Desire Knows No Bounds




Sunday, March 31

سرم داره حسابي درد مي كنه...مثل خنگها نشسته م اينجا!
..
  




اين سوغاتي خريدن هم مصيبتيه ها...آدم نمي دونه واسه كي چي بخره...
..
  




دلم ميخواد يه هفته بخوابم ولي وقت ندارم...
..
  



Saturday, March 30

واژگان سياسي در سيستم دو گاوي(قسمت دوم)



کارگزاران : دو گاو داريم.مي فروشيم.يک دستگاه شيردوشي مي خريم.

جناح چپ : دو گاو داريم.اووووه !چند تا گاو کم داريم.

جناح راست : دو گاو داريم.حيف،کلي گاو داشتيم.

مشارکت : دو گاو داريم،براي همهء ايرانيان.پس گاوهاي همهء ايرانيان براي ما.

هيات موتلفه : دو گاو داريم.با يک معامله چهارتاش مي کنيم.

نهضت آزادي : دو گاو داريم.از ما هم مسلمان ترند.

دفتر تحکيم : دو گاو داريد.در نتيجه ما تجمع مي کنيم.

شعارگرايان : دو گاو داريد.مي گوييد ده تا فيل داريم.

با فرهنگها : دو گاو داريد.مي فروشيد و خر شيرده مي خريد تا فرزندتان وزير و وکيل شود.

تساهل و تسامح : دو گاو داريد.با خودتان مي شود سه نفر.

قرائتهاي مختلف : دو گاد ئاريد.يکيشان تخم مي گذارد زيرا قرائتش از شير دادن مختلف است.

مدعيان روشنفکري : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي فروشيد.به جاي آنها يک گاو نو مي خريد.

کارگردانهاي جديد سينما : دو گاو داريد.احتمالا عاشق يکديگر هستند.

سق سياه : دو گاو داريد.چه گاواي خوبي!!!

رئيس دانشگاه : دو گاو داريد.هر دو را مي فروشيد و ميز و صندلي دفتر رياست را عوض مي کنيد.

مسئول خوابگاه : دو گاو داريد.هر دو را در يک اتاق يک نفره جاي مي دهيد.

مسئول سلف سرويس : دو گاو داريد.هر دو را مي کشيد و بچه ها همچنان سويا مي خورند.

پشت کنکوري : دو گاو داريم.هر دو را مي فروشيم و مي رويم به دانشگاه.

فارغ التحصيل : يک مدرک داريم.مي فروشيم دو تا گاو مي خريم.



تمام.
..
  




.
..
  




!
..
  




واژگان سياسي در سيستم دو گاوي



سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.

كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.

فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.

كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.

نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.

آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.

ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.

آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.

دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.

بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.

سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.

ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.

رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.

متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.

فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.

پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.

ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.

دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.

سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست.





ادامه دارد...

..
  




بوي نوشته هاي ليلاي ليلي رو دوست دارم...حتا كارت تبريك عيدش هم يه بوي ديگه داشت...يه جورايي آدمو دچار نوستالژي ميكنه...نميدونم...يه حس غريب...حسي كه موقع خوندن آذر يا فروغ داشتم...حيف كه اين دوتاي آخري رو دير پيدا كردم...وقتي كه رفته بودن...
..
  




اينكه چيزي بهت نگم دليل بر نبودنت نميشه.تو از اون دسته آدما هستي كه نديدنشون هيچوقت باعث كمرنگ شدن حضورشون نميشه.هميشه هستي.به شدت هم حضور داري.چه دو كيلومتر اونورتر باشي...چه دو هزار كيلومتر...هر روز صبح با startup بالا مياي.چه بخوام و چه نخوام.

بعدشم از همون اولي که سوار هواپيما شديم، خواهرم رو جلد مجلهء سينمايي رو بهم نشون داد و گفت:‌إ ، خرس مهربون! و خوب البته مي دوني که عکس سوليوان بود تو کارتون شرکت هيولاها!

هر جا هم برم يا هر کاري که بکنم هم دو حالت داره.يا جات خاليه و فکر مي کنم کاشکي تو هم الان اينجا بودي...يا خدا رو شکر مي کنم که نيستي! اينه که بازم به هر حال هستي!

تازه يه کشف ديگه هم کرده م تو اين مدت،اينکه ميشه اعتياد به ديدنت رو ترک کرد،يعني اگه برج تجارت جهاني هم منفجر نشده بود زياد اتفاق وحشتناکي نميفتاد،لااقل اونقدر ها هم وحشتناک نيست.خلاصه ميگذره.

بعدشم يه چيز ديگه...اينو هم فهميده م که ميشه از دست تو هم عصباني شد.با بد جنسي تمام اعتراف مي کنم که دارم ذوق مي کنم.چون عصباني شدن از دست تو به اين معنيه که تو هم نقطه ضعف و ايراد داري!و اونقدر ها هم اسطوره اي نيستي!!!با اينهمه کامل بودنت يه کارايي مي کني که آدم از دستت عصباني ميشه،پس کمالت نسبيه و اين يه خورده ترس منو کم مي کنه.مطلق بودنت در خوب بودن و درست فکر کردن آدمو مي ترسونه.يه جور ايمان که من حتا به خودم هم ندارم.ولي در مورد تو چشم بسته عمل مي کنم،با يه ايمان مطلق.اما خوب يه جاهايي تو هم سوتي مي دي.حالا هر چند انگشت شمار. يکيش همين فراموشي مزمنت در ارتباط الکترونيکي و قرارمون...البته بعيد هم نيست که از اول اصلا نفهميده باشي که بايد اين هفتهء دوم يه سر ميزدي به ميل باکست!به هر حال قرار بود يه چيزي برام بفرستي که تا الان نفرستادي و خبري هم ازت نيست.اين دفعه ديگه تلفني بهت يادآوري نمي کنم.مخصوصا صبر مي کنم ببينم يادت ميفته يا نه،هر چقدر هم طول بکشه مهم نيست،نهايتش اينه که فکر مي کني اينجا موندگار شدم ديگه...مي خوام بدونم عکس العملت چيه.



يه چيز ديگه هم مي خواستم بگم ولي خوب چون مثلا عصباني هستم نميگم...دارم صبر کردن رو ياد مي گيرم دوست زميني من...
..
  




من از روز اولي كه شروع كردم به وبلاگ نويسي فقط واسه دل خودم نوشتم...اراجيفي كه فقط به درد خودم مي خوره و بس...اونم واسه اينكه بعد ها...خيلي بعدها بيام اين روزهامو بخونم و بخندم...يا مزه مزه شون كنم...تو اين مدت خيلي ها بهم گفتن كه مبهم مي نويسي...چرا واضح توضيح نميدي...چرا مثل بقيه به موضوعهايي كه ديگران مطرح مي كنن اشاره نمي كني...چرا خودتو قاطي بحث هاشون نمي كني...نمي دونم...هميشه اگه نظري داشتم باmail به اون شخص گفته م .هيچوقت هم آدرس اينجا رو پايين نامه نمي نويسم مگر در مواردي كه ازم پرسيده باشن.بعدشم اينجا روزنامه يه مجله نيست كه بخوام تيراژشو بالا ببرم.حرفام هم به درد كسي نمي خوره كه بخوام دعوت كنم بيان نوشته هامو بخونن. حتا خيلي وقتا اين آدم شمار اين پايين رو نگاه هم نمي كنم....اينه كه ميخوام همين دور و بر ها واسه خودم باشم...بعضي وقتا آدم دلش مي خواد هيشكي نگاش نكنه...از اينكه هميشه بخواد در معرض توجه باشه خسته ميشه...همين قدر كه دوستهاي خوبي دارم كه گاهي يه سري مي زنن اينورا و خيلي وقتا به موقع با همون چند جملهء الكترونيكي شون كلي بهم روحيه و انرژي مي دن برام كافيه...حالا اگه بعضي هاتون فكر مي كنين كه مي خوام خودمو بگيرم و بقيه رو آدم حساب نكنم...يا اينكه مي خوام خودم رو تافتهء جدا بافته حساب كنم...يا از اين تعجب مي كنين كه چرا مثل بقيه از سوژه هايي كه باعث مطرح شدن و پر خواننده تر شدن وبلاگ ميشه استفاده نمي كنم...خوب همهء اينا به خاطر يه نقص فني جزئيه كه تو مغز من وجود داره و اونم اينه كه يه خورده پاره سنگ بر ميداره...تعمير پذير هم نيست...شرمنده...



...بگذاريد ديوانه باشم

كه عقل شما به كار من نايد...
..
  




ديروز از صبح رفتيم دريا...هوا ابري...تازه بارون هم اومد...خنك...خلوت...با يه عالمه بوي شمال...بوي صدف...صداي آب...لب ساحل...هووووم...بالاخره يه خورده خوب شدم...احتمالا من در زندگي قبليم ماهي بودم...چون هر چقدر هم كه بد اخلاق باشم پام كه برسه به آب شارژ ميشم...مثبت و خوش اخلاق...دو سه ساعت دريا درماني كردم اساسي...بعدش خوب شدم...اونقدر كه حاضر شدم با بقيه برم شارجه به جاي اينكه بشينم تو خونه پاي كامپيوتر...بعضي وقتا خوبه كه آدم يه خواهر خل تر از خودش داشته باشه...ديروز كه كلي به درد خورد...حسابي زديم به سيم آخر و خنديديم...روز خوبي بود...
..
  



Thursday, March 28

يه چيزي...خوب شد من و خواهرم هر كدوم يه كامپيوتر جداگانه داريم تو ايران وگرنه تا حالا يكيمون از دست اون يكي دق كرده بود!...
..
  




اصلا دلم نمي خواد تلخ باشم...يا تلخي هامو ثبت كنم...ولي پيش مياد ديگه...مي دون كه بايد يه فكر اساسي براشون بكنم...ولي نميشه...اين سيستم كارپه ديم هم بعضي وقتا هنگ مي كنه...از كار ميفته...اونوقت مي شم مثل قهوهء اسپرسو...يه شكر پاش رو هم كه توش خالي كني شيرين نمي شه كه نمي شه...
..
  




درد سنگيني ست

ميز سياه براقي بودن

در گوشهء اتاقي تاريك...
..
  




...در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح آدم رو مي خوره...روح من مدتهاست كه دچار اين خوره شده...سالها...دچار سرما و اسارتي ابدي...رها شدن از اين وضعيت بغرنج هم فعلا برام امكان پذير نيست...معمولا سعي مي كنم بزنم به فاز بي خيالي و عموما هم موفق هستم...به طوريكه هيشكي نمي تونه از ظاهرم به چيزايي كه تو دلم هست پي ببره ...اما يه وقتايي كم ميارم...مثل الان...اين موقع هاست كه دلم مي خواد چشم باز كنم و ببينم همهء زندگيم يه خواب بوده...يه كابوس...نمي دونم بهاي سنگيني كه بايد براي رهايي از اين وضعيت بپردازم ارزشش رو داره يا نه...هميشه به اين دو راهي مي رسم...خدايا...كاشكي خودت كار رو يه سره كني...كاش يه نگاهي هم اين ورها بندازي...خيلي سخته كه آدم دلش بخواد ساعتها سرش رو بذاره رو شونهء يكي و گريه كنه اما مجبور باشه به جاش بخنده...بگه من زنده م...بگه من خوشحالم...يه عمر فيلم بازي كردن هم گاهي وقتا زجرآور ميشه...ديگه كم كم داره مرز رويا و واقعيت برام از بين ميره...دلم مي خواد اونقدر برم تو دنياي خودم گم بشم كه ديگه خودم رو پيدا نكنم...

احتمال گريستن ما بسيار است...
..
  




...واي چقدر از بعضي ازآدماي دور و برم بدم مياد.چه قدر وحشتناكه كه آدم بخواد يه عمر كساني رو تحمل كنه كه زمين تا آسمون ازشون دوره...

چه خوب مي زنند آدمها

براي زدن چه مهيا هستند آدمها

آيا براي ياري هم؟...

..
  



Wednesday, March 27

قيافهء ايراني هاي اينجا هم ديدنيه...همهء آدماي ديگه با يه تي شرت و شلوار ميان بيرون...با قيافه و موهاي طبيعي...راحت...اسپورت...بي تكلف...اما اين خانوماي ايراني...يه آرايش هايي مي كنن كه فكر كنم يه صبح تا ظهر وقت برده باشه...اونم تابلو و فجيع...بعدشم چه لباس هايي...حداكثر استفاده از حد اقل پارچه!...اونم با چه هيكل هايي....خانومه قطر بازو و كمرش و ... لااقل سه چهار برابر من اونوقت يه تاپ پوشيده كه 10 تا چين خورده تو تنش با يه اپسيلون دامن يا شلوارك.احساس باربي بودن هم ميكنه.چقدر ما بيچاره ها عقده داريم!...
..
  




اينجا دو تا تفاوت چشمگير با ايران داره...يكي اينكه تو ايران تو پياده رو ها آقايون مسيرشونو يه جوري انتخاب مي كنن كه درست از وسط آدم رد بشن!هر چقدر هم خودتو بكشي كنار باز هم بهت مي خورن...اما اينجا از اون دور همچين واسه آدم راه باز مي كنن كه آدم دست و پاشو گم مي كنه!...ناخودآگاه دلش مي خواد ازشون تشكر كنه!...يكي ديگه هم ماشيناشون...جاهايي كه خط كشي داره ولي چراغ عابر پياده نداره.كافيه كه يه خورده پاتو بذاري تو خيابون...از يه فرسخي ماشينا ترمز مي كنن...مثل ايران خودمون كه تا يك ميلي متري آدم هم ترمز نمي كنن به اميد اينكه طرف رد ميشه!...
..
  




كلي انرژي مصرف كردم كه از بين اونهمه كتاب يكيشونو انتخاب كنم با خودم بيارم.آخرشم عذاب وجدان آلبادسس پدس رو آوردم كه بيچاره هنوز دست نخورده باقي مونده.انگار اگه يه روز اينجا بمونيم تو خونه مرتكب گناه شديم!اينجا همه چي شلوغ پلوغ و قر و قاطيه.از احساس آرامشي كه آدم تو اتاق خودش داره هم خبري نيست.حتي يه جورايي سرمون شلوغتر از ماه اسفنده.واسه همين چيزا بود كه دلم مي خواست بريم شمال ديگه...بعد اونهمه بدو بدو و شلوغ پلوغي ها احتياج به يه آرامش اساسي داشتم..اما كو گوش شنوا!پامون هم برسه به تهران كه ديگه هيچي...دوباره روز از نو روزي از نو.كلاس...مهموني...ديد و بازديد عيد...زندگي روزمره....هوووووووم.
..
  



Tuesday, March 26

بالاخره من يه خورده خوب شدم.البته خودم نه ها...مريضيم خوب شد.از حالت كاپشن و پتو و جوراب و ....تبديل شدم به تي شرت!

اسكار هم برگزار شد و بيچاره نيكول كيدمن كلي ميخ شد.جنيفر كانلي كه اول از همه جايزه شو گرفت من و خواهرم دوتايي همزمان ياد هودر افتاديم!هالي بري (بهترين هنرپيشهء نقش اول زن) هم يه عالمه شوكه شد و كلي گريه كرد.يه جورايي مي خواست اداي پارسال جوليا رابرتز رو در بياره ولي ديگه زيادي طولش داد.امسال سياه پوستها حسابي اسكار رو گرفته بودن.از مجريش "ووپي گلدبرگ" گرفته تا بزرگداشت "سيدني پواتيه"(من از اين تيكه ش خيلي خوشم اومد)و برنده شدن "دنزل واشينگتن"و ... . حرفاي وودي آلن هم خيلي با نمك بود.جوليا رابرتز هم وقتي اومد برندهء هنرپيشهء نقش اول مرد رو اعلام كنه گفت:امشب دو تا چيز مي خوام بهتون بگم...يكي اينكه من امشب سيدني پواتيه رو ماچ كردم و ديگه اينكه برندهء بهترين هنرپيشهء.... .رابرت ردفورد هم كه مثل هميشه خوش تيپ .اين شارون استون رو نميدونم ديگه واسه چي آورده بودنش.تام هنكس عزيز رو هم فقط آخري ها نشونش داد.مراسم امسال مزهء پارسال رو نداشت.نمي دونم چرا.
..
  



Friday, March 22

دلم برايت تنگ است.

به تو گفته بودم با خشم

بي تو نمي شكنم

و تو مي گفتي براي همين عاشق توام

و من نمي شكنم

تا تو باز عاشقم باشي...
..
  



Thursday, March 21

بالاخره امسال شد...عجب سالي هم ميشه...آقا از كلهء صبح پشت سر هم عيدي هاي اساسي گرفتم...اول از همه كلهء صبح كه چه عرض كنم نصفه شبي از خواب بيدارم كردن كه پاشو الانه كه ازپرواز جا بمونيم...چون خواب مونده بوديم...خلاصه با دور تند حاضر شديم و پريديم تو آژانس...پرواز ساعت شيش بود و ما پنج و خورده اي اونجا بوديم...از ساعت شيش پشت اون در آخريه وايستاديم تا هفت و نيم...آخرش هم با كلي منت فرستادنمون تو هواپيما...عيدي روز اول سال شركت هواپيمايي اين مملكت گل و بلبل به يه لشگر مسافر...يه نفر هم پيدا نشد كه محض رضاي خدا يه توضيحي بده...معذرتي چيزي بخواد...خلاصه بعد كلي علافي راه افتاديم...من هم كه صبح زود پا شدن برام بزرگترين عذاب الهيه .تازه چشم هام گرم شده بود و داشت خوابم مي برد كه يه مهماندار خيلي مهربون(اينو واقعا مي گم...خيلي خوشرو بود)بيدارمون كرد كه پاشين صبحانه بخورين...باز هم خواب بي خواب...اما چه صبحانه اي...يه ظرف كه توش تخم مرغ بود با يه تيكه مرغ روش...مادر و فرزند!...بوي مطبوعش هم همچين همه جا پيچيده بود كه هر چي اشتها بود تعطيل شد...بعدشم كشف كردم كه حسابي گلوم درد مي كنه...وقتي پياده شديم ديديم كه هوا 33 درجهء سانتيگراده...يعني به مراتب از پارسال گرم تر و من هم از گرما متنفر...هي گفتم بريم شمال ها...هيشكي گوش نكرد...به جاي 9 صبح 12 ظهر رسيديم خونه و تا 4 خوابيدم...وقتي بيدار شدم ديدم كه نه خير...اساسي گلودرد و استخوان درد دارم و ناهار كلي قرص خوردم...الان هم همه با آستين كوتاه رفتن بيرون و من با كاپشن نشسته م پاي كامپيوتر...اين حروف فارسي روي كيبورد هم پاك شده و دارم كلي كشف مي كنم كه چه حرفي كجاست...ويرگول هم ندارم مجبورم هي جاش نقطه چين بذارم...تازه يه چيز بد ديگه...كلي ذوق كردم كه الان مي شينم وبلاگ مي خونم...ولي دريغ از favorite ...يادم رفته يه كپي ازش با خودم بيارم...كسي يه favotite قرضي سراغ نداره؟!...حالا باز خوبه كه يه كيلو ميل برام اومده يه خورده سرم گرم ميشه!...ولي آدم با اين سرعت اينجا حسابي دست و پاشو گم ميكنه...هنوز enter رو نزده صفحه جلو روي آدمه...واااااااااااااي...چقدر غر زدم...راستي مرسي از همهء شماها كه برام ميل زدين...استامينوفن خوبي بود...راستي پرواز امروز يه چيز استثنائا خوب هم داشت...يه چند تا مجلهء سينمايي و ورزشي و گل آقا...با اون خانوم مهماندار خوش اخلاقه...شايد يه خورده سال خوبي بشه... .
..
  



Wednesday, March 20

پنج شيش ساعت ديگه سال تحويله...رو تختم دراز كشيده بودم و خاطرات سال هشتاد رو مرور مي كردم...با همهء فراز و نشيب هاش عجب سالي بود...يكي از خاطره انگيز ترين سالهاي زندگيم...همهء لحظات خوبش رو مزه مزه كردم...تو ذهنم شناور شدن...لرد بستن و رسوب كردن...كاشكي ميشد آدم از خاطره هاش همونجوري كه هستن يه back up بگيره...آخه احساسات آدم وقتي ميان رو كاغذ،كمرنگ ميشن...چقدر آدم هاي امسال زندگيم رو دوست داشتم...مثل تيله هاي رنگي دوران كودكيم...شفاف...صيقلي...رنگي...توشون معلوم بود...وقتي نگاشون مي كردي دلت ميخواست لطافت توشون رو لمس كني...هر كدوم رنگ خودشون رو داشتن...يه طيف رنگ...و نمي تونستي بگي كدوم قشنگ ترن...آدم هاي امسال دنياي كوچيك منهم همه شون تيله هاي رنگي بودن...قشنگ ترين تيله هاي دنيا...كه با هيچ الماسي قابل تعويض نيستن...تو اين سال هاي آخر از پيدا كردن تيله هام نا اميد شده بودم...اما فقط به اين اميد برگشتم ايران...چون مي دونستم لحظه هاي كوچيك و منحصر به فرد زندگيم رو فقط اينجا،عليرغم گل و بلبل بودنش مي تونم پيدا كنم...اول ها حسابي نا اميد بودم و هنوز تنها...همه مي گفتن ديوونه اي كه برگشتي تو اين خراب شده...شيش ماه نشده بر مي گردي...آخه نمي دونستن من واسه چي برگشتم...نمي دونستن كه تيله هامو اينجا جا گذاشته بودم...بيشتر تيله هام رو...بيشتر قلبم رو...و اونجا شده بودم يه آدم آهني برنامه ريزي شده تو درس و زندگي...خلاصه...الان كه فكرش رو ميكنم مي بينم اينجا با همهء بديهاش،هنوز بهترين جاي دنياست...حتي اگه بگن خودت رو بايد لاي سه تا پتو بپيچي و بياي بيرون...حتي اگه هنوز شخصيتت رو بر اساس ظاهرت قضاوت كنن و هميشه هم محكوم...حتي اگه خوك ها همه چيزهات رو ازت بگيرن...حتي اگه عيدت رو هم برات برنامه ريزي كنن...حتي اگه رنگ عيدت رو هم عوض كنن...حتي اگه هنوز دهانت را ببويند،مبادا گفته باشي دوستت دارم...حتي اگه هنوز عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...با همهء اينها...دلم اينجاست...پيش همهء لحظه هاي منحصر به فرد و كوچيكش با همهء تيله هاش...تيله هاي قشنگ زندگي من...همه تون رو با همهء قلبم دوست دارم...با همهء قلبم......



در آستانهء بهار يكهزار و سيصد و هشتاد و يك خورشيدي.
..
  




اميدوارم امسال،سال سبزي باشه براي همه...سبز سبز سبز...
..
  




امروز صبح تلويزيون يه كارتون خيلي قشنگ نشون داد:“تيستو ي سبز انگشتي“ . يه جورايي شبيه شازده كوچولو بود...دنياي خشن و دلگير آدم بزرگها رو عوض كرد،با كاشتن گل...به چيزاي خيلي كوچيك و قشنگي توجه مي كرد كه آدم بزرگها مي دونن،ولي فراموش كرده ن...



...هيچ كس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست...
..
  



Tuesday, March 19

سلام!

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.

با اينهمه عمري اگر باقي بود طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمان!

...

نامه ام بايد كوتاه باشد،ساده باشد

بي حرفي از ابهام و آينه،

از نو برايت مي نويسم

حال همهء ما خوب است

اما تو باور مكن.



«علي صالحي»
..
  




آخرين فال حافظ امسال رو گرفتم،مي دوني چي اومد:



هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند...وانكه اين كار ندانست در انكار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن...شكر ايزد كه نه در پردهء پندار بماند

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد...قصهء ماست كه در هر سر بازار بماند

هر مي لعل كزآن دست بلورين ستديم...آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت...جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند

گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس...شيوهء تو نشدش حاصل و بيمار بماند

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر...يادگاري كه درين گنبد دوار بماند

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد...كه حديثش همه جا در در و ديوار بماند

به تماشا گه زلفش دل حافظ روزي...شد كه بازآيد و جاويد و گرفتار بماند



اينم جوابش:

×رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند...چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند×



هوووم...نظرت چيه؟!

..
  




يه چيز ديگه...مي دوني كه نمي تونم مثل آدم همهء حرفامو بهت بزنم...هميشه يه نا گفته اي باقي مي مونه...مي شه يه خورده سفيدي ها رو خودت بخوني؟...باور كن بعضي وقتا لازمه آدم حرف هاي نا گفته رو هم بشنوه...الان يكي از همون وقتاست...ميشه؟؟؟...
..
  




نمي خوام چيزاي اين چند روز آخر رو بنويسم...مي خوام همه رو بذارم همينجا بمونن و خودم برم تا سال آينده،تا فردا!...از حرفات پشت تلفن هم هيچي نمي گم.بعضي وقتا انگار بايد از اول بشناسمت،چرا بعضي وقتا اينقدر سختي،خسته م مي كني.چقدر خوبه كه داره همه چي تموم مي شه،دوباره از فردا شروع مي كنم.امروز فكرشو نمي كنم...
..
  




...آيا شيرين ترين تغزل وحدت را در سوگ بايد گريستن؟



تو

يعني صفاي باران

وقتي كه با صداقت مي بارد.



من فكر مي كنم كه تو ديوانه اي

زيرا كه قلب خود را

دادي به من كه از همهء شهر بدترم.

من فكر مي كنم تو ديوانه اي.

اي آشناي ديرينه

بگذار تا هميشه

تنها

تنها يك شاخه در مسير حوادث باشم.



..
  




...ميگه عاشقم مي سوزم تا ابد ، اگه راه و رسم عاشقي اينه...
..
  



Monday, March 18

بعضي وقتا اين ترافيك تهران يكي از دوست داشتني ترين موجودات عالم ميشه!...همون وقتايي كه آدم دلش مي خواد زمان كش بياد،تموم نشه،بدون ارادهء شخصي،همينجوري.(من وقتي تو يه ترافيك اساسي گير مي كنم،احساس مي كنم تو ساعت بيست و پنج هستم،يه جور حس غريب،ولي خوب). اينجور وقتا بهترين جا تو يه تاكسيه وسط يكي از شلوغ ترين خيابون هاي شهر،تو يكي از شلوغترين ساعتهاي ترافيكي غروب،يه خورده بارون هم بياد و شب هاي آخر سال هم باشه كه ديگه هيچي،مي شه توووپ،پنج ساعت كامل تو ترافيك و بارون،واي چقدر ديشب اين ترافيك چسبيد.خودمونيما،هي نشستيم ميگيم ايران بده!بابا رو هيچيش كه نشه حساب كرد،رو ترافيكش كه ميشه!
..
  




به قول شاملو:



..نازلي سخن نگفت.

نازلي بنفشه بود.

گل داد و مژده داد:زمستان شكست و

رفت.
..
  




واي،تو اين حياط ما،يه عالمه بنفشه كاشتن.هر روز عصر كه سرايدارمون باغچه ها رو آب مي ده،بوي گل ها همه جا رو پر مي كنه.اين دو روز هم كه هوا باروني بود و ديگه هيچي،تو حياط چشامو مي بستم و فكر مي كردم شمالم.(آخي،طفلكي من چقدر دلم مي خواد امسال عيد برم شمال!!!)اين گل هاي بنفشه يه جورايي انگار قلب آدمو فشار ميدن.اونهمه نرمي شون،اونهمه تواضعشون،و اون عمر كوتاهشون.با يه عالمه رنگهاي قشنگ ميان مي شينن يه گوشه،صداشون هم در نمياد،فقط با اون چشمهاي درشتشون نگاه مي كنن به آدم و مي گن بهار داره مياد،و تا بهار مياد،انگار مي فهمن كه كارشونو به خوبي انجام دادن،و مي رن...كاشكي تو اين روزاي باروني،با اينهمه بنفشه ،تو حياطمون فرامرز اصلاني مي خوند:

“اگه يه رووووووووزي نوم تو...تو گوش من صدا كنه...دوباره باز غمت بياد...كه منو مبتلا كنه...به دل ميگم كاريش نباشه........“
..
  



Sunday, March 17

هي چند روزه مي خوام از دوستم اينجا تشكر كنم،نمي شه!...من يه دوست دارم كه هر وقت مشكل فني-اينترنتي پيدا مي كنم به صورت اتوماتيك مي رم سراغ اون و از اونجايي هم كه هميشه اين بندهء خدا در دسترسه،همهء خنگ بازيهاي منو با صبر و حوصله تحمل مي كنه و هر كاري دارم برام انجام مي ده.اين دم عيدي هم يه خورده آب داده پاي اين وبلاگه،واسه همين سبز شده!...هميشه تشكر كردن كار سختي بوده برام،يعني يه جورايي فكر مي كنم نمي تونم اونقدر كه لازمه قدرداني خودمو با كلمه ها بيان كنم،واسه همين طبق معمول به همون مرسي خودم اكتفا ميكنم و آرزو مي كنم كه هميشه سبز باشي،مرسي...



نكته:اون نقطه چين هاي بعد از مرسي،يعني خيلي مرسي و همچنان ادامه دارد!
..
  




كم كم دارم به سيستم هاي برگزار كنندهء اين امتحان ها شك مي كنم! آخه تو هفتهء گذشته دو تا امتحان خيلي سخت رو بدون يه ذره درس خوندن دادم،به خصوص دومي كه واقعا صفر كيلومتر بودم،و هر دو رو هم قبول شدم!!!...آخيش...حالا ديگه حتا اگه به جاي شمال مجبور باشم عيد برم دوبي هم مهم نيست،چون كلي خوشحالم.تازه دوبي دو تا حسن داره،يكي اينكه ميشينم اسكار رو با خيال راحت و به طور زنده مي بينم و يكي ديگه هم اينكه تلويزيونش از صبح تا شب عزاداري پخش نمي كنه.
..
  



Saturday, March 16

“...اميدوارم قلبم بي آن كه ترك بخورد،تاب بياورد.“
..
  




“...از وقتي اولين نامه را نوشتم.نامه اي كه نمي دانستم مفهومش چيست.نامه اي كه معنايش را تنها در چشمان تو مي يافت.من هيچ گاه بيش از سه جملهء اول اين نامه چيزي ننوشته ام:«هيچ باوري نداشتن.منتظر چيزي نبودن.اميد داشتن به آن كه روزي اتفاق بيفتد.»كلمه ها از زندگي ما عقب هستند.تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودي.تو هميشه غير منتظره بودي.“
..
  




مي دانيد واژهء سنت«Tradition »از كجا مي آيد؟ريشهء اين واژه با واژهء داد و ستد«Trade» يكي است.همين طور با ريشهء واژهء خائن«Traitor» . آداب و رسوم يك معامله است.كاسبي ست ، و آداب و رسوم خيانت هم هست.آداب و رسوم به چيزهاي خاصي اعتقاد دارد كه حقيقت ندارند - آداب و رسوم خائن به حقيقت است - بنابر اين هر گاه حقيقت پا به ميدان مي گذارد،اختلاف بروز مي كند.
..
  




اين فرق هاي امروز ابراهيم نبوي خيلي باحالن.
..
  



Friday, March 15

اين كتاب “الماس هاي اشو“ ،دقيقا سيستمش بر اساس CARPE DIEM و Seize the day هست انگار...خيلي چيزاي قشنگي توش داره كه بعدا سر فرصت اينجا مي نويسمشون...مثلا امروز يه امتحان پنج ساعتي دارم و باز طبق معمول!...



..
  




منظور از امروز پنجشنبه ست!
..
  




*
..
  




هووووووووم...فکر کنم امروز آخرين روز به ياد موندنی امسال بود.وای،زمستون امسال واقعا برای من فراموش نشدنيه.به خصوص دي ماه که تولدم بود.اصلا امسال يه چيز ديگه بود،يه چيز ديگه...امروز قرار گذاشتيم با بچه ها برای آخرين بار (در امسال) بريم بيرون.از اونجايی که ديگه رومون نمی شد بريم جام جم و پستو و آناناس و ...امروز سر از چيلی در آورديم.ديگه بماند که پيش غذا و غذاش رو با کلی ماست قورت داديم،اما اين نوشيدنی مارگريتا ش رو خيلي دوست دارم،به خصوص وقتی اون پوست ليموهای رنده شده ميان زير دندون آدم،يه جور عطر بهار نارنج،طعم سبز روشن...وای،من اين دوستامو خيلی دوست دارم،بد جوريا،از وقتی کشفشون کردم کلی طعم روزهام عوض شدن.يه مدت بدجوری رفته بودم تو لاک خودم،اما با پيدا کردن اينا کلی سيستمم عوض شد،و حالاهم که فعلا رو ابرها به سر می برم!از اون آدمايی هستن که ميشه اساسی رو دوستيشون حساب کرد،از اونايی که لازم نيست حرف دلتو زياد براشون توضيح بدی،کافيه يه اشارهء کوچيک بکنی،خودشون تا آخرشو ميخونن و به جا راهنماييت می کنن.به خصوص آبی،وای،اين موجود،خداست.تووووپ،آبی آبی آبی.و دقيقا نقطهء مقابل من،واسه همينه که هميشه تو دلم تحسينش می کنم.از اون متولد آبان های حسابی.پاييزی هم همينجور،آخر احساس خرج کردنه،به خصوص در مورد فيلم،و کلی هم شبيه منه سليقه ش.قرمز هم که ديگه يه خانوم کوچولوی تمام عياره که آدم دلش می خواد گازش بگيره.صورتی هم که ميشه گفت همزاد منه از لحاظ احساسات و افکار،منتها من چون تجربه م زيادتره و به مقدار لازم سرم خورده به سنگ،حسابی شده م سيب زمينی،اما اون هنوز زياد تجربه نداره و مسائل مختلف به شدت روش تاثير می ذاره،کم کم درست ميشه...خلاصه...از چيلی که اومديم بيرون از اون هواهايی بود که من عاشقشم، خورشيد نبود،ابر روشن و آبی،خنک،آرامش،از اون هواهايی که آدم دلش جادهء شمال می خواد با « I can't live...if living is without you »...بدمون نميومد بريم اتوبان گردی،اما سر از گاندی در آورديم به قصد «شوکا»، توش طبق معمول پر دود بود با يه آقاهايی که قيافه هاشون به شيطان پرست ها شبيه بود.واسه همين رفتيم «آکسون» آبی که خيلی هم خوشمزه بود...بعضی وقتا يه چيزای کوچيک و ساده خيلی واسه آدم ارزشمند و به ياد موندنی ميشن،از ته دل به آدم خوش ميگذره، صميمی، صميمی، صميمی،مثل حرفای امروزمون...داشتيم ميومديم پايين،ليلا حاتمی رو ديديم،توIKEA خريد داشت،چقدر شبيه نيکول کيدمن می مونه،البته ورژن سياه و سفيدش،يه ذره هم آرايش نداشت و خوشگل بود،بعد از ارتفاع پست امسال کلی ازش خوشم اومده... آخرشم طبق معمول سر از شهر کتاب آرين درآورديم که ديگه فروشنده هاش حسابی ما رو ميشناسن!در بدترين شرايط روحی هم که باشم، وقتی ميرم اونجا حسابی سرحال ميشم.وای من چقدر اينجا رو دوست دارم.يکی از معدود خوبيهای اين مملکت گل و بلبل ، همين کتاب فروشيهاشه،شما چيز ديگه ای سراغ دارين؟!...«چه کسی پنيرم را جا به جا کرد» رو خريدم با «الماس هاي اشو» و يه دفترچهء کوچيک خوشگل شکلاتی رنگ که روش عکس سهرابه و پايين هر صفحه ش هم جملات کوتاه سهراب رو نوشته، يه selection باحال که جون ميده برای نوشتن چيزای قشنگی که آدم اينور و اونور می خونه، آبی هم «از طرف او» اثر آلبادسس پدس رو برام خريد که اين يکی دو هفته حسابی منو با کتاباش و به خصوص عذاب وجدانش گذاشته سر کار...خلاصه از اون روزايی بود که ديگه اونقدر بهمون خوش گذشته بود که حاضر بوديم بر گرديم خونه،يعنی اشباع...موقع خداحافظی هم جالب بود،نميدونم چه جوری،ولی يه حس خوب،يه جور اطمينان به اينکه هستيم و همديگه رو داريم.پاييزی بهم گفت دلم برای بوی عطرت تنگ ميشه . آبی طبق معمول گفت: شر ، کم! . قرمز هم گفت : موقع سال تحويل،هر چيز مضحکی ديدم،يادت می کنم.و منم گفتم:اگه من امسال نبودم همه تون از افسردگی دق می کردين. بعد هر کدوم رفتيم به يه طرفی...تا سال ديگه... .
..
  



Thursday, March 14

از وقتي شروع كردم به خلاصه كردن “شازده كوچولو“ تا الان،همه ش يه جورايي به يادشم.چه خوب مي شد اگه همه مون يه بار ديگه مي خونديمش،و يه جلدش رو هم به آدم بزرگهاي دور و برمون هديه مي داديم...البته اگه اين آدم بزرگها بشينن و همچين كتابي رو بخونن!...
..
  




يه اژدهاي شكلاتي كشف كرده م كه قشنگ مي نويسه:



سکوتها

سکوتهای يه قطعه موسيقی به اندازهء نتای اصليش مهمن. بدون سکوتها اون قطعه موسيقی ناهنجار ميشه.دلنشينيشو از دست ميده.

به نظرم هر پيوندی به سکوتها محتاجه. پيوند با قلم، پيوند با عشق، پيوند با کار و....

سکوتها ما رو از يکنواختی نجات ميده.



● فشفشه های ساده رو از مون گرفتن تا نارنجک دستمون بدن.

نارنجکا رو خواهند گرفت تا بمب بسازيم.





..
  




...آخرين برگ سفرنامهء باران اينست

كه زمين چركين است...
..
  




آدمايي كه دنياي دروني محدودتري دارن،موفق تر هستن،چون اتلاف انرژي كمتري دارن.آدم هر چقدر دنياي دروني و خصوصيش وسيع تر و پيچيده تر باشه،انرژي بيشتري رو از دست ميده،باعث مي شه كه يه سري از فعاليت هاي روتين و روزانه ش عقب بيفتن.

من مدتهاست عادت كرده م كه تو دنياي خودم زندگي كنم،يه جايي وسط ابرا،با رؤياها و تصويرها،بودن توي دنياي واقعي قاطي آدم بزرگها رو زياد دوست ندارم.فقط مواقعي كه مجبورم ميام قاطيشون،بقيهء وقتا تو فاز خودم هستم.يه زندگي نسبتا مرفه دارم و تقريبا مي شه گفت هر چي بخوام در اختيارمه.معمولا مورد توجه بوده م ولي هميشه رو پاي خودم وايستادم.هيچوقت به كسي تكيه نكرده م و از اين كه همه دنبال يه تكيه گاه واسه خانوما مي گردن به شدت عصباني مي شم.تو دنياي خودم يه حريم ناخودآگاه دارم كه گاهي وقتا با بعضيها قسمتش مي كنم،اما به ندرت پيش مياد كه اين حريم رو به كلي بردارم.معمولا اين جور موقع ها آدما رو نا خودآگاه پس مي زنم،يه جور تجرد ذاتي.شايد خيليا كه دورادور زندگي منو مي بينن دلشون مي خواد جاي من باشن و يا وقتي حرفي مي زنم مي گن بابا تو ديگه خوشي زده زير دلت،اما ته دلم با اونچه كه همه در ظاهر مي بينن خيلي فرق داره...“دل خوش سيري چند؟“...نه اينكه آدم نا اميدي باشم ها،نه،اتفاقا شديدا دارم با انرژي تمام زندگي مي كنم،اما مسير زندگيمو دوست ندارم.عوض كردنش هم خيلي سخته.واسه همين فعلا بي خيالش شدم و گذاشتم “قانون كارما“ كار خودشو بكنه.فقط اميدوارم زودتر فعال بشه،نذاره واسه بيست سال ديگه!
..
  



Wednesday, March 13

“آنچه را كه بايد واقعا مي آموختم،در مهد كودك فرا گرفتم“



بيشتر اون چيزايي رو كه بايد در مورد زندگي ياد مي گرفتم،چيزايي مثل “چگونه زيستن“،“چگونه عمل كردن“ و “چگونه بودن“،همه رو در كودكستان ياد گرفتم.“عقل و خرد“ ، نه در سر لوحهء دانشنامهء دانشگاهي،بلكه درون زمين شن بازي كودكستان قرار داشت.

اينا چيزاييه كه من ياد گرفتم:

هر چيزي رو قسمت كن...عادلانه بازي كن و جر نزن...مردم آزاري نكن...هر چيزي رو كه پيدا كردي برگردون سر جاش...بعد از اينكه بازيت تموم شد،ريخت و پاش هات رو جمع كن...چيزي كه مال تو نيست رو برندار...هر وقت كسي رو ناراحت كردي،زود ازش معذرت بخواه...قبل از غذا خوردن دستاتو بشور...سيفون توالت رو بكش...كلوچهء تازهء گرم با شير سرد براي سلامتي مفيده...متعادل زندگي كن:يه خورده ياد بگير،يه خورده فكر كن،يه خورده نقاشي و رنگ‌آميزي كن،آواز بخون،برقص،بازي كن،كار كن،از هر كدوم يه خورده...بعد از ظهر ها بخواب،يه خواب كوتاه...وقتي مي ري بيرون و وارد دنياي واقعي مي شي:مواظب ترافيك باش،دست بقيه رو بگير،مواظب باش حواست پرت نشه...هميشه اون دانه هاي كوچيك توي ليوان پلاستيكي رو به خاطر داشته باش،ريشه ها به طرف پايين مي رن و گياه به طرف بالا،كسي درست نمي دونه چه جوري و يا چرا،اما همهء ما شبيه اين دانه ها هستيم...ماهي هاي طلائي،موش هاي سفيد،و حتا دانه هاي توي ليوان پلاستيكي،همه مي ميرن؛ما هم همينجور...و بعد اون كتابي رو كه در مورد ديك و جين بود به ياد بيار و اولين كلمه اي رو كه ياد گرفتي،بزرگترين كلمه:“نگاه كن.“...هر چيزي رو كه تو احتياج داري بدوني،يه جايي اين دور و بر ها وجود داره.قانون طلايي(قانون طلايي انجيل:آنچه مي خواهي ديگران در حق تو روا دارند،تو نيز با ايشان آنچنان كن.)،عشق،بهداشت،محيط زيست،سياست،و زندگي سالم.



واقعا فكر كنين عجب دنيايي مي شد اگه همهء ما آدما:

هر روز حدود ساعت سهء بعد از ظهر كلوچه مي خورديم با شير و بعدشم يه خورده زير پتو دراز مي كشيديم...يا چي مي شد اگه يه قانون ملي داشتيم تو جهان مبني بر اينكه “هر چيزي رو كه پيدا مي كني به صاحب اصليش بر گردون يا بذار سر جاش“ يا“وقتي بازيت تموم شد،ريخت و پاش هاتو جمع كن.“...و جالب اينجاست كه هنوز هم كه هنوزه - صرف نظر از اينكه چند سالمونه - وقتي وارد دنياي بيرون مي شيم،بهتره كه دست همديگه رو بگيريم و پهلو به پهلوي هم باشيم...از هم جدا نشيم...



از « Robert Fulgham » ، انتخاب شده از كتاب “ Chicken Soup for the Soul “ .

..
  




پسرك كوچولو گفت:“گاهي وقتا قاشق از دستم مي افتد.“

پيرمرد گفت:“من هم همين طور.“

پسرك كوچولو به نجوا گفت:“شلوارمو خيس مي كنم.“

پيرمرد خنديد و گفت:“من هم همين طور.“

پسرك كوچولو گفت:“من اغلب گريه مي كنم.“

پيرمرد سرش را به توافق تكان داد و گفت:“من هم همين طور.“

پسرك كوچولو گفت:“اما بدتر از همه اين كه انگار آدم بزرگا توجهي به من ندارند.“

و گرماي دست پر چين و چروك و پيري را احساس كرد.

پيرمرد كوچك اندام گفت:“منظورت رو خوب مي فهمم.“



«Shel Silverstein »
..
  



Tuesday, March 12

جالبه...بعضي وقتا آدمايي كه لب ندارن ، ياد چيزاي خيلي قشنگي ميفتن...مرسي (:
..
  




...به تو نگاه مي كنم و مي دانم

كه تو تنها نيازمند يك نگاهي

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت كند

بگشايدت،تا به در آيي.

من پا پس مي كشم

و در نيمه گشوده

به روي تو بسته مي شود...

..
  




...با تو رفتم...بي تو باز‌آمدم...
..
  



Monday, March 11

بابا پينك فلويديش راست ميگه، ولي چه فايده،كو گوش شنوا:



...غرض از اين همه روده درازي اين بود که بگم تو جام جم به اين نتيجه رسيدم که انسان موجوديست عجيب! ايرانيها هم از نوع فوق عجيبشن! گفتن اسلام بايد دينتون باشه، يزدگرد جان زورش نرسيد، گفتيم باشه، ولي شيعه رو آورديم! يه جوريش کرديم که اقلا با روحيه ايرونيمون يه کمي سازگارتر باشه (گرچه هنوزم براي من يکي غير قابل تحمله!). اينام گفتن اين پارچه ها رو بپيچين به دورتون، ما هم ميپوشيم. ولي چطوري ميپوشيم، چي ميپوشيم؟

ما الآن از اروپايي ها و امريکايي ها خوشتيپ تر مي آييم بيرون و رنگ وارنگتر! روسري هاي نازکي که سرمون نکنيم سنگينتره، با رنگهايي زيبا که به خوشگلي زنامون اضافه هم ميکنه! تازه يه حالته مرموزي هم بهمون ميده. ولي مقنعه واقعا خفقان آوره تو گرما که اونم بايد با انتخاب جنس مناسب اون فصل تحمل کرد.

مانتو ها رو هم که خودتون ميبينين! کتهاي تنگ و خوش فرم، انواع اقسام مدلهاي مختلف که انصافا بايد بعضياشونو سوزوند، مثلا اين منجوق دوزي ها و زري زريها. ولي خب اونم يه نوع سليقه اس؛ من کيم که نظر بدم؟

خلاصه که ميتونيم fashion show هاي بسيار عالي راه بياندازيم. Valentino, Armaniخره کين! فقط دخترا رو لخت مي فرستن رو سن و هي خودشونو تشويق ميکنن! اگه هنرمندن بيان براي ما طراحي کنن که چطوري با تمام محدوديت هايي که اعمال ميشه و تمام چوبهايي که به يه جايي (مثلا سوراخهاي ديوار) وارد ميشه، هنوزم کم نمياريم! ما ايرونيها خوب بلديم حتي بدترين شرائط رو هم چطوري براي خودمون قابل تحمل کنيم و از زندگيمون لذت ببريم. مي گين نه يه نگاهي به دخترامون ببندازين که اگر خودشون بخوان و يه جاييشون(مثلا دامنشون) گشاد نباشه، مي تونن خيلي هم خوش تيپ و خوش لباس باشن و در عين حال آرامش جامعه رو بهم نزنن!!!

مگه هدف حجاب همين نيست؟ حفظ آرامش و هنجار جامعه با بقچه پيچ کردن دخترا؟ به نظر من تازه همين تحريک آميزتره. يه موقعي بود که شلوار تنگ مي پوشيدم و مانتوي کوتاه با دکمه هاي باز، پسرا عين خيالشون نبود. الآن مانتو شلوار گشاد مي پوشم، اگر باد مانتو رو کنار بزنه يا تو تاکسي مانتوم بره کنار يه کم بالاي شلوارم معلوم شه، يارو چشمش ميخواد از حدقه در آد و حالش خراب ميشه!!! فقط حساستر کرديم اين جنس مذکر رو که تو اسلام يه حيوون خارج از کنترل در نظر گرفته شده که اگه موي من رو ببينه ديگه گارانتي نيست که نپره روم و بهم تجاوز کنه!!! اگه کرد چشمم کور دنده ام نرم تا من باشم که تحريکش نکنم!! آدم مريض که آخه هميشه مريضه، چه من لخت جلوش رژه برم و چه پنج تا پتو پوشيده باشم! در هر صورت لختم! اوني هم که مريض نيست که بايد اقلا آدم باشه که با ديدن موي من يا ساق پام پس نيوفته و من بدبخت تو تابستون تو اين ملافه اي که با خودم اينور اونور ميکشم له له نزنم و هر روز گرما زده نشم! نمي خوام دکولته بپوشم بيام بيرون، فقط مي خوام عين يک انسان لباس بپوشم، خيلي توقع بالاييه؟؟؟ درسته که هممون ديگه باهاش کنار اومديم و همونطور که گفتم کمال سواستفاده رو از آزادي هاي کممون هم ميبريم، اما گاهي موقع ها ميخوام وسط خيابون همه چي رو بکنم و بکنم سره اون کميته اي پدرسگ ببينم چقدر ميتونه طاقت بياره!

آقا من شرمنده ام که اينقدر ور زدم! ببخشيد سرتون درد گرفت، آخرشم که خودم ميدونم حرفام مفت نمي ارزه!

من نمي دونم کي تفنگ گذاشته دم شقيقه من گفته نظر بده!!!



نوشته شده در ساعت 9:57 PM توسط pink floydish





..
  




«پرنده مردني ست»



دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيدهء شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست.



“فروغ“
..
  




منتظر ديروز بودم(يكشنبه رو ميگم)...خيلي...نمي تونم در موردش بنويسم...از طرفي بايد بنويسم،چون قرار بر اينه!...نمي دونم پشت اين تغييراتت چي هست،نمي دونم...اما مثل هميشه “ با تو آري،بيش از اينها مي توان خاموش ماند “ ...مي دونم كه نمي خواي ريسك كني،بارها بهم گفتي كه ترست از چيه،اما اين جور گارد گرفتن هم داره عذابم ميده.شايد داري زيادي ملاحظهء منو مي كني.نمي دونم.ولي امروز يه جور ديگه بود،خيلي يه جور ديگه...آب پرتقاله!...باران...پسته ها!...مي دونم مسخره ست،ولي من ديوونه طبق معمول همه چيزاي اساسي رو ول مي كنم و مي چسبم به اين نشونه هاي كوچيك،كه بيشتر از يه دنيا برام معني و ارزش دارن...ولي،ولي،ولي...نميدونم چرا با اينكه اينهمه سرم خورده به سنگ،بازم آدم نمي شم،اينو جدي مي گم.امروز باز يه فرصت رو به طرز احمقانه اي از دست دادم و خراب كردم............واي ي ي...چرا با تو اينقدر همه چيز فرق مي كنه...يه جورايي تقصير خودت هم هست،اونقدر به همه چي توجه ميكني كه آدم گاهي وقتا كم مياره...همه چي ناخودآگاه ميره زير ذره بين .چقدر خوبه كه اينارو نمي خوني.نمي دونم چرا هنوز بعد اينهمه سال،يه دفعه مي شم مجسمه. و همه چي خراب مي شه...ايندفعه براي اولين بار خيلي پشيمونم...در تمام طول اين مدت مي فهميدم كه چي مي خواي،و منتظر يه سيگنال كوچيك هستي،ولي بازم طبق معمول روال احمقانهء هميشگيم،به روي خودم نياوردم...كاش اينجوري نمي شد،كاش همه چي آسون تر بود...كاش اندازهء يه اپسيلون آدم مي شدم...مي دونم كه داره بهت سخت مي گذره...كاش يه خورده معمولي بودي...اونوقت خيلي چيزا راحت تر ميشد...به قول بعضيها “دانستن،مردن است.“...

امروز دو بار باهات حرف زدم،در مورد اون كلاسهاي مديريت شريف،طبق معمول بهانهء خوبي بود،...مثل هميشه بودي...كاشكي مي تونستم از پشت تلفن،چشماتو ببينم،...ديروز كه ديگه جرأت نكردم...يعني نمي تونستم...

كسي كلاس آدم شدن به صورت فشرده سراغ نداره؟!
..
  




بالاخره امتحانمو دادم!...اينبار ديگه واقعا بدون امدادهاي غيبي...و تازه high pass هم شدم!...حالا كه امتحان تموم شده ،ديگه نه خوابم مياد،نه كار خاصي دارم!...
..
  



Saturday, March 9

...بهترين دوست،اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو بشيني بدون اينكه كلمه اي حرف بزني،و وقتي داري از اونجا دور ميشي،احساس كني كه بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

...در عرض يك دقيقه ميشه آدم با يه نگاه از كسي خوشش بياد،در يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت،و يك روزه ميشه عاشق شد،ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو بشه فراموش كرد.

.............

متن كاملش به انگليسي اينجا هست. هر كي خواست،بگه فارسيش رو هم براش بفرستم.
..
  




امشب “دزد دوچرخه“ ي “ويتوريو دسيكا“ رو نشون داد...عجب فيلمي بود...حسابي منو گرفت...باز من فردا امتحان دارم مثلا!...همه كار كردم جز درس خوندن...خيلي عذاب وجدان دارم ها،ولي عوضش هر كاري مي كنم عجيب مي چسبه.الان سر حال سر حالم ها،كافيه كتاب رو بذارم جلوم،مثل خرس قطبي خوابم مي گيره!...واي،چقدر اين شب امتحان،مزخرفه...

اين مهسا چقدر شبيه منه! كلي دركش كردم...فقط خوشحالم كه زود متوجه شد...كاشكي بعضي از اين آقايون،قبل از اينكه به فكر دوست دختر بيفتن،يه خورده مي رفتن كلاس “درك خانوم ها“ يا “توجه به ريزه كاريهاي بسيار كوچك،ولي بسيار اساسي!“ يا لااقل “عشق سالهاي وبا“ رو مي خوندن...خيلي از رابطه ها فقط به خاطر بي توجهي به يه سري مسائل فوق العاده پيش پا افتاده خراب ميشن كه آدم اصلا تصورش رو هم نمي كنه...بعدشم بايد يادمون باشه كه “پيمانه،از قطرهء آخر لبريز مي شود“...يعني آدم خيلي چيزها رو تحمل مي كنه و يا به روي خودش نمياره،ولي خلاصه يه جا لبريز ميشه...اون موقع ديگه براي درست كردنش خيلي ديره...وقتي ديواري فرو مي ريزه،نمايانگر اينه كه موريانه مدتها بوده كه داشته اين پايه رو سست مي كرده،كار يك روز و يك هفته نيست...
..
  



Thursday, March 7

از يه سري بچه هاي 4 تا 8 ساله پرسيدند:“معني عشق چيست؟“...جواب هاي جالبي دادن .

اگه حالشو دارين يه سر بزنين اينجا و بخونين: TRY IT
..
  




باز شب امتحان شد و من سر از انقلاب در آوردم...كاشكي كلاسهام تجريش تشكيل مي شد!...عوضش يه عالمه كتاب نخونده و فيلم نديده دارم واسهء عيد...امروز “ترجمان درد ها“ رو خريدم و “دير يا زود“ رو...از اين “آلبادسس پدس“ خوشم اومده...با نوار جديد عليرضا عصار...با نوار“غيرمنتظره“كريستين بوبن...با چند تا كارت تبريك...هر چقدر هم كه كارت تبريك هاي خوشگل الكترونيكي باشن،اينكه پستچي شب عيد واسه آدم كارت تبريك بياره،يه مزهء ديگه داره...اما چيز نوشتن تو اين كارتها هم مصيبتيه ها...آدم بايد كلي فكر كنه كه واسه كي،چي بنويسه...منكه كلي انرژي مصرف كردم...اون كارتهاي خوشگلي رو هم كه مال يونيسف بودن،همه رو نوشتم كه بدم برن،فداكاري از اين بالاتر نميشه!
..
  




دقيقا...ولي چه فايده...خانه از پاي بست ويران است...
..
  



Wednesday, March 6

...اعتمادي كه به چشمان تو هست

اعتمادي كه به دستان تو هست

با تو ديگر ز چه بايد ترسيد؟

به خودم مي گويم:

به چنين دستاني ... مي شود داد همه دنيا را ... و همه وسعت تنهايي را.

با تو ديگر ز چه بايد ترسيد؟

با تو بايد خنديد ... با تو بايد برخاست ... با تو بايد روئيد... .
..
  




...كاش قبل از اينكه دختر به دنيا بيائيم يا پسر،يكي يه خورده هم با خودمون مشورت مي كرد!...اين دختر بودن هم مصيبتيه ها،مخصوصا تو اين مملكت گل و بلبل ما...تا زماني كه آدم خونهء باباشه،خوب مجبوره برنامه هاشه با اونا تنظيم كنه،تا يه حدي به حرفاشون گوش بده،بهشون اطلاع بده كه چه موقع ميره،چه موقع مياد،كجا ميره،با كي ميره،با كي مياد...(حالا راست و دروغش ديگه بماند).بعدشم كه ازدواج كرد كه خوب ديگه هيچي،همين گزارش ها رو بايد بده،فقط يه خورده مدلش فرق مي كنه.حالا اگه اين وسط يه دختري دلش خواست بره يه خورده گم و گور شه،يه جايي كه هيشكي نشناستش و يه خورده تو تنهايي عقلش بياد سر جاش،تكليف چيه؟! اصلا اينجا آدم نمي تونه به ميل خودش زندگي كنه...همه ش بايد واسه كوچك ترين كاري هزار مدل فكر كنه...n جور برنامه ريزي كنه ...آخرشم همهء شهر خبردار مي شن و هر كي يه جور اظهار نظر مي كنه...

مثلا آدم دلش بخواد يه هفته تنهايي بره شمال... تنها كه نميتونه بره ويلاي به اون بزرگي...هتل هم نمي تونه بره چون به خانوماي مجرد اتاق نمي دن...با كسي هم نمي تونه بره چون ازشون شناسنامه مي خوان...تازه همهء اينا هم اگه شدني بود مي گفتن چرا با خونواده نميري و هزار تا چراي ديگه...عجب گيري افتاديما...فقط ميشه اميدوار بود كه تو يكي از اين پرواز ها،هواپيماي آدم سقوط كنه تو دريا و مثل تام هنكس تو فيلم cast away سر از يه جزيرهء ناشناخته در بياره!

البته يه راه حل كارشناسانهء ديگه هم دارم كه يه خورده ريسكش بالاست!
..
  




امروز بالاخره اين شركت جديد رو ديدم...بابا خيلي ديگه با كلاسه...راستي اين گل چقدر خاصيت داره ها!امروز اين آقاي آبدارچي تون كلي منو تحويل گرفت كه شما خودتون گلين،ديگه گل براي چي آوردين و دوبار هم بهم سلام كرد ،سيگار هم نكشيد و كلي لبخند تحويلم داد...بد نيست از اين به بعد هر بار براش گل بيارم.چقدر هم بال بال زد كه يه گلدون پيدا كنه كه اونا توش جا بشن...هر وقت اين لباس مشكيه رو مي پوشي،يه جورايي شارژي،به خصوص با اينهمه آفتاب و منظرهء ونك و وليعصر از طبقهء سيزدهم...بعدشم اگه پيش بياد كه برگردي به اون موقع ها و در مورد دايي هاي بابات حرف بزني كه ديگه هيچي،چشمات شروع مي كنه به برق زدن!...كاشكي فقط بيست سال زود تر به دنيا اومده بودي!...منم يه خورده بابت مسافرت عيد غرغر كردم و طبق معمول بعد از اينكه خيلي relax گذاشتي همهء حرفامو بزنم،آخرش با اون پيشنهاد خردمندانه ت حسابي منو مبهوت كردي!...انگار كه اين توصيهء جنابعالي اصلا امكان نداشت به مغز خودم هم خطور كنه!!!...آخر راه حل بود!...خوب شد مشاور نشدي تو!...بعدشم بالاخره توي اون آسانسور كذايي گير كردم(اينجاست كه ميگن از هر چي بترسي به سرت مياد!)،اونم با يه خانوم و آقاي پير كه نميدونم رو پشت بوم پايتخت چه كاري مي تونستن داشته باشن،هر چند كه آسانسوره كوتاه اومد و رضايت داد درش باز شه...

از اونجايي كه بنده فردا امتحان دارم،همه چي رو به راهه و طبق معمول همه كاري مي كنم جز درس خوندن!
..
  



Tuesday, March 5

«ده سنت و پنج پني»



آن وقتها كه بستني خيلي ارزان تر بود،يك پسر بچهء ده ساله وارد كافه ترياي هتل شد و پشت ميز نشست.گارسون يك ليوان آب جلوي او گذاشت.پسر بچه پرسيد:

-يك بستني خامه دار چند است؟

گارسون جواب داد:

-پنجاه سنت!

پسرك مشتي پول خرد را از جيبش در آورد و آنها را شمرد و گفت:

-بستني ساده چند؟

مشتريان ديگر منتظر گارسون بودند و او كه حسابي خلقش تنگ شده بود،با لحني تند گفت:

-سي و پنج سنت!

پسرك دوباره پولهايش را شمرد و گفت:

-يك بستني ساده بدهيد.

گارسون برايش بستني آورد و صورت حساب را روي ميز گذاشت و رفت.

پسرك بستني را خورد،پول را روي صورت حساب گذاشت و خارج شد.وقتي كه گارسون برگشت و ميز را پاك كرد،يك مرتبه بهتش زد.پسرك پانزده سنت كنار ظرف خالي بستني به عنوان انعام گذاشته بود.
..
  




از چيستا يثربي خوشم مياد،حتا مواقعي كه نقد هاشو قبول ندارم.دو تا ترجمه داره كه يكيش گزيده اي هست از شعرهاي دائو .



«آبي كوچك آرامش»



- ديگران را دوست بداريد...و منتظر نباشيد...كه اول آنها شما را دوست بدارند.

- تنها دو راه...براي مواجهه با نا ملايمات وجود دارد...يا آنها را عوض كنيد...و يا...شيوهء نگريستن به آنها را تغيير دهيد...و دومين راه...به مراتب آسانتر است.

- ما همه در رؤياي باغ گل سرخ پشت افقهاي دور ، به سر مي بريم...به جاي آنكه...از گلهاي سرخ پشت پنجرهء خانه مان،لذت ببريم.

- به خود ايمان داشته باشيد...حتا درختان...به خود ايمان دارند...كه چنين استوار بر جاي ايستاده اند.

- راز عشق و آرامش...ياد گرفتن از ديگري ست...پيش از آنكه بخواهيم...چيزي به او ياد دهيم.

- رسم تو رفتن است...هر كجا كه مي خواهي برو...اما من تو را در قلب خود...هميشه نگه خواهم داشت...هر كجا كه مي خواهي برو...بدان كه از قلب من...پا بيرون نخواهي گذاشت.

- ديگران را دوست داشته باش...و نگران اين نباش كه آيا آنها تو را دوست دارند يا نه.

- يافتن از طريق گم كردن است...نه از راه گشتن و جستجو كردن.



...واي...كاشكي هر كسي فقط يه خورده مثل “دائو“ فكر مي كرد...

..
  




كم كم داره باورم ميشه كه مي تونم يه چيزايي رو تو آدما عوض كنم كه اصلا فكرشم نمي كردم!...مثلا اينكه اون دفتر رو افتتاح كني و حتا توش هم بنويسي!...يا اون كتاب “ف.ا.ب“ رو با اين سرعت(البته منظور از سرعت،سرعت تو مقياس توه كه مثلا دو هفته ش معادل يه روز منه!)بخوني!...و عجيب تر از همه تويي كه اهل ديدن فيلم ايراني نبودي “روسري آبي“ رو فقط بعد از سه شب ببيني!...مطمئنا هيشكي جز خودت از خوندن اين نوشته ها نمي تونه ميزان تعجب منو حدس بزنه!و خوشبختانه تو هم كه اصلا اينطرفا پيدات نميشه(منظورم شهر وبلاگ هاست) ...تازه اخيرا حواست به pause ها هم هست!!!...خلاصه كم كم دارم يه سيستم non reaction رو فعال مي كنم!...خوش به حال user هاي بعدي(D :)

الان مي دونم كه منو حتما بنفش مي بيني(اصلا خوب شد ياهو اين غول بنفشه رو گذاشت تو مسنجر و كار تو يكي رو راحت كرد!)،ولي خودمونيما،اگه اون برج تجارت جهاني به جاي سپتامبر،مثلا نوامبر يا دسامبر منفجر مي شد،ممكن بود الان ديگه تو اينجا نباشي...و قطعا منهم اينا رو نمي نوشتم...اونوقت چقدر همه چي فرق مي كرد...شايد هم بهتر بود كه ...نمي دونم...دارم آهنگshape of my heart رو گوش ميدم(sting ،موزيك متن فيلم professional يا همون لئون خودمون)...و مشكل اينجاست كه هر موجود تقريبا غول پيكري كه چشمهاي درشت و مهربون داره و از ظاهرش هم نميشه فهميد كه چي تو دلش مي گذره( مثل لئون)،منو ياد تو مي ندازه...يا معاون كلانتر كه پشت ستارهء حلبيش قلبي از طلا داره...چقدر شاعرانه شد!!!









اولين باري كه وبلاگ ها رو خوندم،پيش خودم فكر كردم چه خوب،آدم ميتونه اينجا هر چي دلش بخواد بنويسه،بدون اينكه كسي بفهمه كي اينا رو مي نويسه،مثل دفتر خاطرات هم نيست كه آدم مجبور باشه يه جايي كه عقل هيشكي بهش نرسه قايمش كنه و ... .خلاصه دو سه روز اول هنوز داشتم ذوق مي كردم.بعد يكي از دوستاي اينترنتيم پاشو كرد تو يه كفش كه اراجيف منو بخونه...(نقطه چين!)...پيش خودم گفتم خوب اينكه از خودمونه...نميشه كه بهش نگم...بعدش خودم محترمانه آدرس رو به دو نفر ديگه هم دادم چون اينجوري سنگين تر بودم،يعني نمي دادم هم اونا از من زودتر اينجا رو كشف كرده بودن!...بازم مشكلي نبود،چون همهء چيزايي رو كه اينجا مي گفتم،اونا مي دونستن...اما...اين جناب لامپ و خورشيد خانوم كاسه كوزهء ما رو ريختن به هم!!!...آخه من يه خواهر دارم كه اونم اينترنتي يه...خودم هم اين وبلاگ ها رو بهش معرفي كردم،البته اون موقعي كه منم فقط مي خوندم و خودم چيزي نمي نوشتم...وقتي شروع كردم به نوشتن،مطمئن بودم كه خواهرم هيچ وقت گزارش به وبلاگ من نميفته.چون اون معمولا فقط وبلاگ هاي معروف رو مي خونه...همه چي هم داشت خوب پيش مي رفت كه يه روز لامپ اشتباهي از اينورا رد شده بود و لينك منو گذاشت تو وبلاگش،دو روز بعد هم خورشيد خانوم همين كارو كرد...خواهر منم كنجكاويش تحريك شد و اومد ببينه اين آيدا كيه و چي نوشته...اينجوري كه خودش تعريف مي كرد،اولش كه شروع كرده به خوندن،پيش خودش فكر مي كنه كه چه جالب،اين چقدر شبيه منه...بعد كم كم كه پيش مي ره ديگه مطمئن مي شه كه نه خير،شبيه نيست،خودشه!و خلاصه اومد پيروزمندانه اعلام كرد كه كشفم كرده!...اين كامپيوتر و اينترنت هم بد چيزيه ها،يه اپسيلون privacy هم واسه آدم باقي نمي ذاره...به قول enemy of the state تو اين دور و زمونه،اسرار خصوصي فقط زماني امن هستن كه به محدودهء مغز و كاسهء سر ، محدود باشن.از اونجا كه بيان بيرون ديگه حريم خصوصي مفهومي نداره.

..
  




UNBREAK MY HEART...SAY YOU LOVE ME AGAIN...
..
  



Monday, March 4

يه نگاهي به اينجا بندازين.تا آخرش بخونين.(مطلب روز يكشنبه رو مي گم)بعضي وقتا بد نيست يادم بيفته كه يه خورده هم دور و برم رو نگاه كنم...تا بفهمم چقدر نفسم از جاي گرم در مياد...
..
  




...از بخت ياري ماست

شايد

كه آنچه مي خواهيم

يا به دست نمي آيد

يا از دست مي گريزد...







...پنجه در افكنده ايم

با دست هايمان

به جاي رها شدن.

سنگين سنگين بر دوش مي كشيم

بار ديگران را

به جاي همراهي كردنشان.

عشق ما

نيازمند “رهايي“ ست

نه “تصاحب“

در راه خويش

ايثار بايد

نه انجام وظيفه...

..
  




...اگر به آدم بزرگ ها بگوييد يك خانهء قشنگ ديدم از آجر قرمز كه جلو پنجره هايش غرق شمعداني و بامش پر از كبوتر بود،محال است بتوانند مجسمش كنند.بايد حتما به شان گفت يك خانهء صد ميليون تومني ديدم تا صداشان بلند بشود كه:واي،چه قشنگ!

يا مثلا اگر به شان بگوييد“ دليل وجود شازده كوچولو اين بود كه تو دل برو بود و مي خنديد و دلش يك بره مي خواست و بره خواستن،خودش بهترين دليل وجود داشتن هر كسي است“ شانه بالا مي اندازند و با شما مثل بچه ها رفتار مي كنند! اما اگر به شان بگوييد“سياره يي كه ازش آمده بود اخترك ب-612 است“بي معطلي قبول مي كنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمي پرسند.

اين جوري اند ديگر.نبايد ازشان دلخور شد.بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.
..
  




- جديدا تو كانادا دارن رو يه سيستمي كار مي كنن در مورد واكنش و احساسات بچه ها در مورد مرگ والدينشون.اينكه بچه ها مرگ رو يه چيز دور از ذهن،وحشتناك،دردناك و ... تصور نكنن.تو يه قسمتي از يه فيلم مستند كوتاه ،نشون ميداد كه بچه هايي كه اومده بودن بالا سر قبر مامانشون،تو مصاحبه مي گفتن:ما اينجا مامانمون رو كاشتيم...حالا هم ما ميوه هاشيم...يه جور درك واقعيت با خلوص و شادي...

اونوقت جالبه كه آدم اينو با سيستم خود ما ايرانيها در مورد مرگ مقايسه كنه...تفاوت از زمين تا آسمون!

- هر كسي بايد خود “من“ بودنش رو فراموش كنه،اما نبايد “خود“ش رو گم كنه.

- تو اين دوره،“شادي“ ما،“شادي“ تهذيب نشده ست، به عبارتي،“شادي“ ما “اندوه“ بزك شده ست.(راست ميگه...قبلا ها چقدر راحت بهمون خوش مي گذشت...و چقدرخنديدنامون از ته دل بود...الان تفريحاتمون خيلي شيك تر و با كلاس تر شده...اما ديگه هيچوقت مثل اون موقع ها نميشه...اونقدر خالص...اونقدر صميمي...ساده...از ته دل...همه مون يه جورايي كوپ كرديم...اما به روي خودمون نميايم...)

- همه فكر مي كنند “جهنم“ فقط براي “سوختن“ است،اما آدم مي تواند در جهنم باشد و“ نسوزد“، بلكه “پخته شود“.(يعني آدم ميتونه حتا در بدترين شرايط،نگاهش رو عوض كنه و اون شرايط دشواري رو كه توش قرار گرفته،به عنوان يه كلاس كسب تجربه يا آبديده شدن نگاه كنه)

- “شور“زندگي بايد به “شعور“ تبديل شود،اما در همهء ما در حد‌“شعار“ باقي مي ماند.

- ما هميشه دنبال اين هستيم كه ببينيم “آسيب پذير“ كيست،جرأت اين را نداريم كه بگوييم “آسيب رسان“ كيست.

- “اشك“ و “عشق“ را نبايد پنهان كرد.

- آدم گاهي بايد استفراغ رواني بكند،يعني همهء آنچه را كه خوشش نمي آيد،بيان كند.

- گاهي اوقات ارتباط غير كلامي بسيار مؤثر تر از ارتباطات كلامي ست...يك نگاه...

- در عصر حاضر،ما پيوسته در معرض بمباران اطلاعاتي هستيم.به همين دليل،قدرت خلاقيت و تصوير سازي دروني را از دست داده ايم.دانسته هاي اين نسل بيشتر از توانسته هاي آنهاست،در حاليكه در دوره هاي قبل،توانسته ها(مهارت،دخالت،تحرك،پردازش،...)بيشتر از دانسته ها بود. “آب كم جو،تشنگي آور به دست“







..
  




بابا،اين آقاهايي كه “پستو“ رو اداره مي كنن خيلي موجودات صبوري هستن،چون شنبه شب دو سه ساعت ماهارو تحمل كردن و صداشون هم در نيومد،تازه كلي هم خنديدن.خلاصه پريشب دوستام منو به اين نتيجه رسوندن كه آدم چيزي رو كه از پايه و اساس خرابه،نمي تونه تعميرش كنه! اينه كه منم دست از سر تعميرات اساسي برداشتم و دوباره برگشتم به همون سيستم “بي خيال...فردا فكرشو مي كنم“ .

...دوستاني دارم،بهتر از آب روان...

الان كه دارم فكرشو مي كنم ، مي بينم كه تو اين يك سال و نيمهء اخير،چقدر موجودات جالب كشف كردم...اول از همه اين دوستامو كه اگه اونقدر تصادفي باهاشون آشنا نشده بودم،مسير زندگيم كلي با الان فرق مي كرد.يه جورايي منو از وسط جزيرهء سرگرداني نجات دادن!هر چند كه تو اين مدت، سيستم الكي خوش من هم رو اونا كم و بيش تاثير گذاشت...به خصوص پريشب كه يكي شون از خطر مهلك ازدواج كردن با كسي كه خيلي دوستش داشت،نجات پيدا كرد و من كلي ذوق زده شدم،چون واقعا براش غصه دار بودم! مهسا جونم،تبريك،تبريك،تبريك...

بعدشم من هميشه غصه دار بودم كه چرا برادر ندارم،آخه بعضي وقتا خيلي يه برادر لازم داشتم و خوب نداشتم ديگه...اما اين آخريها دو سه تا برادر هم كشف كرده م كه انگار از برادرهاي معمولي(منظورم برادريه كه مامان آدم به دنيا آورده باشدش!) خيلي خيلي بيشترميشه روشون حساب كرد و اين قضيه خيلي برام خوب بوده...همينجا به همه شون مي گم خيلي خيلي ممنون از اينكه هستين...
..
  



Saturday, March 2

...به علت تعميرات مغزي،يه خورده تعطيل است!(فكر كنم فعلا)
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017