
  




وقتی برگشتم ، همه بودن ، جز تو . همه اومده بودن با يه عالمه گل و بوسه و لبخند که تحويلم بگيرن . اما من هر چی گشتم ، تو رو نديدم ، واسه همين خودمو تحويل ندادم !

هيچ جا نبودی ، نه تو سالن اصلی ، نه دم در خروجی ، نه دم بوفه ، حتی وقتی از سالن اومدم بيرون ، تو پارکينگ هم نبودی ، گفتم شايد نشستی تو ماشينت که يه وقت يه آشنا نبينَتِت . اما تو ماشينت هم نبودی !

هی بهم می گن : آدم با تو چه راحته ، نه عصبانی می شی ، نه جوش مياری ، نه بِهِت بَر می خوره ، نه بلدی قهر کنی ، خلاصه انگار نه انگار که دختری . يه دفه بفرماييد سيب زمينی ديگه ! اما خوب ترجيح می دم اين دفعه بهم بر بخوره . بنابراين قهر تا اطلاع ثانوی !
..
  



Tuesday, July 9

شانس آورديم که من و خواهرم گاهی همديگه رو توی چَت می بينيم . دلم برای مامانم می سوزه که اهل چَت نيست ، لابد کلی تنهاست ، بابا هم که معمولا invisible هستش . جدی جدی مامانم به اين فکر افتاده که بره سر وقت اينترنت ! امان از اون روزی که وبلاگ های من و خواهرمو کشف کنه ! بيچاره مطمئن می شه که ما بايد می رفتيم چهرازی ! به هر حال از امروز يه خورده قراره بريم مسافرت ، بلکه همديگه رو ببينيم ! اگه اومدين اين وَرا و ما رو نديدين ، تا شنبه اينطورا می تونين با خيال راحت خوش باشين .

تا بعد ... .
..
  




وقتی توی يه آرايشگاه نشسته باشی تو جردن : می تونی خانومای بزرگی رو ببينی که يه روز در ميون ، ميان موهاشونو درست می کنن که هميشه رو فُرم باشن . خانومای متوسطی رو می بينی که همهء حواسشون به سيگار و موبايلشونه که مثلا بی توجه گذاشتن رو ميز . خانومای جوونی رو می بينی که تمام فکر و ذکرشون رنگ ِ لاکِ ناخن و مدل موهاشونه . دخترهای جوونی رو می بينی که منتظرن زودتر نوبت اپيلاسيونشون بشه و هِی به ساعتشون نگاه می کنن . دخترهای جوون تری رو می بينی که تو همون نوبت نشستن با خيال راحت ، چون فردا می خوان برن تنيس و شنا ، نه امروز . مدير آرايشگاه رو می بينی که ميپرسه : اون بنز سفيد مال کيه که گداشته جلوی پارکينگ ؟ بی رنگ ترين صورتِ يکی از کارکنان آرايشگاه رو می بينی که با پوزخندی می گه : من ماکسيما رو سر کوچه پارک کردم به خدا ! صدای دوستات مياد تو گوشت که می گن : نرو آرايشگاه جردن ، ايدز می گيريا .

و خودتو می بينی که نشستی تو يکی از همون نوبت ها ، قاطی همون آدما ، و می مونی که جزو کدومشونی . فقط حس می کنی ممکنه الان حالت به هم بخوره . می ری تو دستشويی و يه آبی می زنی به صورتت ، تو آينه که نگاه می کنی ، می بينی که هيچی نيستی . هيچی .
..
  




چه بی تابانه می خواهَمَت

ای دوريَت ، آزمون تلخ زنده به گوری




از هر بار بيشتر می خواستمت .

اما

آن همه نزديک بودی

و

آن همه دور ،

در چند قدمی ،

با همهء بودن ِ هميشگيت .

اما

باز هم نخواستی که بخواهمت ،

باز هم نگفتی که بخوانمت .

و من خاموش ماندم

تا

مطمئن شوم

هنوز همانم که بودم .



دوشنبه 17 تير .

..
  



Monday, July 8

ببينم ... اين دور و بَر ها کسی منو نديده ؟ ... چند وقته که نيستم . هر چی می گردم ، خودمو پيدا نمی کنم !

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد ...
..
  




عشق من!

خودت می دونی که چقدر دوستت دارم . پس می ذارمت يخچال که خراب نشی . انقدر نمی خورمت تا تصوير لذت خوردنت هميشه باهام باشه . در يخچال رو هم قفل می کنم . نمی ذارم دست هيشکی بهت برسه .

اينطوری ديگه هميشه هستی .

من خيلی خوشحالم . توچی ؟

از تو يخچال صدای سر تکون دادن مياد ....

پس اونم خوشحاله .





بازم يک قطعهء خيلی کاربُردی از چيکه ... خيلی !
..
  




تو را به عصری دوست می دارم که ...



...بانوی من ،

رسوايی ِ قشنگ ،

با تو خوش بو می شوم .

مگر می توانم در ميدان شعر فرياد نزنم :

دوستت می دارم ،

دوستت می دارم ،

دوستت می دارم ...

مگر می توانم خورشيد را در صندوقچه ای پنهان کنم ؟

مگر می توانم با تو در پارکی قدم بزنم

بی آن که ماهواره ها بفهمند

تو دلدار منی ؟

...

شعر ، آبروی مرا برده است و واژگان رسوايمان ساخته اند .

پس کجا برويم عشق من ؟

مدال دلداگی را چگونه به سينه بياويزيم

و چگونه روز " والنتاين " را جشن بگيريم

به عصری که با عشق بيگانه است ؟

...

دلم می خواست در عصر ِ ديگری دوستَت می داشتم

در عصری مهربان تر و شاعر تر

عصری که عطر کتاب ،

عطر ياس و عطر آزادی را بيشتر حس می کرد .

...

دلم می خواست تو را

در عصر شمع دوست می داشتم .

در عصر هيزم و بادبزن های اسپانيايی

و نامه های نوشته شده با پَر

و پيراهن های تافتهء رنگارنگ .

نه در عصر ديسکو ،

ماشين های فِراری و شلوارهای جين !

...

دلم می خواست تو را در عصر ديگری می ديدم .

عصری که در آن

گنجشکان ، پليکان ها و پريان دريايی حاکم بودند .

عصری که از آن ِ نقاشان بود ،

از آن ِ موسيقی دان ها ،

عاشقان

شاعران

کودکان

و ديوانگان .

...

دلم می خواست تو با من بودی

در عصری که بَر گُل و شعر و بوريا وُ زَن ، ستم نبود .

ولی افسوس

ما دير رسيديم .

ما گُل ِ عشق را جستجو می کنيم ،

در عصری که با عشق ، بيگانه است .




" نزار قبانی "
..
  




تجويز پزشک : رژيم اکيد صوتی تصويری . از محرک های آلرژی زا مانند تلفن و نوشته های صدادار ديگر ، شديدا اجتناب شود . ممنوع التصوير .

هوووم ... بيچاره قانون احتمالات يادش رفته بود .



صدا ، صدا ، صدا ،

تنها صداست که می ماند .

صدايی که اميدوارت می کند به زندگی

صدايی که مؤمنت می کند به ايمان

صدايی که لبريزت می کند از بودن .

وه که چه آسان اتفاق می افتد " نبودن " .

..
  



Sunday, July 7

... دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست .
..
  




اين آهنگ بدجوری منو ياد دوران دبيرستانم ميندازه ... مدرسه و پارک نياوران و يه عالمه روزهای پرتقالی ... خاطره های نارنجی ... بهترين دوران زندگيم . کاش می شد يه خورده دوباره روزا اون رنگی بشن . صاف و زلال ... پر خنده ، ولی نه مصنوعی ، از ته دل ... پر سونات های مهتابی ... پر لحظه های ناب ... بهترين دوستی های از ته دل ... چفدر اگه الان اون لحظه ها بودن ، به دردم می خوردن ... چقدر می تونستم باهاشون نفس بکشم ، زندگی کنم ، لذت ببرم ... دلم برای همهء اون روزای قشنگ تنگه .



حالا اصلا چی شد که ياد اين آهنگه افتادم ، همه ش تقصير رامينه ، امان از اين برقيا !



در ضمن ، والا به خدا از يه هفته پيش ، يه دکمه اين کنار هست ، برای روشن و خاموش کردن آهنگ متن وبلاگ ، درست هم هست ، کار هم می کنه . فقط بايد يه خورده اين کنار ها رو نگاه کنين . قابل توجه بعضی ها !
..
  




از چيکه :



● آخ که برف چه آرامشي داره !

به دوستِ مهندسم گفتم : عاشق سکوتي هستم که برف با خودش مياره ...

گفت : آره خوب برف عايق صوتيه و صداهاي اضافي رو که به طور معمول مي شنوي ، جذب مي کنه .

ديدم راست مي گه . از اون روز که متوجه اين قضيه شدم ديگه سکوتش برام جذاب نيست . چون مثلا احتمالا يونوليت هم همون خاصيت رو داره .

ديدين کسي تا حالا تو يونوليت عاشق بشه ؟؟؟



ديشب که يونوليت ها رو آورد يه دفعه يه حس عجيبي پيدا کردم ... وقتي داشت اونا رو نصب مي کرد خرده هاي يونوليت توي فضا پخش مي شدن و روي موهاي سياهش مي نشستند ... همشون رو چسبوند به در و ديوار و ناگهان سکوت غريبي حکمفرما شد . به پرواز بقيه خرده يونوليتها نگاه مي کردم . صدايي جز صداي قلبم نمي آمد . من عاشق شده بودم !!!!





از خورشيد خانوم :



● اگر از دل من خبر داشتی . دارد می ترکد . انصاف نبود که اينقدر دير کند . سه سال دير کرد . سه سال دير کردم . هميشه دير می شود . به او نگفتم که چقدر بوی باران می داد . گفت ديدی که بوی باران نمی دادم و من گفتم شايد !

***

درختانی که می شناسمشان و من امشب مهمان داشتيم . قدم زديم ، قدم زديم و دستان من دستان او را میخواستند . نکند اينبار هم دير شود ؟ هميشه که دير شده . دل من ديگر طاقتش را ندارد . اشکهايم را می بينی که چگونه بر روی صفحه کيبرد کليک کليک می کنند ؟ اينها الفبا نيستند . قطرات اشکی هستند که از دستانم می طراوند . چشمانم خشک شده . ديگر طاقتش را ندارم . کاش يکی می فهميد در اين دل من چه می گذرد . می خواهم زمان بگذرد و من هيچ نفهمم که چگونه گذشته . به خدا خيلی بارش زياد است . تحملش از من خارج است . کاش می دانستی چگونه می گذرد . سخت ، کند ، دردناک . کاش می شد به تو می گفتم که چه شده . می دانم که می فهميدی . اما نمی توانم بگويم . لال شده ام انگار .

***

چشمانم را می بندم . آوای موسيقی شايد به دادم برسد . مرا ببخش . کاش می توانستم برايت بگويم . کاش تو حرف می زدی . صدايت خوب است . تو حرف بزن . از آن چيزهايی بگو که نمی خواهی بگويی . بگو تا بشنوم . سرم درد می کند . يک نفر خيلی دير کرده بود . تنها اميدم به تو است . نکند تو هم دير کرده باشی و ديگر خيلی دير شده باشد ؟





از غريب آشنا :



نوشته هايي که در انتظار خوانده شدن هستند .

ديوارهای ضخيم تنهايي که می خواهند ترک بردارند .

قلبهايي که با صفر و يک به هم متصل شده اند .

و درد مشترکی که با صداهاي متفاوت فرياد می شود

و F5 هايي که بی نتيجه می مانند .

و بلاگری که هيچ يک از اينها را نمی فهمد و فقط می گويد :

Sorry , Publishing is not available now





از شب زده :



تاريكي شب را ستاره ميشكند

مرا ، غم عشق تو .

من امشب دريافتم

ستاره ، تكه سنگي بيش نيست !





از سپيده :



٭ خيلي شبيهت بود و چقدر زيبا مي خنديد ........ ياد تو افتادم كه ديگه نمي خندي و اينقدر دلم گرفت كه ديگه باز نشد ...



٭ دستاي مهربون هي مي پرسن چرا و من فقط يه پاسخ دارم كه براي سالي يا شايد سالياني بايد خاطره جمع كنم ، خاطره بودن براي سالهاي نبودن... .



٭ ديگه سلام به انتظار سلام نمونده . ديگه چطوري دستشو دراز نمي كنه كه خوبم دست گرمشو بذاره توش...و ديگه ديوانه از ديوانه خوشش نمي آد ... .





از شهرزاد :



٭ هيچ نامه ای نمی ياد و بِره!



٭ حاشيه .

از روی علاقه ؟ يا از بی هدفی صِرف .

شلوارهايم خط خطی .

حاشيهء کتانی هايم پر از نوشته .

آدم ها اين طرف وآن طرف روی شلوارهای جين راه می روند و حرف می زنند .

کسی نيست اما .

حاشيه .

غولی که در حاشيهء جهان منتظر است تا تمام غول های حاشيه نشين را در آغوش بگيرد . بی هيچ ترسی . بی هيچ اضطرابی .





از قاصدک :



● دلتنگي را به دقت چهارتا كردم . گذاشتم بين پيراهن سرخ و شال سياهم . جايش امن است . مثل دلم نيست كه دم دست بود و شكست و ...

● يكي دست دراز كند و پنجره را باز كند .

من نفسم تنگي مي كند .

پنجره نزديك است . كافي است دست دراز كني .





از سنگ رودخونه :



٭ يه چيز در گوشش گفتم

سرخ شد

رسيد

کندمش

خوردمش .





و آهو ... .

..
  




بين اين يه عالمه فيلم نديده ، دلم يه فيلم از تام هنکس می خواد . از اون فيلم هايی که با مگ رايان بازی می کنه . يا جوليا رابرتز ، يا آدری هپبورن . دلم يه فيلم خوب می خواد . يه فيلم فانتزی که به جای اين صفحهء مونيتور ، بشينم ببينمش . رو يه صفحهء خيلی بزرگ تر ، و خيالم راحت باشه که اسم آدما فقط اول و آخر فيلم ميان و می رن ، اون وسط کسی در نمی زنه بياد تو ، اون وسط کسی چراغو خاموش نمی کنه . اول و وسط و آخرش هم معلومه . بالاخره يه تيتراژ پايانی داره . خلاصه يه جوری تموم می شه ، حتی اگه خيلی غير منتظره شروع شده باشه . فيلم تام هنکس که باشه ، وسط کار خاموشش نمی کنم برم . فيلم مگ رايان که باشه ، وسط کار خاموش نمی شه بره .
..
  




آوار رنگ



هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم

شبيه نيمهء سيبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگ ها

ناپديد ماند .



" حسين پناهی "
..
  



Saturday, July 6

از دور برق می زنه . برقش چشم ها رو خيره می کنه . بعد يادش می ره که الماس بوده ، يا کوه يخ ، يا خورشيد ! بعد چون نمی خواد بدونه خورشيد با کوه يخ و الماس فرق داره ، می ره قايم می شه پشت همه چی ، در ها رو هم می بنده ، پنجره ها رو هم قفل می کنه ، تا کسی نفهمه خورشيده . خبر نداره که بابا ، اون همه نور و حرارت رو که نمی تونی با چند تا قفل قايم کنی ! حالا هی برو پشت دورترين کوه های دنيا قايم شو . شعاع های نور رو که نمی تونی زندونی کنی ! حالا هی برو برفای دنيا رو بريز تو دلت ، برف که با يه گوشهء کوچيک خورشيد هم آب می شه ! اگه راست می گی ، پاشو راه بيفت دور دنيا ، همهء تيکه آينه های نورانيتو که انداختی اينور اونور ، جمع کن ، جوريکه حتی يه تيکهء کوچيکش هم تو دل کسی باقی نمونه ، بعد برو پشت هر چی که دوست داری قايم شو ، گم و گور شو . اين جوری مردونه تره .
..
  




توی يه لابيرنت پيچ در پيچ ... از هر راهی که می خوای بری ، سَر ِت می خوره به ديوار ، به بن بست ... از بالا که نگاه می کنی ، جواب معلومه ، راه هم مشخصه ، ولی اون تو که بر می گردی ، همه چی سخت می شه ... نه اَبر داره ، نه بارون ، نه برف ، نه سبزی ... همه ش خاکستريه ، مات و بی رنگ ... اون وقت هی مردم می گن آدم تو هوای ابری و بارونی دلش می گيره ، خبر ندارن که بوی بارون ، بوی کاهگل ، بوی بنفشهء خيس ، دل آدمو باز می کنه ... خبر ندارن که اون دوده که باعث می شه دل آدما بگيره . همه ش فکر می کنن دود یعنی ابر ، فکر می کنن خاکستری يعنی هوای ابری ... نمی دونن که تا خيس نشی ، نمی فهمی دنيا چه رنگيه ، عشق چه رنگيه ، دوست چه رنگيه ... از آسمون پر دود بدم مياد ... از آدمای سياه سفيد بدم مياد ... از ميله های قفس بدم مياد ... دلم بارون می خواد با يه عالمه هوای تميز . دلم آسمون قرمز می خواد با يه عالمه برف سپيد . دلم می خواد اگه قراره بميرم ، از دود خاکستری نميرم ، از رگبار برف و بارون بميرم . خيس باشم و برفی . بعد يه عالمه بميرم تا تموم شم .
..
  




چقدر برگشتن خوبه ... بيشتر از رفتن می چسبه ... دلم يه عالمه تنگ شده بود ... برای چی ؟ خوب معلومه ديگه ... برای صدای فَن کامپيوتر !
..
  




قصهء تلخ او



عجب رسميه ... رسم زمونه ...



اسارت ... نفرت ... دور و بس نزديک ... نزديک و بس دور ... قصه ای مکرر و بی فرجام .

پذيرفتن ... سنگ بودن ... قربانی شدن ... قربانی کردن ... سرنوشتی متسلسل و بی سرانجام .

بهايی گزاف ... به قيمت يک عمر ... به پوچی يک نام .



حتی شهامتی نه ،

که نوشيم شوکران ...
..
  



Thursday, July 4

من مجموعهء عظيمی از ذخائر بدجنسی و بی رحمی اين تو داشتم و تا حالا نمی دونستم اين قدر زيادن . اين آدم بزرگا دارن بهم کمک می کنن کشفشون کنم .

بعدشم با آدم بزرگا تو خودِ بهشت هم که بری خوش نمی گذره ، چه برسه به سفر کاری و اجباری و شمال و ... .

از هر چی آدم ِ بی منطق که فکر می کنه خيلی منطِقيه هم بدم مياد .

کاش می شد يه اپسيلون نگاه غير منطقی و احساسی به بعضيها تزريق کرد .

بس که اينا حرف می زنن ، من يه عالمه کتاب خوندم ! حتا شعر های يک شاعر از سوريه ! فکر کنم به زودی تفسير الميزان رو هم تموم کنم !

باز هم می تونم غُر بزنم ، ولی عملا تا شنبه صبح هيچ تاثيری به حالم نداره . داره دلم برای خودم می سوزه ! ولی عوضش کلی جنگ سرد رو تمرين کردم .

چرا اين آقايون اينقدر از خودشون متشکرن ؟! من يکيشون رو می شناسم که امروز بدش نمياد خودشو غرق کنه تو دريا ، چون بدجوری ضايع شد طفلکی ( سر ِ يه پروژهء کاری ) ، اونم با وجود يه دنيا ادعا ! هاها ... تنها حرفی که زد اين بود : ... لطفا بين خودمون بمونه ! ... یعنی به کسی نگم داشته چه گندی می زده و خودم رفع و رجوعش کنم ! چقدر خوبه که از وبلاگ هيچی سر در نميارن !

چقدر پراکنده گويی ! خداکنه وقتی برگردم ، درست شَم .



آرزو



کاش می شد

سَرَم را يک هفته در گَنجه ای بگذارم !

در گنجه ای تاريک و تهی

با قفل درشتی بر دريچه اش

و به جای آن

بر شانه های خود

چناری بکارم

و برای هفته ای

در سايه اش بياسايم .



" ناظم حکمت . ترکيه "
..
  



Wednesday, July 3

هی می گن زمان همه چی رو حل می کنه ... نمی دونم ... اينجا که انگار نه انگار ... يا من خرابم يا زمانم خرابه .

زمان قراره چی رو حل کنه ؟ من رو ؟

با زمان قراره چی رو فراموش کنم ؟ خودم رو ؟

زمان ِ من اينکاره نيست .

پس به جای اميدوار بودن به گذر زمان ، خودم می گذرم .



شش هفته ... .

چهارشنبه 12 تير .
..
  




بودنت خاطره است يا رويا ؟

از خاطره دل کندن

و به رويا دل سپردن .

چه سرنوشت غمگينی .

چه خواب شيرينی .



فقط يه قول ، هر وقت موقعش بود که بيدار شم ، خودت قبل از زنگ ساعت ، يواش بيدارم کن . همون جور که بلدی . قبول ؟
..
  




بازی در صحنه



در حضور ديگران

کتمان می کنم که تو محبوب منی

و در اعماق جان خود

شرمسار ِ اين دروغ ِ عظيمَم .

می گويم ميان ما چيزی نبوده است ،

تا از جنجال ها رهايی يابم !

شايعات آن عشق شيرين را تکذيب می کنم

و تاريخ زيبای خود را فرو می ريزم .

احمقانه می گويم بی گناهم

جسم را می کُشم و به کاهنی بدل می شوم .

از بهشت چشمانت می گريزم .

نقش دلقکی را بازی می کنم - عشق من -

و اين بازی را می بازم

و باز می گردم .

چرا که شب

- حتا اگر بخواهد -

نمی تواند ستاره هايش را انکار کند

و دريا

- حتا اگر بخواهد -

کشتی هايش را ... .



" نزار قبانی "
..
  




( بدون شرح )

پرتغالی :

اوه !

پرتغالی !

چه اسم عجيبی !

حالا مالِ کی هست ؟
..
  




به همهء کسانی که در مورد آهنگ وبلاگم پرسيده بودند :

آهنگ رو می تونين از اينجا داون لود کنين . در مورد استفاده از اون هم مستقيم با خود نويد تماس بگيريد .
..
  




يادته برات دنبال يه اسم می گشتم ؟ حالا يه خورده پيدا کردم . بِهِت می گم : پرتغالی .

هوووم ... البته نمی دونم خوشِت مياد يا نه ؟ تازه حتی نمی دونم سر در مياری يا نه !

ولی خوب ... .
..
  



Tuesday, July 2

در ضمن ، خيلی سخته يکی رو ببرن سمت چوبهء دار ، بعد بهش بگن بايد لبخند بزنی که ما دلمون باز بشه ! ( خودمو نمی گَما )
..
  




من از سمت زندگی دارم حرف می زنم ! عجب خر تو خريه اينجا بابا . دلم به حال اين آدم بزرگا داره می سوزه . خيلی خنده دارن .

اول منتظرن که انتظاراتشونو برآورده کنی .

بعد وقتی به روی خودت نياری ، بِهِت می گن که ما اين چيزا رو از تو می خوايم .

بعد که می گی چشم و انجام می دی ، کلی ذوق می کنن و می پرسن : جدی ؟

بعد که می گم : " نه بابا ، جدی چيه ! فقط چون شما دلتون اين جوری خوش می شه گفتم چشم ." يه دفه ناراحت می شن و کلی گرد و خاک می کنن .

بعد می گم : خوب اگه دوست دارين بِهِتون دروغ بگم ، باشه چشم ، دروغی می گم : جدی .

هاها ، دوباره ذوق می کنن ! جدی جدی ذوق می کنن ! با اينکه صاف بهشون گفتم دارم دروغ می گم ها ! الان خوشحال خوشحالن . تازه کلی هم باهام حرف زدن و فکر کردن اونهمه لبخندی که دارم می زنم ، مربوط به حرفای اوناست . نمی دونستن که پشت کانتر ، روی پام ، کتاب درخت زيبای من بازه و همه، لبخندهام مال اونه ! تازه لابد پيش خودشون می گن : چه دخترِ خانوم و سر به زيری !

فکر کنم تا شنبه بايد تو سرزمين آدم بزرگا باشم . بسکه اينا حرف می زنن ، اين کتاب همين امشب تموم می شه . از فردا چی بخونم ؟ کاشکی مجلهء وبلاگ منتشر می شد !
..
  



Monday, July 1

اين چه حکايتيه که همهء مسيرهای دنيا بايد از ميرداماد بگذرن ! بعدشم بين همهء آدمای دنيا من تو رو ببينم با قيافه ای که تو خواب ديده بودم ! تو اين سال ها يه بارَم ريش نداشتی !



يه دايالوگ احمقانه ( خيالی ؟! ) :



- ببينم کسی مُرده يا رفتی استقبال باخت آلمان ؟

- آره ، يکی از آشناهام مرده .

- اِ ، جدی ؟! شرمنده ، تسليت می گم ، من می شناختمش ؟

- آره ، خيلی کم .

- اِ اِ ، کی ؟

- من !

- آهان ، خوب پس ، زياد نزديک نبوده . حالا چی شد که مُردی به سلامتی ؟

- کشتنم .

- دير بود که ، ولی بازم ماهی رو هر وفت از آب بگيری تازه ست . تصادف کردی ؟

- آره ، با يه کوه يخ .

- آهان . پس زياد سخت نبوده .

- نه . فقط از استوا انداختنم سيبری ، يخ زدم ، مُردم .

- عيب نداره . عوضش نفر بعدی می ذارَتِت تو ماکروويو ، ديفراست می شی . درست می شی . راستی نمی دونستم باخت آلمان يه شبه اينجوری هيکل مدير کُلی رو ، دوباره استاندارد می کنه !

- آره ، " باخت " رژيم خوبيه . شش هفته نشده ، سريع همه چيو آب می کنه .

- ببين ، مسير تو از اونوره ها . اين خيابون تازه داره عادت می کنه . دوباره هوايی می شه .

- ... ( فقط نگاه )

- ايشالله چهار سال ديگه می بَرَن . بی خيال . از عزا در بيا .

- ... ( نگاهشم نديدم ديگه .)

- من ديرم شده ، برم . ( عينک آفتابی چقدر چيز مفيديه . )

- ... ( فکر کنم هنوز داره نگاه می کنه . )

- ( جرات نکردم حرفی بزنم ، سرمو انداختم پايين و مثل ... رفتم . )

- ... ( بمانَد . منم بی خبرم مثل شما )



پرانتز ها رو يه ... که من باشم ، فکر کرده . نقطه چين رو هم می تونين به دلخواه پر کنين .



دوشنبه 10 تير .
..
  




يه چيزی :

انگار من اگه در مورد يه سطل آشغال هم بنويسم ، بازم همه ربطش می دن به افسانهء ليلی و مجنون ! باور کنين من هم بعضی وقتا به چيزای غير رويايی فکر می کنم !

و يه چيز ديگه :

مرسی از محبت کليهء دوستان در باب تيم آلمان . من نمی دونم چه جوری اين همه لطف رو هضم کنم !

و سه تا چيز ديگه :

يکی اين ،

يکی اين ،

و يکی هم اين .

آخرشم :

فروغ خانوم ، منزل نو مبارک ، ولی فونت کولی يه چيز ديگه بودها .
..
  




عجيبه ها ... بعد يه عمر کتاب خوندن ، هنوز تو قصهء شنگول و منگول مونديم ! هنوز هر کی دستاشو می زنه تو آرد ، زودی در رو باز می کنيم و يادمون می ره ممکنه آقا گرگه پشت در باشه . تازه ، اگه هم بفهميم آقا گرگه ست ، باز فکر می کنيم ممکنه گرگ خوبی باشه و يادمون می ره دندونای تيزی داره . تازه اگه بخورَتِمون ، باز فکر می کنيم که بز زنگوله به پا ، به موقع می رسه و ما رو از شکم آقا گرگه در مياره . بابا اون قصه بود . اينجا وقتی خورده بشيم ، درسته قورتمون نمی دن که ، لِهِمون می کنن تا سرِ دلشون گير نکنيم . عجب دنيايی شده . همون بهتر که يه خورده برم گم شم !
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017