Desire Knows No Bounds




Thursday, July 27, 2017

امروز در حالی‌که به زرافه گیر داده بودم چرا داره تو توالت کمپوت گیلاس می‌خوره، آقای پدر اومد خونه‌م که کارت امتحان‌شو پرینت بگیرم براش، بعد آزمایشامو دید و همون‌جور که داشتم به مسخره براش تئوری‌مو شرح می‌دادم که نکنه  کلیه‌م پخته خیلی جدی پاسخ داد که از قضا امکان‌ش هست، حالا نه به شکل آب‌پز، اما در این حد که ممکنه چربی دور کلیه‌م آب شده باشه در اثر کثرت استعمال جکوزی و وان آب داغ و بالش برقی، و در پایان برام سوپ خربزه تجویز کرد.

خونوادگی بریم بستری شیم.
..
  



Wednesday, July 26, 2017

حالا پاییز دارد تمام می‌شود. مرد رفته است. رفته است؟ زن نمی‌داند. نمی‌داند کدام‌شان مانده‌اند، کدام‌شان رفته. مرد گفته بود پاییز را می‌ماند. نمانده بود. نمانده بود؟ نوشته بود «...تو خوبی. برو خوش باش.» و زن پاسخ داده بود «باشه بابا، باشه». همین. دیگر نه مرد سراغی گرفته بود و نه زن.

 حالا پاییز دارد تمام می‌شود. مرد نیست. نیست؟ زن با خود فکر می‌کند چرا هرگز کسی از او نخواست بماند. هرگز کسی نخواست برگردد، نرود، بماند.

خاطرات شیدایی --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  




از تلخی گنه‌گنه نباید ترسید اگر غرض رها شدن از شر مالاریاست.

نامه به سیمین --- ابراهیم گلستان

Labels:

..
  




امروز ازون روزاست که اگه جلال بود زنگ می‌زدم بهش بیاد موهامو سورمه‌ای کنم. خوش‌حال و سبک و آخیشششش‌ام.
..
  




دیروز تو بیمارستان خانومه فامیلی‌مو که روی برگه‌ی آزمایش خوند، ازم پرسید اِ، شما دختر آقای مهندسین؟ گفتم بله. شروع کرد یه ربع از بابام تعریف کردن و این‌که چه مرد بزرگوار و باسوادی‌ان پدرتون و چه‌قدر درمان‌هاشون درسته. بابا دکترای بخشو درمان کرده مث‌که به کَرّات. در ادامه‌ی روز در سایر بخش‌های بیمارستان هم عینا با همین واکنش مواجه شدم و تقریبا تمام بیمارستان بابامو می‌شناختن. آخرشم می‌فهمیم بابام هرگز مهندس نبوده پزشک بوده و سهام‌دار بیمارستان درحالی‌که ما یه عمر بهش می‌گفتیم مهندس بوعلی‌سینا و مسخره‌ش می‌کردیم اشتباهی:|
..
  




دیشب موقع شام با بچه‌ها حرف قطاب و باقلوا شد. قطاب طوسی مشهد و باقلوای قزوین. گفتم باقلوا فقط باقلواهایی که مامان‌بزرگ من درست می‌کنه. بعد در ادامه‌ش همون‌جور بلنبلند گفتم اون شت، مامان‌بزرگ که مرده دیگه اما.

عجیبه که مرگ مامان‌بزرگ با این‌که دقیقا جلوی چشمم بود اما انگار هنوز اتفاق نیفتاده. هیچ غمی هیچ اندوهی هیچی حس نمی‌کنم. انگار هنوز خونه‌شه و هنوز هر هفته مامان پای تلفن بهم می‌گه به مامان‌بزرگ زنگ زدی و من هر بار می‌گم همین امشب و هنوز هی سه ماه سه ماه زنگ نمی‌زنم.


..
  



Tuesday, July 25, 2017

كتاب "نامه به سيمين"ِ ابراهيم گلستان رو كاش مى‌كردن كتاب درسى.
..
  




همه‌ی دیتاها رو اکسل کردم. در واقع یه هفته‌ست شبا رو کاناپه می‌خوابم تو اکسل. حالا داکیومنتام کمی سر و سامون‌یافته‌تره. هر سه تا میل‌باکس‌م رو موفق شدم صفر کنم. بعد از ماه‌ها. هیچ نوتیفیکیشنی هیچ‌جای موبایلم ندارم. هنوز باورم نمی‌شه و تا اطلاع ثانوی از هر نوتیفیکیشن و ای‌میل جدیدی که برسه متنفرم.

امضا: یک او سی دی
..
  




اِتیکس داشته باش. شریک دزد و رفیق قافله نباش بزرگوار.

چنین گفت فردوسی پاکزاد
..
  



Monday, July 24, 2017

از متن:

ایمپاسترها معتقدند در زیر ابری زندگی می‌کنند که در آن دیگران را فـریب داده‌اند. آنان مصرّانه این احساس را در خود ایجاد می‌کنند که‌ از‌ آنچه شایستگی آن را ندارند گـریخته‌اند و ایـن‌ لیـاقت‌ را‌ اتفاقی به دست آورده‌اند. این گروه علی‌رغم‌ کسب‌ موفقیت،از پپیشرفت‌های خود احساس لذت نمی‌کنند.

متن کامل

Labels:

..
  




عضو یه کامیونیتی‌ای شده‌م خیلی فایت‌کلاب‌طور که هیچی ازش نمی‌دونم. و دارم باهاش به سفری می‌رم که هیچی ازش نمی‌دونم. و بدین‌گونه در تلاشم آدرنالین خون‌مو تنظیم کنم.
..
  




چند روزه خونه یه بوی عجیبی می‌ده. تا تو خونه‌ای متوجه‌ش نمی‌شی اما هر بار که از بیرون میای تو، بوئه صاف می‌خوره وسط صورتت. بوئه یه چیزیه تو مایه‌های پوست موز. یه پوست موز که افتاده یه جایی و پوسیده. همه‌جای خونه رو گشتم. هیچ پوست موزی تو خونه نبود. اما یه جایی یه گوشه‌ای از خونه یه پوست موزی قایم شده داره در تنهایی می‌پوسه. می‌دونم. بوش پیچیده تو خونه.
..
  





از متن:

تصویر: از سگ می‌ترسم. جز آن سگِ سکانس پایانی فیلم «نفرت» بلا تار. از این سگ خجالت می‌کشم. مرا شرم‌زده می‌کند نگاهِ این سگ. آن‌جا که کارر روبرویش می‌ایستد و شروع می‌کند به پارس کردن. انگار آن سگ به استیصال انسان آگاه است؛ شرمنده است گویا، از این‌که نمی‌تواند به او کمک کند. هیچ کاری از او برنمی‌آید؛ جز پارس کردن برای همدردی. من امروز، به نگاهِ یک سگ، به پارس‌کردن، نیاز داشتم. 

Labels:

..
  



Sunday, July 23, 2017

She Dreamt She Was A Bulldozer, She Dreamt She Was Alone In An Empty Field 

دقيقا اين‌جاش:

بعد یه این فکر کردم که چقدر آن تصویری که از خودم در ذهن او- و احتمالاً آدم‌های دیگر- ساخته‌ام مدتی‌هاست ازم دور است و چقدر در رودربایستی‌اش مانده‌ام. آدمِ هیچ‌وقت کم‌نیار. بولدوزِ امیدوار‌ِ دائم در حالِ شخم زدن دنیا. شاید یک دلیل زجرم این چندوقت همین باشد. انگار به تصویرِ خودم باخته‌ام و این برایم از هر شکستی سنگین‌تر آمده‌. 

Labels:

..
  




She Dreamt She Was A Bulldozer, She Dreamt She Was Alone In An Empty Field 

چند هفته پیش قاطی سلسله ایمیل‌هایم بعدِ قرنی با «آ» نوشته بودم «تلخ و بدبین و ناامید شده‌ام». در جوابش که توصیف زندگی بعد از سفر اخیرش بود یک جایی آن وسط‌ها نوشته بود: «من یادمه توی هند خیلی اتفاقات سخت هم برات افتاده بود. حالا فکر می کنم که توی ایران چه ها می‌تونه اتفاق افتاده باشه که خستگی و ناامیدی رو به زبونت بیاره. ناامید بودنت رو هم نمی‌تونم توی خیالم بیارم. توی ذهنم همش در حال زیر و رو کردن و شخم زدنِ دنیایی.»
همین چندتا جمله‌اش تا چند روز گرفتارم کرده بود به اتفاقات سختی که در هند برایم افتاده بود فکر کردم. زیاد بودند. افت و خیزهای عمیقی داشتم. خطرهای زیادی از بیخ گوشم گذشت که به قولِ «ابو» اگر این چند صد خدای آن سرزمین مراقبم نبودند انقدر راحت نمی‌جستم. مثلا آن‌باری که در سفری اتوبوس اشتباهی سوار شدم و ساعت سه صبح در ایستگاه برهوتی در جایی که نمی‌دانستم کجاست پیاده شدم و بعد از نیم ساعت سوار ماشینی شدم که راننده و مردِ کناری‌اش یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. همه‌ی یک ساعت و نیم تا اولین آبادی و با هر پیچ جاده در سکوت و تاریکی فکر می‌کردم الآن می‌زنند کنار و رِیپم می‌کنند و می‌کشند و جنازه‌ام هم نمی‌داند کجای جغرافیای این شبه قاره چال شده‌است.
بعد یه این فکر کردم که چقدر آن تصویری که از خودم در ذهن او- و احتمالاً آدم‌های دیگر- ساخته‌ام مدتی‌هاست ازم دور است و چقدر در رودربایستی‌اش مانده‌ام. آدمِ هیچ‌وقت کم‌نیار. بولدوزِ امیدوار‌ِ دائم در حالِ شخم زدن دنیا. شاید یک دلیل زجرم این چندوقت همین باشد. انگار به تصویرِ خودم باخته‌ام و این برایم از هر شکستی سنگین‌تر آمده‌. از این بدتر هم می‌شود: نه فقط انگار حفظ وجهه‌ی همیشه امیدوار برایم وظیفه‌ست، که بخش عمده‌ی تلاشم در زندگی این بوده که دیگران را از خودم ناامید نکنم. این البته از آن گندهایی است که خیلی خانواده‌ها طی روند تربیت گل و بلبل کمال‌گرایانه‌شان به روانِ فرزندان‌شان می‌زنند. وقتی چند روز پیش با حالت عصبی و پریشان بهش گفتم «من نمی‌خوام دلیلِ ناامیدی دخترا باشم» و زدم زیر گریه، متوجه‌اش شدم. بعدش که حرف‌هایمان تمام شد هی عقب و عقب‌تر رفتم و دیدم چقدر از دردِ این مدت‌ام به این خاطر بوده که فکر کردم دلیلِ ناامیدیِ دیگری‌هایی بوده‌ام. یکی از آن دیگری‌ها شمسی است. بله انقدر وضع خراب است که فکر می‌کنم برای گربه هم امید تعریف شده‌است (وقتی انتظار تعریف شده چرا امید نشده‌باشد) و من، آدمِ او، چون نتوانستم از مرگ نجاتش بدهم، ناامید ازم از دنیا رفته.
تو آخه فکر می‌کنی کی هستی ژوزه؟

Labels:

..
  




متأسفانه جزو اون دسته افرادی بودم که تا سال‌ها نسبت به فرندز و یوگا گارد داشتن. سر فرندز زودتر به خودم اومدم اما متأسفانه‌تر تا سال‌ها معتقد بودم ورزش فقط باشگاه و بدن‌سازی. حالا از وقتی ظرف یه ماه و نیم یوگا ۶ کیلو وزن و یه سایز کم کرده‌م و اندازه‌ی لباسای قدیمی‌م شده‌م و دیگه بدنم صدای عصا نمی‌ده، نه تنها به خیل توابین پیوسته‌م که در متأسفانه‌ترین وضعیت زندگی‌م دیگه دلم نمیاد و حتا دلم نمی‌خواد غذا بخورم:|

حالا اصن چی شد یاد این افتادم؟ یه زمانی بود که چایی‌شیرین تو صبحانه‌ی من جزو اعمال حیاتی بود. نه تنها چایی‌شیرین، که چایی‌شیرین با چهار قاشق شکر. حالا چند سالی می‌شه که اصلا دیگه شکر نمی‌خریم. یعنی نه تنها من که حتا فرزندانم هم عادت غذایی‌شون عوض شد. سپس نوبت به کره مربا رسید و سپس کره و در آخرین مراحل زندگی‌م، طی یک اقدام شگفت‌انگیز متوجه شدم که می‌تونم حتا نون و برنج هم نخورم. و مهم‌تر این‌که می‌تونم یه وقتایی که دلم می‌خواد، همه‌ی اینا رو هم بخورم بی‌که لزوما برگردم به لایف‌استایل غیر هلثی قدیمی‌م. روزای اولِ دل کندن از نون و برنج، شک نداشتم غیرممکنه برام و خواهم مرد. مربی یوگام اما که دست کمی از رئیس پادگان نداره -سلام هانی- اون‌قدر اصرار ورزید و توأمان دل‌داری‌م داد و باهام راه اومد و غرها و پیچوندنا و نتونستنامو پذیرفت که در هفته‌ی سوم دیدم ا، می‌شه. سپس دیدم منی که دو هفته‌ی تمام شبانه‌روز داشتم به نون و برنج و ماکارونی نارنجی فکر می‌کردم الان دیگه نه تنها برنج‌م خودبه‌خود نیم‌خورده می‌مونه، که حتا قادرم پوره‌ی سیب‌زمینی و سیب‌زمینی سرخ‌کرده هم نخورم یا به قدر هوس‌م بخورم یا در مرحله‌ی ادونس، اون‌قدرا هم هوس‌شو نکنم حتا.

سو؟ می‌خواهم بگویم رابطه هم فلان و الخ. سلام وحدانی. بای.
..
  




قبلنا سر حرکات کششی یوگا بدنم تق‌تق می‌کرد. جدیدنا صدای گوشت کوبیده می‌ده. فکر کنم تو اون یه هفته استراحت مطلق و استفاده‌ی زیاد از بالش برقی، بخشی از اجزای داخلی بدنم پخته.
..
  



Saturday, July 22, 2017

روایات نامعکوس - ۱۳

آقای هومْ برام نوشت مرسی که این مدت با من بودی. با تو خوش می‌گذره. اما فقط این نیس. هوش و شخصیت‌ت باعث می‌شه آدم وقتی با توئه، به این رابطه‌ش مغرور باشه و افتخار کنه. حرف زدن با تو، بودن با تو، دیدن تو لذت‌بخش بود. خیلی. و؟ و برک‌آپ کردیم. چرا؟ چون سپس نوشت اما تو نفس و چرایی با هم بودن رو گم کردی. صرفن انتظار دریافت محبت و اهمیت دارم ازت، که نمی‌گیرم.

من؟ از قضا فکر می‌کردم یه بار در زندگی‌م دارم کِر می‌کنم. دارم توجه و گذشت و مهربونی می‌کنم. اما مث‌که اِسکِیل‌هامون تعاریف‌مون مصادیق‌مون با هم متفاوت بود. اما ته‌ش بازم شد مث باقی رابطه‌هام. تهش بازم رسیدم به همین جمله‌ی معروف که «توجه نمی‌کنی، کِر نمی‌کنی، محبت نمی‌کنی». دیگه این بار خلع سلاح شدم راستش. تو موارد قبلی هر کی این حرفا رو بهم می‌زد می‌گفتم حق داره خب. این‌بار اما، این باری که به زعم خودم در حال «آی دید مای بست» بودم، بازم همین آش شد و همین کاسه. لذا به این نتیجه رسیدم که اصن از من، از درختِ پرتقال، نباید انتظار میوه‌ی سیب داشت، یا برعکس. به قول میم که می‌گفت آخه اونی‌که با «تو» میاد تو رابطه و ازت انتظار یه آدم معقول و مهربون داره از همون اول سخت در اشتباهه.

من؟ من وقتی یه حرفی رو خیلی بهم بزنن، به عنوان یه عکس‌العمل دفاعی، همون لباسه رو می‌کنم تنم و می‌گم اوهوم، دتس می‌، متأسفم، خدافظ. نه که عمدی باشه‌ها، اما وقتی نتیجه‌ی رفتارم، باتلاش و بی‌تلاش عین هم‌ه، از خودم ناامید می‌شم و می‌گم نمی‌تونم دیگه بابا، ولم کنین اصن، اقتضای طبیعتم این است لابد.

کالبدشکافی:
این ماجرا یه لایه‌ی دیگه هم داره. نمی‌دونم اینی که می‌خوام بگم آیا یه دلیله واقعا، یا بهونه. اما هر چی که هست، ممکنه یه واقعیتِ ایگنورشده باشه. من سال‌هاست که یه سینگل مام‌ام. مامان دو تا بچه که الان دیگه می‌رن دانشگاه. از ۲۰سالگی تا الان دارم شبانه‌روز احساس مسئولیت می‌کنم. دارم مراقبت می‌کنم. دارم توجه می‌کنم تربیت می‌کنم حمایت می‌کنم. گاهی فکر می‌کنم این مدامْ مسئولْ بودن، از من یه فراری ساخته. فرار از هر مسئولیت طولانیِ جدیدی. از نگهداری از گل و گیاه گرفته تا همستر و گربه و لاک‌پشت تا همکار و دوست و پارتنر. گاهی فکر می‌کنم مادر بودن، اون‌قدر ازم انرژی گرفته که دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیستم مواظب کسی یا چیزی باشم. دلم می‌خواد لاابالی باشم اصن. بی‌مسئولیت، بی‌فکر، بی‌توجه. هر چیزی که به مراقبت و توجه من احتیاج داشته باشه پس‌م می‌زنه. فراری‌م می‌ده. شاید اصن دلم مامان می‌خواد. یه حامی و یه مراقب بی‌قید و شرط. کسی که در ازای هیچ چیزی دوستم داشته باشه.

اداره کردن کار، اداره کردن خونه، اداره کردن بچه‌ی اول، اداره کردن بچه‌ی دوم، و توأمان اداره کردن دو تا نوجوون هر کدوم به تنهایی یه شغل تمام‌وقته. هر کسی تو تک‌تک اینا به کمک و همدلی احتیاج داره. من اما تو تمام این سال‌ها همیشه همه کارو تنهایی انجام داده‌م و اوهوم، شاید واسه همینه که دیگه مراقبتِ جدیدی برنمی‌تابم. شاید واسه همینه که از هر اشاره‌‌ی کوچیکی فرار می‌کنم. شاید واسه همینه که وقتی به اداره کردن روابطم می‌رسه، دیگه همه‌ی جونام تموم شده. دیگه باتری ندارم و فقط دلم می‌خواد به هیچی فکر نکنم، مواظبم باشن، لوسم کنن و خیالم راحت باشه که یه کوه پشتمه. و اوهوم، این انتظار، تو چارچوبِ یه رابطه‌ی معقول و دوطرفه نمی‌گنجه. و اوهوم، من خسته‌م بنابراین بهتره بی‌خیال شم و از هر چه رنگ و بویی از تعلق و تعهد داره فرار کنم.
..
  




یه نوشته‌ای رو برام کوت کرده بود که «سگ برای من کشف اهمیت خستگی بود. خلق پرشکایت گریان را باید روزی دو ساعت راه برد. رام می‌شود به این جست و خیز». حکایت منه. آدرنالین خون‌م پایین اومده این روزا، لذا عین مرغِ سر(پر؟)کَنده‌م. یه عمر فکر می‌کردم دنبال آرامشم، نگو منظورم از آرامش، رولر کوستر بوده و بانجی جامپینگ.
بی‌جست‌وخیز، دچار ملالتِ ناشی از بی‌دردی می‌شم و ظاهرا خوشی می‌زنه زیر دلم. سلام علیرضا.
..
  



Friday, July 21, 2017



All we needed was some space, and a mirror.
Memories of the Country House --- Virginia Golf

Labels:

..
  




دیدی شیر آبو که باز می‌ذاری، وان رو که پر از آب می‌کنی، حموم چه دَم می‌کنه، چه بخار و رطوبتی جمع می‌شه، چه هر چقدم آینه رو پاک کنی سه سوت بخار می‌بنده نمی‌تونی خودتو ببینی توش؟ دیدی چه سنگین می‌شه هوا چه سختش می‌شه آدم نفس کشیدن؟

تمام یک ماه گذشته تو وان بودم. تو یه حموم که وان‌شو پر آب کرده بودن و نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه. دیگه نمی‌تونستم خودمو تشخیص بدم تو آینه. دیدی اما تو همون حمومه، شیر آبو که می‌بندی، یه مدت که می‌گذره، آب که شروع می‌کنه به ولرم شدن، و بعدش... خیلی بعدش، در چاهکو که برمی‌داری، آب که شروع می‌کنه به خالی شدن، به چرخیدن دور خودش و خالی شدن، اون آخرش، اون جایی که چرخش آب به تندترین سرعت خودش می‌رسه و چاهک وان با تموم توانش آب باقی‌مونده رو هورت می‌کشه، اون چرخیدنه و اون صدای هورت کشیدنه و یه‌هو سکوت، اون سکوت بعدش، اون سبکی و آرومی و سکوت بعدش، یه جوری که انگار جون سالم به در بردی.

یک‌شنبه برای من این بود. یک‌شنبه بالاخره درپوش چاهک اون وان غلیظ و لعنتی رو برداشتم که خودمو بکشم بیرون. الان که بالاخره بعد از چند روز تونستم خودمو جمع و جور کنم و این چار خط رو بنویسم، دیدم تونسته‌م جون سالم به در ببرم مث‌که.
..
  



Monday, July 17, 2017




اولین مواجهه‌ام با فیلم‌های هانکه دیدن «قاره‌ی هفتم» بود. زل زده بودم به مانیتور و دچار چنان حیرتی شده بودم که نمی‌توانستم تکان بخورم. همه‌اش از خودم می‌پرسیدم: آن‌ها می‌خواهند چه بلایی سر خودشان بیاورند؟! آن حیرت، و آن‌ سوال‌ها در هر بار دیدن فیلم‌های هانکه با من ماند. دیدن آن زوایای پنهان که در وجود آدمی هر لحظه می‌تواند او را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. بارها موقع دیدن فیلم‌هایش از خودم ترسیده‌ام؛ از آن هیولای هولناکی که در وجود همه‌ی ما خفته است.

***

هانکه در کتاب «هانکه به روایت هانکه»، درباره‌ی نمای اسکناس‌هایی که در این فیلم داخل کاسه‌ی توالت ریخته می‌شوند چنین می‌گوید:

می‌دانستم که این کار مردم را بهت‌زده خواهد کرد؛ از قبل تهیه‌کننده را هوشیار کرده بودم. فکر می‌کرد شاید نماهای جان‌کندن ماهی‌ها مردم را بیش‌تر اذیت کند –البته تاکید کنم که به غیر از یکی، تمام ماهی‌ها را نجات دادیم. ولی در نمایش افتتاحیه‌ی فیلم در بخش دو هفته‌ی کارگردانان جشنواره‌ی کن معلوم شد حق با من بوده. در لحظه‌ی نابودی اسکناس‌ها حدود سی چهل نفر سالن را ترک کردند. قابل پیش‌بینی بود، چون سوای جان‌کندن ماهی‌ها و مرگ کودک، این کار هنوز هم یکی از آخرین تابوهای بزرگ به شمار می‌رود. همه‌چیز را می‌شود نشان داد، جز این. چنین کاری به همان اندازه ناپذیرفتنی است که تف انداختن روی صلیب در قرون وسطی.

Labels:

..
  



Sunday, July 16, 2017

Sth to remember
Sth to forget
..
  







«لُل» نمی‌تواند با یادهاش کنار بیاید. نابود می‌شود زیر بار یاد، یادی که نو به نو می‌شود هر روز در زندگی‌ش، و طراوتِ زندگی را زایل می‌کند، طراوتی که مبنای زندگی‌ست. «لُل.و.اشتاین» زنی‌ست که هر روز، طوری که انگار بار اول باشد، به یاد همه‌چیز می‌افتد، همه‌چیزی که هر روز تکرار می‌شود، و هر روز گمان می‌کند که بار اول است، انگار بین روزهاش حفره‌های عمیقِ فراموشی باشد. نمی‌تواند به یادهاش عادت کند، به فراموشی هم همین‌طور.

مکان‌های مارگریت دوراس --- گفت‌وگوی میشل پُرت با مارگریت دوراس

Labels:

..
  




رفتم تو اتاق دخترک، دیدم داره گریه‌ای می‌کنه که مپرس. در لحظه فکر کردم برای مامان یا بابام اتفاقی افتاده که داره این‌جوری گریه می‌کنه. سرآسیمه و نگران بغلش کردم پرسیدم چی شده؟؟؟ هق‌هق‌کنان گفت سیریوس بلک مرد. پرسیدم وات؟؟؟؟ گریه‌تر کرد که هری پاتر خیلی خوووووبه.

من؟ خیره به دوربین.
..
  



Thursday, July 13, 2017

Thursday, July 13, 2017
..
  




یکی دو ماهه مدام دارم به این موضوع فکر می‌کنم و تو این دو سه هفته‌ی اخیر به واسطه‌ی اتفاقاتی که افتاده این فکر شدیدتر هم شده، که چرا فرزندانم رو این‌همه محجوب و باملاحظه تربیت کرده‌م. چرا درست‌حسابی بهشون یاد نداده‌م یه جاهایی باید محکم وایستن بگن «نه». باید اعتراض کنن باید حرفاشونو صاف به طرف مقابل بزنن باید پای اعتراض‌شون بایستن باید بابت اعتراض‌شون و گرفتن حق‌شون هزینه بدن. چرا بهشون یاد نداده‌م بگن «به تو چه»، «برو پی کارِت»، «برو به درک» اصلا.

این روزا دارم سبک‌سنگین‌کردنا و غصه‌خوردنا و ملاحظه‌کردنای دخترک رو می‌بینم و مدام خودمو سرزنش می‌کنم.

پ.ن. درست که فکر می‌کنم می‌بینم مامان بابام هنوز معتقدن «نه، زشته، آدم باید محترم و بزرگوار باشه». اونا هنوز به اصالت رفتار معتقدن، نه اصالت اعتراض. رفتاری که به اسم احترام گذاشتن به خانواده، عملا منجر به تن دادن به اصولی می‌شه که لزوما اصول درستی نیست. این مهارت‌ها رو خودم منم طی همین چند سال اخیر کسب کرده‌م. و تو خونواده‌م بابت مواضع اعتراضی‌م یک ضد ارزش محسوب می‌شم تازه.
..
  




یه وقتایی هم هست که ترجمه‌ی تحت‌الفظی اکسپکتو پاترونوم در مقابل دیوانه‌سازهای زندگی‌ت می‌شه این که «گو فاک یورسلف هانی، آی دونت کر انی مور».
..
  




دارم کتاب «یک زن» آن دلبه رو می‌خونم این شبا. توصیف‌های کتابو دوست دارم. منی که از زنبق‌دره گرفته تا مادام بوآری تا کلیدر تا خانه‌ی ادریسی‌ها از توصیف فراری بوده‌م همیشه و فقط با چشم اسکن می‌کنم‌شون، با نثر و مدل توصیف‌های این کتاب دارم حال می‌کنم. عجیب. و عجیب‌تر این‌که به طرز بی‌ربطی، کاملا نمی‌دونم چرا و بی‌ربط، منو یاد نوع توصیف‌های بیژن نجدی می‌ندازه. توصیف‌ها کاراکتر دارن. اکت دارن تو خودشون. اکت دارن و هندسه و پرسپکتیو.
..
  



Wednesday, July 12, 2017

نامه‌ی وارده:

سلام
اون‌باری که نامه نوشته بودم حالم خوش‌تر بود، الان کمی کلافه‌م. بیشترش از گرماست. دیشب گریه کردم از گرما از این‌که امیر درکم نمی‌کرد که چه‌قدر گرممه و در مورد زاویه و بالا پایینی پنکه دم اتاق با من جَر می‌کرد. الان دراز کشیده‌م، رو رختخواب دونفره‌مون که در واقع دوتا تشک کنار همه رو زمین، با روتختی دست‌دوز هندی که سیاهه، روش نقش و نگارای ماهی و فیل و درخت و آدم داره. از بعد از یه قصه‌ای رنگ سیاه برام جادویی شد. تو داستان هفت‌پیکر نظامی رو خوندی؟ قصه می‌رسه به جایی که هفت‌تا گنبد هر کدوم یک رنگ بر اساس هفت سیاره برای هفت‌تا زن ساخته می‌شه، یکی‌ش سیاهه، و زن هندی انتخابش می‌کنه. قشنگی قصه اینجاست که ما داریم یه قصه می‌خونیم پادشاه از زن هندی یه قصه می‌خواد زن تعریف می‌کنه تو بچگی‌ش زن سیاهپوشی میومده قصر براشون قصه می‌گفته یکی از قصه‌ها در مورد پادشاهی بوده که هرکی از اونجا رد می‌شده رو مهمون می‌کرده و پذیرایی و بعد ازش یه قصه می‌خواسته، و این‌جا قصه‌ی سیاه‌پوش تعریف می‌شه... قصه قصه قصه قصه. من عاشق قصه و داستانم. یکی از کارایی که می‌کنم اینه که نامه می‌خرم. این‌بار جمعه‌بازار همه‌ی نامه‌هایی که به آدرس محمود محمدی، سربازی در کرمان بود رو خریدم و خب خیلی قصه‌ی واقعی عجیبیه. نامه‌ها از مادر پدرش دوستش خواهراش پسردایی‌ش و پروین معشوقه‌شه. تو نامه‌های پدر مادرش مدام از این‌که این به دردت نمی‌خوره و دوست نداره‌ست و نامه‌های دختره چیزای دیگه. من از نامه خوشم میاد. تو اولین زنی هستی که برات می‌نویسم. باید برم استانبولی که بار گذاشتمو خاموش کنم، آبدوغ‌خیارو آماده کنم، و میز ناهارو بچینم.

پ. ن. شاید تا شب باز بنویسم، خسته نشو، جوابم لازم نیست بدی، ولی بخونتم.
هیجدهم تیر نود و شش
رو به پنجره‌ی رو به درخت بادام
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017